هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
شب یلدا و باز هم تنهایی ...

ساعت الان 8:30 شب هستش،امروز از وقتی از کلاس رسیدم خونه،یعنی حدود 1:30 ظهر ،خریدامو گذاشتم تو آشپزخونه و شروع کردم به آشپزی و آماده کردن یک سفره ی کوچک شب یلدا، تا اگرچه تنها هستیم ولی دل هستی شاد بشه ،از دیروز هم تا 10 دی امتحان میان ترم داره و فردا دیکته،غذا سوپ و لازانیا درست کردم،انار دون کردم،آجیل ریختم تو ظرف ،شمع روشن کردم،قرآن و حافظ و آینه و ...هستی رو فرستادم حموم و موهاشو درست کردم،تازه خودم ساعت 8 رفتم برای لباس و آرایش،اونوقت محمود ساعت 7 اس ام اس زده که من هنوز جلسه هستم و امشب دیر میام،وقتی اومدم بیرون زنگ میزنم ٬که هنوز نزدیک 9 زنگ نزده،اصلا امروز نتونستم باهاش حرف بزنم، حتی برای تور دبی،منشیش با من هماهنگ کرد و من بدون صحبت با محمود اوکی دادم برای رزرو،خواهری امشب خونه ی مادر شوهرش رفته و برادر بزرگه خونه ی مادر زنش،برادر کوچیکه یعنی دایی امیر هستی٬ خودش رو آماده میکنه ٬تا فردا بره برای تقسیم سربازی(دعا کنید تهران بیوفته چون مامانم خیلی بهش نیاز داره)منم که معلومه مثل همیشه؟؟؟؟با این حال٬ با اونکه چند روز میشه پام خیلی شدید درد میکنه،از ظهر تا حالا تو آشپزخونه بودم تا یک شب خوب رو سه تایی در کنار هم داشته باشیم(همین الان زنگ زد که دارم میام ولی من مینویسم همچنان)مامان و بابای خودم هم٬ مریض هستند و تازه اونجا بودیم(جمعه)و راضی به زحمتشون نشدم....دلم میخواست بگم همشون بیان خونه ی خودمون٬ولی چون همیشه تولد خودم یک هفته بعد از شب یلداست و دعوتشون کردم برای پنجشنبه ی بعد٬دیگه راضی نمیشدن بیان و .....

چند تا عکس از هستی و خودم انداختم٬ که عکسهای هستی رو ،برای ثبت شب یلدای سال 88 اینجا میزارم،دروغ نگم کمی دلم گرفته٬ ولی چه میشه کرد زندگی در جریان خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟(تازه الان لازانیا رو گذاشتم که بپزه،بعدا شاید تو همین پست عکس آماده اش رو همراه سوپ گذاشتم)

 

عاشق موهاش شده خانومی

قربون اون موهای قشنگت

سفره ی ساده ی مامان نوشین٬البته هنوز هندوانه نرسیده

اینم لازانیای نپخته

قربونت برم شب یلدات مبارک

میگه چرا ما جایی نمیریم؟؟؟

بفرمایید انار

میدونم الان کسی توی نت نیست و همه سرتون شلوغه٬امیدوارم شب یلدای خاطره انگیزی در کنار عزیزانتون داشته باشیدخیلی خیلی دوستتون دارم و براتون بهترینها رو آرزومندم

یلدا مبارک دوستان عزیزماین کارت تقدیم به تک تکتون

هنوز نرسیده ها(ساعت ۹:۲۵ شب)

پی نوشت ۱۰:۳۰ شب:محمود ساعت ۱۰ رسید خونه و گفت٬امروز روز آخر سفر کارفرما بود(ایتالیا)و از صبح تا ۹:۱۰ شب تو جلسه بودیم و نمیتونستیم بیایم بیرون٬اما برای رسیدن به شما عجله کردم(تازه عجله کرده و گرنه احتمالا صبح میومده خونه) و جلوی در شرکت تصادف کرده و دهن ماشین را سرویس نمودمکمی ناراحت بود(تا حالا ماشینش رو جایی نزده بود) ولی وقتی من مثل خودش گفتم فدای سرت٬ مال دنیا ارزش ناراحتی نداره٬کلی آروم شد و تمام ظرفها رو هم ٬بعد از مدتها شستدستت درد نکنه عزیزمواقعا خسته بودم٬هر چند میدونم تو هم ...

حالا نوبت عکسهای بعد از اومدن محمود هستش

سفره با هندوانه ی باباییخودش بریده مدل دار

هستی با سفره ی هندوانه دار

سوپ نوشین خانوم ٬که خیلی مورد پسنده پدر و دختر واقع شد

سفره ی کوچک شب یلدای ما

اینم برشی از لازانیاخوشمزه بودا ولی چون سس سفید نریختم٬ به نظرم کمی سفت تر از همیشه اومدخانوم خونه و بقیه ی خانومای کدبانو٬ لطفا در مورد گذاشتن یا نذاشتن در ظرف لازانیا٬یا فویل گذاشتن و نذاشتن٬همینطور درجه و مدت پخت٬نرم و خشک نشدنش ٬توضیحات لازم را بفرمایید که به زودی مهمون دارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
جاده چالوس

چهارشنبه که هستی رو برده بودم کلاس پیانو،دیدم یک خانومی با دخترش منتظر ما هستند تا هستی براشون پیانو بزنه و ببینند که دخترشون خوشش میاد پیانو بزنه و میتونه پیشرفت کنه یا نه؟؟؟خانوم و ن کی میگفت تمام بچه های پیانویی من،به این مرحله میرسند٬ ولی بعضی ها مثل هستی که بهترین شاگرد من هستش تو یکسال،بعضی ها تو سه سال و ....خلاصه کلی هندونه داد زیر بغل هستی ،دخملی هم حسابی سرافرازمون کرد و تمام آهنگهاشو زد،کلی هم تشویق شد،در نهایت به اون مامان گفت،من همه ی پیشرفت هستی رو نتیجه زحمات و پیگیریهای مادرش میبینم،همیشه تمرین کرده و بدون غیبت سر کلاسهاش حاضره،توی پیانو تمرین و پشتکار، حرف اول رو میزنه و مثل زبان خیلی فرار هستش،اگه مدام تمرین نباشه ....دقیقا حرف معلم کلاسشون رو زد ٬که تو همون یک جلسه بهم گفت،من میدونم چقدر شما پیگیر و پشت صحنه ی درسای هستی هستید و معلومه که جز من کسی دیگری هم ....منم توی قلبم خوشحال هستم که، دختری با پیشرفتش، زحمات من رو به هدر نداده و همین باعث لذت من میشه .....

