هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
سفر به شمال و عکسهای روز اول سفر ...

سلام به شما دوستان خوب و مهربونمون،مسافرت به دلیل جلسه ی مهم کاری بابایی هستی خانوم ٬که باید حتما دوشنبه صبح تهران می بودیم،کلا عوض شد و محمود سه شنبه عصر،خبر داد که اگه میخواید بریم سفر،به جای شنبه،فردا بریم،تازه هتل هم رزرو کرده بود و پول هم به حسابشون ریخته بود،و زمانیکه زنگ زدیم تا زمانش رو تغییر بدیم گفتند٬ زودتر جا نداریم و .....بعد از تلفن محمود خیلی دلخور شدم و تصمیم گرفتم اصلا نرم ٬ولی وقتی اومد و گفت آقای ....کلید ویلاش رو داد تا اگه جا پیدا نکردیم و دلمون خواست ٬بریم ویلاش و....بازم دودل بودم ولی بالاخره با اصرار محمود و هستی راضی شدم و در عرض 2 ساعت وسایل رو جمع کردم ،چهارشنبه ساعت 12 ظهر راه افتادیم به سمت چالوس،ساعت 5:30 رسیدیم ویلا،ولی چون جاش دنج و خلوت بود،ترسیدیم تنها اونجا بمونیم،برای همین رفتیم هتل(انقلاب خزر)که به ویلا هم،نزدیک بود،و همون شب رو بهمون جا داد(برای کنسل کردن شنبه هم٬ ۲۰ درصد از پولمون رو کم کرد و پس نداد)،ساحل قشنگی داشت با کلی وسائل بازی و تفریحی(چند بار تا حالا رفته بودیم ولی ایندفعه تکمیلتر شده بود)کلی خوش گذشت تا فرداش که دایی رضا و سمیرا جون هم اومدند پیش ما و با هم رفتیم ویلا و سه شب با هم اونجا بودیم،یکشنبه صبح رضا و سمیرا رفتند نور٬ پیش خانواده ی سمیرا که اونا هم اومده بودند شمال تا سه شنبه با هم برگردند،ما هم آماده شدیم و وسایل رو گذاشتیم تو ماشین ٬که محمود گفت من میخوام دوش بگیرم،منم اومدم مهربون بازی در بیارم و با هزار زحمت از توی چمدان که توی صندوق عقب ماشین بود،براش لباس زیر تمیز در آوردم ٬ولی سوییچ رو تو صندوق جا گذاشتم و ....گریه ام گرفته بود وقتی دیدم تمام درها بسته شده و ...دویدم طرف حموم و با ناراحتی به محمود گفتم که سوییچ رو تو صندوق جا گذاشتم،طفلی هیچی بهم نگفت و زود از حموم در اومد ٬ولی هر کاری کرد،هیچ سیخ و ....توی درزهای پنجره نرفت و لوازم خاصی هم نداشتیم اونجا،خوبه حالا سمیرا که دید هر دو گوشی هامون تو سفر هنگ کرده و کلا کار نمیکنه،با اصرار زیاد گوشی خودشو داده بود به من(مرسی عزیزم خیلی به دردمون خورد)محمود زنگ زد به پسر داییش که تو چالوس مغازه داره تا کلید سازی چیزی بیاره؟؟؟؟ولی دو ساعت بعد دست خالی اومد و گفت هر جا رفته به خاطر عید تعطیل بوده و ....خلاصه وقتی بازم دو تایی نتونستند کاری انجام دهند(اگه ماشین ایرانی بود حتما یه سوراخی درزی چیزی پیدا میشد تا شیشه رو پایین کشید و ....)محمود گفت باید شیشه کوچیک عقب رو بشکنند،خیلی ناراحت بودم و از اینکه سهل انگاری کرده بودم و محمود هم اصلا بهم چیزی نگفت و عصبانی نشد،بیشتر خجالت کشیدم(راست میگن گاهی ببخشش و مهربانی آدم رو بیشتر شرمنده میکنه و ....من با تمام وجودم حسش کردم)حالا مگه شیشه میشکست؟؟؟؟تمام دستای محمود به خاطر ضرباتی که به شیشه میزد زخم شده بود و نیمساعتی با هر چی در دسترس بود ضربه زد تا بالاخره شیشه شکست و درها باز شد،ساعت نزدیک 2 ظهر بود و دیگه وقت نشد بریم کنار دریا و ....برای  همین٬ جای شیشه رو با مقوا پوشوند و رفتیم ناهار خوردیم و راه افتادیم به سمت تهران،اوایل چالوس تو ترافیک موندیم ولی وقتی جاده یک طرفه شد.....ساعت 8 رسیدیم خونه ی مادر جون و شام اونجا بودیم،ساعت 11 رسیدیم خونه و سفر به پایان رسید......تا ساعت 2 جا به جایی داشتم و صبح به خاطر خونه موندن هستی،نتونستم برم کلاس و تا شب در حال شستن لباس و خونه و .....تازه اومدم و نشستم پای کامی،به خیلی ها سر زدم ولی نتونستم کامنت بزارم که انشالا میبخشید....کلا سفر خوبی بود و خوش گذشت اگر اون اتفاق هم نمیوفتاد.....

