هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
یک پست اختصاصی تشکر، برای یک دوست عزیز

امروز قصد آپ کردن و گذاشتن پست جدید نداشتم٬مخصوصا که سرعت نت پایین بود و تازه پست جدید گذاشته بودم٬ولی وقتی ساعت ۱۱ صبح(دقیقا روز ولنتاین) ٬بسته ای از استرالیا(آدلاید)که توسط یک دوست وبلاگی برام رسیده بود دریافت کردم٬ نتونستم امروز پست جدید نزارم و باید حداقل کاری که از راه دور میتونستم رو  انجام میدادم و خاطرش رو برای هستی و خودم ثبت میکردم٬پس اومدم تا یک پست مخصوص ..... مخصوصا که در عرض کمتر از دو روز٬ حدود ۲۰۰ تا کامنت داشتم(تو پست قبل کامنت خصوصی خیلی خیلی زیاد بود)و این نشون میده بیشتریاتون پست قبل رو خوندید و وقت پست جدیدهههههههههههههههههه

 

 حدود یک ماه و نیم پیش٬ کوثر عزیزم که نسبت به بقیه ی دوستان وبلاگی ارتباط کمتری هم باهاش داشتم٬ ازم خواست تا بسته ای برای هستی بفرستهبعد از کلی تعارف که بینمون رد و بدل شدآدرس رو براش میل زدم و این بسته دقیقا روز ولنتاین٬روز عشق و دوستی به دستم رسید که بینهایت این روز رو برام قشنگتر و دوست داشتنی تر کرد و فهمیدم چقدر ارتباط بین آدمها میتونه خالص و صمیمی و زیبا باشه٬کلا از دیروز صبح با تلفن یک دوست عزیز و رفتن پیش مادام٬خوندن اونهمه کامنت محبت آمیز(گاهی به کامنتدونی سر بزنید تا ببینید چقدر به آدم انرژی و عشق میده و اشک رو به چشم آدم میاره٬خداییش من لایق اینهمه محبت نیستم) حالم دگرگون شده بود و خیلی شارژ بودم٬امروزم با گرفتن این بسته که یک دوست عزیز بدون هیچ توقع و ....برامون فرستاده بود٬کلی خوشحال شدم و روزم قشنگ تر شد٬کلی هم اس ام اس و ...کوثر عزیزم٬ روز ولنتاین رو به خودت و همسر گرامیت تبریک میگم و امیدوارم همونجوری که دل من و هستی رو شاد کردی٬همیشه قلبت مالامال از عشق و سلامتی و خوشبختی باشه عزیز دلممممممممالبته هستی هم وقتی اومد خونه و هدیه اش رو دید و کارتت رو خوند٬ خیلی خوشحال شد و گفت که میخواد با خاله کوثر چت کنهکه بهش گفتم من خودم تا حالا با شما چت نکردم و از توی وبلاگش حتما از طرف هستی هم تشکر خواهم کرد٬مثل همیشه حرفمو قبول کرد٬ ولی مدام چکم میکنه ببینه کی پست جدید میزارم 

بسته ی دریافتی هستی خانوم٬ از آدلاید استرالیا

اینم اسم من و هستی

کارت خاله کوثر برای هستی که در کمال محبت و صفا نوشته شده

اینم کارت من٬به خدا خاله کوثر فرستاده٬ ولی اسمشو زیرش ننوشته

این کارت هستی٬ که نشون میده خاله کوثر چه جای قشنگی زندگی میکنه

اینم وسایل داخل اون بستهکارت قرمزه هپی ولنتاین منه

گل سرهای خوشگل و کاکائو به شکل گل رز

اینم کادوی روز عشق من٬ از طرف هستی٬رفته رزهای آبی رو کنده باهاش اینو درست کرده

اینم وسیله ی ارتباطی بین من و شماو گل رز امشب که همسری برام گرفته بود

صبح موقع رفتن ٬بهش میگم محمود جان ولنتاین مبارکککککمیگه خیلییی پرروییییییی

پی نوشت ۱:امسال روز ولنتاین و روز عشق رو از همیشه بیشتر دوست داشتم٬ که تک تک شما عزیزان سهم و نقشی توی این احساس داشتیدخداییش دوستی و دوست داشتن و محبت واقعی چقدر لذت بخش و خوشحال کننده اس حتی در حد نت و کامنت و ایمیل و ....بیاید هیچ وقت محبتمون رو از همدیگه دریغ نکنیم و همیشه به هم عشق بورزیم

پی نوشت ۲:امروز تا ظهر٬ متاسفانه اس ام اس درست رد و بدل نمیشد(یک اس ام اس تبریک عشقولانه ای هم ازمون دریغ کردند امروزززززززز)و من کلی دق خوردم تا چند تا اس بفرستمتازه نمیدونم چرا ۱۵ روزی میشه که اس ام اس هایی که برای دوستان فوروارد میکنم ٬مخصوصا فارسی ها رو٬به جای متن من یک صفحه علامت سوال برای طرف میره٬امروزم همینجوری شد بعد از کلی زحمت که اس فرستادم دوستان اس زدند که ...نمیدونم این مشکل دلیلش چیه؟؟؟اگر کسی دلیلش رو میدونه حتما بهم بگه٬اصلا حوصله ی رفتن و پیگیری کردن رو ندارمپس اگر از طرف من ٬براتون یک صفحه علامت سوال اومد٬مطمئن باشید هیچ سوالی ازتون ندارم و همش تقصیر م خ ا ب ر ا ت هستش که نمیزاره من به دوستام اس بزنمتازه یک اس رو٬ ۱۰ بار برای طرف فرستادم که حتما دلیورت بشهکه نمیشد و بعد از چند ساعت که دیگه ارزش اس از بین رفته٬ یهو همش دلیورت شد و کلی جلوی دوستان ....٬که این دیوونه چرا یک اس رو اینهمه تکرار کرده

پی نوشت ۳:راستی امروز عطر کادویی روز ولنتاین رو برای اولین بار افتتاح کردم٬واقعا بوش عالی و دوست داشتنی بود٬فروشنده میگفت این عطر برای مهمونیهای شب و مجلس و ....مناسبه٬از اونجایی که ما هم٬ هفت روزه هفته تو جشن و پارتی و مجلس هستیم٬من اینو انتخاب کردم٬ ولی بوش فوق العاده است و از اونجایی که من هر عطری رو نمیتونم بزنم(به خاطر میگرن و سردرد)٬گفتم به شما هم بگم تا اگر خواستید عطر بخرید این رو هم تست کنید٬میدونید که من هر چی رو خوشم بیاد یا مناسب بدونم٬ بعد از تست که خیالم راحت شد٬میام و برای شما هم مینویسم٬مثل رژیم٬مادام٬دستگاه عرق دست(که بیش از ۳۰ نفر رو تا حالا با ایمیل و کامنت ....)٬آشپزی٬ایزی کیلین و خیلی چیزهای دیگهههههه٬بابت این موضوع هم تا حالا کلی به پز دادن و ....متهم شدم٬ولی برام مهم نیست چون وقتی حقیقت نداره و بهش اعتقادی ندارم ٬هدف خودم رو از نوشتن ادامه میدم و کاری به کسی ندارمحتی اگر یک نفر با دستگاه من درمان بشه یا با رژیم من به آرزوی لاغریش برسه یا ....برای من کافیه و فرق زیادی نمیکنه بعضی ها چی فکر میکنند

پی نوشت ۴:بازم ازتون بابت همه چیز ممنونم و خوشحالم که همیشه همراه و همگام ما هستیدفعلا تا آخر بهمن ماه ٬هر وقت پست جدید بزاریم لینک مسابقه رو خواهیم گذاشت٬تا خدای نکرده کسی از این مسابقه ی عادلانه جا نمونه٬ هر چند فعلا دیگه اول نیستیم

یکصد وبلاگ نویس برتر زن

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
تولد محمود،روز عشق،جشن تکلیف هستی

از صبح دارم میدوئم٬ تا شاید بتونم یک شب خوب و خاطره انگیز برای محمود عزیزم فراهم کنم٬کلا این روزها زیاد سرحال نیستم و ماجراهایی باعث بی حوصله گی و دلگیری و دلتنگی و ...من شده(که کاملا خصوصیه)٬ ولی تمام اینها دلیل نمیشه که حق محمود یا هستی از بین بره و تاوان ناراحتی یا بی حوصلگی من رو اونا پس بدهند٬تا اونجایی که در توانم باشه هیچ وقت ازشون کم نخواهم گذاشت٬ چون محمود و هستی برام خیلی عزیزند و لایق بهترینها هستندپنجشنبه عصر سه تایی رفتیم بیرون و من هدیه ی تولد محمود رو تکمیل کردم و کادوهای ولنتاین رو برای هم خریدیم٬حالا هستی خانوم٬ چقدر ما رو باز خواست کرد که اینا چیه و چرا و ....بماندروز جمعه کلا روز طولانی و خسته کننده ای برام گذشت و دوستش نداشتم ،محمود میخواست ببرتمون درکه٬ که من حسش رو نداشتم و به پیشنهاد هستی رفتیم فرحزاد ناهار خوردیم و یکمی زیر بارون قشنگش بیشتر دلمون گرفت و اومدیم خونه

