هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
عکس برف بازی نداریممممممم هنوز

با دو روز تعطیل شدن مدرسه ی هستی خانوم و خونه موندنمون و برف بازی نکردنمون٬ بدجوری منو دچار عذاب وجدان کرده٬مخصوصا که هستی خیلی دلش میخواست بره برف بازی٬ ولی چون تعطیلی٬ بین هفته بود و باباییش سر کار و من مریضضضضضضنتونستیم عشقمون رو ببریم برف بازی٬تو هر وبلاگی هم میرم کلی عکس برف بازی بچه ها و آدم برفی های قشنگشون٬ بیشتر یادم میندازه که هستی من هنوز آدم برفی درست نکردهاین عکس رو٬ شنبه شب وقتی تعطیلی مدرسه اعلام شد گرفتم٬اینقدر رفتم تو بالکن و نگاه کردم که تا صبح از مماخ کیپ نتونستم بخوابم

دیروز یعنی دوشنبه هم تعطیل شد٬ظهر فاطمه جون که از عذاب وجدان من در مورد هستی خبر داشتبهم زنگ زد و گفت که داره میره برف بازی٬ازم خواست که هستی رو آماده کنم٬ تا بیاد دنبالش و هستی رو با خودش ببرهولی از اونجایی که صبح با صدای سرفه های هستی بیدار شدم٬ترسیدم بزارم بره و مریضیش بدتر بشه ( امتحان ریاضی هم این وسط کنسل شده فعلا و احتمالا میوفته هفته ی بعد)٬از فاطمه جون تشکر کردم و نذاشتم هستی برهاما وقتی رفتم بهش بگم که فاطمه جون چی گفته؟؟اینقدر ذوق کرد بچه ام که جیگرم کباب شد و از کرده ی خودم پشیمون شدمبهش گفتم مامانی میبینی که هر دومون مرضیم و من تا صبح از سردرد شدید نخوابیدم٬اما اگر تو بخوای میام باهات پایین تا تو بازی کنی٬ ولی میدونم که هردومون سردمون میشه(بد سرمایی شدم خودم٬هستی هم تو آخرین برف بازی که بردیمش از زور سرما گریه کرد و بعدشم مریض شد)٬ولی اگر بازم تو این آخر هفته ای برف بیاد٬قول میدم جمعه ببرمت برف بازیتا با بابایی برف بازی کنی(از شانس، باباشم اهل برف بازی نیستاونم با حال و حوصله ی این روزهاش)یکمی فکر کرد و مثل همیشه عاقلانه و با گذشت فراوان گفت ٬نه مامانی بدون شما نمیرم٬ اما خدا کنه همش برف بیاد تا ما هم جمعه بریم برف بازیبا اونکه من از برف زیاد خوشم نمیاد و رفت و آمد و رانندگی برام سخت میشه٬ اما از خدا میخوام یکذره هم برف پنجشنبه بیاد تا ما جمعه بریم ...بعدشم بهم گفت٬ مامان ببین موهامو خوشگل درست کردم؟؟؟تازه دارم ریاضی هم حل میکنم خودمالهی قربونش برم٬ این روزها اینقدر با موهاش حال میکنه که نگوووووووو(البته دردسرش هم زیاده ٬چون اصلا نمیزاره شبا بافتی چیزی رو موهاش انجام بدم تا صبح کمتر معطل بشه و هیچی نباید تو سرش باشه٬ برای همین صبحها خیلی وقتش برای درست کردن موهاش تلف میشه٬از طرفی همیشه از من شاکیه که چرا مدلهای مختلف بلد نیستم درستش کنم؟؟دختر عمه ام چند هفته پیش بافت حصیری رو یادم داد که وقتی اومدمو روی سرش امتحان کردن شل و کج در اومد٬خیلی دلم میخواد چند مدل بافت قشنگ ٬چند مول شینیون ساده و براشینگ شیک براش یاد بگیرم٬ولی با توجه به برنامه ای که بعد از مشخص شدن قطعی خونه و جابه جایی و ...در نظر دارم ٬دیگه حوصله ی کلاس آموزشی و این حرفها رو ندارم٬ترجیح میدم از روی سی دی یا اینترنت که خوب توضیح داده باشه استفاده کنم٬اگر شما موردی میدونید که مفید هستش و میتونه بهم کمک کنه حتما راهنمایی کنیدالبته این مشکل رو برای خودمم دارم و جز یک آرایش ساده صورت و مو چیز دیگه ای بلد نیستماحتمالا یک کلاس خودآرایی سر فرصت برم که به درد مهمونیهایی که میرم بخوره و هی علاف آرایشگاه نمونم برای یک خط چشم و سایه و ... )منم گفتم خیلی خوشگل شدی عزیز دلم٬ الان میام ازت عکس میگیرمبعدش چند تا عکس تو اتاقش ازش گرفتمتو اتاقش ازم پرسید روز مادر کی هستش؟؟؟گفتم خیلی مونده دخترمگفت مطمئنی؟؟؟گفتم آره عزیزم چه طور؟؟؟(وقتی از روز مادر ناامید شد)رفت یک کادو برام آورد گفت٬ صبح زودتر از شما بیدار شدم٬ این کادو رو برات درست کردم بازش کنمنم بازش کردم و دیدم خودش از این شال گردن نازکا که چند رنگش رو با هم میندازن دور گردنشون و از پارسال مد شده بود و دختر عموم تازگیها بهش یاد داده٬بافته و کادوش کردهبغلش کردم و بوسش کردم و ....زود گفت مامان اگر تو نمیندازی یا اندازه ات نیست بده به خودمآخه اندازه ی خودم بافتممنم بوسش کردمو گفتم آره فکر خوبیه خودت استفاده کنی منم خوشحال تر میشم

