هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
روز دختران مبارک

گویا امروز، یعنی 28 مهر ،روز دختران هستش،البته من از وبلاگهای دیگه فهمیدم و رفتم تو تقویم دیدم بله.......منم که به مناسبتها حساسدر اولین دقایق این روز خجسته اومدم تا ....

تولد حضرت معصومه(س) رو، به همه دوستان وبلاگی عزیزم تبریک میگم

Happy Valentine's Day

همینطور روز دختران رو،به همه ی دختران روی زمین،مخصوصا هستی عزیزتر از جانم، تبریک میگم و امیدوارم همشون در تمام مراحل زندگی موفق و سلامت و خوشبخت باشند٬اینم تقدیم به تمام دختران گل و دوست داشتنی....

از پست قبلی، پنجشنبه جمعه ای نداشتیم که ،عکسی گرفته باشم و ....از همون شنبه عصر،هستی خانوم مریض شده و گلو و گوشش درد میکنه،البته شبش دکتر رفته و دو تا آمپول هم زد ،الانم داره داروهاشو میخوره ولی زیاد فرقی نکرده،بی حوصله و کسل هستش....

چون مریض بود بهش گفتم یکشنبه نرو مدرسه که چون اردو داشتند(پارک ساعی)راضی نشد بمونه خونه،گفتم پس برای اسکیت نمون،برای همین ندادم اسکیتش رو ببره مدرسه،ساعت 12 ظهر دیدم زنگ زده خونه و میگه مامان من حالم خوبه،اسکیتم رو بیار،منم شلوار ورزشی و اسکیتش رو برداشتم و ساعت 2:20 رسیدم مدرسه،خودم کمکش کردم تا بپوشه و بره تو زمین،چون زیاد حال نداشت تمام مدت موندم تو حیاط مدرسه تا کلاسش تموم بشه،تا بیایم خونه ساعت 4:30 بود که داروهاش رو دادم و خوابید.....

دوشنبه هم،رفت مدرسه و برگشت،بهتر شده ولی بینیش همش کیپ میشه، که خیلی اذیتش میکنه،بخور گرم رو طاقت نمیاره بزارم تو اتاقش،برای همین باید به فکر یک دستگاه بخور سرد باشم،اگر کسی داره لطفا راهنمایی کنه ،چه دستگاهی خوبه و آیا تاثیری داره و به درد میخوره یا نه؟؟؟؟؟

پی نوشت 1:دوباره جمله نویسی های هستی شروع شد و من هر وقت دفترش رو میخونم کلی میخندم،که چند تا بانمک ترش اینه:

پیله(که احتمالا منظور پیله ی کرم ابریشمی چیزی بوده):من به مادرم پیله میکنم.قربون اعترافت مادر

خوش حالم:من خیلی خوشحالم.خسته نباشی با این جمله های طولانی...

 پی نوشت 2:از هفته ی پیش ،که مدرسه از این شیر لیوانی ها توزیع میکنه،هستی نمیخوره و میگه شیرش خوشمزه نیست،هر کاری میکنم راضی بشه، این شیرها که روزانه هستش از شیر پاکتی های مدت دار خیلی بهتره،ولی بازم نمیخوره یا سهم خودش رو میاره خونه،قبل از این شیرها،هر روز براش شیر پاکتی میزاشتم که همیشه میخورد ولی الان....چی کار کنم هر روز شیرش رو بخوره؟؟؟؟

پی نوشت 3:این چند روز تو هر وبلاگی رفتم،بچه ها مریض بودند،امیدوارم همه ی بچه هامون زودتر خوب و سلامت بشن و بیماری تو هیچ خانواده ای وارد نشه،امروز دوباره هستی از مدرسه چند تا کاغذ در مورد آنفولانزا خوکی و ....آورد،احتمالا خیلی زیاد شده که اینهمه در موردش هشدار میدن؟؟؟؟

هستی عزیزم روزت مبارک

از طرف مامان نوشین

از طرف بابا محمود

 

شاد و سلامت و خوش بخت باشید همه ی دختران ما....

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ
شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
چند روز تعطیلی و خرید برای هستی

وای که چقدر این چند روز سرمون شلوغ بود،البته خدا رو شکر همش مهمونی و خرید و ....

قبل از هر چیز٬از نازنین عزیزم که برای هستی سفارش کارت پستال داده بود(سفارش کارت)و خبرم کرد که رفتم به اون وبلاگ و دیدم٬تشکر میکنم٬خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی براش آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم٬بازم اینجا میگم که٬ نازنین جون من و هستی خیلی دوست داریم....اینم کارت پستال برای هستی عزیز دلم از طرف نازنین گلم

سه شنبه شب،همگی خونه ی خاله ام دعوت بودیم،به خاطر فوت آقاجون، پاگشاهای داداش رضا و سمیرا جون،عقب افتاد و همچنان نهضت ادامه دارد،شب خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت،اینقدر خوب بود که تا ساعت 2:30 اونجا بودیم و تا برسیم خونه نزدیک 3 بود.......

خانومی من ٬خونه خاله ی مامانش

کیان و کیارش سوار بر هم(در خواب ناز)٬خونه ی خاله ی مامانشون(خاله نوشین شکار لحظه ها کرده)

چهارشنبه ظهر، اول رفتیم هستی رو توی آزمونهای قلم چی ثبت نام کردیم،دوستم که دخترش امسال پنجم هستش خیلی از آزمونها تعریف میکرد و اصرار داشت هستی رو ببرم و ثبت نامش کنم،منم بعد از مشورت با بابا محمودش،تصمیم گرفتم که برای آشنایی با سوال و جواب ٬هستی رو ثبت نام کنیم،جالبه که امسال اولین سالی هستش که دوم دبستان هم آزمون داره و هستی خانوم قرار شرکت کنه(به قول زنداییم،وقتی کنکور قبول بشه میاد جلوی دوربین میگه،من هستی....از سال دوم دبستان در آزمونهای قلم چی شرکت کردم...  )الان که دارم مینویسم خنده ام گرفته،آزمون کلاس دوم، دو ماه یکبار جمعه ها صبح، برگزار میشه که هیچ فشار و اذیتی برای هستی نداره و فشار روی باباشه که باید جمعه از خواب نازنینش بزنه و دو ماه یکبار ...حالا قرار پشتیبانش، زنگ بزنه و تاریخ اولین آزمون و نزدیکترین محل آزمون به خونمون رو خبر بده و ...به امید موفقیت همه ی بچه های دنیا........بعد از اونجا،رفتیم منیریه و برای خانوم،یک عدد اسکیت رولر بلید(که همه ی دوستان و همینطور فروشنده ها معرفی کردند)خریدیم،و ساعت 3 رسیدیم هایپر مارکت ،اول ناهار خوردیم(آواچی)بعد تا ساعت 6 (محمود میخواست بکشتمون)خریدای شهروندی و میوه و ....ساعت 7 رسیدیم خونه و با سرعت نور حاضر شدیم(البته خودم تنهایی اونهمه خرید رو جا به جا کردم و هستی و باباییش استراحت فرمودند)و خودمون رو برای شام، به خونه ی عموی هستی خانوم رسوندیم و تا ساعت 12:30 اونجا بودیم....

مکان و زمان:توی ماشین در حال رفتن به خونه ی عمو ...ساعت 8:30 شب

هستی:امروز که رفتم مدرسه ٬ماشین پلیس جلوی در بود و یک آقا و خانوم پلیس برای بچه ها صحبت میکردند.

مامان:چی میگفتن؟؟

هستی:هیچی بابا

بابا:یعنی چی هیچی؟؟

هستی:میگفتن وقتی مامان و باباتون با هم خونه نیستند اگه یکی در زد و گفت من دوست باباتونم در رو باز نکنید،از همین چرن و پرتا دیگه....

مامان و بابا:

هستی:تازه خانوم پلیسه،از این روسری سیاها که خیلی بلنده سرش بود و روی مقنعه اش آرم پلیس بود.

مامان و بابا:

مامان:منظورت چادر هستی جون؟؟؟

هستی:آهان ٬آره مامان همون

مامان:خاک بر سرم یعنی بچه ام اسم چادر مشکی رو نمیدونه.....

هستی در حال پرو اسکیت(همین رو خریدیم)

هستی٬ توی هایپر مارکت منتظر غذا

هستی٬زیر پتو توی پشت بام خونه ی عمو(قلیون و چای و میوه)

پنجشنبه ،بابایی دانشگاه بود و ما تا شب خونه بودیم،ساعت 7 شام خوردیم و ما،ساعت 7:30 تا 9 رفتیم کلاس و بدو بدو اومدیم خونه و هستی رو برداشتیم و برای شب نشینی رفتیم خونه ی دایی بزرگم که هم دخترش دماغش رو عمل کرده و هم داییم به عنوان مدیر نمونه انتخاب شده (برای تبریک)و ....تا ساعت 1:30 هم اونجا تشریف داشتیم و تا اومدیم خونه و ....