امروز هم تولد محمود مهربونم بود٬از اونجایی که خیلی با نشاط روزم رو شروع کردم٬اول گرد گیری و جاروبرقی و تی و ...ساعت ۳ رفتم حموم و همونجوری با موهای خیس٬روی یک تاپ نازک پالتو تنم کردم و همراه هستی رفتیم برای خرید کیک و شمع و گل و ...همین که از ساختمون خارج شدم همچین سردم شد و باد تو گوش و گردنم پیچید که از همون تو ماشین گوش درد گرفتمموقعی هم که کیک و گل رو خیدیم و میخواستیم سوار ماشین بشیم٬یک ماشین گ ش ت بغل ماشینم وایساد٬ با اونکه هیچ مشکلی از نظر حجاب و آرایش نداشتمهمچین زهره ترک شدم٬ که نفهمیدم هستی و گل و کیک رو چه جوری انداختم تو ماشین٬وقتی خودم رفتم که سوار بشم یهو در ماشینه باز شد٬اول یکی از نیروهای خانوم که درجه روی چادرش بود پیاده شد(یعنی دیگه کم مونده بود بیهوش بشم)٬بعد یک دختر جوون که از نظر من مشکل خاصی هم نداشت و خیلی معمولی بود(نمیدونم شایدم تو ماشین معمولی شده بود)با صورتی وحشتزده و چشمهای به اشک نشسته پیاده شد و از جلوی من که نشسته بودم تو ماشین و درم قفل کرده بودم(انگار اگه اونا میومدن طرفم میتونستم درو باز نکنم)٬رد شد و یک سری هم برام تکون داد که یعنی واقعا ....منم زودی دنده عقب گرفتم و از بغلشون رد شدم و ....امیدوارم خدا هیچ وقت٬ زن و دختری رو اینجوری گرفتار نکنه٬البته مطمئننا خدا هیچ کسی رو گرفتار نمیکنه و این ما آدمها هستیم که به خودمونم رحم نمیکنیم و آخرش میگیم خدا خواست٬خدا کرد و ....ساعت از ۵ گذشته بود که رسیدیم خونه و مشغول غذا و ....محمود نزدیک ۹ زنگ زده میگه ٬خانوم یه تلفن نزدی تولدم رو تبریک بگی؟؟گفتم تو حالا خونه بیااااا٬گفت یه شیرینی چیزی بخرم؟؟؟گفتم نه تو فقط بیا خونه٬ چیزی لازم نداریمامسال یازدهمین سالیه که روز تولد محمود٬من در کنارش هستم و تا حالا نشده به خودش بگم روز تولدش یا روز استاد و ....که به خودش مربوط میشده کیک بخره٬واقعا از این حرفش دلخور شدممممممم٬نزدیک ۹ رسید خونه٬من رفتم در و باز کردمو تبریک و ....٬هستی هم که قربونش برم رفت آهنگ تولد مبارک رو براش زد٬محمود اومد طرف من که تشکر کنه٬بهش اشاره کردم برو سراغ هستی که داره برات مینوازه و اول اونو بغل و بوس و تشکر و ....شام خوردیم و کیک و عکس...الانم که ساعت ۱۱ هستش(نمیدونم کی این پست رو ثبت میکنم چون هنوز نه عکسها رو ریختم و نه آمادشون کردم و ...)٬از بس امروز سرپا بودم ٬حسابی خسته شدم و زانو و کمرم هم درد گرفته٬به محمود گفتم خوبه مهمونی نگرفتم٬یه جشن کوچولوی سه نفره٬ با یه غذای ساده و یه خرید کوچولو و ....اینقدر خسته شدم٬ وای به حال مهمونیخداییش نسبت به چند سال پیش٬ خیلی زودتر از کار خسته میشم و مهمونی دادن و سرپا ایستادن و تمام کارها رو تنهایی انجام دادن واقعا برام سخته٬باید به فکر یک کمک تو مهمونیها و کارای کلی خونه و ....باشمممممحمودم حرفی نداره٬ ولی هنوز یه آدم مطمئن که همه جوره بهش اطمینان داشته باشم و کارش رو قبول داشته باشم پیدا نکردم راستی ما امروز کادوهای روز عشق(ولنتاین یا سپندار مذگان)رو بهم دادیم٬محمود میگفت بزار روز خودش بدیم٬ ولی من گفتم چه فرقی میکنه همین امروز بدیم که دعوا هم نشه که روز ولنتاین بدیم یا سپندار مذگان٬ که دوستان بیان اعتراض کنند که چرا ایرانی رو ول کردید و ....برای همین ما پیش پیش روز عشق رو هم٬ جشن گرفتیم و خیال خودمون و هستی رو هم راحت کردیماز صبح اینهمه خودمو کشتم٬اومد و عکس انداخت و خورد و زودتر از همیشه ساعت ۱۰:۳۰ همراه هستی خانوم خوابش برد و من مثل هر شب تنها شدم و اومدم پیش شما٬که خداییش از محمود با معرفت تر هستید٬اینم عکسهای تولد:

اینم گل من و هستی برای محمود عزیز٬اگر فکر کردید از ترس هستی نوشتم٬ عشق ما تولدت مبارکدرست فکر کردیدحالا رز آبی نشونه ی چیه؟؟؟؟

میز شام تولد محمود در کمال سادگی٬خدا رو شکر محمود و هستی مرغ پلو خیلی دوست دارند و کلی هم تعریف و تشکر کردندددددددددددد

کیک تولد ۳۸ سالگی محمود عزیزچی کار کنم؟؟؟خودم فقط شکلاتی دوست دارم ٬برای همین کیکهایی که میخرم تنوع زیادی ندارههههههههه

بهش میگم موقع عکس٬عینکت رو بردار٬میگه دوستام گفتن با عینک خوشگل تری

کادوی من به محمود٬یک شلوار کتون و دو تا پلیور به خواست و سلیقه ی خودش بود٬کادوی هستی به عشقش٬یک عطر کوچولو بودو کادوی مامانم ٬یک کت بهاره ی خیلی خوشگل

محمود خوب و مهربونم٬ تولدت مبارک

امیدوارم همیشه سلامت و موفق و خوشبخت باشی٬البته در کنار ما

اینم عکسهای مربوط به قسمت ولنتاین

مثل هر سال٬کادوی روز عشق ٬یکی یکدونه عطر٬بزرگه مال منه

 تقلب نکنید از عطر ما برای عشقتون بخرید٬ما باید تک باشیم

 پی نوشت ۱:پنجشنبه ۲۸ بهمن ۸۹ ٬جشن تکلیف هستی عزیزم برگزار میشه(البته هستی سنن سه ماهی مونده تا ۹ سالگیش)٬یه حس عجیبی دارم و احساس میکنم دیگه دخترم بزرگ شده و باید رفتار و اخلاقم باهاش فرق کنه و حواسم به خیلی چیزها باشه٬هنوز باورم نمیشه هستی کوچولوی من به سن تکلیف رسیده٬توی مدرسه ازشون عکسهای با چادر انداختن و بچه ها رو برای جشن آماده میکنند٬گویا خانوم کوچولوی من٬ قراره هم قرآن بخونه٬ هم دلکمه(دکلمه)٬میگه چون صدام قشنگه به من گفتن دکلمه بخون٬از حالا به باباش اعلام کردم که پنجشنبه کار بی کار ٬اونم قبول کرده ولی الان که داشتم اس های تبریک تولدش رو میخوندم(از بانک پاسارگاد٬بانک سینا٬چرم مشهد٬همراه اول و ....برای تولد من هیچ کدومشون تبریک نفرستادند اونوقت ...)دیدم از طرف دانشگاه براش اس اومده که کلاسها از امروز شروع شدهو باید پنجشنبه صبح تا عصر بره دانشگاه٬بهش نگفتم این اس رو دیدم(بعید میدونم خودشم هنوز دیده باشه) و میخوام خودمو بزنم به اونراه و قبول نکنم که ...خب ما زودتر گفته بودیم

پی نوشت ۲:آزاده جون مامان پریسای عزیز٬ که بهم اس زدید و تولد محمود رو تبریک گفتید٬بیشتر از ۱۰ بار براتون اس زدم ولی همش فیل شد و نرسید٬همینجا از شما و تک تک دوستان عزیزی که تا الان به محمود تبریک گفتند و خواهند گفت٬از طرف خودم و محمود که حتما کامنتدونی این پست رو خواهد خوند٬تشکر میکنم و از اینهمه لطف و مهربونی ممنونمممم

پی نوشت ۳:بابت رای هایی که به وبلاگ هستی دادید هم ممنونم٬فعلا که یه عالمه وبلاگ ۴ قلبی داریم که معلوم نیست کی جلوتره؟؟ امروز دیدم که یک وبلاگ هم ۵ قلبی شده٬پس خبری از اول شدن وبلاگ هستی نیست٬شما هم مثل من عجله نکنید و پیشاپیش اول شدن رو به ما تبریک نگید که شرمنده تون میشیمممممممممممحالا چه جوری شد که اینهمه وبلاگ به ما رسید و ما هیچ تغییری نکردیم٬اونم با اینهمه کامنت خصوصی و عمومی که ....خدا میدونه و بس