عزیز دلمی فهمیدههههههههههه

عاشقتم دختر خوب و مهربونممممممممم

بعد از یکساعت اومد بیرون و گفت خسته شدم وقته استراحتمهداشتم تو آشپزخونه ناهار آماده میکردم که دیدم رفته جلوی تی وی و از کانال م ن و ت و داره ر ق ص ع ربی یاد میگیرهمنم دوربین و برداشتمو ....بچه ام کاملا سه سال پیش٬ این ر ق ص رو بلد بود ٬ولی چون دیگه تمرین نکرد و ادامه نداد٬کلا یادش رفته و از این بابت ناراحته

اینجا دیگه دوربین لو رفت و ....

جیگرتو برم با اون علامت پیروزیت ٬که وقتی خوردی زمین ....

 اینجا هم احتمالا میخواسته منو خجالت بده و بابت درس کار کردن باهاش(همیشه قدردان بوده عزیز دلم) و برف بازی نبردن ازم تشکر کردهمرسی دختر گلم

ساعت ۴ عصر اومد گفت٬مامان هنوز سرت خوب نشده؟؟گفتم نه داره میترکهگفت پاشو ببرمت دکتراینجوری که میمیری٬دیدم بد نمیگه عصر بریم بهتر از اینه که٬ شب با محمود برم و کلی معطل بشیمدوتایی حاضر شدیمو رفتیم بیرون که دیدم محمود با انصاف ٬دست به ماشین من نزده و هنوز کلی برف روی ماشینه و دور و برش پر از برف گوله شده و سفت(حقشه هر وقت برف اومد خودم برم تو پارکینگ و اونو بندازم تو کوچه٬مهربونی هم اندازه ای داره خب٬خوندییییی آقای همسر؟؟؟)ماشین رو روشن کردم و هستی رو که میخواست کمکم کنهنشوندم تو ماشین و خودم با دستای بدون دستکشم همه ی برفا رو ....خلاصه با هر یخ زدن و بدبختی بود٬ ماشین رو تمیز کردم و رفتیم دکتر٬خداییش نمیخوام به کسی توهین کنم٬ ولی واقعا متاسفم برای خیلی از آدمهایی که تو هر شغلی که هستن٬ فقط رفع تکلیف میکنن تا ساعت کاریشون پر بشه و اصلا براشون مهم نیست که مراجعه کننده چقدر به کار و رشته و قضاوت و ...اونها نیاز دارند؟؟؟اون از قاضی تو دادگاه٬ که هنوز تکلیف ما رو روشن نکرده و هر روز داره قول فردا رو میده که پرونده رو وقت کنه و کامل بخونهبا اونکه ما چیز غیر قانونی نخواستیم ازش و همه چیز کاملا مشخص و واضحه(طبق کتاب قانون خودشون و ماده و ...)که آگهی مزایده مشکل داشته و خیلی چیزها توش نوشته نشده بوده و ....اینم از دکترایی که توی درمانگاه نزدیک خونه ما میشینند٬وارد درمانگاه که میشی انگار هتل ۷ ستاره رفتیتوی یک فضای معمولی سه تا تلویزیون ال سی دی و ....ویزیت دکتر عمومی با دفترچه ی خوشگل ما(ت ا م ی ن ا جتماعی)۶ هزار تومان و تزریق ...اونوقت وقتی میری پیششون٬خودت باید بگی گوشمم معاینه کنید٬سرفه میکنم سینه ام رو معاینه کنید٬سرم داره میترکه فشارمو بگیرید٬لطفا آمپول بدید که زودتر خوب بشم و ببینید تب ندارم و ....فقط وقتی میری٬ یک چوب بستنی میکنن تو حلقت و شروع میکنن به نسخه نوشتن٬یعنی با یک گلو دیدن که خودمونم تو خونه میتونیم ببینیم همه چیز رو تشخیص میدن٬خداییش همشون نابغه هستن و ما متوجه نیستیمبعد از معاینه ی دقیق٬ آقای دکتر فرمودند که مریضی شما زیاد ربطی به آنفولانزا و سرما خوردگی شایع نداره و احتمالا از سینوسهات هستش که مدام دماغت کیپه و آبریش داری و گلوت هم خلط داره و ...حالا برو بقیه ی داروهات رو تموم کن٬اگر خوب نشدی بیا تا یک دوره ی ۸ روزه برات آنتی بیوتیک مخصوص و قوی بدم تا ....گفتم آقای دکتر دستم به دامنتون٬ من الان دارم از سردرد میمیرم٬ تو رو خدا یک آمپول تزریقی چیزی بدید دیگه مسکن خوراکی جواب نمیده سرم داره میترکهکه گفت باشه و دو تا آمپول داد که زدمو اومدیم خونهافتادم روی مبل و به هستی دیکته گفتم و ...