امروز هم(جمعه) بعد از کلی غر غر محمود،که چقدر منو خرید میبری و ....(اونوقت خانومی میگه ٬همه چی رو بابام خریده،خداییش اگه ما مامانا نباشیم این باباها هیچی رو لازم نمیدونند و عمرا بچه ها اینهمه حالش رو ببرند،یکروز اسکیت،یک روز لباس،قلم چی،کتاب و....)از ساعت 12 تا 3 برای هستی خرید پاییزی کردیم و بعد از خوردن ناهار ،محمود جلوی بوستان منو پیاده کرد تا بدو بدو برم و کتاب گاج ریاضی رو از شهر کتاب برای هستی بخرم(مدرسه خواسته)،از شانس من نوشته بود تا 4 تعطیل هستش،کلی وایسادم تا باز شد و ایندفعه از شانس خوبم آخرین کتاب ریاضی دوم گاج رو خریدم و گرنه باید دوباره کلی ...قرار بود بعد از ظهر٬ هستی رو ببریم پارک تا اسکیتش رو جلوی خودمون امتحان کنه(یکشنبه میبره مدرسه و همونجا میمونه)ولی به خاطر کار بدی که کرده بود باباش تنبیهش کرد و مثل من(دلم نازکه دیگه) گذشت هم نکرد و نبخشیدش و نبردش پارک،هستی کلی گریه کرد ولی من هیچ دخالت و اعتراضی نکردم ٬ تازه کلی هم خوشحال شدم که تونست روی حرفش وایسه و برعکس من(که اکثرا دلم نمیاد و میبخشمش)تنبیهش کرد،از ساعت 5 تا 8 هم تمرینهایی که گفتم به طور نا پیوسته انجام داد و ساعت 9 خوابید....

کاپشن هستی خانوم٬بعد از ۳ ساعت گشتن و وسواس به خرج دادن

اینم چکمه هایی که با کاپشنش ست کردیم

پی نوشت 1:اینم دو تا عکس از جمعه ی پیش ٬توی پارک سعادت آباد:

توی خونه که رنگ انگشتی نخریدم تا حالا٬کلی ذوق کرده بود

اینم نقاشی دخمل من٬که اول اسمش رو هم به انگلیسی...

پی نوشت 2:دوستای گلم٬اگر دستبندم پیدا بشه٬ خودم بهتون خبر میدم٬ممنونم که برام کلی انرژی مثبت میفرستید و در موردش سوال میکنید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
گزارش سومین کنسرت موسیقی ،در روز جهانی کودک

 سلام به همه ی دوستان عزیزمون که تو این چند روز کلی با اس ام اس ها و کامنتهای قشنگشون،هم روز کودک رو به هستی عزیزم تبریک گفتند و هم کلی در مورد کنسرت جویا شده بودند،فقط در این بین٬ جای یک نفر خیلی خالی بود که از همه بهمون نزدیکتره،از چند روز قبل از کنسرت، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه،نه زنگی نه اس ام اسی و نه حتی کامنتی،تا الانم خبری ازش نیست،خودم دیروز بعد از کامنتش تو چند تا وبلاگ کامنت گذاشتم،یعنی هستی من ٬سزاوار یک تبریک بابت روز کودک و اجرای کنسرتش نبود،حتی با یک کامنت؟؟؟(نگو زنگ زدم ٬کامنت گذاشتم ٬ اس ام اس فرستادم که اصلا قبول ندارم)حداقل من٬ تو پست قبل به همه ی بچه های وبلاگی ٬که بچه های اونم بینشون هست،تبریک گفتم و هر وبلاگی که تو این چند روز آپ کرده بود کامنت گذاشتم ،هر چی فکر میکنم شاید این اواخر کوتاهی در مورد بچه هاش کرده باشم که دلش نیومده فقط یه تلفن بزنه،چیزی یادم نمیاد؟؟؟؟مشکلات زندگی و کار و گرفتاری هم، دلیل خوبی برای یک کامنت نگذاشتن نیست،شما اینجوری فکر نمیکنید؟؟؟(برای خواننده ی خاص،البته اگر بیاد و بخونه،چند وقتی میشه، این دور و برا خبری ازش نیست)

 

پنجشنبه،از وقتی هستی اومد خونه،تا زمانیکه از خونه بریم بیرون ،خیلی منو کلافه کرد و مدام راه میرفت و حرف میزد و ....خلاصه از دستش ناراحت بودم،برای همین موقعی که توی ماشین نشستیم،به محمود گفتم من که برای هستی گل نمیخرم تو خودت میدونی؟؟؟فکر میکردم الان میگه حالا بیا بخریم و ببخشش و ....دیدم خیلی راحت گفت،راست میگی گل میخواد چی کار؟؟؟(خداییش اگه من نباشم، تو هوای هیچی رو نداری بابا محمود،اون وقت هستی بیشتر خریدها رو٬ به حساب تو میذاره،منم هیچی نمیگم که همونجوری فکر کنه و همیشه بگه بابا محمود رو بیشتر دوست دارم)هی دارم یواش بهش اشاره میکنم که یعنی ؟؟؟ولی نمیفهمه و عصبانی شده،آخرش گفتم دم گل فروشی وایسا من برای خانوم و ن ک ی گل بخرم،گفت مگه تو نمیخوای کادو بدی؟؟؟دلم میخواست از دستش سرمو بکوبم به ....خلاصه پیاده شدیم و اون خیابون رو٬ رد شد که یک پراید سفید که رانندش،یک پسر جوون بود چنان با صدای ترمز٬ وحشتناک پیچید جلوی من ٬که محمود داد زد،نوشین نیا....منم در جا میخکوب شدم و با عصبانیت به راننده که داشت رد میشد گفتم روانیدیدم با همون سرعت٬ ترمز کرد و عقب عقب میاد که مثلا با من دعوا کنه،محمودم که دید یارو داره عقبی میاد سریع اومد طرف من که،صاحب گل فروشی که شاهد ماجرا بود گفت ٬آقا شما بفرمایید خریدتون رو انجام بدین من الان حالش رو جا میارم،منم دست محمود رو کشیدم و بردم تو،(دیگه نفهمیدم چی بهش گفت که گذاشت رفت٬واسه یه روانی گفتن از روی ترس و نا خود آگاه میخواست منو....خوبه حالا چیز ناموسی نگفته بودم)3 شاخه رز قرمز انتخاب کردم و کارته برای تو عزیزترین رو٬ هم برداشتم و بهش دادم و خودم اومدم تو ماشین،هستی گفت مامان برای من گل نگرفتی؟؟گفتم نه تو امروز خیلی منو اذیت کردی و ازت راضی نیستم،با ناراحتی گفت،خیلی بدی و رفت نشست عقب،محمود که اومد تا روی کارت رو خوند گفت،اینو برای من خریدید،آخه من عزیزترین شما هستم نه....توی ماشین بدجوری تو ترافیک چمران افتادیم و دیرمون شد(باید 4:30 بچه ها رو تحویل میدادیم ولی ما 5 رسیدیم)منم چند تا عکس٬ تو ماشین از هستی انداختم که٬ قشنگترین عکساش همونهاست،پیاده که شدیم دست هستی رو گرفتم و بدو بدو ....که دیدم مردم دارن بهمون با خنده نگاه میکنند،بالاخره یک مسلمانی پیدا شد و گفت،خانوم عجله نکنید برقها رفته و احتمالا برنامه دیر تر شروع میشه،هستی رو بردم به خانوم و ن ک ی که خیلی ناراحت و کلافه بود تحویل دادم و خودم و محمود مثل بقیه بیرون نشستیم،خدا رو شکر برق ساعت 5:30 اومد و کنسرت شروع شد،جای ما خیلی خوب بود ،دست خانومشون درد نکنه،به جای عمو شهرام ٬برعکس کنسرتهای قبل،یک خانوم قصه گو ،داستان یک کبوتری که بالای ایران بال میزد و به هر شهری میرسید ٬موسیقی اون شهر اجرا میشد(ترکی،کردی،شیرازی،اصفهانی،...جمعا 6 آهنگ بود)با کامپیوتر عکسهای کبوتر و قصه، روی صفحه سینما نشون داده میشد که کلا خیلی قشنگ و جذابتر از سالهای قبل بود،در آخر هم خانوم و ن ک ی،بچه ها رو به ترتیب سابقه و تبحرشون معرفی کرد تا لوح و کادو بهشون بده،هستی هم اولین نفری بود که تو نوازندگان فلوت صداش کرد،با اونکه اونروز از دست هستی عصبانی بودم٬ ولی وقتی اسمش رو صدا کرد چنان چشمام پر از اشک شده بود که ٬با بغض گل و کادو رو بهش دادم،شاید کار خاصی نکرده بود، ولی برای یک مادر،حتی یک قدم برداشتن بچه اش هم،میتونه شیرین و افتخار آفرین باشه....فقط از یک چیزی خوشم نیومد، اونم تذکر خانوم ...برای فیلم و عکس نگرفتن، حتی از سر جای خودمون،بود (حتما بهش میگم)گفت هر کی عکس بندازه،فیلم و عکس عکاس رو بهش نمیدیم؟؟؟با اونکه میدونستم بیشتر از اینا هوامون رو داره، ولی به خاطر احترام هم شده جز چند تا عکس،عکس دیگه ای نگرفتیم؟؟؟؟حالا کی عکسا به دستمون میرسه خدا میدونه.....در آخر٬ با هزار مکافات هستی رو راضی کردیم٬گلش رو تقدیم خانوم و ن ک ی کنه که بچه ام با دل و جون این کار رو انجام داد٬ولی اصلا جاش نبود من هدیه مو بهشون بدم٬برای همین بعد از مشورت با محمود٬قرار شد اولین جلسه ای که هستی رو میبرم کلاس پیانو٬سر فرصت بهش بدم و تشکر کنم

فعلا همین عکسهای بی کیفیت رو داشته باشید تا .....