انتخاب یکصد وبلاگنویس زن

پی نوشت ۴:پیشاپیش روز عشق رو٬ به تک تک دوستان عزیز و عاشقان روی زمین٬ تبریک میگم و امیدوارم همیشه قلبتون مالامال از عشق و محبت٬ نسبت به عزیزانتون باشه

تقدیم به تمام عاشقای دنیااااااااااااااااا

اینم همینجوریییییییییییییییییییی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
تولد پیمان کوچولو با یک دنیا دلتگی

 دوشنبه ٬صبح تا شب خونه نبودم٬کلا روز خوبی نبود و خیلی دلگیر و ناراحت بودم ....برای یک دوست عزیز و دوست داشتنیم مشکلی پیش اومده بود٬ که خیلی ناراحت کننده بود و روی منم تاثیر گذاشت

سه شنبه یعنی دیروز٬یهو با تنها دختر خاله ام که بارداره و من نتونسته بودم تو دوران حاملگی ببینمش(هفت ماه و نیمشه)قرار گذاشتیم که خونه ی مادربزرگم همدیگر رو ببینیم(۶ سال از من کوچیکتره ولی فقط یکسال بعد از من در ۱۸ سالگی ازدواج کرد و بعد از ۹ سال که حسابی لذت سفر و گردش و ....باردار شده٬اونوقت من ۶ ماه بعد از ازدواج باردار شدم و هستی خانوم در اولین سالگرد ازدواجمون حال و روزم رو چنان بهم زده بود که به زور عکس انداختم)مادر بزرگی که برامون خیلی عزیزه و تنها مادربزرگ و پدر بزرگی هست که منو محمود روی هم داریمطفلی درد استخوان و مریضی خسته اش کرده٬ ولی بازم مثل همیشه خوب و مهربون و ....عاشقشم عاشقامروز یعنی ۲۰ بهمن تولد ۲ سالگی کوچکترین نوه ی مادربزرگم ٬پیمان پسر داییم بود که دقیقا یکماه قبل از فوت پدر بزرگم دنیا اومد و پدر بزرگم تو اون شرایط بد مریضی اصلا نتونست ....اصلا حس و حال رانندگی تو مسیر نسبتا طولانی رو نداشتم٬برای همین قرار شد ما با آژانس بریم و محمود شب بیاد دنبالمون٬ولی قبل از رفتن رفتمو یک کیک شکلاتی برای تولد پیمان کوچولو خریدمو و برگشتمدایی و زنداییم خیلی سورپرایز شدن و از دیروز تا حالا کلی تشکر کردندکلا شب خوبی بود و خوش گذشت مخصوصا که پیمان خیلی خوشحال بود و من از خوشحالی و ذوقش کیف کردم

هستی در حال خفه کردن پیمان کوچولو

اینقدر با هستی جور شده بود٬به هستی میگفت نی نی٬به من میگفت نودین

قربون اون شکلت برم که اینقدر ذوق داشتی و کبریت رو تو هوا فوت میکردی

اینقدر با نمک انگشتشو کرد تو کیک٬ بعد به جای دهنش مالید به بلیزش و پاکش کرد

چند نفری ازم خواسته بودند٬که عکس شال گردنهایی که هستی با انگشتش یاد گرفته و میبافه رو براتون بزارم٬منم که خراب رفیقققق٬امروز عکس گرفتم

اول این شال ها رو که گرد هستند٬ دونه دونه بافته و چند تاش رو داده باباش به هم دوختهالبته اصلا دوختن نمیخواد و معمولا همینجوری چند رنگش رو با هم میندازن دور گردن،اون شال کلفت تره رو با دوختن ۴ تا تکی درستش کرده و در نهایت تعجب من و محمود٬ اون تل رو با دو رنگ لا به لای هم بافت و رفت خودش چسبوند به یکی از تلهاشوقتی گذاشت رو سرش و اومد بیرون کلی تعجب کردیم و خوشمون اومد از ابتکار و خلاقیتش٬البته اینا رو مدیون کلاسهای خلاقیت و کلاژ و ....توی مدرسه هستند که فکر بچه ها رو باز میکنه٬اگر من هنر ندارم٬ برای اینه که اونموقع ها خلاقیت و هزار کلاس مختلف نمایش نویسی و داستان نویسی و کتابخوانی و کامپیوتر و زبان و شنا و ....تو مدرسه نداشتیم و گرنه ما هم از این شیطونکا عقب نمیموندیمممممم

پی نوشت مسابقه ای:از تمام دوستان عزیزمون که به ما رای دادند ممنونیم٬درسته که ۳ روز اول که وبلاگها بر اساس رتبه بندی مشخص بود٬ وبلاگ هستی اول بود ولی دیدید که خیلی سریع طرز نشون دادن وبلاگها رو عوض کردند و به حروف الفبا گذاشتند و الان نمیشه تشخیص داد که تو وبلاگهایی که تعداد قلبشون برابر هست کی بالاتره٬هیچ تعدادی هم مشخص نیست٬از دیروز تا حالا کلی وبلاگها در عرض چند ساعت قلبهاشون افزایش پیدا کرد٬مخصوصا تو مراتب بالاتر و اونایی که اومدن بالای جدول و بیشتر از قبل دیده شدند و ....برای همین اگر ترتیب رو به همون حالت اول تا روز آخر برنگردونن٬هیچ کس نمیتونه در جریان لحظه به لحظه باشه و خیلی راحت میتونن هر کدوم از وبلاگها رو اول و دوم و سوم و ....اعلام کنن٬برای همین هیچی معلوم نیست(من برای پرشین بلاگ کامنت گذاشتمو نظرمو گفتم که جوابی که دادند نتونست قانعم کنه و ...)از اینکه اومدید بابت برتر و اول شدن وبلاگ هستی پیشاپیش٬ تبریک گفتید ممنونم٬خودمم تعجب کردم که بعضی از شما امروز چه جوری تونستید متوجه بشید ترتیب اولویت بندی وبلاگها رو ؟؟؟؟اگر راهی هست که میشه اولویت ها رو دید٬ به منم بگید که ببینمدرسته که آدم تو هر مسابقه ای شرکت کنه دوست داره برنده باشه و رتبه بیاره٬اما من اون چیزی که باید میفهمیدم رو فهمیدم و همون سه روز اول بودن و کلی کامنت خصوصی و خوانندگان خاموش و ....خیلی چیزها بهم ثابت کردکه به اندازه ی تمام دنیا برام ارزش داره ٬دیگه نتیجه هر چی باشه فرق زیادی نمیکنه٬حتما میدونید که ما تو سالمترین ان ت خ ا ب ا ت تو تمام دنیا حرف اول و آخر رو میزنیم و شکی توش نیستاینم لینک رای گیری برای اونایی که هنوز شرکت نکردند و دلشون میخواد شرکت کنند:

انتخاب یکصد وبلاگنویس زن

 پی نوشت خونه ای:امروز از دادگاه نامه اومد و روز مزایده مشخص شد٬ ۱۰ اسفند و این یعنی اینکه من امسال حال و حوصله ی اتاق تکونی ندارم٬چون من همیشه آخر بهمن کارای تمیزکاری رو تموم میکردم و توی اسفند ماه٬عاشق گشت و گزار تو خیابونها و حال و هوای عید و خرید و ...اتاق تکونی توی اسفند رو اصلا دوست ندارم٬مخصوصا که وضعیت معلوم نیست و نمیدونیم باز برامون تو دادگاه چه خوابی دیدند و چه خواهد شد٬تصمیم گرفتم امسال اتاق پذیرایی و تقریبا سطحی کارامو انجام بدم ٬که اگر رفتنی شدیم که انرژی بیخود حروم نکرده باشم و اگر موندنی شدیم ٬بعد از عید و بعد از کارایی که باید تو خونه انجام بدیم٬یک خونه تکونی حسابی انجام بدم٬ولی پیشاپیش به تمام شما خانومای گل٬ برای تمیز کاری و خونه تکونی ٬خسته نباشید میگمامروز از دیروز و پریروز هم دلتنگ تر و بی حوصله تر و کسل تر و .....بودم و هستم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
اولین دیکته ی با خودکار هستی و مسابقه ی وبلاگ نویس برتر