 

پی نوشت ۱:سایت آپلود عکسم دیگه کار نمیکنه و فعلا توی پرشین گیگ عکسها رو آپلود کردم٬اگر سایت خوب و مطمئنی برای عکس میشناسید که خودتونم استفاده کردید و راضی هستید حتما آدرسش رو برام بزاریدعکسهای پست قبلی رو هم دوباره گذاشتم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ
شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
جلسه ی چهارم دادگاه و پایان تلخ ماجرا

نمیخواستم امروز بیام و بنویسم٬ولی بازم مثل همیشه نمیتونم منتظرتون بزارم و نسبت به اینهمه لطف و مهربونی و بزرگواریتون بی اهمیت باشم٬امروز از صبح زود٬ کلی اس ام اس داشتم و الان کلی کامنت خصوصی و عمومی٬با اونکه ما تقریبا با دست پر رفته بودیم و فکر میکردیم هیچ مشکلی برای برنده شدن تو مزایده نداریم و بالاخره میتونیم بقیه ی این خونه رو (چهار و نیم دانگ)بخریمو با ریختن ۱۰ درصد از کل پول خونه تو دادگاه٬تا ماه آینده بقیه ی پول رو جور کنیم انشالا ...اما به خاطر اشتباه فاحش محمود تو آوردن پول(به جای چک بانکی٬ پول رو ریخته بود به حساب خودش که اونو بعد از برنده شدن به حساب دولت بریزه٬از صحبتهای مسئول مزایده تو جلسه ی قبل اینجوری متوجه شده بود)ما مزایده رو باختیمممممممممممممماونم خیلی ناجوانمردانه٬چون طرف مقابل(صاحب بقیه ی خونه که این ملک بهش ارث رسیده)که خودش کار رو به دادگاه کشونده بود و تا امروز هیچ جوری باهامون کنار نیومده بود و همه چیز رو دقیق میدونست٬چک مورد نظر رو آورده بود و هر چی محمود اصرار کرد که اجازه بدن بره پول رو چک کنه و برگرده تا توی مزایده شرکت کنه٬اونا قبول نکردن و گفتن به ما هیچ مربوطی نیست و میخواستین چک بیارین٬ما پول آوردیم و برنده هستیم٬در حالی که اصلا اینا قصد خرید خونه رو نداشتن و تمام اقدامشون تا امروز برای فروختن بوده٬حالا چی شد که یهو نظرشون عوض شد؟؟هیچ کس نفهمید(حتما شنیدن خونه گرون میشه یا پولی به دستشون رسید؟؟)٬اینقدر از این عملشون مسئول مزایده و دادستان (که برای تصمیم گیری صداش کردن)ناراحت شدند که بدون اینکه ما اصرار زیادی کنیم خودشون هر کاری میتونستن کردند٬ ولی طرف که خیلی احساس قدرت و لذت بهش غلبه کرده بود(یک بیمار روحی روانی به معنای واقعی که معلومه تازه بقیه ی ملک و املاک پدر و مادرش رو که جوون هم فوت کردند فروخته بود و حسابی دستش پر بود)قبول نکرد که نکرد٬تازه یک لجی هم میداد که تا عمر دارم خنده ها و قیافه ی چندش آورش یادم نمیره٬من یک کلمه هم باهاشون حرف نزدم چون اصلا شخصیت و شعورشون رو در حد خودم ندیدم٬ولی میشنیدم که به مسئول مزایده میگفت٬ فعلا که مستاجر ما هستند و میتونند هر وقت ما دلمون خواست بفروشیم بیان و دوباره ازمون بخرن٬ اونم اگر خودمون نخواستیم بریم و توش بشینیمو ....اون لحظه ها حقیقتش خیلی لحظه های سختی برام بود و صورتم داغ داغ شده بود و بیشتر از تلاش محمود برای ....ناراحت بودم و بهش اشاره میکردم که دیگه ولش کن و نزار اینا ناراحتی و ....