هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
هستی و اولین آزمون قلم چی

  دست همتون درد نکنه  ، که با کامنتهای قشنگتون،کلی انرژی مثبت بهم دادید و باعث شدید از نوشتن اون پست، پشیمون که نشم هیچی،از اینکه با شما احساسم رو، در میون گذاشتم خوشحال هم بشم،خداییش به جز یک کامنت خیلی بی ربط و بی معنی نسبت به موضوع(تاییدشم کردم)،هیچ کامنت بدی نداشتم و بیشتر بهم ثابت شد که چقدر خواننده های وبلاگم، با شعور و فهمیده هستند،در ضمن کلی از خواننده های خاموش هم،از جمله محمود عزیزم برام کامنت گذاشتند که بیشتر خوشحالم کردند،بازم از اینهمه لطف و مهربونیتون ممنون و متشکرم...

پنجشنبه عصر ساعت 4 تا 5:30،مادر و دختر،دوتایی رفتیم پارک ،دیدم اگر بخوام منتظر باباییش بمونم،پنجشنبه ها کلا خونه نشین خواهیم بود،اول من 20 دقیقه ای با دستگاه ها ورزش کردم،بعدش دیگه هستی چند تا وسیله سوار شد و تاب و سرسره و آخرش هم اسکوترش رو، از تو ماشین آوردم و نیمساعتی هم با اون بازی کرد،کمی هوا سرد بود ، نسبتا پارک خلوت بود(منم که از خلوتی خوشم نمیاد)،محمودم که نبود،به من زیاد خوش نگذشت ولی هستی حسابی بازی کرد،تا ما اومدیم خونه،محمود هم رسید و گفت دو تا کلاسهای آخری رو یکی کرده و زودتر اومده خونه....

اینم ماحصل پارک رفتن مادر و دختر

 

جمعه صبح(88.8.22)،محمود هستی رو رسوند حوزه امتحانی قلم چی،و اومد خونه،ساعت 11:30 دوتایی رفتیم دنبالش،مثل همیشه خوشحال و پر انرژی اومد پیشمون،سوالهای آزمون و پاسخ نامه و کار در منزل هم دستش بود،اومدیم خونه و قرار شد ساعت 3 تا 5 تو جلسه ی اتمام حجت و گرفتن کارنامه آزمون شرکت کنیم،شب قبلش آدرس خونه ی بهار جون مامان باران رو٬ برای رفتن به شو لباس گرفته بودم و خیلی دلم میخواست برم،اما چون تا حالا چند بار٬ ما رو برای جلسه خواسته بودند و نتونسته بودیم شرکت کنیم،پشتیبانش تاکید داشت که حتما بریم،ناهار خوردیم و ساعت 3 رسیدیم به جلسه،پشتیبان کاملا توضیحات لازم رو بهمون داد و کتابهای کار هر مقطع رو،همراه دفترچه برنامه ریزی به بچه ها داد(یعنی خریدیم)،بعد هم کارنامه ها رسید و در مورد اون هم توضیح داد(نمره و تراز و رتبه تو استان و کشور و ...)خدا رو شکر ،هستی ترازش بالای 5 هزار بود که میگفت٬ خیلی برای اولین آزمون و تست زدن خوبه،علوم و بخوانیم بنویسیم رو، با دو تا غلط،80 درصد زده،ریاضی رو با کلی بی دقتی و 5 تا غلط 75 درصد،هیچ سوالی رو هم بدون جواب نذاشته بچه ام،محمود که از برنامه ریزی و کارشون خیلی خوشش اومد و کلی ازم تشکر کرد،حالا قراره پشتیبانش٬ زنگ بزنه و در مورد حل کتابها و کار در منزل با بچه ها صحبت کنه،جالبه که هر وقت زنگ میزنه،اول با خود هستی باید صحبت کنه بعد با من،از این به بعد هم،اگر بخوام میتونم برای کارنامه مراجعه نکنم و از توی سایت٬ همه چیز رو ببینم،امروز که با مشخصات هستی٬ وارد سایت شدم،اینقدر کامل و ریز به ریز، همه چیز توضیح داده شده بود که لذت بردم،البته پشتیبان گفت اگر حضوری کارنامه رو بگیرید و من با خود هستی، هر بار صحبت کنم خیلی بهتره...