 دیروز ظهر٬ با یک دنیا ذوق و شوق اومد خونه و گفت:مامان یه خبر خوش٬یه چیزی بگم باور نمیکنی؟؟مامان خیلی خوشحالم٬بگم چی شده؟؟؟منم که فکر کردم حتما اتفاق خیلی مهم و جالبی پیش اومده و بیشتر فکرم رفت به نتیجه ی مسابقه ی قرآنش که دو هفته پیش٬ از طرف مدرسه انتخاب شده بود و رفته بود منطقه٬گفتم بگو عزیز دلم چی شده؟؟؟جایزه گرفتی؟؟؟گفت نه مامان از امروز ٬خانوممون گفته ٬میتونید با خودکار مشقاتون رو بنویسیدتازه٬ فقط اونایی که خوش خط هستند٬ میتونند با خودکار بنویسندفلانی و فلانی و فلانی و ....هنوز نمیتونند با خودکار بنویسند٬ ولی من میتونم٬مامان خودکار بده٬مامان سبز نباشه چشمم اذیت میشه٬مامان قرمزم بده٬ خودکار آبی خودتو بده و ....بغلش کردمو کلی چلوندمش و گفتم٬ مبارک باشه با خودکار نوشتنت خانومممممممم٬حالا چرا اینقدر هیجان داری؟؟برو لباساتو عوض کن٬دستاتو بشور و بخواب٬وقتی بیدار شدی همه چی بهت میدم عسلمممممخیالش که راحت شد رفت خوابید٬ولی از ذوقش از همیشه زودتر بیدار شد که مشقاشو بنویسهوقتی رفتم تو کشوی لوازم و تحریر٬خودکار مناسبی که خوششم بیاد پیدا نکردم٬خودکار خودمو بهش دادم تا مشقاشو بنویسه٬بعد زنگ زدم به محمود مژده دادمو گفتم حتما چند تا خودکار خوب که سرش مناسب باشه٬ برای هستی خانوم بخره بیاره٬هستی مشقاشو که نوشت٬ کیفشم آماده کرد و شام خورد٬ ولی از شانسش این روزها کار محمود خیلی زیاده و نسبتا دیرتر میاد٬بچه چشمش به در خشک شد٬ تا باباش دو تا خودکار براش بخره که بزاره تو جامدادیش٬وقتی محمود زنگ زد نفهمید چه جوری درو باز کرد و پرید ....محمود کولاک کرده بود و علاوه بر خودکار٬جایزه هم براش گرفته بود و دی وی دی ق ه و ه ت لخ رو با یک دنیا عشق تقدیم هستی کردکه خانومی طبق قانون خونه مون٬ باید تا پنجشنبه عصر صبر کنه و همه با هم ببینیمشبعد که خیالش راحت شد خودکارا رو گذاشت تو کیفش و رفت خوابید

 امروزم که اومد خونه٬ دفتر دیکته دستش بودبا هیجان تمام دفترش رو داد دستم که دیدم اولین دیکته ی با خودکار رو٬ ۲۰ گرفته و خانومش بابت خط خوش و بدون خط خورده بودنش٬ازش تشکر کردهنمیدونم بگم وقتی خط و نمره و تمیزیش رو دیدم (با اونکه هستی دیکته ی غیر ۲۰ نداره)چقدر خوشحال شدم و واقعا از اینهمه سعی و تلاش و ذوقش گریه ام گرفت(الانم چشمام پر از اشکه)بغلش کردم و علاوه بر صورت خوشحالش٬ دستای کوچولوش رو بوسیدم و چند دقیقه ای تو بغل موند٬بهش گفتم که بهش افتخار میکنم و به خاطر تلاش و عشق به درس و موسیقی ازش ممنونمالانم در کمال آرامش رفته و خوابیده عزیز دل مامان٬که بزرگ شده و با خودکار مینویسه

 این عکس با اونکه کجه ٬ولی چون خودش گرفته همون رو گذاشتم


پی نوشت ۱:دیشب از طریق یک دوست عزیز٬فهمیدم که دوباره پرشین بلاگ مسابقه ای برای وبلاگ نویس های زن٬ترتیب داده٬که منم رفتمو به وبلاگهای مورد علاقه ترم رای دادمالبته انتخاب ۵ وبلاگ٬برای منی که خواننده ی بیشتر از ۵۰۰ تا وبلاگ هستم که همشونم دوست دارم خیلی سخت بود٬ ولی دوست داشتم تو این مسابقه نظری داشته باشم٬برای همین گفتم به شما هم اطلاع بدم تا اگر مثل من خبری از این مسابقه نداشتید٬برید و وبلاگهایی که بیشتر دوستشون دارید و خواننده شون هستید رای بدید تا واقعا بهترینها انتخاب بشند و بتونیم وبلاگهای بیشتر و بهتری رو بشناسیم هممونخدا رو شکر وبلاگ هستی عزیزم٬ هنوز تو وبلاگ ننوشته و خبر نداشته٬جای بدی تو جدول وبلاگهای برتر نداره و مدام در حال بالا پایین رفتنهنتیجه هر چی که باشه برای من مهم نیست و امیدوارم حق به حق دار برسه٬ ولی همینکه دیدم وبلاگ هستی دوستدار و خواننده زیاد داره٬ خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی انرژی مثبت گرفتم٬که یک دنیا برام ارزش داره و نتیجه ی آخر هر چی باشه نمیتونه از خوشحالی من کم کنه٬از اونایی که بدون خبر و زودتر از اینکه خودم بفهمم بهمون رای دادند و اونهایی که خواهند داد٬نهایت تشکر رو دارم و از همشون ممنونمممممممم اینم آدرسش:

http://persianweblog.ir/Topblogs/Zanan.aspx

پی نوشت ۲:خدا رو شکر٬ بعد از ۱۰ سال ازدواج و بعد از ۱۳ سال کار محمود توی شرکت٬بالاخره شرکتشون از دیروز ناهار میده٬شاید خبر مهمی نباشه٬ ولی برای من که خیلی خوشحال کننده بود٬چون هستی که تو مدرسه ناهار میخوره و من به خاطر ناهار فردای محمود٬حتما باید غذای مفصل و برنجی درست میکردم که این خودش هم باعث شکسته شدن رژیم(نمیشه که بپزی نخوری) و هم اذیت شدن من بود و تو هر شرایطی باید فکر ناهار فردا میبودم٬الان دیگه میخوام شبا غذای سبکتر درست کنم که اینجوری خیلی بهتره٬هر چند هنوز عادت نکردم و همش دنبال ظرفای غذای محمود میگردمممممممممم

پی نوشت ۳: روز جمعه عصر٬رفتیم و کادوی تولد محمود رو از طرف خودم و مامانم و هستی براش به سلیقه ی خودش خریدیم٬یک کیف پول دخترونه هم برای هستی خریدم٬طفلی بچه م پول نموند براش بزاره توشمیگفت چون برای مامان ۳۸ هزار تومان کادو خریدم٬ باید برای بابا هم ۳۰ هزار تومان بخرم٬خلاصه کلی حرف زدیم تا به ۲۰ هزار تومان راضی شد و خودش پول داد به فروشنده٬اینقدر دیدن این صحنه ها و لحظه ها برام شیرینه که حد ندارهههه٬فکر نمیکردم یه روز هستی کوچولوی من٬ برای مامان و باباش هدیه بخرههههههامروز دیگه با دیدن ۲۰ و خط خوشگلش و دست دل بازی و مهربونیهاش٬تصمیم گرفتم مامان خوبی باشم و پی اس پی رو برم بزارم کنار بالشش٬طفلی اون دندونه هنوز زیر بالش بچه م موندهدعوام نکنید٬به خدا نمیدونستم هنوز برش نداشته و همچنان منتظر فرشته مهربونههههههههههه٬امروز که دیدم جیگرم کباب شدالهی قربونش برم منننننننننننننننننننننننننمهربون و دوست داشتنی خودمووووووببخشید امروز یه کم زیادی به هستی احساسات نشون دادم اینجا٬حال عجیبی دارم امروز(بابت موضوعاتی دلم گرفته خیلی٬نمیدونم چقدر از نوشته هام فهمیدید دلتنگممممممم امروز )و باید حتما مینوشتم تا یه کمی احساساتم آروم بگیره و .........خدا تمام بچه هامون رو در پناه خودش نگه داره و هر روز موفق تر و سلامت تر و خوشبخت تر از روزهای پیش ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
آهنگ باخ و عکسهای یک روز برفی

روز دوشنبه٬ همراه هستی خانوم و مریم جون و ملوسک عزیزم ٬رفتیم سینما فیلم خاله سوسکه٬تا بچه ها خستگی امتحانات از تنشون بیرون بره و یک فیلمی که دوست دارند رو ببینندخیلی خیلی بعد از ظهر خوبی بود و واقعا به من و هستی خوش گذشت٬دخترا از فیلم خوششون اومد و من و مریم جون تمام مدت ...حالا خوبه تقریبا سینما اختصاصی بود و مزاحم کسی نبودیم 

روز دوشنبه٬ قبل از حرکت به سوی ملوسک عزیزم

وقتی این عکس رو گرفتیم٬اومدن و بهمون تذکر دادن که عکس گرفتن ممنوعه

مریم عزیزم٬ ممنون بابت پیشنهاد لذت بخشتو همینطور مهمون کردنت٬انشالا بتونم جبران کنم

روز چهارشنبه شب هم٬رفتیم خونه ی بابا و مامان بابا محمود(محمود صبح تا ظهر رفت سر کار) و قبل از رفتن٬ من با هستی اتمام حجت کردم که اگر نزاره ازش فیلم بگیرم٬ دیگه نه من نه اوننننننننننننن