پنجشنبه وقتی هستی اومد گفت،مامان امروز وقتی تو کلاس از روی کتاب قرآن خوندم(اصلا تو خونه کتاب قرآنش رو نمیاره و همیشه تو مدرسه هستش)خانوم گفت،تو شاگرد اول کلاس من هستی،خیلی از این بابت خوشحال بود و اومد بغلم و منم کلی بوس و تشویق و ....برنامه ی عصرش رو٬ بهش گفتم و خوابید، تا من ساعت 3 ،همراه خاله بیتا به خونه ی دوستش که، از دو سه هفته زودتر دعوت داشتیم برم،هستی هم وقتی بیدار شد ،تکالیفش رو انجام بده و خودش رو برای آزمون جمعه(قلم چی)آماده کنه تا باباییش از دانشگاه برسه خونه،وقتی رفتم خواب بود،ساعت 5:30 زنگ زد که مامان تو نبودی بیدارم کنی تازه از خواب بیدار شدم؟؟؟بهش گفتم بابایی توی راهه،درساتو بنویس تا بیاد....خونه ی بیتا جون ٬دوست خاله بیتا هم، خیلی خوب بود و کلی زحمت کشیده بود،رفت و برگشت خاله بیتا خودش رانندگی کرد و اولین باری بود که من رانندگیش رو میدیم؟؟ساعت 8 رسیدم خونه و کارای هستی رو چک کردم و کمی باهاش درس کار کردم ،ساعت 10 شبم خوابید...

سام کوچولو٬پسر ماندانا جون که تا چند روز دیگه یکساله میشه

سمت چپ٬ایلیا پسر بیتا جون٬سمت راست پسر داییش

جمعه صبح ،محمود هستی رو برد برای آزمون،اومد خونه با هم صبحانه خوردیم و 10:30 رفتیم دنبالش،بر عکس اوندفعه٬ اصلا به سوالاتش نگاه نکردم و همه رو سپردم به ساعت 4 عصر که برای کارنامه میرفتیم،هستی رو کلی بوس کردم و به محمود گفتم باید به هستی خیلی خوش بگذره،چون تمام درساش رو تو هفته٬ به موقع خونده و من خیلی ازش راضی هستم(چقدر خوب شد اونموقع در مورد آزمون سوال نکردم و گرنه؟؟)محمودم گفت خیلی دلم جاده میخواد،این شد که زدیم به جاده،سد کرج وایسادیم و چند تا عکس انداختیم،هوا خیلی خوب بود کلی لذت بردیم،تا رستوران توچال رفتیم و اونجا ناهار خوردیم،ولی چون تا ساعت 4 باید خودمون رو به کارنامه هستی میرسوندیم،از همونجا برگشتیم و نیمساعتی سر راه به مامان و بابام سر زدیم،خدا رو شکر٬ بابا بعد از 10 روز خونه نشینی،بهتر شده بود و اینطور که الان مامان میگفت امروز رفته سر کار(ممنون از دعاهاتون)،ساعت 4:10 رسیدیم به کارنامه ی هستی،بخوانیم و بنویسیم(90 درصد)،فقط یک غلط داشت که اونم هم خانواده بود هستی، اصلا در مورد هم خانواده تا حالا چیزی نخونده بود و فقط هم معنی رو کار کردند،علوم (80 درصد)دو تا غلط داشت که خیلی بی دقتی کرده بود و اصلا نباید اونا رو غلط میزد،اما بگم از ریاضی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(60 درصد)از 20 تا سوال 7 تا رو غلط زده بود،البته خیلی سوالات و مخصوصا مسئله ها اصلا در حدی نبود که هستی تا حالا کار کرده و خیلی سخت تر بود،اما من از این ناراحت بودم که بعضی مسایلی که اصلا فکرشم نمیکردم بتونه حل کنه،درست جواب داده بود و اونوقت سوالایی مثل 44 چند رقمی هستش رو با بی دقتی جواب داده بود،یعنی به من میگفت دو رقمی هستش، ولی اونجا یک رقمی رو زده بود؟؟؟پشتیبانش میگفت هنوز تمام ترازها بالاتر از 5000 هستش و خوبه،بخوانیمش که به 6304 رسیده که عالیه و باید بیشتر روی ریاضی دقت کنه و ....بعد از اونجا،محمود گفت بریم خونه خوابم میاد، ولی من دلم نمیخواست تو اون ساعت غروب بیایم خونه و گفتم بریم یک چای قلیونی ،تو فرحزاد بخوریم و بعد بریم خونه(میدونستم به قلیون نه نمیگه)،اونم قبول کرد و رفتیم فرحزاد،به پیشنهاد هستی اینبار باغچه آبشار نرفتیم و جامون رو عوض کردیم،بد نبود ولی مثل آبشار خودمون نبود...ساعت 6:30 اومدیم خونه ....