ببینند و بیشتر از این خوشحال بشن ولی بازمممممممم٬خیلی دلخور و غمگین اومدیم بیرون٬محمود نتونست بره سرکار٬چون خیلی خیلی خودش رو مقصر میدونه و مدام با خودش درگیره که چرا همچین اشتباهی کرده و از وکیل و کسی درست سوال نکرده و ....توی ماشین اصلا نمیدونستیم داریم کجا میریم؟؟ساعت نزدیکه ۲ بود که رفتیم به اصرار محمود ناهار خوردیم البته محمود چیز زیادی نخورد و اینقدر بابت اینکه نتونسته به قولش عمل کنه(گفته بود خیالت راحت باشه من هر جور بشه اینجا رو برات میخرم٬هر چی هم بهش گفتم من راضی نیستم به هر قیمتی اینکار رو انجام بدی و خودت برام از همه چیز مهمتری و من دلم نمیخواد از فکر و خیالش مشکلی برات پیش بیاد و ....بازم با توجه به قیمتها و شرایط خاصمون دلش میخواست حتما همینجا رو بخره)مدام ازم عذرخواهی میکرد ٬که این خودش بیشتر رو اعصابم بود و دیگه من حرف و گله ای برای گفتن بهش نداشتم٬مستقیم منو برد پیش مادام تا به قول خودش کمی آرامش و انرژی ازش بگیرم ٬خودشم اومد خونه تا با هستی استراحتی کنه٬مادام وقتی قیافه مو دید اولش باهام دعوا کرد و گفت من ازت انتظار نداشتم که خودتو اینقدر ناراحت کنی و ....اما وقتی تو اتاقش تنها صحبت کردیمو گفتم که بیشتر از حالتهای محمود تو دادگاه و احساس برد رقیب و حرکاتش و ناراحتی محمود ناراحتم ٬درکم کرد و گفت خدا خیلی دوستتون داره٬مطمئن باش توش خیری نبوده و ممکن بود پولتون تو یک ماه جور نشه و اونی هم که دادید ٬دادگاه ضبط کنه٬یا اتفاق و مشکل بدی براتون پیش میومد و ....خلاصه بعد از کمی صحبت با مادام٬اومدم خونه و از اون موقع دارم به محمود دلداری میدماینقدر خودشو مقصر میدونه که هر چی میگم بازم از فکر در نمیاد ٬چون با این اوضاع و احوال من خودم راضی نیستم دیگه مستاجر اینا بمونم و هر جور هست باید بعد از جمع و جور کردن خودمون و پولهامون یک خونه بخریم(البته میدونیم با پول این خونه ٬مثل اینجا که دوستش داشتیم از هر لحاظ نمیدونیم پیدا کنیم چون بالاخره اینجا توسط دولت قیمت گذاری شده بود و بازم میتونستیم یه کاریش کنیم)چون با اسباب و وسایلی که ما داریم پروژه ی بزرگ و مشکلی برای خونه پیدا کردن و جابه جایی داریم٬اونم مایی که معمولا کارهامون رو خودمون انجام میدیم و تنهاییم٬با این گردن و سر و زانوی قراضه من ٬کار و مسئولیت سنگین کاری محمود و بچه ی مدرسه ای .....طفلی هستی٬ که امروز اولین امتحان رو داد و من با این بی حوصلگی و کسلی٬ امروز ازش درس پرسیدم٬ که یه وقت روی درس اون تاثیری نزاره٬تازه الان قبل از خواب گفت دلم درد میکنه و شام نخورده از ترس دکتر نرفتن رفت خوابید٬حالا کی بیدار بشه و بکشوندمون دکتر خدا میدونهههههههههههروز خیلی خیلی سختی گذروندیم ٬من بیشتر از باخت و شکست تو مزایده٬ از نحوه ی باخت و اشتباه و خنده های ....دلگیرم منظورمو که میفهمید؟؟؟؟محمودم که دیگه نگو ؟؟؟همچین نشسته جلوی من و احساس ندامت میکنه٬ که خودم یادم رفته و همش حواسم هست نکنه فشار ناراحتی از پا درش بیاره ....