روز چهارشنبه ٬عصبانی از دست من

و امااااااااااااااااااا امروز یعنی پنجشنبه٬محمود بازم صبح تا ظهر رفت سر کار٬و من و هستی از توی بالکن تند تند نگاه میکردیم تا ببینیم چقدر برف میشینه تا از خجالت خانومی در بیایمممممم٬ساعت ۴ که برف قطع شده بود٬ به هزار بدبختی محمود رو که مثل سنگ افتاده بود و انگار نه انگار قرار مداری داشتیم٬اینقدر سیخونک زدیم تا بیدار شدحاضر شدیم و رفتیم پایین خونه ی خودمون که تو اولین عکس معلومه٬خیلی خیلی مزه داد و بهمون خوش گذشت٬محمود راضی نشد آدم برفی درست کنه٬ که هستی کلی غر غر کرد٬منم بهش گفتم مامانی برفها خیلی خشک هستند و نسبتا کم٬آدم برفی درست کردن خیلی وقت زیادی میبره و بابایی نمیتونه تنهایی .....ولی یک مسابقه ی توپ دادیم٬ که هستی بهمون بستنی باختوقتی رفتیم بستنی گرفتیم و نشستیم تو ماشین٬محمود بهش گفت خب هستی خانوم کی پول بستنی رو میدی؟؟؟هستی گفت٬ نمیدم٬محمود گفت خبببببب دیگه؟؟؟هستی گفت٬خب به جمالتنمیدم دیگه٬من و محمود یه نگاهی بهم انداختیم که این وروجکک .....خلاصه بستنی رو خوردیم و هستی زد زیر باختشبعد از اون٬رفتیم یه چرخی زدیم و روغن و فیلتر و .....ماشین رو عوض کردیم و اومدیم خونههههروز خوب و هوای خیلی قشنگی بود٬همین دو ساعت هم کلی انرژی بهمون داد

جون منیییییییییی توووووووووو

خودتو کشتی مادررررررررر

از اول با هردوشون شرط کردم که به من برف نزنن٬هستی که هدفش فقط صورت بود و محمودم اینقدر برف رو تو دستش سفت و محکم میکرد ٬که انگار میخواد آدمو کباب کنه باهاش

پی نوشت ۱:من واقعا نمیدونم کی میتونه این فیلم رو ببینه کی نمیتونه؟؟؟ولی تمام سعیم رو کردم و زمان زیادی هم برد تا بتونم بزارمش٬دیگه هر کسی نتونست ببینه به بزرگی خودش ببخشه٬از این بیشتر بلد نیستم متاسفانهامیدوارم همتون بتونید ببینید

پی نوشت ۲:چیزی به تولد محمود و روز ولنتاین نمونده٬برای ولنتاین که احتمالا مثل هر سال عطر برای هم میخریم ٬ولی برای تولدش(۲۳ بهمن) هیچی تو ذهنم نیست؟؟؟لطفا اگر مورد مناسبی به نظرتون اومد حتما بهم بگید که بتونم هر چه زودتر کادوش رو بگیرم٬بالاخره یه سورپرایز توپ بابت تولد امسالم بهش بدهکارم .....

پی نوشت ۳:نمیدونم چرا زمان ما اینقدر تعطیلی نبود؟؟؟شب تا صبح چشممون به برف بود که ببینیم چقدر میشینه٬تا مدرسه تعطیل بشهاونوقت حالا اینقدر تعطیلی زیاده که نمیدونیم وقت بچه ها رو چه جوری پر کنیم؟؟؟مهمونی رفتیم ٬برف بازی کردیم٬ سی دی و تی وی و کامی و ...٬خرید رفتیم٬ شال گردن یادش دادیم که تند تند داره با انگشتاش میبافهطرف درس و مشق هم نگو که خودشو میکشه که تعطیله و من میخوام بازی کنموالا ما که کم آوردیم شما رو نمیدونم؟؟خداییش برای فردا جمعه هیچ فکر خاصی برای خانومی ندارم٬مخصوصا که تو زمستون و روزهای برف و بارونی٬هیچ چی مثل یک لیوان چای یا نسکافه ی داغ پشت پنجره یا جلوی تی وی و کامی٬تو هوای گرم و مطبوع خونه بهم نمیچسبه و اگر به خاطر هستی نبود اصلا دلم نمیخواد بیرون برم و بلرزمحرفهای یک ننه سرما

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
کارنامه ی ترم اول خانومی و کلی ولیییییی

روز جمعه٬ تا ظهر خونه موندیم که محمود بتونه ورقه ها رو تموم کنه٬خداییش موقع وارد کردن نمره ها تو لیست کلی باهاش دعوا کردم که یا تو سوالات خیلی سخته یا ....خلاصه یه مشکلی هست با این نمره ها ؟؟؟چقدر ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷ چند تا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ؟؟هر چی گفتم گفت٬ اینا همشون تنبلن و به جای درس خوندن توی ۱۰۰ سالگی اومدن دانشگاه و نه سر کلاس میان و نه درس میخونن٬تمام وقت سر کارن و فقط موقع نمره گرفتن پیداشون میشه٬من همه ی اینا رو درس دادم و نمیتونم بیشتر از این ارفاق کنم٬تمام زیر ۵ ها شده بود ۷ و ۸ (کلی ۲ و ۳ داشت) ٬تمام ۷ ها شده بود ۱۰ خلاصه لیستایی بود دیدنییییی٬میخواستم لیست نمرات رو بدون اسم اینجا بزارم که حوصله ام نیومد برم از تو کامپیوترش بیارم بریزم اینجابا اونکه بهش حق میدم که الکی نمره نده(خودم همیشه از ارفاق بدم میومد٬مخصوصا وقتی نمره ی خودم بالا بود و استاد یهو دو سه نمره به همه اضافه میکرد و حق من ...)ولی کلافه بودم از اینهمه افتاده و ....خداییش خیلی ها حقشون درس و دانشگاه نیست نمیدونم چرا قبولشون میکنن اصلا؟؟؟؟با تمام این حرفها همیشه کلاساش زود پر میشه و کلی خارج از لیست میان سر کلاسش و کلی بین دانشجوهاش طرفدار داره(نه نگران نشید دانشجوهای محمود فقط پسرن خدا رو شکر و این جزئ شروط من برای درس دادنش تو دانشگاه بود٬نیست که خودم دانشجو بودم میدونم چه خبره .....)اون پسره که پارسال برامون جاکفشی و کابینت تو انباری درست کرد یادتونه؟؟؟به زور ۱۰ بهش دادخلاصه تا جمعه آخر شب برای اولین بار محمود تونست به کمک من٬تمام ورقه ها رو صحیح کنه و شنبه بفرسته دانشگاه٬احتمالا تا الان بچه ها کلی ذوق مرگ شدن با دیدن نمراتشونظهر خسته شدیم و برای ناهار رفتیم کن٬هوا خیلی خوب بود و کلی لذت بردیم از اونجا یه خریدهایی کردیم و ساعت ۷ اومدیم خونهروز تعطیلی خیلی خوبی بود و به هر سه مون خوش گذشت

تقریبا ظهر قبل از رفتن بود که هستی یه نامه بهم داد٬خودتون مشاهده کنید

بدون امضا هم هیچ وقت چیزی به کسی نمیده٬قربون اون امضای خوشگلت

اینم از جلو٬ببینید پی اس پی رو چه پر رنگ نوشته

اینجا دوباره اخم کرده بود که به زور خندوندمش٬توقع داره با دو روز به قول خودش خوب بودن که اصلا به نظر من خوب هم نبود و توهم زده٬تحریم سه ماهه رو بشکنم و ...عمرا فعلا که راضی نیستم ازششششششششششششششش