هستی خانوم موقع راه افتادن

توی جاده در حال خوردن چای

روز چهارشنبه٬توی محوطه ی هتل

کنار استخر هتل

کنار دریا

در حال بازی با بابایی

سوار بر صندلی پرنده

اسم اینو نمیدونمفقط میدونم هر چی اونجا بود هستی و بابایی سوار شدن

شهر بازی سر پوشیده ی نمک آبرود

هستی و آقای چاپلین در شهر بازی

هستی همون شب موقع شام

خیلی خسته ام٬ساعت نزدیک ۲ نیمه شبه و باید صبح زود بیدار بشم٬نمیتونم از این بیشتر عکس بزارم٬فعلا عکسهای روز اول سفر رو گذاشتم تا بیام و .....

پی نوشت 1:مدرسه ی هستی از شنبه 4 مهر شروع میشه و چند روزی با هم خواهیم بود،سعی میکنم مروری به درسهای کلاس اول داشته باشه....

پی نوشت 2:عکسهای سفر زیاد هستش و احتمالا تو چند تا پست میزارمشون،دوشنبه ی پیش، با خاله بیتا اینا رفتیم پارک آب و آتش که بچه ها کلی بازی و شیطونی کردند که عکس اون رو هم میزارم.....

هستی تو پارک آب و آتش

هستی و کیارش سوار بر....

هستی و کیان سوار بر....

هستی در حال ....

موشهای آب کشیده.....

کیان یخ کرده بود حسابی....

خانومی بعد از تعویض لباس و آب بازی

پی نوشت 3:اگه حالم خوب باشه،فردا با هستی میریم جشن مدرسه ی کیان و کیارش(جشن شکوفه ها)که احتمالا اونجا هم عکس میندازم و ....کیان و کیارش عزیزم،امیدوارم فردا یکی از بهترین روزهای زندگیتون باشه و تا روز فارغ التحصیلی از دانشگاه موفق و سلامت پیش برید و باعث افتخار و سربلندی همه ی ما باشید،به امید اون روز ....ساعت 4 عصر هم،باید هستی رو ببرم برای تمرین گروهی فولوت و .....یعنی که فردا هم تا شب در حال بدو بدو خواهم بود.....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
مامان نوشین مریض و ...