از تک تکتون بابت کامنتها و اس ام اس ها و دعا و انرژی های قشنگتون ممنونم٬برنده نشدن ما چیزی از ارزش لطف و مهربونی شما کم نمیکنه٬بلکه مدام به خودم میگم حتما اینهمه دعا و انرژی و دل پاک دنبالمون بوده که دست خدا نذاشت چیزی که احتمالا به صلاحمون نبود جور بشه ...در ضمن من نمیخواستم از اشتباه محمود اینجا چیزی بنویسم٬خودش گفت بنویس که هیچ وقت یادم نره و بیشتر از این٬ تو هر چیزی دقت کنم٬اینو کسی میگه که خود من و تمام کسانی که میشناسنش به محتاط و دقیق بودنش تو هر چیزی ایمان دارندو برای انجام تمام معامله ها و کارهاشون خبرش میکنند٬اینقدر گاهی اوقات تو خرید و معامله و ...دقت میکنه و محتاطانه رفتار میکنه که من عصبی میشم

عزیز دلم جمعه عصر٬که هنوز سرفه میکنه و نمیدونم این دل درد ....

لطفا در مورد خونه و چه جوری و ....سوالی نکنید که ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
اولین روز سال نو میلادی و مریضی هستی

روز شنبه اولین روز سال جدید میلادی٬یه جشن کوچولو با بچه های سالن(حدود ۱۰ نفر)٬برای مادام عزیز گرفتیم و حسابی سورپرایزش کردیم٬برای اولین بار برای یک درخت کریسمس خوشگل٬ چند تا طبل کوچولوی رنگارنگ خریدم و وصل کردم٬خیلی برام لذت داشت٬اون پنبه های کوچولوی بین درخت رو ٬ما برای آرزوها و حاجتهامون انداختیم و ....اینقدر اعتقادات و رفتار و اعمال مادام و دست به خیر بودن و کمکهای واقعیش به دیگران٬ برام شیرین و قشنگه که اندازه نداره ٬ بین مسلمونها هم،همچین اعتقاد محکم و در عین حال زیبایی خیلی کمه٬این سالن رفتن هر چی برام نداشت یک دنیا تجربه و عشق و درس زندگی داشتبعد از مراسم ٬مادام هممون رو به شام تو فرحزاد دعوت کرد که من در کمال ناامیدی به محمود زنگ زدم که گفت حتما برو٬برای تو کم اینجور برنامه ها پیش میاد٬اما وقتی اومدم خونه دیدم هستی بدتر شده و اصلا صدا ندارهنفهمیدم چه جوری برش داشتمو رفتیم دکتر٬وایییییی ۱۵ نفر جلومون بودناز ۶ نشستیم تو نوبت٬منم تمام حواسم به این بود که هستی خودشو به صندلی و اینور اونور نزنه٬از بس مریضای بدحال اونجا بود٬تازه بعد از دکتر همه میرفتن تو داروخانه ی بغلی و از اونجا هم مستقیم میومدن برای آمپول یا سرم٬هستی که دیشبش راضی به آمپول نبود٬ وقتی سرمی ها رو دید گفت٬ مامان جون من آمپول میزنم ولی سرم نهساعت ۷:۳۰ بود که محمود زنگ زد گفت٬ من الان میرسم درمانگاه٬ هستی رو ازت میگیرم ٬تو برو مهمونی شامبا اونکه خیلی دلم میخواست تو مهمونی مادام باشم٬ ولی دلم نمیومد هستی رو ول کنم٬ که هستی خودش گفت مامان من که کاری ندارم الان میخوام برم خونه بخوابم تو برو وقتی محمود اومد٬دوربین عکاسی رو که از تعمیرات همون روز گرفته بود٬ بهم داد و راهیم کردبدو بدو اومدم خونه و همینقدر وقت کردم که لباسم رو عوض کنم٬اتفاقا به پیشنهاد خودم که میدونستم مادام روی غذا خیلی حساسه ٬آبشار رو معرفی کرده بودم که همونجا رفته بودند(که خدا رو شکر غذا رو هم پسندیدند ٬مخصوصا نون داغش رو)تا من برسم ساعت از ۸ گذشته بود٬ ولی شب خیلی خوبی بود در کنار بچه ها و جای همتون خالی خوش گذشت٬البته تمام مدت گوشی دستم بود تا زمانیکه محمود گفت هستی آمپول زده٬ شام هم خورده و خوابیده٬دو روز هم استراحت داده دکتر که مدرسه نره٬تو خیالت راحت باشهمن زودتر از همه بلند شدم و اومدم خونه و دیدم بلههههههه خدا رو شکر٬ شهر در امن و امانه

درخت کریسمس سالن مادام عزیز

کیک ما و شمعهایی که هر کدوممون به نیتی روشن کرده بودیم

هستی عزیزم یکشنبه و دوشنبه خونه بود و من از خونه بیرون نرفتم٬اما اینقدر ناله میکرد و چیزی نمیخورد که کلافه ام کرده بود٬به زور غذا دهنش میذاشتمو آبمیوه بهش میخوروندممعلمشونم که دستش درد نکنه اینقدر تو این دو روز درس داده بود که وقتی هستی تکالیف رو از دوستاش میگرفت خودمون مینشستیم پاش و مساحت و لغت معنی و ....امروز دیگه رفت مدرسه و برنامه ی امتحان ترم اول رو ٬بهشون دادند که تقریبا از ۲۰ دی شروع میشهخدا رو شکر ٬بهتره ولی تو سینه اش ریخته و شبا سرفه و کیپی بینی اذیتش میکنه هستی هم بی طاقت٬تا صبح نق میزنه دماغم گرفته اصلا نمیخوابمبا اونکه قطره هم میریزه ولی .....عکس جدید ندارم ازش٬برای همین چند تا عکس تکراری و قدیمی تر که دوستشون دارم میزارم٬ تا عریضه خالی نباشه

زودتر خوب خوب شو عزیز مامان

عشق منی کوچولوی بابا

پی نوشت ۱:روز شنبه ۱۸ دی ماه(ظهر) ٬چهارمین جلسه ی دادگاه هستش٬ که خیلی خیلی از جلسات قبلی مهمتره و تقریبا باید همه چیز تموم بشهبیشتر از همیشه به دعا و انرژی شما٬ نیاز داریم٬لطفا سنگ تموم بزاریددد

دلگرمیهای قشنگتون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
یک تولد متفاوت در کنار دوستان وبلاگی

سلام به تک تک شما دوستان عزیزی که با لطف و مهربونی فراوان٬ کلی پیام تبریک٬ از راههای مختلف برام فرستادید و با حدود دویست کامنت عمومی و کلی اس ام اس و ایمیل و تبریک تو وبلاگهای قشنگتون و حضورتون تو جشن کوچیک ما٬ بسیار خوشحالم کردید و بیشتر از گذشته منو تو راهی که قدم توش گذاشتم٬با وجود تشعشعات منفی زیاد و ...مصمم کردید٬منم خودم رو در برابر اینهمه عشق و محبت مسئول میبینم و سعی میکنم از همیشه محکمتر باشم و مثل گذشته بنویسم و راه و روش خودم رو ادامه بدم٬چون من و نوشته هام همینی که میبینید هستیم و من غیر از این نمیتونم باشم و قادر به تظاهر نیستم ٬هر کسی هم از نوشته ها و ما٬ به هر دلیلی خوشش نمیاد میتونه نخونه و ...