 

ابتدای کرج٬در حال انتخاب چیپس

در حال خوردن چیپس

چقدر سوال در مورد سد کرج پرسید؟؟؟

بدون شرح

توی رستوران توچال

مثل همیشه اول سوپ

خودش میگو انتخاب کرده ولی میگه٬اینا دمش معلومه من نمیخورمقیافشو

اینم باغچه ی حاج حسین

دوست دارم خانومی

عشق ژله

کاردستی هستی خانوم٬منو درست کرده

پی نوشت ١:با تمام اشتباهات هستی تو آزمون٬خیلی از بابت ثبت نامش راضی هستم٬تمام دروسش تو این هفته ٬دوباره دوره شد من و خودش٬ با سوالاتی فراتر از کلاس و مدرسه٬آشنا شدیم که خیلی خوب بودحتما برای سالهای آینده هم٬ ثبت نامش میکنم٬از نظم و برنامه ریزیشون خوشم میاد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
تعطیلات عید غدیر و کلی عکس

این تعطیلات هم گذشت،بد نبود ولی مثل هفته ی پیشم نبود،حالا چرا واقعا نمیدونم؟؟؟

پنجشنبه عصر،برای تولد مامانم، یک کیک سیب و گردو که از اینترنت دستورش رو گرفته بودم،درست کردم و بعد از مدتها، از کیک آماده استفاده نکردم و خودم عین دستور درستش کردم ٬که ظاهرش بد نشد ولی از طعم و کیفیتش تا جمعه بی خبر بودم و کلی تردید داشتم(میخواستم یک کیک هم از بیرون بخرم که مامانم نذاشت و گفت هر چی باشه خیلی بهتر از اونهمه خامه و ....)خیلی هم زحمت داشت و واقعا خسته شدم،محمودم دو تا کلاس آخرش رو یکی کرده بود و زودتر اومد خونه،خودش هم پیشنهاد داد که بریم بیرون،ما هم که بدمون نمیومد رفتیم سینما و فیلم مزخرف ماه وش رو،که یکجورایی شبیه زندگی گ و گ و ش(با کلی اغراق) بود دیدیم،برای اولین بار٬ شام رفتیم kfc روبروی اریکه ایرانیان، که غذاش خوب بود و هستی و باباییش کلی خوششون اومد،ساعت 10 اومدیم خونه و ....

هستی در kfc

روز جمعه، ظهر رفتیم خونه مادر جون و دیدیم که پدرجون(بابای خودم) کمر درد شدیدی گرفته و بعد از ام آر آی دکتر چند روز استراحت مطلق بهش داده و درد زیادی داره،برای بابای من ،که استراحت کردن و یکجا نشستن خیلی سخته،(خیلی آدم اکتیو و با انرژی هستش)خودتون حساب کنید 4 روز از خونه بیرون نرفتن و تو خونه موندن چقدر دردناکه و تا مجبور نباشه امکان نداره تحمل کنه،البته خونه موندن بابا و غرغر کردنهاش ٬برای مادر جون هم، خیلی سخته و کلی برای سلامتی پدر جون دعا میکنه تا زودتر حالش خوب بشه و بره سرکار و .... درد داشتن خیلی سخته٬انشالا پدر جون هر چه زودتر خوب بشه و هممون رو٬ خوشحال کنهخلاصه اونروز تمام مدت پدرجون ٬تو اتاقش دراز کشید و بچه ها حسابی ملاحظه اش کردند و اصلا شیطونی نکردن،فقط یکبار کیارش با پدرش قهر کرد و اونقدر گریه و جیغ و پا کوبیدن که هممون صدامون در اومد،هر کاری هم کردم نمیذاشت ازش عکس بگیرم ولی کیان خیلی پسر خوبی بود و کلی تشویقش کردم،قرار جایزه هم براش بگیرم،هستی هم کمی با کمک دایی امیر علوم خوند و بازی کرد،کیک که تزیینش کرده بودم ،خیلی مورد پسند قرار گرفت و همه مخصوصا پدر جون، کلی خوششون اومد و تعریف کردند و دوباره میخواستند که به خودم یک گاز بیشتر نرسید... از اونجایی که دایی رضا اینا٬ شنبه شب مهمون داشتند و میخواستند برن هایپر و خرید کنند،ما و خاله بیتا اینا هم باهاشون رفتیم ،خیلی خیلی شلوغ بود اصلا فکر نمیکردم وسط تعطیلات که خیلی ها سفر هستند هایپر اینقدر شلوغ باشه،البته برای صندوق معطل نشدیم٬ ولی نمیشد چیز زیادی خرید،اونجا از هم جدا شدیم و یک چرخی زدیم و بیرون دوباره همدیگر رو دیدیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه....

کیک قبل از تزیین(البته با پودر نارگیل و رنده شکلات تخته ای)

کیک بعد از تزیین با آناناس و مربای شاتوت

هستی در حیاط مادر جون

قربونت برم که اومدی میگی٬ مامان بیا برای وبلاگم عکس بنداز

به کجا مینگری

جیگر مامانی عزیز دلم

هستی٬ در حال خوردن آش دوغ خیلی خیلی خوشمزه ی مادر جون که عاشقشه

غافلگیرشون کردم به خدا(کیارش و کیان خاله بیتا)

هستی و کیک تولد مادر جون

کیارش میخواست گریه کنه٬گفتم بیا وایسا من عکس بگیرم بعد گریه کن

 

عروسک من

بالاخره هستی یک عکس با احساس هم با کیان انداختباباش گفت کیارش بیا برو بیرون٬ هر وقت گریه ات تموم شد بیا توکیارش گفت بزار کیک بخورم بعد میرم بیرونالانم داره میخوره تا ....

روز شنبه محمود رفت سر کار،من و هستی تو خونه بودیم و از صبح تا شب، با هم ،تمام درسهای علوم،ریاضی،فارسی،پیانو و ....رو دوره کردیم که خیلی بهم چسبید و از خونه موندن خوشحال بودم،محمود ساعت 8 شب اومد خونه،خیلی دلم میخواست بریم پیاده روی، ولی محمود راضی نشد و گفت خیلی هوا سرده ...