از اونجا که اومدیم بیرون، برای رفتن به شو لباس بهار جون، دیر شده بود و دیگه نشد که بریم(بهار جون شرمنده،کلی دلم سوخت که نتونستم بیام و از بافتهای قشنگتون دیدن کنم)محمود گفت کجا بریم؟؟که گفتم دیروز هستی رو بردم پارک،امروز بریم چرخی تو هایپر استار بزنیم،یکساعتی چرخیدیم و برای شام رفتیم فرحزاد و ساعت 8 اومدیم خونه تا به هستی دیکته بگم ....

خانوم کوچولوی من٬بعد از آزمون

این عکسم امروز ازش گرفتم٬با نی صدا دار ٬داره آب پرتقال میخوره کوچولو

 

پی نوشت ۱:دیروز که برای آزمون و کارنامه ی هستی٬به دوتا از دبیرستانهای دولتی و غیر انتفاعی ٬تو بهترین خیابان سعادت آباد رفته بودیم٬تازه فهمیدم که چقدر مدرسه ی هستی رو دوست دارم٬هم اولی و هم دومی٬خیلی دلگیر٬سرد٬نه حیاط قشنگی٬نه میز و صندلی های مناسبی٬نه تهویه ی خوبی٬نه کلاسهای بزرگ و دل بازی٬حتی بعضی کلاسها اصلا به بیرون پنجره نداشت٬به طور کلی مدرسه خیلی بی روح با چراغهای سفید(کلا از نور سفید بدم میاد و حتما باید با نور نارنجی کار کنم٬ تو خونمونم اصلا مهتابی و نور سفید نداریم)خلاصه اینقدر دلم تو مدرسه گرفته بود که دوست داشتم زودتر بیام بیرون٬طفلی بچه ها که چند سال از بهترین روزهای عمرشون رو ٬باید تو همچین فضاهایی بگذرونند٬یاد دبستان خودم افتادم٬حالا اینا جزئ مدارس خوب شمال تهران بودند٬امکان نداره کسی وارد مدرسه ی هستی بشه و دل بازی و بزرگی و امکانات مدرسه٬سالن بزرگ ورزش٬ناهارخوری٬آزمایشگاه و ....دلش رو نبره٬از در که وارد میشی روحت شاد میشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ
جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
جایزه ویژه برای وبلاگ هستی مامان (رتبه دوم)

با اونکه امروز و الان خیلی خیلی خسته هستم٬ ولی گفتم زودی بیام و از برنامه ی پرشین برای اون عزیزانی که حضور نداشتند و دلشون میخواسته از برگزاری جشن٬خبری داشته باشند بنویسم٬آخه من عاشق خواننده های وبلاگم هستم که اینهمه بهم لطف دارند و با رای های خودشون٬من رو به عنوان وبلاگ نویس برتر٬انتخاب کردند ٬تا امروز جلوی هستی عزیز و همسر خوبم٬با گرفتن لوح و جایزه٬سربلند بشم .....

امروز ساعت ۳:۱۵ ٬مامان پریسا جون در دریای خوشبختی٬اومد دنبالمون و ۴ تایی رفتیم جشن پرشین بلاگ٬قربون دوستای خوبم برم که منو تنها نگذاشتند٬مریم جون مامان ملوسک هم ٬بهم اس ام اس زده بود که اگه با آژانس میری٬بیا با هم بریم٬مریم جونم ازت بینهایت ممنونم که اینهمه خوبی٬موقع برگشت هم٬نوشا جون که فکر میکردم هم مسیر هستیم ما رو رسوند ٬ توی راه فهمیدیم توی یک کوچه میشینیم٬نوشا جونم از تو هم ممنونم عزیزم٬وقتی رسیدم با تلفن و اس ام اس دوباره با مریم جون و پریسا جون و ....تماس داشتم ولی از شما شماره ای نداشتم که بازم تشکر کنم٬همه تون رو خیلی دوست دارم ......