یک هفته پیش(قبل از دادگاه ۲ دی) فاطمه جویکار عزیز(عزیزم بازم تولدت رو تبریک میگم و یک دنیا عشق و سلامتی و موفقیت و خوشبختی برات آرزومندم)٬بهم پیشنهاد داد تا چون تولدمون تو یکروز هستش٬امسال با تعدادی از دوستان وبلاگی مشترکمون٬یک جشن کوچولو و متفاوت با تمام تولدهامون بگیریم٬منم بعد از فکر و مشورت با محمود، تصمیم گرفتم قبول کنم(البته فکر نمیکردم جز دو سه نفر که واقعا براشون مقدور نبود٬تمامی کسانی که دعوت داشتند از راههای دور و نزدیک و با بچه ی کوچیک و سر کار بودن٬بیان و جشنمون رو با حضورشون قشنگ و پر خاطره کنند)این شد که بعد از مشخص شدن جا(فرحزاد-رستوران آبشار)٬دوستان رو بین خودمون تقسیم کردیم تا دعوتشون کنیم٬مهمونی دقیقا دیروز یعنی همون ۷ دی٬ساعت ۴ تا ۶ برگزار شد٬حدود ۴۰ نفر بودیم که با وجود کمی شلوغی و پذیرایی ضعیف ما٬به نظر من همه چیز عالی بود و به دیدن دوستان عزیز و دوست داشتنیمون می ارزید٬فاطمه ی عزیز زحمت کشیده بود و عمو شهروز رو برای کشیدن کاریکاتوری از ما و یکی از دوستانش رو٬ برای گرفتن عکس دعوت کرده بود که اومدند و ....با اونکه من به تک تک مدعوین گفته بودم که با حضورشون بهترین هدیه و خاطره رو٬ برای ما به ارمغان میارند و خواسته بودم کادویی با خودشون نیارن٬ اما بازم ما رو کلی شرمنده کردند و حسابی خجالتمون دادندکه جا داره بازم اینجا ازشون تشکر ویژه داشته باشم٬مخصوصا که بعد از مشورت با فاطمه جون تصمیم گرفتیم هدیه ای اونجا باز نشه و هر کی هدیه ی خودش رو ببره خونه و ...یکی از قشنگترین و جذابترین سورپرایزهای دیشب سبد گلی بود که توسط محمود عزیزم٬فرستاده شده بود و تمام دوستانی که بهم نزدیک بودند شوکه شدنم رو به چشم دیدند و تا گل رو تحویل بگیرم و کارتش رو بخونم٬به هیچ وجه فکر نمیکردم از طرف محمود باشهو گیج بودم ؟؟؟چون محمود شب قبلش٬ با خریدن یک دسته گل کوچولو(که گویا رفته بوده برای سفارش گل دیروزی و دادن آدرس و هماهنگی)حسابی منو گمراه کردمخصوصا که این روزها اینقدر سرش شلوغ و فکرش مشغوله که اصلا نمیدونه چی کار میکنه؟؟با اینحال امسال بیشتر از همیشه خوشحالم کرد و تا شب٬ مدام تلفن و تبریک و کنترل از راه دور که برنامه مون چه جوری پیش میره و ...جا داره بازم اینجا ازش تشکر کنم٬ تا بدونه کارش بینهایت زیبا و قشنگ بود و بسیار بسیار قلبم رو شاد و دلم رو گرم کرد محمود مهربونم٬دوستت دارم

عکسهای اصلی٬ توسط دوربین فاطمه ی عزیز و عکاس گرفته شد و از بین عکس کمی که من با دوربین بی خود شرکت انداختم چند تا بیشترش قابل دیدن نیست و اصلا عکس خوبی ندارمولی قراره فاطمه جون٬اگر امشب خونه باشه و محمود هم همکاری کنه٬بره و عکسها رو ازش بگیرهاما من طاقت منتظر موندن و منتظر گذاشتن رو ندارم و عکسهای بی کیفیت خودم رو فعلا میزارم تا آخر شب و تا زمانیکه عکسهای بهتر به دستم برسه اونا رو هم به همین پست اضافه کنمکه اگر اینکار رو انجام بدم حتما این پست رو دوباره میزارم٬ تا تو بلاگفا و گوگل دیده بشه که متوجه بشید و اگه دلتون خواست بیاید و ببینیدالبته حتما فاطمه جون هم تو وبلاگ خودش به طور خصوصی عکسهایی از تولد میزاره که هر کسی دوستش هست میتونه بره و ببینهمن عکسایی بیشتر از این از بچه ها ندارم٬چون خودتون که دیدید نمیتونستم زیاد دوربین دستم بگیرم و سرم شلوغ بود٬اینا رو هم بیشتر ٬منیر عزیزم که همیشه یار و یاورم بوده گرفته٬اگر عکس گلهای قشنگتون٬ بین این عکسها نیست شرمندهکوتاهی از من بوده

گل گمراه کننده همسری٬شب تولدم

بادکنکهایی که شب قبل٬ محمود با دستگاه باد کرد برای بچه ها

اینم کیک تولد من و فاطمه جون٬ که تلفنی باهاش هماهنگ کردمو سفارش دادم

آیتا جون خواهری درسا خانوم

 

درسا جون و باران جون خواهر پرنیان گلم

آندیای شیطون بلا

رژین جونو ستایش خانوم

 

پرند جونو نارگل عزیز

اینم تنها عکس از هستی

به جز دوستانی که حضور داشتند اگه گفتید شمع ۵۶ از کجا اومده؟؟؟

اینم سبد گل عشق مهربونم محمود

کادوهای باز نشده ی من

کادوهای باز شده ی من

کادوی محمود رو که قبلا گفته بودم٬همون کت چرم و چکمه(تنم بود تو جشن)٬همراه با یک پالتوی کرم بود که وقتی دید تمام پالتوهام گشاد شده٬ دلش به رحم اومد و اضافه کردکادوی هستی بلیز کرم همراه با بافت کوتاه روش(توی عکس هست٬بافت صورتی)کادوی بیتا یک گردنبند و گوشواره مشکی خیلی خوشگل٬کادوی مامان یک شکلات خوری از سرویس سرمه ایم و ......دست همشون و همتون درد نکنه٬انشالا بتونم جبران کنممممممممممم