وای تو رو خدا ٬ببخشید شرمنده که٬ اینهمه دیر اومدم و شما٬ چند بار اومدید و کامنت گذاشتید،جمعه مهمونی داشتم(فامیل همسری) و چند روزی سرم٬ اونجوری گرم بود،دو روزم هست ٬که هم کامی جون٬ بالا نمیومد و امروز بابایی ٬بردش تا ویروس هاش رو ...هم از پنجشنبه،گوشم خیلی درد میکنه.....حالا شرح ماجرا؟؟؟

سه شنبه،با خواهری و مامانم، رفتیم برای دو قلوهای خاله بیتا،خرید مدرسه،تا هم ،من به خواهری، تو خرید ،راهنمایی کنم،و هم، کیفهای مدرسه شون رو،که کادوی من و عمو محمودشون بود،بخریم،کیان، از من کیف بتمن خواسته بود و کیارش اسپایدر من،(چه تفاهمی؟؟؟)اسپایدر من،خیلی تنوع داشت و زیاد بود،ولی بتمن،خیلی کمتر بود،اما در نهایت،هر دو رو پیدا کردیم و خریدیم،زنگ زدم که محمود ،خودشو تا 3، برسونه خونه که، هستی میرسه خونه،پشت در نمونه،خودمم با بیتا و مامان٬ رفتیم خونه ی بیتا،تا وسائل رو٬ بچینیم که بچه ها بیان و ....ساعت 4 ٬با پدرشون رسیدند و کلی خوششون اومد و از من و مامانشون ،تشکر کردند،منم ازشون٬ قول گرفتم که٬ خوب درس بخونن٬ تا شاگرد اول٬ بشن و من٬ براشون جایزه بگیرم،بچه ها رو که دیدم،سریع اومدم خونه و کلی هستی رو٬ که دلم براش تنگ شده بود،بغل و بوس و.....کیف و وسائل بچه ها رو هم ٬تو عکسایی که گرفته بودم،به هستی و محمود ٬نشون دادم که٬ اونا هم،خوششون اومد.....

کی میگه کیان و کیارش٬دو قلو هستند؟؟؟

کیارش٬هستی٬کیان عزیزم

 

کیف سمت راست(کیارش) و کیف سمت چپ(کیان)

پنجشنبه عصر ،با همسری رفتیم خرید برای مهمونی،و کادو خریدن ٬برای عمه مریم و شوهرش، که دفعه ی اول بود٬ میومد خونه ی ما شام،تا برسیم خونه ٬ساعت 9 شب بود،و تا 1شب، در حال جابه جا کردن،و آماده کردن بعضی چیزها ٬برای مهمونی بودم،همسری هم٬ طبق معمول٬ همه چیز رو٬ ریخت تو آشپزخونه ٬و رفت تو اتاق خودش و من٬ دست تنها ٬کارامو کردم...از سر شبم٬ گوش چپم ٬درد گرفته بود٬ که با کار٬ خودمو مشغول کردم و اهمیتی ندادم....

جمعه هم،که معلومه،تا شب مشغول پختن غذا و سالاد و ژله و ....بودم،چون مهمونی ،برای خانواده ی همسری بود ٬برعکس همیشه، از سفره عکس ننداختم ٬که بهشون خدای نکرده ٬بر نخوره،چون از وبلاگ و ...خبر ندارن که، بدونند برای چی ٬عکس میندازم،،هر چند، خواهر شوهر کوچیکه ،قبلا، آدرس وبلاگ هستی رو، داشت و میومد میخوند، تا اختلافی پیش اومد و خودش گفت، که دیگه، هیچوقت نمیاد بخونه،حالا دیگه خدا میدونه؟؟؟هر چند من ،دیگه چیزی از اونا ،در وبلاگ هستی عزیزم، نخواهم نوشت ....بگذریم،غذا،سوپ جو با شیر و قارچ(خواهر شوهر کوچیکه و شوهرش که روزه بودن)،میرزا قاسمی(به خاطر خواهر شوهر بزرگه و پدر شوهرم ٬که خیلی دوست دارن)،باقالی پلو با مرغ(خواهر شوهر وسطی)،دلمه ی فلفل و بادنجان(مادر شوهرم ٬خیلی دوست داره)،با سالاد و سبزی خوردن و ژله و نوشابه و ...درست کرده بودم که٬ چون دست تنها بودم ٬خیلی خسته شدمولی چون ٬با کلی عشق٬ غذا درست کرده بودم٬مزه و طعم غذاها ٬که خودم بعدا خوردم٬خدا رو شکر٬خیلی خوشمزه شده بود،مهمونا، تا ساعت 11، خونه ی ما بودند،وقتی رفتند٬ مشغول جمع و جور و شستن ظرفها بودم که ٬ساعت 11:30 ٬پدر شوهر زنگ زد و ....(هیچی در موردش نمیگم،فقط نوشتم که، یادم بمونه)ساعت 12 به بعد، خیلی گوش دردم ،بدتر شد و سردرد هم، بهش افزوده شد،تا صبح هم،خوابم نبرد...