هستی خانوم جلوی درب خونه٬منتظر پریسا و مامان گلش

هستی و پریسا خانوم٬جلوی پارک ورشو

وندا جون٬هستی و هانا جیگر که همونجا عاشقش شدم ٬ولی چون آنفولانزا زیاده٬ نچلوندمش

نمیدونم چرا رفت نشست رو سن٬گفت عکس بنداز

الهام پاوه نژاد عزیز و آقای مجری

بهاره رهنمای عزیز

هستی در حال گرفتن جایزه از خانوم پولاد زاده ی عزیز(دستتون درد نکنه خانومی)

 

هستی و بچه ها٬بعد از گرفتن جایزه

عسل جون مامان سوری٬قربونش برم٬ زود نشست همونجا کادو رو باز کنه

هستی و دومین خرس کادویی از پرشین بلاگ(این یکی فارغ التحصیل شده)

هستی جوجوی گل٬کمی از لباس یونا خوشگله٬هستی خودم٬فاطمه ی مهربون٬پرنیان خانوم٬الیانا جون

بالاخره یونا خان افتخار دادند٬قربونت برم که به تو هم عروسک دادند٬هستی جوجو هم برای باباش فیگور خوشگل گرفته(آفرین دختر خوب که همکاری میکنی....)

هستی خانوم٬با بلیز کادو گرفته از خاله پروانه و پریسا جون (تا رسید امتحانش کرد)٬که حسابی شرمنده مون کردن(بازم ممنون خانومی٬انشالا بتونم جبران کنم)

اینم هدیه ما از پرشین٬ بابت برنده شدن در جایزه ی ویژه٬اصلا انتظارش رو نداشتم و حسابی غافلگیر شدم(اولین اسامی که به عنوان جایزه ی ویژه خونده شد٬یکیش ما بودیم٬آرش وروجک٬یونا جون٬سامی٬ارشیا )٬اما من اصلا نفهمیدم چی شد؟؟؟یعنی اول دوم سوم و ...رو نفهمیدم٬بعد از ما ۵ نفر٬ ۵ نفر هم برنده ی برنزی ٬ ۵ نفر نقره ای و ۵ نفر طلایی داشتیم که بازم چون هیچ توضیح کاملی داده نشد من بازم .... هر کس بدو بدو رفت جایزه شو گرفت و برگشت ٬بدون اینکه یک کلمه راجع به آدرس وبش یا ....چیزی بگه٬ اصلا نمیخوام چیزی راجع به برگزاری برنامه و هماهنگی و ....بنویسم٬بدم میاد که همیشه از دیگران انتقاد کنم٬هر چی که بود گذشت و برای من به رفتنش می ارزید چون با دوستانی آشنا شدم که تا حالا ندیده بودمشون و خیلی دلم میخواست از نزدیک ببینمشون٬تو پی نوشتهای آخر در موردشون مینویسم....در پایان برنامه ٬بقیه کسانی که ٬براشون کامنت گذاشته بودند رفتند و لوحشون رو گرفتند٬از همین جا به همه دوستان برترم٬صمیمانه تبریک میگم و براشون بهترینها رو٬آرزومندم.....

اینم ما حصل هدایای هستی خانوم٬ از رفتن به جشن بانوان برتر وبلاگ نویس امسالبلیز و برچسب رو٬خاله پروانه و پریسا جون زحمتش رو ....

 

پی نوشت ۱:چقدر عکس گرفتن از بچه های شیطون و در حال بازی سخته٬بهترین عکسها٬همینایی که گذاشتم٬تو رو خدا ٬اگه عکسی از بچه های گلتون نیست به بزرگی خودتون ببخشید٬من سعی خودم رو کردم ولی بچه ها همکاری نکردند٬چند تا عکس هم٬ از تکرار کنسرت هستی ٬روز چهارشنبه گرفتم که میزارم برای پست بعدی که این پست٬ مختص عکسهای جشن باشه....

پی نوشت ۲:از خانوم پولاد زاده ی عزیز و همکارانشون ممنونم٬با تمام تاخیر و نا هماهنگی هایی که در برنامه وجود داشت٬بازم بهشون خسته نباشید میگم٬چون میدونم هماهنگی همچین برنامه هایی خیلی مشکل هستش و تا در جریان کار نباشی٬نمیتونی درست قضاوت کنی٬امیدوارم توی برنامه های بعدیشون ٬موفق تر و هماهنگ تر عمل کنند...