منیر و عمو علی همراه ما٬البته با ماشین خودشون اومدند خونه ی ما٬ که محمود هم اومد خونه و شب خوبی رو در کنار هم بودیممنیر مهربون و عمو علی عزیز٬ممنون که همیشه دوست و همراه خوب ما هستید٬من که واقعا نمیدونم بدون منیر٬ چه جوری همچین مراسمی رو کنترل و اداره کنممنیر عزیزم٬ممنون بابت همه چیز٬انشالا وقتی نی نی تیرماه دنیا اومد٬بتونیم جبران کنیم

کیکی که محمود دیشب خرید

 منم شمع ۳۳ رو بالاخره فوت کردم تهناییییییییی 

پی نوشت ۱(برای به یاد موندن خودم مینویسم):مهمونهای حاضر در مهمونی عبارت بودند از:منیر عزیزم ٬بیتا خواهری٬مریم جون و دخترش ملوسک٬پیروزه جون٬سمیرا جون و رژین عزیز٬درسا و آیتا و مامان گلشون٬لیلا جون و نارگل و نگار عزیز٬دیبا و پرند گل همراه مامان خوبشون٬کیمیای عزیزم همراه پرنیان و باران جون٬نسترن و باران گل٬سوری گل و عسل خانوم٬ندا جون و ستایش عزیز٬مزگان و آندیا جون٬مریم عزیز بدون مهدیار گل(بچه های وبلاگی بودند)٬ ۶ نفر از دوستان مقاطع مختلف تحصیلی فاطمه جون که من از شیمای عزیز با گل قشنگی که برام آورده بود خیلی خوشم اومد و به نظرم بسیار دختر دوست داشتنی و خونگرمی بود٬شیما جون٬ بابت گل قشنگت بسیار ممنونم و برات بهترینها رو آرزومندمآقای عکاس و عمو شهروز همراه همکارشونبازم از تک تک دوستان عزیز ٬بابت اومدنشون و هدیه های قشنگشون ممنونم و امیدوارم تمام کم و کاستی های جشن ما رو به بزرگی خودشون ببخشندو از دوستانی که خبری از این مراسم نداشتند عذرخواهی میکنم٬چون همونجور که میدونید هم جا و ظرفیتمون محدود بود و هم قرار بود دوستان مشترکمون رو دعوت کنیم ....

پی نوشت ۲:چند روز پیش٬ هستی کارنامه ی امتحانای میان ترم اول رو همراه با تمام اوراق امتحانیش آورد و جالب اینکه معلمشون کوچیکترین ارفاقی تو نمره دادن به بچه ها نکرده و هستی اولین کارنامه ی معدل غیر ۲۰ رو آورد خونهو جالبتر اینکه تنها اشتباه دخترم تو درس انشائ ٬اونم از ادب زیادش بوده٬میگید یعنی چی؟؟؟خودتون ببینید

کارنامه ی خانومی

میگم چرا نوشتی شما خواهی رفت؟؟؟میگه مگه همیشه نمیگید به کسی تو نگو٬بگو شما

اینم غلط دخملی من٬ که به جای تو نوشته شماقبولم نمیکنه که ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩
نتیجه ی دادگاه سوم و تبریک کریسمس

سه شنبه ظهر(شب هفت امام)٬ همراه هستی رفتیم خونه ی مادرجون٬تا کمک کوچیکی برای نذری کوچیکش باشیم(زمان مجردی ما٬نذر مامانم خیلی بزرگ بود(قیمه) و تمام محل و فامیل رو غذا میادیم و ....ولی چند سالی میشه که به خاطر مریضی و پادرد و کمردرد شدیدش نذریشون رسیده به سه کیلو برنج و ....)خلاصه رفتیم و شب یلدایی در کنار پدر جون و مادر جون اینا بودیم که دایی رضا و سمیرا جون هم اومدندبعد از شام هم رفتیم خونه ی اون یکی پدربزرگ و مادربزرگ هستی و یکساعتی هم پیش اونا و عمه ها بودیم٬روی هم رفته شب یلدای خوبی بود

هستی سه شنبه ظهر٬ در انتظار آژانس

چهارشنبه ۱ دی ٬سومین جلسه ی دادگاهمون(تو پی نوشت میگم) و آخرین روز روضه ی عمه کوچیکه ی خودم بود که با هر سختی بود٬رفتم دنبال هستی و یکساعتی زودتر بردمش کلاس پیانو تا بتونیم به موقع به مجلس عمه جون برسیم که رسیدیم و در کنار تمام خانواده ی پدری آش عمه رو پخش کردیم(موقع همزدن آش به نیت حاجت قلبی تمام دوستان وبلاگیم هم زدم و تمام کشک آش ها رو خودم تزیین کردمو باز هم شما رو یاد کردم)بعد از مراسم٬ عمه نذاشت خانوما برن خونه شون و همه رو برای شام نگه داشتما هم زنگ زدیم به همسران گرامی تا اونا هم بیان و دور هم ....اون شب هم شب خوبی بود و هستی حسابی ...