امروز یعنی یکشنبه( روز عید غدیر)،تا از خونه بریم بیرون نزدیک 12 بود،ساعت 12:15 رسیدیم توچال و آخرین نفری بودیم که بهمون بلیط تله کابین برای ایستگاه پنجم رو فروختند و بعد از ما، دیگه بلیط به کسی ندادند(شانس آوردیم)صف تله کابین، هم رفت و هم برگشت شلوغ بود،یکسره تا ایستگاه پنجم رفتیم،اونجا برف میبارید و خیلی سرد بود،با تمام لباسهایی که پوشیده بودیم ولی بازم سرد بود،هستی هم که دلش میخواست برف بازی کنه،به حرفمون گوش نداد و کلی تو اون سرما بازی کرد(امیدوارم مریض نشه)ناهار همونجا خوردیم و میخواستیم برگردیم که دیدیم صف طولانی هستش،برای همین برگشتیم و تا ساعت 4 اونجا موندیم و دقیقا ساعت 5 پایین بودیم،تمام راه رو با تله کابین رفتیم و برگشتیم و پیاده روی و کوه نوردی نداشتیم،اما اینقدر من خسته و داغونم که نگو؟؟؟؟به محمود میگم٬ اینهمه آدم با سن های کوچکتر و بزرگتر از ما،تو این سرما اینهمه راه رو پیاده رفتن و برگشتن،خیلی ها هم اسکی کردند و چقدر سرحال تر از من به نظر میرسند،پس چرا من دارم میمیرم از خستگی؟؟؟من که کاری نکردم؟؟؟پاهامم اینقدر یخ کرده بود تو چکمه، که گریه ام در اومده بود،همیشه از پا یخ میکنم و هیچ جوراب پشمی و کفشی تو زمستون جواب نمیده؟؟هستی خیلی لذت برد و کلی ازمون تشکر کرد،برای خودمونم یک تنوعی شد و روی هم رفته خوب بود،ساعت 6 خونه بودیم،هستی و خودم حموم کردیم،شام خوردیم و ...تا همین الان ٬سر پا بودم و به هستی و باباش ٬سرویس میدادم٬کم مونده از خستگی گریه کنم....

هستی ٬بعد از پیاده شدن از ماشین تو پارکینگ توچالامروز اون شال و کلاه رو خودم ...

خانومی توی تله کابین

در ایستگاه پنجم

در حال برداشتن غذا

در حال خوردن کاپو چینواز ما عقب نمیمونه که ...

وسط رستوران ژست گرفته برای باباش

سخت مشغول برف بازی

اینم کوهی که برای خودش درست کرده

اومده خودش رو با چایی نبات گرم کنه و بره

اینم گذاشتم که ببینید چقدر هوا سرد بود

تازگیها عاشق فر چیپس شده و هر جا میبینه ....

پی نوشت 1:فعلا تعطیلات تموم شد و از این به بعد٬ هستی خانوم باید بیشتر حواسش به درس و مدرسه و ...خودمم تو هوای سرد ترجیح میدم بیشتر وقتم رو ٬تو خونه باشم و با تلویزیون و رمان و اینترنت و کارای هستی وقتم رو٬پر کنم و همون هفته ای یکروز، کلاس رو هم، به زور میرم....

پی نوشت 2:امروز دیگه تصمیمم رو در مورد سفر دوبی گرفتم و اصلا صلاح نمیدونم هستی رو ببرم و ترجیح میدم مامانم بیاد پیش هستی و ما خودمون بریم،بهشم گفتم و ازش خواستم دیگه در موردش با من صحبت نکنه،تا حالا فکر میکردم هستی مدرسه بره با خودم تو سفرهای خارجی میبرمش، ولی الان میبینم اینقدر تو یک بیرون رفتن معمولی رو اعصابم میره ،که اصلا دلم نمیخواد تو همچین سفرهایی، با خودم ببرمش و احساس میکنم خیلی به آرامش احتیاج دارم،هستی هم به اندازه کافی گردش و تفریح میره و نیازی نیست تو یک سفر 3،4 روزه دنبالمون بیوفته و هی بگه گشنمه،تشنمه،دستشویی دارم،اینو بخر،اینو نخر،خسته شدم،خوابم میاد،نمیخورم و....دلم میخواد چند روز برای خودم باشم و از سفری که میرم لذت ببرم،هستی هم حالا حالاها،موقعیت سفر خارجی و خیلی چیزها رو داره،میدونم خیلی هاتون میگید چه مامان خودخواه و بدی هستی؟؟؟ولی باور کنید گاهی اوقات کم میارم و اینقدر از چونه زدن باهاش خسته میشم که هیچ انرژی برام نمیمونه؟؟هستی، هنوز کوچیکه و با امکاناتی که پدرش و من، در اختیارش خواهیم گذاشت،میتونه بهترین زندگی رو برای خودش درست کنه ،ازدواج کنه،سفر و گردش و ....ولی خودمون چی؟؟؟کمتر از یکماه دیگه٬ 32 سالم تموم میشه و هنوز هیچی از زندگی نفهمیدم و تا به خودمون بیایم .....از بس شک تو بردن و نبردنش دارم٬ مغزم هنگ کرده اساسییییییییییییی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
عید غدیر مبارک

تو این دو سه روز،اتفاق خاصی نیافتاده و نمیخواستم بیام و آپ کنم ولی چون دیدم دوباره چند روز تعطیلی در پیش داریم،گفتم فاصله ی دو پستم خیلی زیاد نشه،این بود که اومدم....

روزنامه دیواری هستی ٬در مورد اخبار ورزشیکه با بابا محمودش درست کرد

هفته پیش و تعطیلات عید قربان رو سعی کردیم از خونه بریم بیرون و یه جوری وقتمون رو پر کنیم، ولی برای اینهفته که طولانی ترم هست، نمیدونم چی کار کنیم و کجا بریم؟؟؟فقط روز جمعه ،به مناسبت تولد مامانم میریم اونجا و برای بقیه ی روزها هنوز نمیدونم چه جوری برنامه ریزی کنم؟؟هستی دوشنبه ها هم،با معلم خودش کار نداره و تمام وقت، کلاسهای فوق برنامه دارند،برای همین اگر از قبل برنامه ی سفری چیزی گذاشته بودیم خیلی موقعیت خوبی پیش میومد،امسال تصمیم داشتیم تو زمستون بریم دوبی و تعطیلات آخر بهمن ماه رو ٬در نظر گرفته بودیم که امروز رفتم دیدم همش عزاداری هستش(28 صفر و شهادت امام رضا)،نه من و نه محمود اصلا دوست نداریم تو ماه محرم و صفر مسافرت کنیم و الان که این چند روز رو اینجوری داریم از دست میدیم خیلی کلافه هستم؟؟؟میدونم اگه به محمودم بگم که اون تعطیلات تو صفر هستش،کنسلش میکنه و ...اه از دست مامان نوشین بی حواس،از اونجایی که تو سفر کیشمون که شهریور ماه بود و من هلاک شدم از گرما،تصمیم گرفتم جاهایی مثل دوبی و کیش و ....تو هوای سرد سفر کنیم که اینم از برنامه ریزی حساب شده ی من ٬که از پارسال اون چند روز بهمن رو (تولد محمودم توش هستش)در نظر گرفتم؟؟؟امسال تولد من(7 دی)فردای روز عاشوراست و تولد محمود(23 بهمن )شب 28 صفر ....