پی نوشت ۳:شنیده بودم جنوبی ها خیلی خونگرمن ٬ولی امروز با تمام وجوم حسش کردم٬اینقدر لیلی جون مامان یونا(از اهواز اومده بود)گرم و صمیمی و دوست داشتنی بود که هر چی بگم کم گفتم٬لیلی جون از اینکه اومدم و تونستم از نزدیک روی ماه خودت و یونای عزیزم رو ببینم خوشحالم٬انشالا به سلامت برگردید

پی نوشت ۴:من خیلی ها رو نمیشناختم(تو رو خدا حمل بر بی معرفتیم نکنید٬اگه جلو نیومدم)٬جز مریم جون مامان ملوسک ٬ پیروزه جون مامان پرنیان٬سمیه جون مامان ایلیا٬کسی رو قبلا ندیده بودم٬ولی خیلی از دوستان لطف کردند و با دیدن هستی٬اومدند و آشنایی دادند و کلی منو خوشحال کردند٬اول از همه جلوی در خونه٬پروانه جون و پریسا رو دیدم٬توی پارک ورشو٬قاصدک عزیز٬لیلی و یونا جون٬گلناز جون مامان وندا و هانای عزیز(گلناز جونم خیلی ماهی)سوری جون و گل دخملش عسل(سوری جونم شما هم خیلی خونگرم و مهربونی)٬الیانا خوشگله و مامانش(عکسمون چطور شده؟؟؟)رو برای اولین بار دیدم و در سالن٬هستی جوجو و مامان و باباش(چقدر دختر ساکت و آرومی به نظرم اومد٬خدا حفظش کنه براتون٬راستی اگه عکسمون رو بهم ایمیل کنی ممنون میشم٬آخه از خودم عکس ندارم)٬و در آخر نوشا خانوم مهربون رو دیدم که زحمتمون هم افتاد به گردنش٬به خدا کلی به خودم الان فشار آوردم٬ تا از اول امروز٬ یادم بیاد با کیا دست دادم و آشنا شدم٬ تا اینجا بنویسم٬اگه کسی یادم رفته٬برام کامنت بزاره تا بنویسم ٬چون میخوام اینجا ثبتش کنم....دوستان عزیزم٬ از وقتی اومدم خونه چهره ی زیبای همتون جلوی چشمم هستش و کلی از دیدنتون هنوز هیجان دارم....در ضمن ٬دیروز به بیتا(خواهری)هم ٬خیلی گفتم باهام بیاد ولی نیومد و ....(برای اون کسی نوشتم که هر دفعه میاد مینویسه چرا به خواهرت نگفتی؟؟؟چرا باهاش نرفتی؟؟؟چرا.....

پی نوشت ۵:توی سالن ردیف دوم نشسته بودیم٬ که جلومون هم خالی بود٬عکاس هم٬ راه به راه عکس مینداخت٬فکر کنم چند روز دیگه توی عکسهای پرشین٬ فقط من و سمیه و پروانه باشیم....

پی نوشت ۶:خدا بخواد٬فردا صبح میرم خونه ی منیر عزیزم(در واقع امروز صبح)٬خیلی به این مهمونی زنونه احتیاج دارم٬از بس هر جا رفتیم٬ با هستی سر و کله زدم خسته شدم٬امروزم کلی ازم حرف کشید٬خوبه که یک روزم برای خودم باشم٬به محمود میگم ٬فردا ناهار چی میخورید؟؟؟جوجه کباب بزارم بیرون برای خودتون درست کنید؟؟؟میگه بدون تو چیزی مزه نمیده٬پس تن ماهی میخوریم... 