عروسک من حاضر و آماده٬قبل از حرکت

برای تو عزیزترین

خداییش این گل قشنگه یا صورت معصوم تو ...

جیگرتو برم من شیطون بلای خونه ی ما

به نام خالق زیبایی ها 

هستی من رو دارید که ...

قصه گوی مهربون و خواننده ی آهنگها(پسر خانوم و ن ک ی )

دخمل من در حال گرفتن گل و کادو از مامان

هستی در آخر کنسرت٬با گل و لوح و کادوها

 

بالاخره راضی شد گل رو بده به خانوم ...

اسکیت می رولر و کتاب ۷۲ قصه(کادوی روز کودک و کنسرت از طرف مامان و بابا)٬لوح همراه دفتر نقاشی و مداد رنگی و مداد نوکی و پاک کن قلمی(کادوی خانوم و ن ک ی به بچه ها)

اینم لیست کامل برگزار کنندگان کنسرت که هستی اولین نفر تو نوازندگان فلوت هستش

خدا رو شکر کنسرت به موقع تموم شد و بدو بدو هستی رو گذاشتیم خونه و خودمون رفتیم کلاس(البته لحظه ی 90 رسیدیم)و از اونجا اومدیم خونه و شام و ....

جمعه هم،ناهار خونه ی دوستم منیر دعوت داشتیم که با اونکه خیلی سعی کردم زود بیدار بشم و دیر نشه،ولی ساعت نزدیک 2 رسیدیم خونشون،خیلی زحمت کشیده بود و کلی بعد از مدتها بهمون خوش گذشت،منیر عزیزم(تنها دوستی که از دوران بچگی و مجردی و دانشگاه و ....برام مونده،همه یا شهرستانند یا خارج از کشور و یا بعد از ازدواج نتونستیم به دوستیمون به دلایلی ادامه بدیم)از مکه برامون سوغاتی هم آورده بود ٬که خیلی خوشگل بود ،بابت همه چی ممنون عزیز دلم،خیلی دوستت دارم.....

از خونه ی منیر،هستی رو بردیم پارک سعادت آباد تا اسکیت می رولرش رو افتتحاح کنه،البته به مناسبت روز جهانی کودک،اونجا نقاشی هم کشید و چند تا بازی هم سوار شد که بعدا عکسش رو میزارم،چون ناهار دیر خورده بودیم ،من و محمود دیگه شام نخوردیم،هستی هم یک آیس پک شاتوتی خورد و گفت غذا نمیخورم،ساعت 8 اومدیم خونه و هستی خوابید ....

پی نوشت 1:موقع رفتن شمال ٬فهمیدیم که اسکیت هستی نیست؟؟؟از اونجایی که توی تابستان٬ کیف اسکیت پشت ماشین محمود بود و اسکوتر٬ تو ماشین من،تا هر جا لازم شد بتونه بازی کنه،مطمئنن بابا محمود سهل انگاری کرده (خدا رو شکر ایندفعه من بی تقصیرم)و موقع چیز گذاشتن و برداشتن از ماشین گمش کرده؟؟؟همه جا رو گشتیم ولی پیدا نشد(منم گفتم فدای سرت٬میریم بهترش رو میخری؟؟)،برای همینم از تی وی براش٬ اسکیت می رولر سفارش دادم،البته از این کتونی ها هم که زیرش چرخ داره خیلی خوشم میاد ولی اینجا خوبش رو ندیدم،از مال یکی که خوشم اومد گفت از دوبی خریدیم،حالا انشالا اگه یه روزی ما هم رفتیم سفر ٬براش میخرم،دیروز از مدرسه نامه آورد که کلاس اسکیت روزهای یکشنبه عصر ٬برگزار میشه،منم اسمش رو رد کردم(ولی امروز نتونست بره) و اگه بازم تا جمعه پیداش نکنیم ٬باید بریم و یکی براش بخریم،خودش میگه خدا کنه پیدا نشه تا برام چراغ دارش رو بخرین؟؟ولی محمود حسابی داره میگرده تا ....اگه مارک و جنس خوبی میشناسید برام کامنت بزارید که از راهنماییتون استفاده کنم....

پی نوشت 2 (خطاب به فرنوش):فرنوش عزیزم ،برام کامنت گذاشته بودی که به سوالت تو کامنت خصوصی جواب ندادم، ولی عزیزم من هر چی گشتم،و فکر کردم یادم نیومد سوالت چیه؟؟؟برام آدرسی هم نذاشتی ؟؟؟اگه میشه دوباره سوالت رو بپرس و خصوصیش نکن که همونجا جواب بدم و گرنه، آدرس بزار تا بیام و ....شرمنده خانومی،نمیدونم کامنتت چی شده؟؟؟

پی نوشت 3:تا حالا هستی٬ 3 تا دیکته تو کلاس نوشته که٬ تنها کسی بوده که هر 3 تا رو، 20 گرفته و خانومش توی کلاس تشویقش کرده و بچه ها براش دست زدند،از این بابت خیلی خوشحاله و داره سعی میکنه همیشه بهترین باشه،احتمالا منظور خانومشون از فلفل کلاس، نباید زیاد چیز بدی باشه؟؟؟؟

فعلا این یکی رو، از جمعه داشته باشید تا بعد.....

خانومی ٬در حال بازی با اسکیت می رولر( م ی ش ا پ)بگما آسون نیست و مثل اسکیت باید یاد بگیری و گرنه....تاپ تاپ میخوری زمینچون تجهیزات نبرده بودیم نذاشتم زیاد بازی کنه

توجه توجه:(از وبلاگ هاله جون فهمیدم)

پرشین وبلاگ برای دومین سال پیاپی نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان فارسی را برگزار می کند لبخند

در این دوره نظرسنجی در بین بانوان وبلاگ نویس صورت می گیرد و علاوه بر وبلاگ های بانوان، برای ارج نهادن به فرهنگ وبلاگ نویسی در خانواده توسط مادران، در بخش ویژه وبلاگهای مادرانی که برای فرزندانشان می نویسند رده بندی انجام خواهد شدچشمک
این نظر سنجی از امروز به مدت یک هفته برگزار خواهد شد لبخند نتایج آن در ایام مبارک میلاد امام رضا (ع) ، طی مراسمی با حضور وبلاگ نویسان برتر ، اعلام میگرددهورا

برای شرکت در این نظرسنجی کلیک کنید مژه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
روز جهانی کودک و کنسرت هستی

  در ابتدا صمیمانه و از ته ته قلبم،روز جهانی کودک(فردا)رو،به تنها امید زندگیمون هستی عزیز،و تمام کودکان معصوم دنیا،مخصوصا دوستان وبلاگی خوشگلمون،تبریک میگم و برای همشون یک دنیا سلامتی و موفقیت و خوشبختی آرزومندم...