شنبه عصر،با هستی و محمود،رفتیم دکتر،که گفت،گوشم چرک کرده و دارو داد،اما گفت ٬میتونم واکسن آنفولانزا بزنم،این شد که٬ از داروخانه ٬سه تا واکسن٬ خریدیم و همونموقع٬ سه تایی زدیم،هستی هم،اصلا گریه و ناله و .....نکرد،از اونجا ٬رفتیم خونه ی مامانم که٬ آش نذری و حلوا پخته بود،تا ساعت 11 شب، اونجا بودیم....

امروزم(یکشنبه)،چون خواهری، در مرخصی، به سر میبرد،از صبح تا عصر، پیش من بود،که ساعت 4 ٬ شوهرش اومد دنبالش و رفت...من، امروز گوشم، بیشتر درد میکنه،کاش آمپول داده بود،چون با این ،روزی یک قرص،حالا حالاها باید،درد بکشم....حوصله هم ندارم ٬دوباره پاشم برم دکتر٬ بگم تزریقی بده....

پی نوشت 1:فردا صبح،قبل از کلاسم،میرم مدرسه ی هستی،تا دفترها و وسایلی که، مدرسه خودش، تهیه کرده رو، بگیرم،تا ظهر٬ سر کلاسم،خدا کنه، حالم خوب باشه و بتونم بشینم.....

پی نوشت 2:از مامان دوست هستی،شنیدم که مدرسه شون، از 4 مهر، یعنی شنبه،باز میشه و کلی خوشحال شدم،چون اگه خدا بخواد،میخواستیم جمعه ،بریم شمال و یه سه چهار، روزی آب و هوا، عوض کنیم،آخه امسال، اصلا جایی نرفتیم و خیلی دلمون میخواد،از اونجایی که ،من با غیبت هستی، از مدرسه موافق نیستم،میخواستم زودی برگردم، ولی اینجوری ،خیلی بهتر میشه و با خیال راحت...البته، فردا در موردش، سوال خواهم کرد....

پی نوشت 3:این دو تا، عکس هستی رو ،خیلی دوست دارم،برای 11 شهریور 84 ،عروسی عمو کوچیکه ی هستی خانوم،هستش،اونروز کیفی کرد٬ با این لباس و کلی برای خودش، احساس عروس بودن داشت....

قربون اون دستات برم ٬عروسک من

انشالا عروسی خودت٬ خوشگل من

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
جشن سالگرد و کلی عکس

 وای تا الان ،در حال، تر و تمیز کردن خونه و ....بودم،برای همین، تا بیام و بنویسم، کلی دیر شد،ولی الان کلی،نوشتنی دارم که به ترتیب مینویسم؟؟؟

روز دوشنبه،بعد از شام،مادر جون رو، از خونه ی دایی رضا،آوردیم خونه مون،تا چند روزی پیش ما باشه،برای همین، از اون روز، نتونستم زیاد بیام نت و ....سه شنبه عصر،با محمود رفتیم میلاد نور ،تا هدیه ی سالگرد ازدواج رو،برام بخره،که بعد از کلی گشت و گزار،یک سرویس طلای سفید، خیلی خیلی ظریف(طرح بولگاری)،به پیشنهاد همسری خریدیم(البته چون ،از دو برابر پولی که محمود، در نظر گرفته بود،بیشتر شد،مقدار قابل توجهیش رو، به حسابم گذاشت ،که قسطی بهش بدم،دیدی اینم نوشتم آقای همسر؟؟؟چون وبلاگ هستی رو، تو گوگل ریدرش ،سیو کرده، جزئ اولین خواننده های وبلاگ هستیه، ولی از بس لوسه، کامنت نمیزاره)موقع برگشت هم،آش رشته خریدیم و اومدیم خونه ،در کنار هستی و مادر جون .....