پی نوشت ۷:خدا کنه اینهمه الان نوشتم٬جزئ اولین وبلاگ هایی باشم که٬ براتون عکس و گزارش جشن رو گذاشته٬تا براتون تکراری نباشه؟؟؟

تولد امام رضا(ع) و فرارسیدن ۸/۸/۸۸ به همتون مبارکخوش بگذره

پی نوشت جمعه شب:الان که بعد از مهمونی اومدم خونه و نشستم پای نت٬فهمیدم رتبه ها تو پرشین بلاگ٬ اعلام شده و ما رتبه دوم بودیم٬هاله جون(اول)٬آرزو جون(سوم)٬لیلی جون(چهارم) و شری جون(پنجم) شدند که همون دیروز٬با وبلاگ قشنگش آشنا شدم و حتما از این به بعد٬جزئ خواننده هاش خواهم بود٬ سمیه جون هم٬که رتبه ی برنزی آورده بود٬از طرف خودم و هستی به همشون خیلی خیلی تبریک میگم....

 

http://mykindlyarshia.persianblog.ir  
http://hastiyemaman.blogfa.com
http://jiluah.persianblog.ir
http://youna.persianblog.ir
http://newcomingbaby.persianblog.ir

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ
دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
ما هم به جشن پرشین بلاگ دعوت شدیم ...

الان کامنت خانوم پولاد زاده رو دیدم که نوشته بودند وبلاگمون رتبه آورده و برای جشن پنجشنبه دعوتمون کردن،باهاشون تماس گرفتم ،بهم آدرس دادند ولی حرفی از رتبه نزدند،احتمالا آخرین انتخاب ماییم و گرنه ...جالب اینکه دوستای خوب و مهربونم مثل لیلی جون مامان یونا،بهم اس ام اس زد که٬ شما هم میاید؟؟؟منم کلی براش اس ام اس زدم و گفتم که پنجشنبه کلاس دارم و ...غافل از اینکه ما هم دعوتیم،چون از دفعه ی قبل(به دعوت فاطمه جویکار عزیز دلم) که برای اولین بار تو جشن پرشین بلاگ شرکت کردم،هستی از اینکه جایزه نمیگیره و من قشنگ نمینویسم کلی دلخور شد و منم از رفتن پشیمون،با خودم قرار گذاشتم تا رتبه ای نیاوردیم هستی رو نبرم ٬تا ناراحت نشه،چی کار کنم خب٬ بچه ام خیلی حساسه٬البته اون دفعه هم،فاطمه جون ترتیب هدیه رو داد و بدون اینکه ما در جریان باشیم،هستی رو هم صدا کردند و ....فاطمه جون٬ بازم از خاطره ی قشنگی که تو ذهنمون گذاشتی ممنون،اگه بخوام برم٬ باید با محمود کلاس پنجشنبه رو ٬شرکت نکنم،تازه آدرس رو هم نمیشناسم ٬ احتمالا با آژانس برم؟؟؟؟در هر صورت٬ خیلی دلم میخواد برم و دوستان عزیزی رو که تا حالا ندیدم ببینم،لیلی جون و یونا،هاله جون و ارشیا،سحر جون و تندیس، و تمام کسایی که الان نمیدونم کیا هستند...؟؟؟چه بریم و چه نریم،بی نهایت از تک تک شما دوستان خوب و مهربونی که اسم وبلاگ ما رو به عنوان برتر اعلام کردید ممنون و سپاسگزارم،نمیتونم بگم الان چه احساس خوب و قشنگی دارم از اینکه،منی که دوستان زیادی نداشتم و خیلی احساس تنهایی میکردم،اینهمه دوست خوب، تو دنیای مجازی دارم که خواننده ی نوشته های پر ایراد من هستند و یکجورایی باهامون ارتباط عاطفی برقرار کردند،برای همتون آرزوی سلامتی و خوشبختی و موفقیت روز افزون دارم که یک دنیا، انرژی مثبت به من تزریق کردید....

روز چهارشنبه که ،هستی رو بردم کلاس پیانو،خانوم و ن ک ی گفت چون روز کنسرت برق رفت و صدا برداری قبل از شروع، خوب تنظیم نشده بود،صدا توی فیلم خوب نشده و ازمون درخواست کرد دوباره بچه ها رو ،برای روز چهارشنبه(پس فردا)ببریم برای ضبط برنامه،که منم قبول کردم با همون فرم و لباس ،هستی رو، ساعت 5 ببرم....همونروز کادوی خانوم و ن ک ی رو ٬ هستی بهش داد که، خیلی خوشش اومد و تشکر کرد،در ضمن گفت٬ دو تا در خواست برای اجرای همین کنسرت، تو فرهنگسرا داشته که احتمالا تو آذر ماه ...