 

 

هستی خوشگلم،شیرینی زندگی مامان و بابا،روزت مبارک

دختر خوبم،برات بهترینها رو از خدای مهربان خواستاریم و امیدواریم فردا،توی کنسرت ٬مثل همیشه بدرخشی و باعث سر بلندی خودت و خوشحالی ما باشی

اینهفته هر روز از خونه بیرون رفتم و کلی سرم شلوغ بود،شنبه ساعت 5 صبح ٬بابایی هستی خانوم رو از زیر قرآن رد کردم و فرستادم ماموریت،عصرش همراه هستی رفتیم تا کتابهای زبانش رو که همون روز گرفته بود(هیپ هیپ هوری ۲)،بدیم سیمی کنند،بیرون که رفتیم گفتم حالا که اومدیم،یک سر برم خونه ی همسایه قبلیمون،که مثل خواهر باهاش صمیمی هستم و دوستش دارم،دم خونشون فهمیدم خونه نیست و رفته مدرسه ی پسرش برای جشن پیش دبستانی و کلاس بندی،من و هستی هم رفتیم مدرسه(دوربین پیش محمود بود نتونستم عکس بندازم)و همگی با هم رفتیم خونشون و تا ساعت 8 شب اونجا بودیم،و وقتی اومدیم خونه هستی شام خورد و خوابید،منم یکمی رفتم تو اتاق کار و وبلاگ خوانی کردم و اومدم پای تی وی و رمان خوندن ٬تا ساعت 2 ٬که چراغ پذیرایی رو روشن گذاشتم(برای یک شب خوابیدن مزاحم دایی امیر نشدیم) و رفتم که بخوابم....من خوابیدم ولی غافل از اینکه محمود اونجا تو هتل نتونسته بود تا صبح بخوابه؟؟؟فکر نکنید از تنهایی میترسه ها نه،بابایی هستی٬ خیلی هم شجاعه و اصلا از تنها بودن و تنها خوابیدن ....(تا تو باشی بدون من شب جایی نری)

صبح یکشنبه ساعت 9 رفتم کتابهای هستی رو که آماده شده بود گرفتم و بردم مدرسه(برای ظهر که زبان داره بی کتاب نمونه)،اولین جلسه با معلمشون هم بود که ،با اونکه امسال سی و پنجمین سال تدریسش هستش،خیلی ماشالا جوون و سرحال و .....بود،به نظرم معلم خوب و جدی اومد،ولی زمانیکه اومدم توی کاغذ اسم خودم و هستی رو بنویسم گفت،شما مادر هستی .....هستید؟؟؟با هزار ترس و دلشوره گفتم بلهگفت،هزار ماشالا فلفل کلاسمه،دیگه وقت نشد باهاش صحبت کنم ٬چون ساعت درسی شروع شد و قبل از اینکه صحبتی با تک تک مادرا بکنه عذر خواهی کرد و رفت سر کلاس،البته من دنبالش رفتم و کتابهای هستی رو دادم تا بهش برسونه،و گفتم هستی چه جوریه؟؟؟خوبه؟؟؟با همون عجله گفت،هستی عالیه و رفت...(حالا موندم منظورش از فلفل٬ خوب بوده یا نه؟؟؟از بس اکتیو و شیطون هستش ٬همیشه زود شناخته میشه )موقعی که با مادر رویا صحبت میکردم،گفت رویا میگه امسال معلممون مثل پارسال همش بالای سر تک تکمون نیست و هستی معلم ما هستش،آخه هستی از ما زرنگتره و وقتی مشکلی داریم هستی بهمون میگه و ....من خیلی متعجب و خوشحال شدم٬ ولی وقتی هستی اومد اصلا به روش نیاوردم که فکر نکنه ....از مدرسه٬ رفتم استخر و ساعتش رو یادداشت کردم،اگه من بخوام برم روزهای زوج ساعت 10 برام خوبه که اونم بیدار شدن و رفتنش هنوز برام سخته؟؟؟؟خدا کنه زودتر همت کنم و شروعش کنم؟؟؟بعدش رفتم بوستان که برای روز کنسرت٬ جوراب شلواری و بلیز سفید برای هستی بخرم٬ ولی از اونجایی که وقتی میرم خرید ....از توی شهر کتاب٬ مجموعه دو جلدی دایره المعارف( که مدتها بود میخواستم برای هستی بخرم،و خیلی جامع و کامل عین دیکشنری٬ هر چی بخوای توش هست)،خریدم که خیلی سنگین بود و با هزار بدبختی اومدم خونه،تا رسیدم خونه رفتم حموم (ساعت 2 ظهر)از توی حموم مدام صدای در و ....میومد ولی اهمیت نمیدادم و پیش خودم میگفتم بازم خیالاتی شدی؟؟؟وقتی اومدم بیرون دیدم زنگ خونه رو میزنند؟؟؟رفتم از چشمی نگاه کردم دیدم محموده،در رو باز کردم و ....یهو گفتم پس چرا هیچی دستت نیست؟؟؟خندید و گفت،من خیلی وقته دارم زنگ میزنم،چون نگهبان گفت الان اومدی خونه،نگران شدم و از همسایه پیچ گوشتی گرفتم و در رو باز کردم و اومدم خونه،کیفمم توی اتاقمه،ولی وقتی دیدم توی حمومی،برای اینکه نترسی،دوباره رفتم بیرون و زنگ زدم؟؟؟؟پریدم بغلش و گفتم تو چقدر ماهی،خداییش اگه من بودم زهره ترکت میکردم؟؟؟؟گفت میدونم تو بد جنسی ولی مگه مرض داشتم که بترسونمت اونوقت هر موقع تنها بودی ....بهم گفت٬چه خبر چی کارا کردی؟؟؟کتابارو نشونش دادم و گفتم امروز اینا رو خریدم٬گفت چند خریدی؟؟؟گفتم ۳۵ هزار تومان٬بهت گفتم منو نتها نفرست خرید٬ میخواستی جدی بگیری؟؟؟گفت خسته نباشیبعدش برام گفت دیشبش نخوابیده و چون خیلی خسته بوده،دیگه نرفته شرکت و اومده که بخوابه،اونم دوش گرفت و با من ناهار خورد و خوابید،هستی هم که رسید و کفش باباشو دید ،پرید بغلش و همونجا تو اتاق ما٬ بغل باباش خوابید،ساعت 5 به زور بیدارشون کردم،محمود گفت بریم بیرون ولی قبول نکردم و گفتم استراحت کن(از دفعه بعد پیش خودش نگه ٬تا میرم خونه نوشین منو میکشونه بیرون و ...گفتم بزار تو خونه باشه)با هستی کمی زبان کار کردم و ....

سوغاتی بابا محمود از ماموریت یک شبه(خارک)برای عزیز دردونش

کتابهای زبان هستی در ترم جدید همراه سی دیو دایره المعارف(خرید مامان نوشین در ماموریت یک روزه ی بابایی)داخل جعبه اش

اینم دایره المعارف خارج جعبهجالبه که ٬هستی فکر میکنه تمام این دو جلد رو باید بخونههر چی بهش میگم لازم نیست همه رو الان بخونی و مثل دیکشنری٬هر موقع در مورد چیزی خواستی بدونی٬برو تو لیستش و همون مطلب رو پیدا کن و بخون٬به گوشش نمیره تا سرم گرم میشه میبینم رفته نشسته داره از اولش ...

دوشنبه هم تا ظهر خودم کلاس داشتم(مسترم گفت حواس پرتی و خیلی از حالاتم برای کلاس هستش و کم کم رفع میشه و ....)،سه شنبه عصر هستی آخرین تمرین گروهی رو٬ توی خرد داشت که با هم رفتیم و تا برگردیم شب شد و کلی خسته و ...

 هستی جونم٬روز سه شنبه(آخرین تمرین گروهی کنسرت)در سالن خرد

عزیز دلم٬قبل از رفتن به خرد

امروزم،کلاس پیانو داره که باید بریم،فردا(روز جهانی کودک) هم ساعت 5 ،کنسرتشون هستش که باید سه تایی بریم،بعد از کنسرت٬ هستی رو بزاریم خونه و بریم کلاس،خدا کنه به موقع برسیم....لباس روز کنسرت همون سارافون سرمه ای پارسال هستش که من اصلا از مدل و دوختش خوشم نمیومد ولی چاره نیست،جلوی هستی هم چیزی نگفتم که ناراحت نشه....جمعه ناهارم خونه ی دوست صمیمی٬دوران دانشگاهم٬منیر عزیز دعوتیمدیدید چقدر وقتم پره؟؟؟همیشه میگم خانومای شاغل چه جوری وقتشون رو نتظیم میکنند٬بعدش به خودم میگم٬مسلما نمیتونند بچه هاشون رو مرتب به کلاس و ...ببرند

پی نوشت 1: از این پست،اگه حرفی سوالی داشته باشید همونجا تو کامنتدونی جوابتون رو میدم ،پس اگر خواستید دوباره برگردید و جوابتون رو ببینید(دیگه برای جواب دادن٬به وبلاگ تک تک دوستان نمیرم مگه جواب و سوال خصوصی باشه)،البته فقط به سوالهای به جا و غیر خصوصی پاسخ میدم و برای اونایی که جز چرت و پرت و حرف مفت ،حرفی ندارند، جواب و تاییدی در کار نیست.....