چند تا از دوستان عزیزم در مورد آب انارگیری سوال کرده بودند که باید بگم،از همین قدیمیهای مامانامون هستش و هیچ تکنولوژی خاصی درش به کار نرفته،یعنی همه گفتند این از همه بهتره؟؟؟امروز باهاش آب انگور گرفتم که خیلی خوب بود،عکسشم میزارم برای اونایی که خواسته بودند...

از همینجا باز هم، تولد مامان آذر خودم رو(۱۴ آذر) ، بهش تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال سایه ی پر مهرش ٬بالای سر همه مون باشه،مخصوصا من٬ که از همه ی بچه هاش بیشتر بهش وابسته هستم و اگه روزی حداقل 2 تا 3 بار صداش رو نشنوم ،اونروزم شب نمیشه و حالم خرابه؟؟؟؟مامان جونم عاشقتم و خیلی خیلی دوستت دارم،میدونم محمود و هستی هم،خیلی خیلی دوستت دارند،چون تو یکی از فرشته های روی زمین هستی و بهترین دختر٬خواهر٬همسر ٬ مادر ٬ مادر بزرگ ٬مادر زن ، مادر شوهر٬خواهر شوهر٬خواهر زن٬جاری و ....اینا رو من نمیگما٬میتونید از تک تکشون سوال کنید

مامان جون تولدت مبارک

تبریک خالصانه من و محمود و هستی رو بپذیر

 

پی نوشت 1:هستی خوبه و مشغول درس خوندن و شیطونی کردن و ......

الان رفتم تو اتاقش میگم٬این پستمون عکس نداره٬زود باش میخوام عکس بندازم

خانومی در حال مشق نوشتن

اینم عکس جا مونده از عید قربان

پی نوشت 2:کاش برای اینهفته برنامه خاص و جالبی داشتیم؟؟؟راستی شماها برنامه تون چیه؟؟؟پیشنهادی چیزی برای ما ندارید؟؟؟از حالا فکرم مشغوله؟؟دلم میخواد هر لحظه از عمرمون رو٬که در کنار هم هستیم٬قدرش رو بدونیم و به نحو احسن ازش استفاده کنیمامروز خواهری بهم گفت،من اصلا خوشم نمیاد تو این سرما هی از خونه برم بیرون و ناهار شام بخورم و بچرخم؟؟؟یعنی که چی؟؟؟اینکه خیلی خسته کننده هستش؟؟خب اگه بیرونم نریم پس چی کار کنیم تو خونه؟؟؟محمود که وقتی تو خونه باشه،یا خوابه یا داره فیلمی که من دوست ندارم نگاه میکنه یا پای کامی داره ...اینقدر تو خونه خسته کننده میشه که ترجیح میدم همش بیرون باشم و خیابونها رو متر کنم تا حداقل با ما باشه،منظورم رو که متوجه میشید؟؟؟

پی نوشت 3:یک دوست ناشناس٬ ازم سوالی کرده بود و راهنمایی خواسته بود که، باید بگم اصلا سوالش مناسب وبلاگ هستی نبود که اینجا بزارم تا بقیه جواب بدن ،حتما خودش هم اینو درک میکنه و از من ناراحت نمیشه،چون هیچ آدرسی از خودش نذاشته بود، من نتونستم جوابی براش بزارم،هر چند من هیچ اطلاع درستی از سوالش ندارم و نمیتونم کمکی براش باشم،اما اگر میخواد جوابی بدم ٬حتما برام آدرس ایمیلش رو بزاره....

پی نوشت 4:پیشاپیش فرا رسیدن عید غدیر رو ٬به همه ی شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم عید و تعطیلات بسیار بسیار خوبی در کنار خانواده و عزیزانتون داشته باشید...

عید غدیر مبارک

 انشالا پست بعدی٬بعد از تعطیلات آپ میشه٬اگه تو این چند روز٬مطلب خاصی داشتم به همین پست٬اضافه میکنم 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ
یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
عید قربان فراموش نشدنی با کلی عکس

با سلام خدمت همه ی شما دوستان عزیز و مهربونمون،امیدوارم آخر هفته و عید خوبی رو گذرونده باشید،ما هم با اونکه تو این چند روز، خونه ی کسی نرفتیم و خودمون بودیم و خودمون(مامانم خیلی بی حس و حال بود،از اونجایی که منم به خودش رفتم و وقتی کسی خونمون میاد حتی یکنفر،باید مدام در حال پذیرایی و ...باشم،ما هم ملاحظه اش کردیم تا خوب استراحت کنه و مدام تلفنی حالش رو میپرسیدم و عید رو تلفنی بهشون تبریک گفتیم)اما روزهای خوبی رو٬ سه تایی در کنار هم گذروندیم، که از اینهمه لطف و بزرگی خدا، بسیار بسیار سپاسگزار هستم و خیلی خیلی دوستش دارم،خدا جونم عاشقتم

پنجشنبه تا ساعت 7 شب،با نظارت فشرده ی من هستی٬ تمام تکالیفش رو تموم کرد،تا محمود رسید خونه یک چیزی خوردیم و راه افتادیم،ساعت 8:30 دایی رضا و سمیرا جون رو٬ جلوی سالن تئاتر دیدیم و با هم رفتیم داخل،تا ساعت 12 تئاتر طول کشید،با اونکه نیمساعت پیشش دایی رضا گوشی موبایلش رو٬ با اونهمه عکس و فیلم و ...گم کرده بود و خیلی ناراحت بود،اما کلی خندیدیم و خیلی بهمون خوش گذشت،هستی هم خیلی خوشش اومد، هر چند بعضی کلمه ها و معنی هاشون رو درست نمیفهمید و از محمود سوال میکرد،بابایی اسکولش کردم یعنی چی؟؟زرشک با علامت ب ی ل ا خ یعنی چی؟؟محمود هم سعی میکرد یه جوری جواب بده که تو ذهن هستی نمونه و کنجکاو یا حساس نشه،ساعت 12:30 از دایی اینا جدا شدیم و اومدیم خونه....