 امروز متاسفانه با سردرد وحشتناکی بیدار شدم٬ که یه مسکن خوردم و دوباره دراز کشیدم تا یه کم بهتر بشه و برم مدرسه ی هستی برای کارنامهساعت ۱۲:۳۰ هستی زودتر از همیشه اومد خونه و من رفتم مدرسه(البته سردرد همچنان ادامه داشت و دارد)٬معلمشون توی کلاس نشسته بود و کسی پیشش نبود٬کارنامه رو بهم داد٬یه نگاهی به نمرات و معدل بیستش کردم و آروم یه نفسی کشیدممعلمشون گفت مگه انتظاری غیر از این از هستی داشتید؟؟گفتم نه ولی خوشحال شدم که بی دقتی نکردهاز هستی و درس و ...پرسیدم که گفت٬هستی توی درس عالیه و گیرایی بالایی داره و بهترین کنفرانسها رو سر کلاس میده٬خیلی منظم و تمیز و خوب و بی غیبت و...خیلی خیلی ازش راضی هستمالبته دست شما هم درد نکنه که نقشتون این وسط کاملا محسوسه ٬چون هستی بیشتر از من٬ از شما حساب میبره و ...ولیییییییییی(من سه ساله تو مدرسه ی هستی٬ مردم و زنده شدم با این ولییییی بعد از تعریف معلمهاش)هم شیطونه و هم اعتماد به نفس بسیار بالایی داره که خیلی زیادی از خودش راضیهگفتم یعنی چی؟؟؟گفت حرف حرف خودشه و خیلی خودش رو قبول داره که ممکنه در آینده تو روابطش با دوستاش تاثیر بزاره٬(اعتماد به نفس بیش از حدش مسلما به من نرفته٬چون همیشه از کمبودش شاکی بودم٬محمود هم نرماله٬ولی پدر جونش یعنی بابای خودم٬آی کوه اعتماد به نفس کاذبهههههههههههه٬فقط و فقط خودشو قبول داره و فکر میکنه همه چیز رو درست میگه ٬در صورتیکه واقعا اینجوری نیست و خیلی وقتها اشتباه میگهخیلی وقتها هم کارش همه جا پیش میره و میتونه حق خودش رو بگیره٬خود من بارها تو شرایط سخت پیش خودم گفتم اگه بابا اینجا بود اینجوری نمیشد ؟؟؟اگه اگه اگه ...)گفتم پیشنهاد شما چیه؟؟چون من تا حالا متوجه همچین چیزی توی هستی نشده بودم٬گفت از خونه شروع کنید(پی اس پی بهش ندیدشوخی کردم)٬نزارید هر چی میگه و هر چی میخواد همون بشه٬گفتم خدا عمرتون بده ٬من خودمو دارم میکشم که اینجوری نباشه و واقعا تو خونه ی ما اینجوری نبوده و نیست٬خیلی چیزها تا حالا خواسته که به حرفش گوش ندادیم و ....(حالا هی شما بگید من سختگیرم)٬کلا هستی منو مامان سختگیری میدونه و میدونه تا چیزی رو صلاح ندونم٬ اگر آسمون زمین بیاد امکان نداره انجامش بدم٬گفت پس احتمالا تو مدرسه با هم سن و سالهای خودش رئیسانه برخورد میکنه و منم منمش زیادهچند تا سوال داشتم که پرسیدم و اومدم بیرون تا معلمهای زبانش رو ببینم٬هر کدوم از معلمها روی کاغذ اسمشون رو نوشته بودند که هر کسی میرفت سراغ معلم بچه خودش٬منم رفتم پیش میس سودابه و میس مینا٬تا گفتم مادر هستی آآآآآآآآآ ٬گفت وای چقدر از آشناییتون خوشحال شدم٬هستی خیلی خیلی بچه ی تیز هوش٬خوب و زرنگیه ٬خیلی زود درس جدید رو یاد میگیره و اول همه تمرینهاش رو حل میکنه و شروع میکنه به حرف زدن با بچه ها ااااااااهر امتحانی بدون اطلاع گرفته میشه هستی عالیه و ما واقعا ازش راضی هستیم٬اما نمیدونیم چرا نسبت به تابستون که کلاسهاش اینجا شروع شد و تنها بچه ای بود که فقط سرکلاس انگلیسی حرف میزد٬الان کمتر حرف میزنه؟؟؟که گفتم اونم تقصیر این باباشهههههه٬که از امسال زبان هستی رو به عهده گرفته و شاید تا حالا دو بار باهاش درس کار کرده باشه و کمتر از قبل باهاش انگلیسی صحبت میکنه٬بعدشم گفت خیالتون راحت هستی از هر نظر خوبه و زبانش واقعا مشکلی نداره ولیییییییی٬بسیار دختر سرزنده و شیطونیه و ....خرید کردمو اومدم خونه٬اومد جلو و کارنامه رو گرفت و پرید بغل من و ...(یاد اونموقع های خودم افتادم که مامان یا بابام با کارنامه میومدن خونه)بوسش کردم و آفرین گفتم ولیییییییییییبهش گفتم فعلا جایزه ی کارنامه ی باارزشش٬ پیش ما گرو میمونه همراه با پی اس پی٬تا روی شیطنت و حرف زدنش سر کلاس کار کنه و برای عید هدیه ای رو که چند وقتی میشه دلش میخواد و نسبتا گرون میشه٬یهو با عیدی باباش براش بخریم خیلی هم خوشحال شد و بغلم کرد و گفت من اصلا جایزه نمیخوام تا دختر خوبی نشدمممممم٬حالا از امروز قول داده تا هم تو خونه و هم مدرسه متحول بشه و .......................

خداییش خوشحالم کردی دخملی شیطون بلافاطمه جون٬ زود باش بابت قولی که داده بودی پاشو برو کادوی معدل ۲۰ هستی رو بخر و بیا خونمون ٬که منتظریم

اینم کارنامه ی توصیفی که به نظرم اولش تعریف و بعدش همون ولیییییی

اینم دندونش هست که دیشب افتاد٬پررو پررو با اونکه فهمیده فرشته ی مهربونی در کار نیست٬رفته گذاشته زیر بالشش٬به منم گفته مامان به فرشته ی مهربون بگوووووو٬پی اس پی مو بیارهنمیدونم چرا امروز که رفتم بالشش رو مرتب کنم دیدم دندونه نصف شدهیعنی دیشب تا صبح٬ اینقدر این بچه وول زده که دندونه شکسته اون زیرامروزم بهم میگه چرا فرشته ی مهربون چیزی نیاورده٬گفتم من چیکار کنم؟؟ حتما میدونه من ازت راضی نبودم چیزی نیاوردهاحتمالا دندونه یکی دو روز دیگه بمونه به فرشته میگم پی اس پی شو بیاره

سرم داره میترکه برم ببینم چیکار میتونم بکنم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
پنجشنبه ای در خانه

بالاخره یکشنبه هستی خانوم٬امتحان ریاضی رو هم فتح کرد و خلاصصصص٬البته کارنامه ی ترم اول٬ روز یکشنبه رویت خواهد شد٬ که با این معلم سختگیر٬نمیدونم هستی خانوم با این بی دقتی های الکیش چیکار کرده؟؟سه شنبه(اربعین)بابا محمود تا ظهر رفت سر کار٬ساعت ۲ یکی از عزیزترین دوستان وبلاگیم آدرس گرفت و برام یک شله زرد فوق العاده خوشمزه آورد٬دستت درد نکنه گلم خجالتم دادی حسابی٬عصرش همراه زنعمو و عمه و دختر عمه ام رفتیم خونه ی خاله بیتا و سری زدیم و شله زرد خوشمزه ی مادرجون رو خوردیم(نذر همگی قبول باشه انشالا)٬ساعت ۷ اومدیم خونه و مشغول کارهای روزمره شدیم٬ نمیدونم چرا تو سرما ٬زیاد تمایلی برای بیرون رفتن ندارم