پی نوشت 2: در مورد دستبند پرسیده بودید که باید بگم هیچ خبری ازش نیست،اونایی که خوشحال شده بودند،خوشحالتر بشن،منم دیگه ناراحت نیستم و راضیم به رضای خدا....فقط یک سوال ازتون داشتم،آیا آدمی که پولدار هستش و وضع مالی خوبی داره،از گم شدن یک تکه جواهرش اصلا دلخور یا ناراحت نمیشه؟؟؟مخصوصا که هدیه هم باشه؟؟؟این دلیلی بر خسیس بودن آدم هستش که برای گم کردن چیزی ناراحت بشه؟؟؟

پی نوشت 3: راستی ازتون میخوام همتون امتحان کنید و ببینید آیا میشه از تو وبلاگ هستی عکس یا متنی رو کپی یا سیو کرد؟؟؟اگر میشه٬ بهم بگید با چه برنامه ای وبلاگ رو باز کردید(فایر فاکس،اکسپلورر،...)؟؟؟البته چیزی رو سیو نکنیدها،من راضی نیستم،فقط خبرش رو حتما بهم بدید که ممنونتون میشم....

پی نوشت ۴: از روز شنبه تا حالا٬ حسابی سر و دماغم گرفته و حالت سرماخوردگی دارم٬آبریش بینی و گرفتگیش نمیزاره راحت بخوابم ولی اونقدرم شدید نیست که برم دکتر و فعلا همونجوری با سرم بینی و ....دارم میسازم

پی نوشت ۵: دوست خوب و مهربونمون٬ نقاش گمنام ٬از روی عکس هستی برامون نقاشی کشیده٬که دو روز پیش به ایمیلم فرستاده بود٬خیلی قشنگ شده٬دستش درد نکنه کلی خوشحال شدیم ٬ در اینجا هم٬من و محمود و هستی٬بینهایت ازش تشکر میکنیم و برای سلامتی و خوشبختی خودش و خانواده عزیزش دعا میکنیم٬انشالا همیشه دلشون شاد و لبشون خندان باشه

هستی عزیزم توی کنسرت اسفند ۸۷

نقاشی از عکس بالا٬ توسط نقاش گمنام عزیزبینهایت سپاسگزاریم(من٬هستی٬محمود)

 

پی نوشت ۶: انشالا پست بعدی با گزارشی از کنسرت و اگر بزارند عکس ،خدمتتون میرسیم،شاد و سلامت و موفق باشید.....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ
شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
گم شدن دستبند مامانی و ماموریت بابایی

 

چهارشنبه شب٬ یهو پیش اومد بعد از شام، بریم خونه ی عموی بزرگم،و من که صبح به دختر عموم تولدش رو اس ام اسی تبریک گفته بودم،نمیتونستم دست خالی برم،برای همین از اونجایی که میدونم مثل خودم رمان خیلی دوست داره،رمانی که تازه خریده بودم و هنوز نخونده بودم،توش نوشتم و براش کادو کردم،کلم پلوی شیرازی هم به روش صحرا جون،پخته بودم که خیلی خوب شده بود،تند تند غذامون رو خوردیم و حاضر شدیم،جلوی آینه دیدم بلیزم یقه اش بازه و سرویس جدیدم قشنگ میشه بندازمش(سالگرد عقدمون)،گردنبند رو انداختم و اومدم دستبندش رو بندازم که چون نو هستش خوب قفلش جا نیوفتاد و همونجوری ولش کردم تا موی هستی رو ٬درست کنم و ببرم تا محمود٬ برام جا بندازتش که کلا یادم رفت و همونجوری رفتم مهمونی،توی راه هم همسری پیاده شد و یک شاخه گل رز قرمز خرید که روی کادو چسبوندم و ....بعد از خوردن کیک تولد،دختر عموم گفت،نوشین٬ سرویست مبارک تازه خریدی؟؟؟گفتم آره سالگرد ....ای وای فرناز٬ دستبندم نیست؟؟؟؟تمام خونشون رو زیر و رو کردیم ولی پیدا نشد که نشد،اینقدر از دست خودم و اینهمه فراموشکاری و سهل انگاری عصبی بودم که نگو،ولی نمیخواستم کسی ناراحت بشه و زمانیکه زنعموم میگفت اگه خونه ی ما افتاده باشه حتما پیدا میشه عزیزم و....گفتم،میدونم زنعمو خودتون رو ناراحت نکنید حتما پیدا میشه،اصلا طرف همسری که پیش آقایون نشسته بود نمیرفتم ولی هستی فوضول٬ رفت و همه رو خبر کرد،به مامانم گفتم من قفلش رو نبسته ولش کردم و تقصیر خودم هستش و ...محمود رو ٬فرستادم تا تمام مسیر پارکینگ و توی ماشین رو نگاه کنه که رفت و دست خالی برگشت،الهی قربونش برم،جلوی همه گفت فدای سرت کاریه که شده؟؟؟مامانم گفت خدا حفظش کنه اگه بابات بود،من دستبند رو نبسته راه میوفتادم؟؟؟گفتم مامان چرا بلند میگی محمود شنید که٬ من دستبند رو نبسته بودم؟؟؟مامانم کلی ناراحت شد ولی همسری انگار نه انگار که شنیده؟؟؟رفتم پیشش و گفتم محمود جون٬ شرمنده خیلی تازگیها حواسم پرت میشه(سوییچ ماشینم اومده بود جلوی چشمم)خجالت میکشم از تو و ....گفت مهم نیست خانومی گفتم که فدای سرت،چشمام پر شده بود از اشک٬ ولی چیزی نگفتم ،همش امید داشتم که تو خونه افتاده باشه ولی توی خونه ی خودمون هم نبود،دیشب اصلا خوب نخوابیدم و ناراحتم،من بیشتر از دستبندش خوشم اومده بود،ظهرم که هستی اومد خونه٬ یک کاغذ دادم ببره تا نگهبان بزنه رو برد و ....ولی حالا حالاها کمتر کسی پیدا میشه از دستبند طلا با اونهمه نگین و ....بگذره،زنعموم هم طفلی زنگ زد و گفت تمام خونه رو تمیز کردم و همه جا رو گشتم ولی پیدا نکردم؟؟؟؟پنجشنبه ظهر٬محمود زنگ زد و حالم رو پرسید،آخرشم گفت ازت توقع دارم تو هم یاد بگیری وقتی من و هستی٬ خطا میکنیم به جای غر زدن و ....بگی فدای سرتون،بازم کلی خجالت کشیدم....دیروز ناهار ٬اومد خونه و خوابید،قبل از خوابم٬ رفتم بهش گفتم،از دست من ناراحتی؟؟؟گفت نه تو که مخصوصا گمش نکردی،مال خودت بود٬ میدونم الان بیشتر از همه ناراحتی...بهش میگم،مگه نمیگن مال حلال گم نمیشه،من هیچ پولی رو حلال تر از پول تو نمیدونم؟؟؟میگه همیشه که اینجوری نیست و گرنه .... شما هم دعا کنید دستبند خوشگلم پیدا بشه،بیشتر از جنبه ی مادیش،چون کادو بود برام ارزش خاصی داشت،انرژی های مثبتتون رو روانه کنید لطفا....

چهارشنبه شب٬خونه ی عمو بزرگه ی مامان نوشین(تولد فرناز جون)

قربونت برم که با کیک تولد همه باید عکس بندازی

پنجشنبه عصر٬قبل از کلاس خودم و محمود٬رفتیم صنایع دستی رو بروی پارک ملت و برای خانوم ونکی کادو خریدیم(از این ظرفهای دکوری شاه عباسی البته سبزش رو بیشتر خوشمون اومد)بعد٬ یک بستنی از این بلندای روبروی پارک ٬با هستی خریدیم و دو تایی خوردیمش(نیست که من همیشه رژیمم)محمود میگفت من امروز تو بانک زیاد معطل شدم٬ یک بستنی مخصوص خوردم و الان عذاب وجدان گرفتم و برای شما هم باید بستنی بگیرمتا ساعت ۷ هستی رو گذاشتیم خونه و رفتیم کلاس٬متاسفانه کلاسهای پنجشنبه افتاده ۷ تا ۹ شب(۳ جلسه دیگه مونده) و مجبوریم هستی رو٬ ۲ ساعتی خونه تنها بزاریم٬(نه جایی هست بزارمش و نه کسی هست که بیاد پیشش)البته بارها امتحانش رو٬پس داده و جز نگاه کردن تلویزیون و درسش ٬کار دیگه ای نمیکنه٬مهتابی و ....هم کنارش میزارم ٬که اگه لازم شد استفاده کنه با کلی جایزه و قول و ....که عاشقشهبا تمام این حرفها٬همه ی هوش و حواسم خونه هستش و تا تعطیل بشه به سرعت...دیشب که اومدیم دیدم٬ کلی تست هوش دکتر شاکری رو(یادآوری کلاس اول)٬حل کرده٬البته غلط هم داشت٬ ولی روی هم رفته٬ برای اولین تست زندگیش عالی بوددیگه دیشب بیرون نرفتیم٬ ولی بابایی قول داده بود٬ فرداش(جمعه)ببرتش تا فینال فوتبال بچه های شرکت رو ببینه....