هستی من،6 ماهگیچه تپلی بوده عسل من

هستی من،7 سالگی(جدیدا، احساس میکنم، بزرگ شده هزار ماشالا و عشق من بهش،بیشتر و ....)این عکسش، تیپ همونی که ،پارسال ازش گرفتم و توی روزنامه بی اجازه چاپش کرد نه؟؟؟چقدر بچه ام عوض شده؟؟؟؟

روز سه شنبه،قبل از رفتن،هی ژست میگرفت و میگفت، مامانی عکس بنداز

چهارشنبه شب،توی سفره خانه ی عالی قاپو، جا رزرو کرده بودیم، که رفتیم و خیلی بهمون،خوش گذشت،حدود 5 تا ،خواننده اومدن و ....هستی که فقط، از سالاد بار،استفاده کرد و غذا نخورد، اما تا دلتون بخواد، بعد از شام، چای و لیمو ترش خورد....

شام هستی خانوم،چیپس و ماست و ....

مثلا با صحنه عکس انداخته

قربونش برم که خودش،هی تو کاغذ آهنگ در خواستیشو مینوشت و میداد به خواننده ها(علی سنتوری) ولی هیچ کدوم......

پنجشنبه صبح تا ظهر،با هستی ،یکسر به مدرسه اش زدیم و کمی خرید، برای مهمونی شنبه کردیم و اومدیم خونه،ساعت 5 عصر هم،هستی و مادر جون رو، رسوندیم خونه ی عموم، که افطاری ٬کلی مهمون داشت،و خودمون رفتیم سر کلاس و تا ساعت 8 ،اونجا بودیم و همونجا افطاری آش خوردیم،و به پیشنهاد محمود ،بعد از یکماه(تو ترک بودیم)رفتیم فیلم ،پستچی سه بار در نمیزند(دوستاش تعریف کرده بودن)،فیلم برای ساعت 9 شروع میشد و ما قبلش ،شام خوردیم و تا 9 خودمون رو رسوندیم،که خدا لعنت نکنه٬ اون دوستش رو،اینقدر مزخرف و چرت و ....که،خیلی دلم میخواست وسطاش،بیام بیرون، ولی باز هم ،به خاطر محمود عزیزم، واقعا تحمل کردم تا، فیلم تموم بشه،کلا من، از فیلمهای فروتن، خوشم نمیاد...ساعت 11 ،از سینما اومدیم بیرون،و از اونجایی که، کلید خونه رو، داده بودم به مامانم،تا اگه زودتر از ما،بابام رسوندشون خونه مون،پشت در نمونن،خیالم راحت بود،به پیشنهاد محمود، رفتیم یک آبمیوه طبیعی هم ٬خوردیم و توی پارک سعادت آباد٬ قدمی زدیم و اومدیم خونه،هستی و مادر جون هم،بعد از ما،رسیدند....خدا رو شکر٬ترم یک محمود هم٬ تمام شد و یکهفته ٬تعطیل هستن و از هفته ی بعدش ....بعد از پایان کلاس ٬ازم بابت آشنایی و تشویقم ٬به این کلاسها ٬کلی تشکر کرد ٬که خیلی خیلی خوشحال شدم

آماده برای رفتن به خونه ی عموی مامان نوشین٬ با مادر جون

جمعه ظهر ساعت 12،مامان رو ،بردیم هایپر مارکت،خیلی دلش میخواست ببینه، ولی طفلی، پادرد و کمردرد،نذاشت،زیاد بچرخه و براش ،یک صندلی پیدا کردیم و نشست، تا ما چرخی بزنیم،خیلی خیلی هم شلوغ بود؟؟؟ساعت 4 ،خرید برای مهمونی رو، تموم کردیم و اومدیم خونه ،همه رفتن دراز کشیدند و استراحت و... اما من، تا 11 شب، داشتم جمع و جور میکردم و می شستم و  ...