این دستگاه بخور سرد و گرم رو٬ محمود خودش تنهایی خرید و آورد خونه(آخه به ندرت پیش میاد ما چیزی رو تنهایی بخریم مخصوصا محمود)خیلی خوبه و از اون شب ٬هستی خیلی راحت میخوابه٬بخور گرمش هم خیلی خیلی ملایم هستش و اصلا مثل دستگاه بخور گرمی که داشتیم خونه رو دم دار و ....نمیکنه

پنجشنبه ساعت 7 شب٬ آماده بودم تا محمود بیام دنبالم و بریم کلاس، که زنگ زد من تو ترافیک گیر کردم و اگر بیام دنبالت اصلا به کلاس نمیرسیم،تو خودت بیا ،منم خودم میام؟؟؟؟ولی اینقدر دیر بهم گفت که اگه خودمم میرفتم ٬به کلاس نمیرسیدم،برای همین نرفتم و هستی کلی خوشحال شد که من پیشش موندم،خود محمود٬ رفت کلاس و تا برسه خونه نزدیک 10 شب بود، ما دیگه پنجشنبه نداریم،یعنی نمیتونیم جایی بریم،چون برای ترم بعد هم،کلاس محمود ساعت 7 تا 10 شب برگزار میشه و این یعنی پنجشنبه پررررررررر،تازه به همین ساعت 7 هم، محمود به زور میرسه،چون خودش پنجشنبه ها از ساعت 7:30 صبح تا 6:30 عصر تو دانشگاه کلاس داره و این بهترین ساعتی هستش که، میتونه تو کلاس شرکت کنه و این یعنی کلا پنجشنبه پررررررررررر

جمعه ناهار، رفتیم خونه ی مامانم و تا ساعت 6 عصر اونجا بودیم،از اونجا رفتیم شهروند٬ تا من یک ترازوی دیجیتالی آشپزخانه بخرم که٬ طبق معمول کمی خرید و ....ترازوی دیجیتال٬ فقط یک مدل پارس خزر داشت که گرفتم،یک آب پرتقال گیری هم مدتها بود در نظر داشتم (غذا سازم داره ولی خیلی دنگ و فنگ داره)که میترسیدم به محمود بگم بخریم(همش غر میزنه دورت رو شلوغ کردی و ...)ولی نمیدونم چی شد که٬ تا رفتم طرفش و گفتم چه خوبه این دستگاه،راحت میشه هر روز آب پرتقال و .....دیدم محمود رفت و یکی برداشت و گذاشت رو ترازو،این شد که اونم خریدیم و الان چند روزه همش آب....خداییش خیلی راضیم و کارش خیلی تمیزه،تازه آب مرکبات رو، به شکل رانی هم میگیره(با پرزهاش)،ساعت 8:30 اومدیم خونه ، من در آشپزخانه ،محمود جلوی کامی،هستی هم خواب ب ب ب ب

شنبه بعد از شام،رفتیم خونه ی عمه کوچیکم،که روز قبلش خورده بود زمین و مچ دستش خرد شده بود،همون روز عملش کردند و دستش رو تا بالا کچ گرفتند،خدا رو شکر ،بد نبود ولی چون پلاتین گذاشتند، هنوز درد داشت،انشالا عملش خوب انجام شده باشه و به زودی سلامتیش رو به دست بیاره،طفلی ،هم داشت اسباب کشی میکرد و هم، قرار بود تو ماه آینده، عروسی پسرش رو برگزار کنه،که فکر کنم تا عید عقب افتاد....

هستی توی آسانسوردیدم عکس جدید نداره٬از توی آسانسور دوربین رو در آوردم و .....

توی پارکینگ٬مثلا جعبه ی شکلات رو ٬پشتش قایم کرده که تو عکس ....