جمعه ظهر٬به پیشنهاد هستی٬رفتیم گردباد و ناهار رو٬اونجا خوردیم٬مکالمه ای بین ما و هستی٬ اونجا صورت گرفت که خیلی....سعی میکنم عینش رو بنویسم

هستی:بابا اون دوستت که بزرگه(هیکل درشتی داره)هم فوتبال بازی میکنه؟؟

محمود:نه بابا٬اون سر مربی تیم هستش

نوشین:راستی غ ر چند سالشه؟؟

محمود:متولد ۵۸

نوشین:چرا ازدواج نمیکنه؟؟تو همسن اون بودی٬هستی رو هم داشتیم

محمود:موقعیت ازدواج نداره٬الان دیگه نمیشه به راحتی زن گرفت و ....

هستی(بی مقدمه):من نوزده سالگی ازدواج میکنم

نوشین:مگه نمیخوای دانشگاه بری و درس بخونی؟؟؟

هستی:چرا میخوام ولی وقتی ازدواج کردم درس هم میخونم

نوشین:پس کی کارای خونه رو انجام بده؟؟؟غذا بپزه؟؟؟

هستی:شوهرم٬من وقتی درسم تموم شد کارای خونه رو انجام میدم

نوشین:مگه نمیخوای مثل خاله بیتا٬زندایی سمیرا٬عمه ها٬مامان رویا و ....بیرون از خونه کار کنی؟؟؟

هستی:باید فکرامو بکنم٬شاید نرم سر کار و بچه مو بزرگ کنم

محمود:توی خونتون برای من و مامان تخت بزار که بیایم خونتون بمونیم٬تختش دو نفره باشه ها؟؟؟

هستی:نه نمیشه٬آخه دو تا تخت دو نفره خیلی گرون میشه٬برای شما ٬رو زمین تشک میندازم

نوشین:من اصلا نمیتونم رو زمین بخوابما؟؟؟در ضمن تخت شما رو٬ ما تو جهیزیه میدیم٬شما برای ما بخرید؟؟

محمود:میدونی جهیزیه چیه؟؟

هستی:بله٬پدر و مادر عروس٬براشون خونه میدن٬شومینه میخرند٬سوزن میخرند و ....همه چی میخرند دیگه؟؟؟

محمود:نه بابا جون اشتباه فهمیدی٬داماد باید خونه بخره٬شومینه بخره...

و و و و و و و و و

خلاصه من و محمود مرده بودیم از خنده٬مخصوصا وقتی خیلی جدی گفت٬تخت دو نفره خیلی گرونه٬ روی زمین تشک میندازم براتون.....

ساعت ۳ اومدیم خونه٬ساعت ۴ تا ۶ ٬محمود و هستی برای دیدن فوتبال رفتند و ساعت ۶ با نتیجه ی اول شدن و کلی خوشحالی اومدند دنبال من٬تا بریم سینما٬فیلم بی پولی به ساعتمون میخورد(اریکه)که واقعا حیف پولمون....ساعت ۹ اومدیم خونه و یه سوپی محمود و هستی خوردند(من نخوردم) و خوابیدندمنم که میبینید در خدمتتون هستم ....

جمعه ظهر٬رستوران گردباد

جام های مقام اول تا سوم مسابقه ی فوتبال

هستی خانوم٬با جام مقام اولی( شرکت بابایی)

پی نوشت ۱:فردا یعنی همین امروز شنبه٬ساعت ۵ صبح محمود میره ماموریت و یکشنبه شب برمیگرده٬یعنی شنبه شب رو٬ خونه نیست؟؟؟از حالا دلم گرفته٬هستی رو که نگو٬ده دفعه شب به خیر گفته و خداحافظی کرده ٬کلی تو بغل باباش اشک ریخته و قول گرفته یکشنبه برگرده(انگار دست زن بابا سپردنش)٬نمیدونم چه جوری من٬ ماموریتها و ...رو میگذروندم الان که یکروزشم اذیتم میکنه٬هستی هم ٬وقتی بچه تر بود کمتر میفهمید٬ولی الان بیشتر بی قراری میکنه٬از وقتی هوا تاریک میشه منتظر باباشه ٬تا بیاد خونه و با هم منو اذیت کنند و جیغ و بازی و ....شاید گفتم٬شنبه شب٬دایی امیر هستی٬بیاد خونمون بخوابه٬تا تنها نباشیم٬اصلا از شب تنها موندن ....

پی نوشت ۲:یکشنبه صبح٬ اولین جلسه ی اولیا ٬با معلم کلاس هستی٬هستش٬کلی تو کاغذ نوشتم٬ که یادم نره چیا میخوام بپرسم؟؟؟خدا کنه از معلمشون خوشم بیاد....

راستی محمود٬لپ تاپ رو میخواد با خودش ببره٬و من تا دوشنبه فکر نکنم زیاد بیام نت٬چون بد جوری به ٬جلوی تلویزیون نشستن و وب گردی و ....عادت کردم و برام سخته برم تو اتاق و اونجا با کامی کار کنم(دلم اونجا میگیره و از همه جای خونه غافل میمونم)٬هر کاری کردم نبره نشد و گفت لازم دارم....

محمود عزیزم٬به سلامتی برو و زود برگرد٬اما کاش لپ تاپ منوکه تو اینجور وقتها بیشتر سرمو گرم میکنه با خودت نمیبردی....(گیتارو با خودت نبر)حالا اگه برم٬ یک لپ تاپ خوشگل٬ برای خودم بخرم٬نیای بگی اسراف کردی و .....من که مسخره نیستم هر وقت کار داشتی تموم اطلاعات و وبلاگ و عکس و....از تو کامی بردارم تا تو ببریش شرکت؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
کیف جدید هستی و ...

 یک هفته ای میشه که عکسها رو برای خواهری ایمیل کردم و منتظرم تا ٬تو وب بچه ها بزاره(گفته من نزارم تا خودش بزاره)٬ولی انگار وقت نکرده و من تصمیم گرفتم برای خواننده های وب خودم٬یکی دو تا عکس بزارم و بقیه عکسها رو خواهری خودش میزاره انشالا و به امید خدا و ...

کیارش و کیان(دو قلوهای افسانه ای) روز ۳۱ شهریور٬خونه ی خودشون(هستی رو دارین که)

کیان و هستی ٬توی حیاط مدرسه ی کیان(کیارشم که نرسیدیم به برنامه)

هر کی در مورد کیان و کیارش و مدرسه ی جداشون و ....سوال داره٬بره پست قبل و بخونه

همون روز جلوی خونه ی خودمون(نمیشه که همیشه تو ماشین بابایی؟؟یکبارم تو ماشین مامانی)

پنجشنبه شب٬فرحزاد

جمعه شب٬پارک ارم

قربونت برم که اینقدر این تاب رو دوست داری

اینم بازی جدید بود٬هستی کلی خوشش اومد(من و محمود تو تایلند سوار شدیم و کلی خندیدیم)

هستی و ترن کودکان

هر چی خواست سوار شد ولی هر کاری کردم بزاره من و محمود رنجر رو ٬که من تا حالا سوار نشدم٬سوار بشیم قبول نکرد و حسابی ناراحتم کرد٬من اصلا بازیهای چرخیدنی رو نمیتونم سوار بشم و حالم بد میشه ولی هیجانی رو دوست دارم که خانومی نذاشت؟؟توی کتابی خوندم که هر زن و شوهری برای حفظ زندگی و بیشتر شدن عشق و ....لازمه که سالی یکبار یک سفر یک هفته ای دو نفره ٬بدون بچه هاشون داشته باشند٬واقعا گل گفته چون من تو سفر همش باید به هستی سرویس بدم و اصلا نمیتونم خودم ....برای همین تصمیم جدی گرفتم حداقل حالا حالاها٬ سفرهای خارج از کشور(چند سال یکبار)هستی رو نبرم٬نیاید بگید بی رحم  و ....که اصلا قبول ندارم٬منم جوونم و نیاز دارم به خودمم خوش بگذره٬وقتی آنتالیا و تایلند هستی رو نبردم٬ اولش ناراحت شدم ولی الان که فکر میکنم میبینم اگر هستی بود خیلی از تفریحات دریا و کشتی و قایق و رافتینگ و ....نمیتونستم برم٬حیف نیست آدم تا اونجا بره و همش فکر این باشه بچه چی بخوره؟؟؟کی بخوابه؟؟؟کجا بره ؟؟؟؟و ...اونم وقتی شوهر کرد خودش برهفکر میکنم من و باباییش ٬به اندازه ی کافی بهش خوش میگذرونیم و باید بیشتر به فکر خودمون باشیمتمام تابستان امسال در خدمتش بودم و تمام کلاسهایی که دوست داشت نوشتمش و بردم و آوردم و ....پس خودم چی