پنجشنبه ظهر که هستی اومد خونه٬ناهار خوردیم و دوتایی بعد از مدتها رفتیم بوستان تا هستی با پولهای خودش برای من کادوی تولد بخره٬الهی قربونش برم بعد از اینکه با سخاوت تمام برام کادو خرید(بعدا میگم)هر چی میخواستم بخرم میگفت مامان من میخرم٬خلاصه بکش بکشی داشتیم تو بوستانبچه ام به باباش رفته هی میخواد برای من ....وقتی اومدیم خونه خوابید و ساعت ۶ عصر یادش افتاد که فرداش آزمون داره و باید خودش رو آماده کنهاینا رو گفتم که اینو بگم ؟؟؟دقیقا به علت اینکه من دو هفته ای واقعا سرم شلوغ بود و خانومی هر روز با من بیرون و ....تاثیرش تو آزمون٬ به خوبی دیده میشهپنجشبه از خونه بیرون نرفتیم٬ تا هستی کمی درس بخونه ٬ولی مسلما دو سه ساعت ٬اونم با نق زدن و غر زدن نمیتونه نتیجه بهتر از این داشته باشهجمعه صبح همراه بابایی رفت برای آزمون و برگشت٬ساعت ۲ ظهر٬که نتیجه رو تو سایت دیدم خیلی ازش دلخور شدم ٬چون با تمام کار و برنامه هام٬ مدام همون سه شنبه خونه ی مامانم و چهارشنبه خونه ی عمه و ...حواسم به درس خوندنش بود و توقع نداشتم منو دور بزنه و هر وقت میرم تو اتاق ببینم داره ...عصبانیت همان و گرفتن گردنم هماننننننننننننن(الان هم پماد زدم٬ هم قرص خوردم٬ هم گردنبند مخصوص بستم و خیلی درد شدیدی دارمخیلی بده که نمیخوام باور کنم گردنم هم٬ به سردردهای همیشگیم اضافه شده و باید تا آخر عمرم تحملش کنمدیشب که به این شدت نبود تا صبح نخوابیدم امشب که دیگه معلومههههههه)فکر نکنید سختگیری کردما نه؟؟؟من همیشه سوالایی که فکر میکنم هستی جوابش رو نمیدونسته یا باهاش کار نکردم٬کنار میذارم و ناراحت نمیشم و براش توضیح میدم ولی این آزمون رو واقعا اونی که من میخواستم جواب نداده بود و بیشتر اشتباهاتش رو با هم کار کرده بودیم و تکراری بود٬ اما هستی با نهایت بی دقتی جواب داده بود.....میخواستم برای تنبیه نبرمش بیرون٬ که محمود یواشکی ازم خواهش کرد عصر جمعه بچه رو ناراحت نکنم ٬منم که مهربون٬بعد از اینکه گردن خودم رو داغون کردم خانومی رو بردم سینما و شام و ....(فیلم آدمکش٬که بدمون نیومد ولی از شانس من جامون یکجوری بود که باید گردنت رو کمی بالا میگرفتی و ...این شد که توپ توپ اومدم بیرون)هستی خانوم بدون هیچ احساس ناراحتی از گند زدن به آزمون اومد خونه و خوابید

البته جز علوم پیشرفته که ۶۰ زده(۲ تا غلط)٬همه رو ۸۰ و ۹۰ زده ولی اشتباهاتش خیلی بی خودی بود و برای من قابل قبول نبوددددددددددددرتبه در استان ۲۴

پی نوشت ۱:برای روز چهارشنبه اول دی٬یادم نبود ازتون بخوام برامون انرژی مثبت بفرستید٬انگار شما هم یادتون نمونده بود٬نتیجه ی دادگاه این شد که تا ۱۸ دی فقط فرصت داریم که ...نمیدونم واقعا چی به صلاحمون هست؟؟ شاید به این عجله کردن نیاز داشتیم تا تکلیف خودمون رو روشن کنیم و محمود یک تکون محکم به خودش بده تا بالاخره تلکیف خونه رو روشن کنهدر نهایت تقریبا تا ۱۸ دی مشخص میشه که ما موندگاریم یا رفتنیییییی؟؟وقتی تکلیف معلوم شد٬ حتما کامل براتون در موردش مینویسم که .......سخت به دعا و انرژی مثبتتون نیازمندیم

پی نوشت ۲ (مخاطبان خاص):از دوستان عزیزی که قرار بود در مورد سه شنبه ٬بهم خبر بدن و هنوز ندادن٬خواهش میکنم نهایتا تا امشب با یک اس ام اس یا کامنت .....

پی نوشت ۳:سه شنبه ۷ دی ۸۹ ٬ساعت ۸ صبح٬ سی و سه سالگی رو تموم کرده و قدم میزارم تو سی و چهار سالگی٬بیشتر از همیشه احساس سرازیری میکنم٬در مورد سه شنبه و ...بعدا خواهم نوشت٬دیگه سعی میکنم جلو جلو از چیزی ننویسماز تمام دوستان عزیزی که قبل از همه بهم تبریک گفتنراحله جون و سمانه جون و داداش آرشام عزیز که تو وبلاگ خودش تبریک گفته و بقیه ی عزیزان و کسانی که خواهند گفت٬ صمیمانه تشکر میکنم و خیلی دوستشون دارم

کریسمس و فرا رسیدن سال نو میلادی(۲۰۱۱)٬  تولد حضرت مسیح٬ به تمام دوستان عزیز مسیحی٬مخصوصا مادام اریت دوست داشتنیم٬ مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