شنبه یعنی دیروز،خواهری و برادری و بابایی،برای افطار اومدن خونه ی ما،شب خوبی بود و دور هم خوش گذشت،من به کسی، نگفته بودم ،سالگرد ازدواجمون هست، ولی خانواده ی خودم، میدونند و همیشه تبریک میگن،محمود کیک و شمع گرفته بود،خواهری هم، برامون کیک و شمع خریده بود،این شد که، ما دو تا کیک و ....من،هنوز برای محمود عزیزم،کادو نخریدم،یعنی وقت نشد، که بریم خرید،ولی خودش، یک شلوار، ازم خواسته، که در اولین فرصت ،براش میخرم،خب چیکار کنم؟؟؟؟من خودم، بدو بدو میرم خرید، که برام .....ولی اون، اینقدر خودشو لوس میکنه ،که نگو؟؟؟وقتی هم، از خودم ،براش چیزی میخرم،به دلم نمیشینه و احساس میکنم، اونی که میخواسته، نیست؟؟؟؟ای لوس بیمزه ی ....مادر جون هم،دیشب رفت و کلی جاش خالیه؟؟

خوشگل مو بلند من، روز شنبه

کیان،هستی،کیارش(کیک قلب رو، خاله بیتا و کیک شکلاتی رو، محمود گرفته بود،شده بود 99)

اینم کادوی همسری به من، در نهمین سالگرد عقدمون

کیان و کیارش،بعد از خوردن کیک ،که خیالشون راحت شده بود(کیارش، از اول مهمونی میگفت،خاله نوشین جون، کی کیکی رو ،که ما برای شما گرفتیم،میاری بخوریم....)

اینم دخمل خودم،بعد از عکس گرفتن و قبل از خوردن کیک،برای اولین بار، اصلا نفهمیدم،کی بدون چونه زدن٬رفته تو اتاقش و خوابیده،اونم بدون 60 بار، شب به خیر گفتن ،به من و محمود،با لباس و گل سر و ...انگار خیلی خسته بوده،البته قبلش، آقا کیان، یک مشت تو دهنش زد ،که خونم اومد و بچه ام کلی گریه کرد....

پی نوشت 1: ۱۷ شهریور٬یعنی سه شنبه٬سالگرد ازدواج خاله بیتا جون و عمو ناصر عزیز خودمونه٬که همینجا٬ بهشون تبریک میگم و از طرف خودم و محمود و هستی٬کلی آرزوی خوشبختی و سلامتی و عشق و ....براشون در کنار کیان و کیارش عزیز دلمون٬آرزومندیم

خاله بیتا و عمو ناصر سالگرد ازدواجتون مبارک

پی نوشت 2:قرار فردا ٬با خواهری بریم٬برای کیان و کیارش٬ خرید مدرسه ٬انجام بدیمخواهری میخواد از تجربه ی من ٬استفاده کنهکیف مدرسه شون رو هم٬من و عمو محمودشون٬ میخوایم بگیریم ٬و انشالا با کلی انرژی مثبت٬ راهی مدرسه و کلاس اولشون ٬کنیم

پی نوشت 3:اگه جور بشه٬پنجشنبه یا جمعه٬خانواده ی مادر شوهری و عمه مریم و همسرش رو٬افطار دعوت میکنم ٬تا دور هم باشیم٬پس مامان نوشین٬ این هفته هم ٬کمی کم رنگ و .....خواهد بود