از شنبه که هستی رفت مدرسه و من احساس کردم٬کیفش بزرگه و دسته دار بودنش اذیتش میکنه٬ناراحت بودم٬اما نمیتونستم به محمود اعتراف کنم٬اشتباه کردم برعکس پارسال٬به حرف هستی گوش دادم و به در خواست خودش کیف دسته دار براش خریدم و ....از طرفی میدونستم موقع سوار و پیاده شدن از سرویس و پله های مدرسه و ....سختشه٬از طرفی هستی راضی نمیشد کیفش رو عوض کنه و مال پارسال رو ببره٬از طرف دیگه فکر میکردم محمود از دستم ناراحت میشه اگه بخوام براش دوباره کیف بخرم؟؟؟با تمام این حرفها تصمیم خودم رو گرفتم و دوشنبه ظهر بعد از کلاسم رفتم و این کیفی که میبینید برای هستی خریدم(خداییش هیچکس مادر نمیشه)سعی کردم هم قشنگ باشه که هستی راضی بشه به جای کیف قبلیش ببره٬هم گرون نباشه تا محمود دعوام نکنههم اندازه اش برای پشت انداختن٬ مناسب هیکل هستی باشه(قبلی رو وقتی از دسته جدا کردم و انداختم پشتش واقعا مسخره شد و بچه ام زیرش گم شده بود)انسان جایز الخطاست و من اینبار اشتباه کرده بودم ولی قرار نبود هستی عزیز دلم یکسال اذیت بشه و تاوان حماقت مامانش رو پس بدهدر ثانی٬حالا حالاها میره مدرسه و میتونه از اون کیف ٬برای کلاس چهارم و پنجم استفاه کنه٬وقتی روز دوشنبه از خواب بعد از ظهر بیدار شد و کیف رو تو اتاقش دید انگار دنیا رو بهش دادند٬کلی بوسم کرد و تشکر و ....و اعتراف کرد که ٬مامان خجالت میکشیدم بهت بگم کیفم خیلی بزرگه و به خاطر دسته دار بودنش٬موقع سرویس و ....گفتم چرا بهم نگفتی؟؟؟گفت چون خودم این کیف رو انتخاب کرده بودم روم نشد چیزی بگم(قربونت برم من)خیلی خوشحال شدم و انگار بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده بود٬وقتی هم محمود اومد خونه٬خیلی از کیف خوشش اومد و وقتی قیمتش رو هم مناسب دید ٬بیشتر ازم تشکر کرد

کیف جدید هستی خانوم(اینبار تنهایی رفتم تا دخالتی در رنگ و ....نباشه)

خداییش موقع خرید(از بس دو رو برمون کیف بود) متوجه بزرگی این کیف نشده بودم

هستی و کتابهای جلد و سیمی شده ی کلاس دوم دبستان

عکس امروز سه شنبه عصر٬تمرین گروهی کنسرت

پی نوشت ۱:پارسال که مهر ماه موی هستی رو کوتاه کرده بودم(حسن شده بود یادتون اومد)بیشتریاتون اومدید و گفتید چرا این کار رو کردی و ....خودمم مثل س گ پشیمون شده بودم٬ولی حسابی راحت بودیم هر دومون٬و هر روز صبح با یک شونه موهاش مرتب میشد و توی مدرسه هیچ گل سر و کش و سنجاقی لازم نداشت٬ولی تو همین چند روز ٬کلی اسیر شدم٬صبح ها چشمم هنوز باز نشده باید موهای خانوم رو درست کنم٬تازه طوری هم درست کنم که وقتی مقنعه رو از سرش برمیداره٬اصلا بهم نخورده باشه؟؟؟(نه اونقدر بلنده که راحت همش بسته بشه٬ نه اونقدر کوتاهه که بیخیالش بشم)اینقدرم غر میزنه و کولی بازی در میاره که هر روز دعوامون میشه٬تازه به سرویس هم دیر میرسه٬ از بس فکر گل سر و کش و ...هستش٬الان نه اون راضی میشه موهاشو کوتاه کنم و نه خودم ....اما خیلی وقتگیر و ...امروز که از حموم اومد ٬یکساعت داشتم چند تا تکه از موهاشو میبافتم(مثل زنداییش تو سفر)که جلوی چشمش نیاد و صبح راحت تر درست بشه؟؟؟؟خلاصه ماجرایی داریم به خدا٬دیروز داشتم پستهای بلاگفا رو٬ تو پرشین منتقل میکردم دیدم ٬چقدر بعضی جاها موی کوتاه بهش میاد و خوشگل شده؟؟؟پست بعد ٬چند تاشو میزارم تا شما هم قضاوت کنید؟؟ 

پی نوشت ۲:امروز بلیط کنسرت رو٬ که از روز جمعه٬ افتاده پنجشنبه ۱۶ مهر(دقیقا روز کودک)بهمون دادند٬دست خانوم ونکی درد نکنه که به ما ٬بلیط ویژه داد(هستی پیشکسوته دیگه)البته ۴ ردیف اول٬ گرونتر هستش(بهم گفته بود)٬و ما ردیف دوم هستیم٬ ولی می ارزه نه؟؟؟هدیه ی هستی رو خریدم٬هنوز نه هستی میدونه٬ نه محمود٬(البته اینجا رو بخونه الان دیگه میدونه)موندم برای خانوم ونکی٬ چی بخرم؟؟؟اینقدر روز کنسرت براش گل میارن که نگو؟؟؟دلم میخواد یه چیزی بخرم که٬ یادگاری براش بمونه و خوشش بیاد٬گل زیاد راضیم نمیکنه(مخصوصا که هستی شاگرد خصوصیش هم هست و حالا حالاها٬ باهاش کار داریم)اگر چیز مناسبی به نظرتون میاد٬کمکم کنید لطفاتشویق

پی نوشت ۳:هنوز موفق به دیدن معلم هستی نشدمولی احتمالا فردا ظهر ٬برای مشخص شدن کلاس زبانش میرم مدرسه٬هستی یه چیزهایی میگه٬ ولی خودم باید برم تا خیالم راحت بشه

پی نوشت ۴:همچنان کامنتدونی درست نشده٬با کمک یک دوست عزیز ٬قالب وبلاگ رو هم٬ چک کردیم که مشکلی نداشت و احتمالا مشکل رو ٬خود بلاگفا ایجاد کرده و ....پس بازم بیاید هستی جونم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ
یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
آخرین عکسهای سفر به شمال و مدرسه و ....

  اینم آخرین پست عکسهای سفر به نمک آبرود(شنبه و یکشنبه):

روز شنبه صبح٬رفتیم رامسر و از اونجا اول به جواهر ده رفتیم و بعد از اون٬ سری هم به شهر بازی رامسر و کنار دریای اونجا زدیمموهای هستی رو اونروز زنداییش بافته بود که کلی خوش به حالش ...

 

 قربون اون برق نگاهت عزیز دلم

 هستی گلم توی راه جواهر ده٬بین مه و ....

 رستوران بین راه جواهر ده

وای چه آبشار قشنگی بود 

عاشق این عکسش هم ٬هستم به خدا 

 سمت راست٬ عصبانی از دست عکس گرفتن من(احتمالا تو دلش داره فحشم میده)طفلی وقتم نداره از آش و چای خوردن و ....مهلت به ما نمیداد

 شهر بازی ساحلی رامسر

 هستی٬ سوار بر چرخ و فلک(چه منظره ای بود از اون بالا)اون بالا متوجه ی نازک بودن میله ها ٬ کهنه بودن و ایمن نبودنش شدیم ٬مردیم و زنده شدیم تا پیاده بشیم

 روز یکشنبه صبح(قبل از جا موندن سوییچ ...)٬بابایی مشغول شستن ماشینو ما مشغول بازی و عکس گرفتن تو ویلا در هوای بهشتی

 قربونت برم ناز گل من

اینجا کار بابایی تموم شده و ماشین برق افتاده برای شکوندن شیشه و .... 

قبل از حرکت(رستوران ساحلی ارم)٬دیدید گفتم غذای درست و حسابی نمیخوره(سالاد-ژله) 

 ساحل رستوران ارم

آخرین عکس کنار دریا و خداحافظی از آن 

موقع برگشت توی ماشین٬ بالاخره خوابید

 پی نوشت ۱:من فکر میکردم که بیشتر شما ٬خواننده ی وبلاگ کیان و کیارش(خواهری) هستید و ماجرای مهد و مدرسه رفتنشون رو میدونید٬برای همین دیگه اینجا چیزی ننوشتم ولی خیلی ها براشون سوال پیش اومده بود که تصمیم گرفتم توضیحی در موردش بدم٬کیان یعنی قل اول٬بیش فعال هستش و برای همین زمانیکه اولین مهد کودک با هم ثبت نام کردند٬بعد از مدتی از دست شیطونیهاشون با هم٬و مشورت با دکتر٬خواهری تصمیم گرفت مهدشون رو جدا کنه و از اون موقع هر کدوم مهد جدا میرفتند تا زمان مدرسه که دکتر گفته بود بهتره کیان مدرسه ی خلوت بره تا معلم بیشتر حواسش بهش باشه و زیر گوشش دیکته بگه و ....این شد که کیان رو مدرسه ی غیر انتفاعی و کیارش رو دولتی نوشتند و الان شیفتشون هم مخالف هم هستش و حسابی کار خواهری و همسرش در اومدهکیان که صبحی هستش٬از مدرسه با سرویس٬میره مهد کودک قبلیش و تا ساعت ۵ که باباش بره دنبالش اونجاستکیارش هم که بعد از ظهری هستش٬از صبح تا ظهر(ناهار)میره مهد کودک نزدیک مدرسه اش٬و از اونجا میره مدرسه و تا ۵ که تعطیل بشه و باباییش بره دنبالش....خیلی عزیزید ٬که دلم نمیاد سوالای منطقی تون رو بی جواب بزارمااگه دوست داشتید بیشتر بدونید٬برید به وبلاگ خودشون...