قبل از رفتن به تئاتراین عکسش رو خیلی دوست میدارم

اینجام جلوی آسانسور ایستاده و هی میگه زود باشید ....

جمعه بعد از ناهار، از خونه زدیم بیرون،مستقیم رفتیم شهروند و بوستان تا من خریدی جزئی انجام بدم که دو ساعتی طول کشید ، نتیجه اش یک پتوی گلبافت بچه گونه به عنوان عیدی بابایی برای هستی،یک دستگاه آب مرکبات گیری مثل مال خودم برای مادر جون(کادوی تولدش به همراه مقداری پول)،یک آب انارگیری و کلی خرده ریزه های شهروندی شد،موقعی هم که من همراه هستی، رفته بودم دستشویی کنار فروشگاه زیر زمینی بوستان(هستی)،وقتی اومدیم بیرون ،دیدم محمود داره اسم من رو، با همون حروف انگلیسی که برای هستی خریده بود جور میکنه تا بخره(عزیزم دستت درد نکنه)هستی هم کم مونده بود دق کنه ،حالا چرا؟؟نمیدونم به خدا،خوبه محمود اول برای اون خریده بود،به محمود گفت چرا قطار من مثل مال مامان سر و ته نداره؟؟محمود گفت من اونروز متوجه نشدم که این قطار اول و آخر هم داره،الان برای تو هم سر و ته اش رو میخرم،بعد به جای سر و ته قطار٬ برای من یک قلب برداشت که دیگه هستی صداش در نیومد،اونجا فهمیدم که محمود٬ از این قطار خیلی خوشش اومده،حالا انشالا من و هستی هم٬ به یه مناسبتی میریم و برای اونم ....

از بوستان رفتیم اریکه ایرانیان و فیلم کتاب قانون رو دیدیم که نسبت به فیلمهای اخیر که دیده بودیم،موضوع جدیدتری داشت و بد نبود،موقعی که اومدیم بیرون محمود گفت خانوم شام کجا بریم؟؟؟گفتم فردا روز عید در خدمتون هستیم ،الان بریم خونه میخوام وسایلی رو که خریدیم جا به جا کنم،این شد که اومدیم خونه و مثل همیشه هستی و محمود رفتند پی کار خودشون و اینجانب دو ساعتی سر پا بودم،هستی هم که انگار تا حالا ٬شب تا صبح با روی باز میخوابیده،رفته بود تو مخم که بیا پتوم رو بنداز روم که میخوام بخوابم...

تو سالن سینما

میگه مامان یک عکس خوشگل ازم بنداز

اینم خرید بابا محمود برای ....این احساسش منو کشته

عیدی بابا محمود به هستی خانومبه سلیقه ی خودش

خداییش این تو تمام طرحهای بچه گونه ی گلبافت٬ بیشتر به اتاق و لوازم هستی میاد نه؟؟

امروز یعنی روز عید قربان،تا 11 خوابیدیم،تلفنی عید رو به عزیزانمون تبریک گفتیم ،بعدش محمود به هستی گفت٬ میخوام برای مامان هم عیدی بخرم(امسال اولین سالی بود که عید قربان محمود برای من عیدی خریدالبته منم شدیدا استقبال کردم)،هستی گفت پس من چی؟؟؟محمود گفت مثل اینکه یادت رفته دیشب چی روت کشیده بودی؟؟؟بعدش به من گفت چی دوست داری؟؟؟منم یک سرویس مروارید بدل دیده بودم که، خودم زورم میومد برای خودم بخرم،بهش گفتم و رفتیم اون رو خریدیم، ولی اینقدر هستی تو مغازه جلز ولز کرد که خودم براش یک دستبندی رو که ٬خیلی خوشش اومده بود و یک گوشواره عیدی خریدم(موندم تو ناچاری)،شنیده بودم دخترها به مادرهاشون حسادت میکنند و اکثرا میونه ی خوبی با هم ندارند ولی فکر نمیکردم هستی، اینقدر فهمیده باشه که با تمام دخترهای دنیا اینهمه فرق داشته باشه؟؟؟از اونجا برای ناهار رفتیم کن، که خیلی با اون اجاق روشن و کلبه های چوبی تو این هوای سرد و ابری میچسبه،هستی مثل همیشه دیزی سفارش داد و با لذت فراوان خورد(من اصلا تو خونه درست نمیکنم)،بعدش هم چای و قلیون و ...ساعت 4:30 هم رفتیم تیراژه که چند وقتی میشد نرفته بودیم،توی تمام طبقاتش چرخی زدیم و رفتیم سرزمین عجایب،هستی اصلا راضی نمیشد چیزی سوار بشه و از کنار ما تکون نمیخورد،به هوای کارتهای جایزه ٬دوست داشت بازی کنه،سه تایی کلی بازی کردیم ولی فقط 93 تا کارت جمع کردیم که جایزه اش هم ٬یک لیوان در دار شد،از اول تا آخر گفت ٬میخوام صورتم رو گریم کنم،هر چی گفتم الان میخوایم بریم خونه و باید حتما حموم کنی و ...راضی نشد و ما رو تسلیم خواسته اش کرد،ساعت 7 اومدیم بیرون،شام خوردیم و اومدیم خونه،توی پارکینگ میگه، کاش فردا هم تعطیل بود؟؟؟؟معلومه حسابی بهش خوش گذشته.....