چهارشنبه(دیروز)٬ پیش مادام عزیز بودم(رفته بودم زیارت قبول بهش بگم٬ تازه از مشهد اومده)٬که یه ماسک قوی برای موهام گذاشت که معطل شدم و تا بیام خونه دنبال هستی و ببرمش کلاس٬تقریبا دیر شده بود و نتونستم بیام خونه ناهار بخورم و دم در هستی رو سوار کردم و رفتیم(تا ۵ نتونستم ناهار بخورم)بعد از مدتها از معلم پیانوش پرسیدم که از هستی راضیه؟؟؟هستی تو چه سطحی هستش نسبت به بقیه ی شاگردهاش؟؟؟در واقع چون پیانوی هستی برام خیلی مهمه و وقت و انرژی زیادی ازم میبره٬میخواستم پیشرفتش رو از نظر مربیش بدونمکه گفت بین ۵۰ تا شاگردی که الان دارم هستی جزئ ۵ نفر اول و بهترینهای منه(توی کنسرت هم فقط هستی و پسر خودش پیانو زدند)٬که اگر بخوام از بین اونا سه نفر رو انتخاب کنم بازم هستی رو انتخاب میکنم(از اون سه تا مسلما یکیش پسر خودش هستش)٬چون اون ۵ نفر همشون راهنمایی هستند و هستی با این سن کمش از اونا جلوتر هستش و من واقعا ازش راضی هستم٬مطمئن باشید هستی ارزش وقت و هزینه ای که میکنید رو داره و هر وقت کار من باهاش تموم بشه و معرفیش کنم برای استادهای برتر٬پیش هر کی بره باعث افتخار منه٬بعدشم گفت این آهنگ باخ و آهنگ قبلی رو هر کسی نمیتونه بزنه٬حتی پسر خودم هنوز نزده چون آهنگهای باخ یک جوریه که باید با هر دست نتهای متفاوت و ....(خداییش من درست نفهمیدم چی گفت)که خیلی سخته٬هستی برای هر پیانیستی این آهنگ رو بزنه میبینید که چقدر .....(یک روز حوصله ام بگیره دو سه تا آهنگ جدیدش٬ مخصوصا این باخ رو براتون میزارم)٬اینقدر من و خود هستی خوشحال شدیم و انرژی مثبت گرفتیم٬ که از همونجا رفتیم و دی وی دی قهوه ی تلخ رو براش خریدمآخه تازگیها هستی برای باباش قهوه ی تلخ رو میخره٬دو هفته پیش که مریض بودم یهو تصمیم گرفتم سوپ جو با شیر و قارچ درست کنم٬اصلا حوصله ی بیرون رفتن نداشتم٬خریدم هم کم بود و ارزش سفارش دادن به سوپری نداشت که برام بیارهوقتی هستی رسید خونه٬بهش ۷ هزار تومان دادم و گفتم تا لباسای مدرسه تنشه بره و دو تا شیر و یک بسته قارچ بخره٬مخصوصا پول بهش بیشتر دادم تا اگر دوست داشت برای خودش خرید کنهوقتی اومد خونه دیدم توی کیسه دی وی دی قهوه ی تلخ یازدهم هستشگفتم این چیه ؟؟از کجا فهمیدی جدیدش اومده؟؟؟گفت بچه ها تو مدرسه گفتن که اومده(یعنی اینقدر اینجور خبرا زود بهش میرسه که من موندم؟؟هر سریالی که من نمیزارم ببینه یا هر چیزی ما بهش نمیگیم توی مدرسه براش تعریف میکنند و شخصیتهای سریالهای ف ا ر س ی ...رو با اونکه تو خونه نمیبینه از ما بهتر میدونه)خلاصه سریع به باباش زنگ زد که بابایی شما نخر من خریدم(آخه محمودم مهلت نمیده دی وی دی به پخش شدن برسهوالا منکه چیز جالبی توش ندیدم و فقط از اون باباشاه که بانمک حرف میزنه و یه یم به آخر کلماتش میچسبونه خوشم میاد)٬هفته ی بعدش هم وقتی رفته بودیم خرید ٬هنوز سوپری جعبه اش رو باز نکرده بود دوازده رو خرید٬دیروز هم به عنوان جایزه سیزده رو خریدیم٬معمولا تا میخره میره و کاغذش رو میده به من تا تو قرعه کشی شرکت کنم٬آخه نیست تو خونه مون من خیلی تو این چیزها خوش شانسم و بارها و بارها تو مسابقه و قرعه کشی و بانک و ....برنده شدم٬برای همون تمام شماره ها رو من فرستادم٬ندیدید خونه ی اول رو بردیممممممم٬معمولا پنجشنبه عصر همگی دور هم قهوه ی تلخ میبینیم(توی یک پست باید برنامه ی هفتگی هستی و کاراش رو بنویسم که براش بمونه٬چون توی هفته ٬زیاد وقت اینجور چیزها رو نداره خانومیکلا من مامان سختگیری هستم توی درس و کلاس و ...٬هر جور برنامه ای هم نمیزارم هستی ببینه)در واقع الان داریم قهوه ی تلخ میبینیم٬آخه محمود امروز رفته دانشگاه و با کلی ورقه اومده خونه٬با اونکه دو هفته ای میشه جای خاصی نرفتیم و خودش گفت بریم چرخی بزنیم حوصله تون سر میره٬ولی من جوانمردی کردم و موندم خونه تا بشینه و تمام وقت ورقه صحیح کنه٬الانم یک سری رو صحیح کرده گذاشته جلوی من تا جمع بزنم و وارد لیست کنم(۱۰ سالی میشه که دست خط خودش تو لیستها نبوده و همیشه من ...تازه یکوقتهایی هم با اجازه ی خودم نمره ها رو روند میکنم یا کلی باهاش چونه میزنم و ...اونم که نمیتونه حرف منو زمین بندازه )منم دیدم حالا که امروز خونه نشین شدم٬ تا شنبه صبر نکنم و یه پستی بزارم

 

پی نوشت ۱:در مورد خاله بیتا و احوالش باید بگم٬خدا رو شکر بهتره ٬مامانم تا فردا اونجاست و فردا عصر میره خونشون٬بیتا هم فکر کنم یک هفته ای استراحت کنه و بعدش بره سر کار٬البته توی نت هم یکوقتهایی سر میزنه٬ولی نمیدونم چرا آپ نمیکنه تنبل خانوم

پی نوشت ۲:دو سه باری که این اواخر رفتیم خونه ی خاله بیتا٬هستی دو بار پی اس پی از دستش افتاد رو سرامیک و بدون اینکه اصلا ناراحت بشه یا اهمیتی بده ٬وقتی بهش گفتم حواست رو بیشتر جمع کن و از وسایلت خوب مواظب کن و ....خیلی راحت گفت حالا که چیزیش نشدهمنم وقتی اومدیم خونه پی اس پی رو ازش گرفتم و گفتم تا سه ماه حق دست زدن بهش رو نداری٬باید قدر وسایلی که داری و هزینه ای که بابتشون شده و زحمت بابایی و ....بدونی٬حالا که نمیدونی برو سماخ .......حالا دو روزه داره التماس میکنه که مدت تنبیهش رو کم کنماینم قیافه ی الانش که رفتم و گفتم بزار یک عکس داغ بگیرم برای پست جدیدت

ای جانم دخمل بی انضباط من٬من از اینکه اسراف کار و بی ملاحظه بار بیای بیزارم و بابت این موضوع خیلی بهت سخت میگیرم تا بدونی خیلی ها به یک لقمه غذا و یک خانه ی گرم و یک اسباب بازی خوب و خیلی چیزها حسرت هستند و تو نه تنها باید همیشه کمک دردمندان و ....باشی ٬خودتم باید قدر وسایلت رو بدونی و صرفه جویی رو یاد بگیری٬برای همینه تا مدادها و پاک کن و ....تموم نشده اجازه نمیدم وسیله ی نو و جدیدی برداری٬درسته الان ناراحت میشی ولی اینا رو لازم میدونم و تمام تلاشم رو میکنم که دختر شکرگزار و باایمانی بار بیای عزیز دلمهر چند میدونم تمام وجودت یک قلب مهربون و دوست داشتنیه(دلیلش رو تو پی نوشت بعدی مینویسم که یادمون بمونه)

پی نوشت ۳:(فقط و فقط به خاطر هستی)هفته ی پیش٬ از سالن مادام بهم زنگ زدند که برای بچه های پرورشگاه مادام(۱۰۰ تا بچه یتیم رو سرپرستی میکنه و بیشتر در آمد سالن میره برای همین کار و بقیه ی کارای ...)دارند مواد غذایی و پول جمع میکنند و از اونجایی که مادام میدونست من هم حتما جزئ کمک کنندگان خواهم بود بهم خبر داد و ازم خواست حتما هر چی میدیم به نیت ۵ تن٬ ۵ عدد یا ۵ کیلو باشه٬گفت حتما از پول هستی هم شده ۵ تا بیسکوییت مادر بگیرمو بدم٬منم اول به محمود زنگ زدم و در مورد خودم و خودش باهاش هماهنگ کردم(باید هر کمکی میخواستیم بکنیم ٬بهشون میگفتیم که یادداشت کنند و تا قبل از اربعین بهشون میرسوندیم)بعدش رفتم تو اتاق هستی و ازش خواستم هر چقدر دوست داره برای کمک به بچه های یتیم بده٬وقتی براش توضیح دادم که یتیم یعنی بدون پدر و مادر و ....بچه ام متحول شد و رفت کیفش رو آورداز اونجایی که تازه برای من کادوی تولد خریده بود و هنوز پول زیادی جمع نکرده بود٬فکر کردم الان هزار تومان میده ٬ولی در کمال سخاوت تمام پولش رو که ۱۵ هزار تومان بود در آورد و داد٬منم کلی بوسش کردم و خبرش رو به مادام دادم ٬فردای همونروز با محمود رفتیم خرید و پول و کمکمون رو به دست مادام رسوندیم٬قرار شد با پول هستی و بقیه ی پولهای جمع شده٬برای بچه ها مرغ و گوشت بخرند و ... خدا رو شکر٬ وقتی من رفتم دیدم کلی مواد خوراکی رسیده و همینجوری هم داره میرسههههخدا کنه تمام آدم های فقیر و یتیم و ندار و ...انسانهای بزرگی مثل مادام رو٬ بالای سرشون داشته باشند٬ تا با پولی که تو این سن به زحمت در میاره و صبح تا شب سرپا هستش٬حمایتشون کنه و ....هستی عزیزم اینا رو فقط برای تو نوشتم که وقتی بزرگ شدی٬ بدونی که چه قلب بزرگ و مهربونی داشتی و هر روز بیشتر از دیروز به کارهای خوب و خدا پسندانه ات ادامه بدی و باعث خوشحالی من و بابایی بشی عزیز دلمون

پی نوشت ۴:خدا کنه فردا جمعه٬ حوصله مون بیاد از خونه بریم بیرون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ
شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
اعمل خاله بیتا و یک خبر خوب