اینجا میگم٬هستی یه دقیقه وایسا ٬عکسات خوب نشده(داشت میرفت تو ماشین)

گلناز جون به خدا ٬با اونهمه عجله٬سعی کردم هم قد هستی ٬عکس بندازم

یکشنبه ساعت 4 ،رفتم هستی رو، از مدرسه بیارم(اسکیت داشت)،مدیرشون گفت،هر روز بیشتر از 10 تا غایب تو هر کلاس داریم،اگه اینجوری پیش بره، مجبوریم مدرسه رو تعطیل کنیم....متاسفانه آنفولانزای فصلی و خوکی داره بیداد میکنه،خدا به هممون رحم کنه.....

پی نوشت 1:از وبلاگهای خوشگلی که از کدهای بارش برف و باران و برگ و نور و ....استفاده میکنند،خواهش میکنم اگر دلشون میخواد من و بقیه دوستانشون کامنت بزاریم،اون کدها رو بردارند،چون با وجود اون کدها،بلافاصله بعد از باز شدن وبلاگشون قسمت نظرات بسته میشه و نمیشه کامنت گذاشت،بارها برای وبلاگهای دوستان عزیزم،که دلم میخواسته حتما کامنت بزارم، ده ها بار وبلاگشون رو دوباره باز کردم تا بلافاصله نظرات رو بزنم و بتونم....وبلاگ خانوم آسمونی عزیز،غریبی آشناtazegan ،و خیلی های دیگه که الان یادم نمیاد،به همین دلیل،نتونستم کامنت بزارم ،که گهگداری هم،ازم گلایه میکنید،من هر شب،حدود ساعت 9 شب به بعد،که از کار شریف خانه داری و درس دادن به دخملی و ....فارغ میشم ،میام نت و تمام وبلاگهای بلاگفای به روز شده ،تو قسمت دوستان(صفحه مدیریت) و بقیه ی وبلاگهای گوگل ریدر (همه به جز بلاگفا)رو باز میکنم و میخونم و نود و نه در صد رو هم، کامنت میزارم،پس غریبی آشنا و خانوم آسمونی و ...من همیشه میام و میخونم و به همون دلیلی که گفتم نتونستم.....

پی نوشت 2:یک دوست عزیزی که فکر میکنم(مطمئن نیستم)به اسم مینا ٬برام کامنت گذاشته بود و در مورد مدرسه شکوفه های دانش و آفرینش و ....ازم سوال کرده بود،من کامنتش رو تایید نکرده بودم تا آخر سر ٬جواب بدم ولی وقتی برگشتم کامنتش نبود؟؟؟نمیدونم چی شد؟؟؟تو رو خدا دوباره بیا و سوالت رو بپرس تا جوابت رو بدم خانومی،باید ببخشی که اینجوری شد....

پی نوشت 3:اگر خدا بخواد و محمود همکاری کنه،پنجشنبه همراه هستی، تو جشن پرشین بلاگ عزیز ،شرکت میکنم و شما دوستان عزیز حاضر رو ،خواهم دید،جا داره اینجا هم، از خانوم پولاد زاده و تمام همکارانشون تشکر و قدر دانی کنم که انگیزه بیشتری به ما مادرهای وبلاگ نویس میدهند....محمود مهربونم هم٬به محض خبر دار شدن٬کلی بهم تبریک گفتمرسی عزیزم از اینکه دلگرمم میکنی...

پی نوشت 4:جمعه ناهار،خونه ی منیر عزیزم،تنها دوست تمام دوران زندگیم،یک مهمونی زنونه دعوت دارم که احتمالا محمود و هستی من رو میرسونند و برمیگردند،امیدوارم این جمعه ،بدون مامان نوشین، بهشون خوش بگذره،هر چند میدونم، تو خانواده ی سه نفره ی ما،هر کس حضور نداشته باشه به بقیه هم٬ زیاد گردش و تفریح خوش نمیگذره....

پی نوشت 5:الان پشتیبان هستی، تو قلم چی زنگ زد و گفت ،برای هفته ی آینده٬ یک جلسه ی اتمام حجت،برای بچه ها و والدین میزاره که باید شرکت کنیم،احتمالا اولین آزمون هستی،جمعه 22 آبان هستش که پشتیبان بازم باهامون هماهنگ میکنه ،کلی خوشم اومد ازش ،باید دختر جذابی باشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