عیدی بابا محمود به مامان نوشین(دستت درد نکنه عزیزم کلی خوشحالم کردی)

عیدی مامان نوشین برای هستیمبارکت باشه عزیز دل مامان

هستی در یک روز عید پاییزی سرد و قشنگ

اینجا بابایی داره با هزار مکافات زیپ چکمه های خانوم رو میبنده تا تشریف ببره دبلیوسی

 

خانوم در انتظار دیزی

معلومه که داره میگه ولم کن میخوام غذامو بخورم؟؟

دست بندش رو دستش کرده و خوابیده که نگم اینجا جای دست بند نیست درش بیار

آخ جون چای مون اومد

با هزار التماس اجازه دادم فقط یک عکس با قلیون بندازه

موبایل محمود رو پشتش قایم کرده و منم اصلا ندیدم ...

 

هستی در تیراژه

فقط همین یک بازی رو سوار شد

مراحل نقاشی خانومی

اگه زیر دست منم اینجوری مظلوم می نشست خوشگلتر درستش میکردم

خودش مدل رو انتخاب کرد ولی من زیاد از نتیجه خوشم نیومد اما چیزی نگفتم

هستی در بوف(اومدیم خونه خودش رو فرستادم حموم و خودم از بیرون نظارت کردم)

پی نوشت 1:در مورد تئاتر پرسیده بودید که باید بگم ،ما رفتیم تئاتر هتل 5 و 6 ستاره، تو سینما حافظ روبروی باغ سپهسالار ٬که سه ماهی هست هر شب ساعت 9 اجرا میشه،ما که خوشمون اومد، اگر شما هم اهل تئاتر شاد با موزیک هستید، حتما خوشتون میاد....

پی نوشت 2:قبل از ناهار، از توی ماشین یک اس ام اس تبریک رو ،برای 60 نفر از دوستان وبلاگی و فامیل و ....فرستادم که وسطاش گوشیم مثل همون موقع که رفته بودیم شمال و صداش خراب شده بود،شد و از اونموقع اصلا صدا نمیره و نمیاد ، حسابی کلافه ام کرده؟؟؟؟محمودم میگه دلم خنک شد، مگه بهت نگفتم دیگه به کسی اس ام اس نزن (به همون علتی که خودتون میدونید)حالا 60 تا 60 تا میفرستی؟؟؟میری با پول خودت گوشی میخری تا حالت جا بیاد؟؟؟منم گفتم،ناراحت نشو من یک ماه خون دل میخورم تا ماه دیگه که تولدم هستش (7 دی)تو برام یک گوشی آخرین مدل بخری...خلاصه اگه کاری باهام داشتید، فعلا تا یکماه گوشی قبلیم رو، استفاده میکنم که اس ام اس فارسی رو نمیخونه،لطفا پینگیلیش بفرستید...

پی نوشت 3:به پیشنهاد اون دوست عزیزی که گفته بود فاصله ی توت فرنگی ٬برای وبلاگ هستی از همه ی فاصله ها قشنگتر هستش٬تو این پست فقط از توت فرنگی استفاده کردممرسی عزیزم از توجه زیادتماچ

پی نوشت ۴:مرسی از دعاهاتون بابت مامانم٬خدا رو شکر کمی بهتره ولی بازم موقع دعا کردن ٬فراموشش نکنیدخدا خودش میدونه٬چقدر دلمون میخواست ٬تو این دو سه روز٬ مامانم در کنارمون باشه و به هممون بیشتر خوش بگذره ولی تو این شرایط٬ استراحت از همه چیز براش واجب تر هستش ببخشید٬ پستی طولانی با کلی عکس٬ براتون گذاشتم که امیدوارم خسته نشید٬خودتون تو این پستهای آخری ٬از کم بودن عکسها شاکی بودید منم جبران کردم که دلخور نباشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
عید قربان مبارک

جمعه ی پیش ٬همونطوری که گفتم،ظهر رفتیم خونه مادر جون و پدر جون هستی خانوم و تا عصر اونجا بودیم،هستی هم حسابی تو حیاط اسکوتر بازی کرد،بعدش هم حیاط و کوچه رو جارو کشید و اومد خونه،پدر جون که میخواست بره بیرون،اومد و به دایی امیر گفت چرا جارو و خاک انداز رو تو کوچه گذاشتی؟؟؟یهو هستی گفت،پدر جون من گذاشتم اونجا....نگو خانومی من،فرقی بین حیاط و کوچه نمیدیده که بخواد بیاردشون تو....طفلی بچه ام از وقتی دنیا اومده٬ تو آپارتمان بوده و خوب نمیدونه حیاط شخصی چه حسنهایی داره و چه فرقی بین کوچه و حیاط هست؟؟؟یه وقتهایی که من سریال ترکیه ای میبینم و هستی هم میاد پیشم(غیر مستقیم اصلا نمیزارم برنامه های م ا ه و ا ر ه و سریالها رو ببینه،بعضی وقتها میاد و میگه دوستم میگفت ویکتوریا خیلی قشنگه،منم بهش میگم،این سریالها مناسب سن شما نیست، وقتی بزرگ شدی هر چی خواستی نگاه کن،خودمم برای اینکه شک نیوفته تکرار ویکتوریا رو، فرداش ساعت 12 ظهر میبینم،عادتش دادم تمام تکالیفش رو ،تو اتاق خودش انجام میده و اجازه نمیدم جلوی تلویزیون ...نگید چه مامان سختگیری،خودم بدجوری عادت کرده بودم جلوی تلویزیون درسامو بخونم و این خیلی بد بود)وقتی میبینه دارن تو باغ یا حیاطشون غذا میخورن،میگه مامان چرا اینا تو خیابون غذا میخورن؟؟؟یعنی چیزی به اسم حیاط،براش معنی خاصی نداشت تا اینکه به طور کامل براش توضیح دادم...  

ساعت 6 تا 7 شب هم،با مادرجون یک سر رفتیم خونه ی عزیز من تا سری بهش بزنیم،با اونکه بعد از فوت آقاجون، یک شب هم تنها نمونده و بچه هاش نوبتی هر شب، یکی پیشش میمونه،بازم خیلی تنها شده،با کلکسیونی از انواع و اقسام دردها،با تمام این حرفها٬ برای هممون خیلی عزیزه و یکی از بهترین مادرها و مادربزرگهای دنیاست....