سلام به روی ماه تمام شما دوستان عزیز و دوست داشتنی٬از اونجایی که میدونستم خیلی هاتون میخواید از عمل امروز بیتا بدونید اومدم که این پست رو براتون بزارم٬دیروز عصر یک سر رفتیم خونه ی خاله بیتای هستی خانوم٬ تا راهیش کنیم بره بیمارستان بستری بشه٬خب لازم نیست که بگم همچنان استرس و ترس داشت(منم بودم از فکر اتاق عمل و شب اول و درد و ...)مامانم هم اونجا بود٬بیتا تقریبا ساعت ۸ شب بستری شد و تا ساعت ۱۲ شب هی زنگ میزد به من و مامان که خوابم نمیبرهمنم بهش گفتم تو که خودتو میشناسی یک آرامبخشی چیزی میخوردی که راحت تر بخوابیخلاصه گویا دیشب نمیتونه بخوابه(این کارشون خیلی بی خود هستش٬ که مریض رو از یکروز جلوتر بستری میکنند٬چون توی بیمارستان گذشت زمان خیلی سخته و به بیمار بیشتر فشار میاد و شب قبل از عمل هم نمیتونه بخوابه و با روحیه ی بدتری میره اتاق عمل .....)امروز صبح ساعت ۸:۳۰ با مامان رسیدیم بیمارستان تا بیتا رو قبل از عمل هم ببینیم که هر کاری کردیم نذاشتند(گفتند به هیچ وجه قبل از عمل نمیزاریم برید پیش مریض٬تازه بعد از عمل هم فقط یک همراه میتونه بره بالا٬یعنی که نوشین خانوم بیخود تشریف آوردی پاشو برو)تماس ما با بیتا فقط تلفنی بود که گفت دل پیچه گرفته٬ تهوع هم داره و فشارش هم رفته ۱۴ و روی هم رفته حال جالبی نداشتتلفنی بهش نیرو و انرژی وارد کردیم و خودمون همون پایین نشستیم٬محمود زنگ زد و گفت که برو خونه ساعت ملاقات برگرد(خود منم تا صبح نتونستم بخوابم و فکرم خیلی مشغول بودکلا من اینجوریم٬تمام شبهایی که فرداش یک کار غیر معمول یا مهم دارم تا صبح خوابم نمیبرهتمام شبای کنکور و امتحان و دادگاه و عروسی و ...همینجوری گذروندم و روز موعود با کله ی سنگین شده بلند شدم و ....باید منو سورپرایز کرد یعنی صبح یهو بگی امروز عمل داری یا امتحان داری یا ...)ولی دلم طاقت نیاورد مامان رو تنها بزارم یا همینجوری دست خالی بیام خونه ٬چون میدونستم اگرم برگردم ٬بازم نه خوابم میبره و نه کاری میتونم انجام بدم٬بیتا ساعت ۹:۴۰ گفت که دیگه داره میره برای عمل٬خوبه عقلم رسیده بود و یک رمان با خودم برده بودمکه سرمو با اون گرم کردم تا زمان بگذره٬ساعت ۱ ظهر بیتا رو آوردن اتاق و یک برگه برای یک همراه بهمون دادند٬اولش من رفتم بالا٬تقریبا بیتا تو عالم خواب و بیداری بود و نفهمیدم خوابه یا بیداررفتم دستشو فشار دادم و گفتم بیتا خوبی؟؟چشماشو باز کرد و گفت حالت تهوع دارمرفتم به پرستار گفتم مریض ما تهوع داره نمیشه آمپولی چیزی بهش بزنید؟؟؟که گفتند نه خیر فعلا نمیشهاومدم نشستم پیشش که گفت مامان کجاست؟؟فهمیدم مامانمو میخواد٬بلند شدم و رفتم پایین تا مامان بره پیشش٬خودمم تا ۲ نشستم و ساعت ملاقات رفتم بالا٬تا آخر ساعت ملاقات پیششون بودم ٬همچنان تهوع داشت و دو باری بالا آورد٬درد کمر و شکمشم زیاد بود و مدام ناله میکرد(چند تا عکس هم یواشکی ازش گرفتمکه هر وقت اذیتم کنه میزارمشون اینجا)٬یهو دو تا از همکاراش با یک سبد بزرگ گل اومدن ملاقاتش٬ که دیدیم داره حرف میزنه و کلی ...به مامانم گفتم کاش زودتر اومده بودن٬ فهمیدیم که خودش رو برای ما لوس کرده٬ساعت ۴ اومدم خونه٬ اینقدر داغون و خسته بودم که از هستی خواهش کردم فقط یک ساعت با من حرف نزنه تا من بخوابم٬اما امان از دست هستی با فهم و شعورررررررر٬فردا آخرین امتحان ترم اولش ریاضی هستش(اینقدر این ترم به نظرم امتحاناتش طولانی اومد که من خسته شدم)یک سری سوال ریاضی براش گذاشته بودم که حل کنه تا من بیدار بشم٬ولی تا چشمام گرم میشد میومد تو اتاق و یک سوال ازم میپرسید یا تلفنم زنگ میزد و ...٬ساعت ۵:۳۰ اومد و گفت خونه تاریک شده بیدار شو دیگه تنها موندم٬وقتی دید حس بلند شدن ندارم رفت و شروع کرد به پیانو زدن٬خلاصه اینقدر مواظبم بود و هوامو داشت که با جیغ و داد بلند شدمو نشستم روبروش٬ اول گفت مامان جون میوه نمیدی؟؟بعدشم گفت نمیشه که همش کالباس سوسیس بخوریم٬ بلند شو برامون شام درست کن(حالا اصلا ما اهل کالباس سوسیس نیستیم و خیلی کم میخوریم حتی تو پیتزا هم معمولا ...)طفلی محمود که اصلا منو برای غذا اذیت نمیکنه٬بهش زنگ زدمو گفتم من فقط میتونم براتون املت درست کنممیخوری یا نه؟؟گفت میخورم عزیزم ....بلند شدمو شام درست کردم٬ما دوتایی غذامون رو خوردیم اما هستی گفت خوشمزه نیستو به زوره ماست و شور به خوردش دادمالانم دوتایی رفتن تو اتاق باباییش در حال دیدن فوتبال هستند و من با یک کله گنده ی سنگین نشستم خدمتونالان که با بیتا حرف زدم(۹:۳۰)گفت که بهش آمپول ضدتهوع زدند که یکم بهتره٬براش شام هم آوردن و گفتن که ساعت ۱۰:۳۰ بخوره٬درد داشت ولی گفت بهتره٬مامانمم شامش رو خورده بود و داشت کتابی که من براش برده بودم رو میخوند(کلا خانوادگی عاشق رمان عشقی هستیم و این عشق٬ هیچ ربطی به سن و سالمون نداره)بهش گفتم موبایلش رو خاموش کنه و بخوابه٬امشب شب سختی براش خواهد بود(کلا طاق باز خوابیدن کمردرد میاره که خودش ناراحت کننده اس)که امیدوارم بهش راحت بگذره و هم خودش و هم مامانم زیاد اذیت نشن و فردا حالش خوب باشه و بتونه بیاد خونه تا وروجکا مامانشون رو ببینندراستی ٬اونجا کلی نی نی تازه دنیا اومده دیدم٬ که خیلی برام خوشایند بودخدا هممون رو٬ از هر چی بیماری و عمل و درد و ناراحتی هستش دور کنه٬ که وقتی آدم میره بیمارستان و درد بقیه رو میبینه ...

پی نوشت ۱:چهارشنبه ظهر٬ از طریق وکیل(که کلا این اعتراض رو مدیونش هستیم و هیچ امیدی به انجامش نداشتیم) فهمیدیم که قاضی پرونده٬بعد از چند روز بررسی و مطالعه٬مزایده رو به علت تخلف تو چاپ آگهی٬ باطل اعلام کرده٬فعلا خبر خاصی از تکرار مزایده یا اقدام بعدی طرف مقابلمون نداریم(وکیل پیگیری خواهد کرد)٬ولی همینقدر که خدا یک شانس دیگه بهمون داد تا محمود از زیر بار فشاری که بابت اشتباهش تحمل میکرد٬ بیرون بیاد و اینبار آگاهانه تر و کم اشتباه تر ٬جریان رو دنبال کنیم٬ خوشحالیم و از اینکه خدا ما رو دوست داره خوشحال ترررررررررنمیخواستم تا نتیجه نهایی٬ دیگه چیزی در این مورد بنویسم٬چون هنوزم هیچی معلوم نیست و پروژه ی ما همچنان ادامه داره٬اما خودم رو مدیون اینهمه محبت و دعای خیر و انرژی مثبت شما میدونم و نتونستم خودم تنهایی از این خوشحالی بهره بگیرم و حق شما دونستم که همونطور که با ناراحتیم ناراحت شدید٬ الانم با خوشحالیمون خوشحال بشیددددددددقربون همتون با انرژی های مثبتتون

اینم عکس داغ داغ امروز٬ از خانومی با ملاحظه ی من

خدایا٬ تمام مریضها رو شفای عاجل بده و از درد و عذاب راحتشون کنه

پی نوشت یکشنبه شب:خدا رو شکر، امروز صبح بیتا مرخص شد و همراه مامان رفت خونه،خب درد داره ولی حالش روی هم رفته بد نیست،ما هم امشب میریم خونشون تا ببینیمشاز طرف خودم و بیتا،بابت کامنتها و اس ام اس ها و تلفنهاتون بسیار ممنونم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