پی نوشت ۲:هستی خیلی غصه میخورد که دو روز از بقیه بچه ها٬ دیر تر باید بره مدرسهولی بالاخره امروز دختر عزیز من٬بعد از گذشتن از زیر قرآن٬ همراه مامان نوشینش٬رفت مدرسه و از اونجایی که اولیا رو٬ توی مدرسه راه ندادند٬مامان نوشین دست از پا درازتر برگشت خونه و هستی عزیزم ٬ساعت ۲:۳۰ با سرویس(همون راننده ی پارسالش که راضی بودم)رسید خونه و پرید بغلش مامانش٬حالا هی ببوس هی ببوس٬اینقدر هم بهمون چسبید که نگوبعدشم نشوندمش روی اپن آشپزخونه و تمام جریانات امروز رو ٬برام تعریف کرد٬منم هی بوسش کردم و حالش رو بردمگویا از معلمشون(که من هنوز ندیدم)خیلی خوشش اومده٬چون یک کلاس دوم دارند تمام دوستانش پیشش هستند٬توی کلاس ۲۰ نفرند٬قرار برای ادامه ی کلاس زبان ٬دوباره ازشون امتحان بگیرند و .....ناهار و سرویس و زبان و ....از همین امروز برقرار بود٬چون پارسال اولین سال ابتدایی توی مدرسه شون بود٬بعضی کارها هنوز روتین نشده بود ولی امسال گویا از همین روز اول٬مدیر مدرسه عزم خودش رو جزم کرده تا ....ببینیم چی کار میکنه؟؟؟؟کتابهاشو امروز آورده٬از بین ۷ تا کتاب که امسال داره٬ ۳ تاش هدیه های آسمانی هستششب که باباییش اومد ٬دادم کتابهاشو برد تا براش جلد و سیمی کنند٬احتمالا یکی دو روزی کتاب نداشته باشه٬نشسته تا من توی دفتر یادداشتش٬برای خانومشون بنویسم که چرا هستی کتاب نداره و ....قربون اینهمه مسئولیت پذیریت برم من مادرانشالا کتابهای دانشگاهت رو بیاری خونه و من لذتش رو ببرم

پی نوشت ۳:هنوز که هنوزه ٬کامنتدونیم درست نشده و مدیر بلاگفا٬هیچ جوابی بهم نداده؟؟؟؟اونوقت برم پرشین میان میگن بی وفایی؟؟؟؟این سومین پستی خواهد بود که کامنت نداره و من ...بازم اگه خواستید برام کامنت بزارید بیاید همون هستی شیرینی زندگی و لطفتون رو در حق ما تموم کنید،البته موقتا،چون من اینجا رو دوست دارم....

پی نوشت ۴:همین چند دقیقه پیش،تصمیمم رو ،برای کادوی روز کنسرت هستی گرفتم و موافقت باباییش رو هم جلب کردم تا ببینیم چی میشه؟؟؟به شما هم نمیگم که سورپیریز بشید...

پی نوشت ۵:یک سری عکس ٬از پنجشنبه شب(فرحزاد)و جمعه شب(پارک ارم)دارم که بعدا میزارم٬ولی الان عکس امروزش رو میزارمخواهری هم گفته ٬تا من عکس پسرا رو٬ تو وب خودشون٬ نذاشتم تو هم نزارعکس ها رو٬براش ایمیل کردم حالا کی بزاره نمیدونم؟؟؟

هستی خانوم ۴ مهر ۸۸ ٬جلوی در خونه

هستی٬جلوی در مدرسه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
عکسهای روز پنجشنبه و جمعه ی سفر به شمال

 عکس های روز پنجشنبه و جمعه:

 پنجشنبه صبح هستی در حال خوردن صبحانه

توی محوطه ی هتل 

در حال شن بازی کنار ساحل هتل انقلاب خزر 

 قربون خودت و اسم قشنگت

 سوار بر قایق

 ماشین بازی جلوی درب هتل

ناهار در هتل(فقط تو این چند روز یا سوپ خورده یا سالاد

 از این شکلها که با درختها درست کردند خیلی خوشش اومده بود

 عاشق این عکسشمزیر بارون کلی قدم زد و به حرف من گوش نداد

 دوست دارم عزیز دلم

قبل از سوار شدن موتور ٬کنار ساحل خیس و بارانی 

 جمعه٬نمک آبرود

 توی تله کابین خط ۲

بالای تله کابین (به حیوونهای خشک شده هم نزدیک نمیشد)

 ژستت رو برم من

 فوتبال دستی با دایی رضا

 شهر بازی نمک آبرود

 کنار ساحل رستوران باران

 پیاده شدن از اسب و خسته از سوار کاری

پی نوشت ۱:بقیه ی عکسها رو٬تو پست بعد میزارم(عکسهای شنبه و یکشنبه)

پی نوشت ۲:میدونم کامنتدونیم باز نمیشهوقتی دیدم هیچ کامنتی ندارم خودم امتحان کردم و فهمیدم که مشکلی هست و گرنه مگه میشه من کامنت نداشته باشم؟؟؟برای مدیر بلاگفا ایمیل زدم ببینم چی میشه؟؟؟ولی بدون کامنتهای قشنگتون خیلی سخته ها؟؟؟کلی دلم تنگیده برای انرژی مثبت و حرفهای قشنگتونفعلا منتظر میمونیم تا انشالا درست بشهچند تا از دوستان که پست خصوصی میزارن ازشون خواستم بهم پسورد بدن ولی حتما نمیتونند دیگه؟؟؟؟منم موندم تو خماری...

پی نوشت ۳:سه شنبه با هستی٬رفتیم مدرسه ی کیان(البته من ساعت رو عقب نکشیده بودم و یک ساعت زود رسیدم و کلی کلافه و ...) که از اونجا همگی بریم مدرسه ی کیارش٬ که چون برنامه ی مدرسه ی کیان طولانی شد٬کیارش با پدرش رفت مدرسه٬ تا ما هم بریم پیششون٬ولی وقتی رسیدیم مدرسه ی کیارش٬برنامه تموم شده بود و کیارش و پدرش رفته بودند خونه٬خیلی ناراحت شدم که نتونستم به موقع برسم٬بیتا رو گذاشتیم و اومدیم خونه٬عصر زنگ زدم تا از دل کیارش در بیارم٬اولش گفت ٬نمی بخشمت خاله نوشین که مدرسه ی من نیومدی؟؟؟میخواستی کیان رو ول کنی و بیای پیش من....خلاصه با کلی منت کشی٬ منو بخشید و قول گرفت یک روز برم مدرسه شون

پی نوشت ۴:تو این دو سه روز٬درسای هستی رو با هم مرور کردیمدیروزم تمرین برای کنسرت داشت که بردمشدو تا تمرین دیگه داره ٬بعدش ۱۷ مهر روز جهانی کودک٬ کنسرت برگزار میشه و خانومی من٬برای سومین بار ....میخوام اوندفعه رو(یادتونه هیچی بهش ندادم و همه ی بچه ها از اولیاشون هم٬کادو گرفتن و هستی ناراحت شد و ....) جبران کنم و براش کادو بخرم و موقع معرفی بهش بدم ٬که خوشحال بشهولی نمیدونم چی بگیرم که خوشش بیاد و سورپیریز بشه(نمیخوام قبلش چیزی بگم)اگه خدا خواست و کامنتدونی درست شد؟؟؟تو خرید هدیه ی روز کنسرت٬ راهنمایی کنید لطفاخیلی بزرگ نباشه ها

پی نوشت ۵:هستی خوشگلم٬روز شنبه میره مدرسه و کلاس دوم رو شروع میکنه(یعنی شروع میکنیم)انشالا امسال هم در صحت و سلامت کامل درس بخونه و موفق باشهبرای هستی خودم و تمام بچه های عزیزمون٬سال خوب تحصیلی ٬ سلامتی و شادکامی آرزومندمعکسهای کیان و کیارش رو هم٬در پستهای بعدی٬ با عکسهای مدرسه ی هستی میزارم...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