میخواستیم بریم سینما ،که بدجوری تو ترافیک موندیم و حوصله ی سینما رفتنمون کلا از بین رفت،برای همین فقط شام خوردیم و اومدیم خونه تا هستی به موقع بخوابه و ....

روز جمعه توی رستوران

برعکس اونهفته،این هفته همش برای کارای ریز ریز، مجبور شدم از خونه برم بیرون،یکشنبه عصر با محمود رفتم دکتر،دوشنبه که تا ظهر کلاس داشتم،سه شنبه یعنی امروز،تو جلسه ی معلم کلاس هستی با اولیا شرکت کردم که کارنامه ی این دو ماه رو هم داد،فردا ظهر وقت آرایشگاه دارم ،بعدش هم باید هستی رو ببرم کلاس پیانو،برای پنجشنبه شب ،بلیط تئاتر رزرو کردم و ...

پی نوشت 1:امروز توی جلسه خیلی چیزها دستگیرم شد،اینو فهمیدم که هنوز اطراف ما،پر هست از آدمهای دورو و آدم فروش و پاچه خوار و ....تمام اون مادرهایی که به مامان دوست هستی زنگ زده بودند و از معلم شاکی بودند،نزدیک بود کف پای معلم رو هم ببوسند،وقتی معلم دست پیش رو گرفت و گفت کلاس من بهترین کلاسه،بچه ها خیلی پیشرفت کردند،تمام وقت میارمشون پای تخته و توی کلاس با بچه ها جدی برخورد میکنم(منظورش همون داد زدن بود احتمالا)همونایی که ازش شاکی بودند گفتند،کار خیلی خوبی میکنید باید با بچه جدی باشید،خداییش ما نمیتونیم یک بچه رو کنترل کنیم شما چه جوری 20 تا شاگرد رو ....تازه کم مونده بود بدهکار هم بشیم،من و مادر م ساکت نشسته بودیم و فقط نگاه میکردیم(فکر میکردیم الان مادرها چقدر شاکی هستند؟؟)به محض اینکه من وارد کلاس شدم،کلی معلم تحویلم گرفت و گفت،دستتون درد نکنه معلومه حرفاتون رو هستی تاثیر گذاشته، چون خیلی خیلی بهتر شده ،درسش که حرف نداشت،اخلاقش هم خیلی خانومتر شده،در ضمن میدونم شما خودتون هم باهاش درساش رو کار میکنید و همکاری خیلی خوبی دارید،موقعی هم که کارنامه ها رو میداد گفت،هستی و دنیا و پارمیس جزئ بهترین شاگردای من هستند و ....خوشبختانه دختر شیطون من، مثل همیشه معدلش 20 بود و باعث سربلندی مامانش شد(خیلی کم معدل 20 داشتند)هر چند وقتی رفتم دفتر انضباطی رو امضائ کنم،دیدم جلوی اسمش 2 مورد یادداشت شده،یکی سر صف نرفتن و دومی اذیت کردن دوستش م،کلی ناراحت شدم چون قرار بود اون مسئله بین من و مادر م بمونه ولی انگار برای مسئله ای که 90 درصد بچه ی خودشون مقصر بود،نتونسته بودند خودشون رو نگه دارند و ...به روی خودم نیاوردم ولی دلم یه جوری شد،چون من بهشون اطمینان کرده بودم و بارها و بارها وقتی هستی، از دست دوستانش شاکی و دلخوره،خودم یکجوری رفع و رجوعش کردم تا حتی خانواده هاشون هم نفهمند،چون همه بچه هستند و تمام درگیریهاشون بچه گانه،حتی بعد از اون ماجرا، از هستی نخواستم با م دوستی نکنه ،اونم مثل هستی من٬ بی گناهه و ممکنه اشتباه کرده باشه ولی انگار همه مثل من فکر نمیکنند و از یک بچه 8 ساله توقعاتی دارند که عمرا بتونند به هدفشون برسند،امروز با خودم تصمیم گرفتم حالا که خدا رو شکر ٬هستی از لحاظ درسی مشکلی نداره و خودمم مثل کوه پشتش هستم،به من چه معلم با بچه های دیگه چیکار میکنه؟؟میخوام با خیال راحت و فکر آروم به زندگیم برسم،حالا که همه از معلم اینهمه راضی هستند ،من چرا حساسیتم رو کم نکنم؟؟؟میخوام به خودم و هستی آرامش بیشتری بدم و با خیال راحت به درس و کاراش برسم،حالا تا سال دیگه خدا بزرگه ....

اینم شاهکار خانومی منخوبه نمره انضباط نداره و گرنه فکر نمیکنم اونو ۲۰ شده باشه

پی نوشت ۲:جایزه ی نمرات خوب هستی و کارنامه اش،دیدن تئاتری هستش که امروز عصر رزرو کردم و میدونم چقدر هستی دوست داره و خوشحال میشه ....

پیشاپیش عید قربان رو ،به همه ی شما عزیزان تبریک میگم

 امیدوارم بهتون خوش بگذره و تعطیلات خوبی داشته باشید

 

پی نوشت ۳:دیروز ظهر٬مامانم سینه اش درد شدیدی میگیره(به من تازه گفته) و با قرص زیر زبونی بهتر میشه٬وقتی میره دکتر بهش میگه چون با زیر زبونی بهتر شدی ممکن قلبت مشکلی داشته باشه(قربون اون قلب مهربونت مادر)٬ازش نوار قلب میگیرن و دکتر میگه خیلی فشار عصبی روش زیاده و ...انشالا به حق این روزهای عزیز٬تمام مریضهامون شفا پیدا کنند٬اونایی که تو این روزها٬ میرن زیارت حتما مامان منو فراموش نکنند٬ ۱۴ آذر تولدشه که حتما میام و ....عاشقتم مادر خوب و مهربونممن بی تو هیچمدلم میخواست مامانم رو ببرم تئاتر٬ تا روحیه اش عوض بشه ولی هر کاری کردم قبول نکرد که بیاد و گفت حوصله شو ندارم

ممکنه تو این چند روز ٬پی نوشتهایی به این پست اضافه بشه....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