پی نوشت ۴:هستی٬ شدیدا در حال تمرین گروهی ٬برای کنسرت مهر ماه ٬هستش و امروز هم٬با همسری رفتند و آمدند٬هفته ی دیگه هم٬ باید بره و....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ
شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
نهمین سالگرد ازدواج

سلام به روی ماه ،همه ی شما ،دوستان عزیز و مهربون

امشب مهمون دارم،و کلی کار،اومدم که،یه آپ کوچولو،تو نهمین سالگرد ازدواج،خودم و همسری، داشته باشم٬و از همتون٬ بابت تبریکها و کامنتهای قشنگتون٬تشکر کنم

محمود عزیزم٬نهمین سالگرد ازدواج و پیوندمون رو٬به تو عزیزترینم٬تبریک میگم و امیدوارم٬سایه پر مهرت٬همیشه بر سر من و ثمره زندگیمان٬هستی عزیز٬مستدام باشد

انشالا فردا٬یک پست درست و حسابی٬ با کلی عکس٬براتون میزارم

پی نوشت:در ضمن٬امروز٬ هفتمین سالگرد ازدواج٬ آرزو جون مامان آرش و ششمین سالگرد ازدواج٬ لیلا جون مامان آرین٬ هم هست٬(من این دو نفر رو میدونستم)که به هر دوی این عزیزان ٬از صمیم قلبم ٬تبریک میگم و امیدوارم همیشه عاشق و سلامت و خوشبخت ٬در کنار خانواده ی عزیزشان ٬زندگی خوبی ٬داشته باشند

اینم یک عکس، از عروسکم(پنجشنبه)،برای خالی نبودن عریضه

پس تا فردا.....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ
شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
خرید کیف مدرسه و ...

 الهی من، قربونتون برم که،وقتی میبینم کامنتهام ،در عرض چند روز،از 100 بالاتر رفته،خجالت میکشم آپ نکنم، و به خودم میگم ،برو پست جدید بزار ،از بس که، به محبت و انرژی مثبتتون نیاز دارم و کلی تو زندگیم ،تاثیر قشنگ میزاره...امیدوارم، همیشه دلتون شاد و لبتون، خندون باشه

بابا محمود،با اونکه از هفته ی پیش،زودتر میاد خونه،ولی دلش نمیخواد از خونه بیرون بریم،و چسبیده به اتاق و اینترنتش ،مثلا ناهار میاد خونه، تا با هم باشیم،ولی از بس، دیر میرسه،دل و روده ام، به هم میپیچه،یکی دو روزی هم، سردرد گرفتم و کلی غر زدم،که نمیتونی تا ساعت 3 برسی،خوب من غذامو بخورم؟؟؟هر روز میگه،امروز دیگه ....ولی هر روز ،با حال غش،ساعت چهار و نیم،پنج ناهار خوردیم و دیگه شام نتونستیم بخوریم،از اونجایی هم،که ساعت 2 به بعد میخوابیم،دل غشه میگیریم،خلاصه، فکر کنم، تا آخر ماه رمضون، هر دو، زخم معده ای چیزی ....روز یکشنبه،با هزار غر و لند،سه تایی رفتیم،برای هستی،خرید کیف و لوازم مدرسه،کیفی که، من و محمود، خوشمون اومد،گرون بود، ولی همونی بود که ،میخواستیم(از 45 هزار تومان تا 60 هزار تومان)یعنی هم،چرخ داشت که ،جنسش هم، خیلی خوب بود،و هم،چرخش ،کامل در میومد و میشد فقط، کوله پشتیش رو انداخت ،ولی هستی خانوم،یک کیف رو پسندید، که همه ی اون شرایط رو داشت، ولی مارکدار نبود،هر کاری کردیم،راضی نشد،اونی که ما میگفتیم برداره(برای همین، با خودش ،خوشم نمیاد ،خرید برم) وقتی محمود،اون کیف رو هم، تایید کرد و گفت، اینم بد نیست،به نظر خانومی،احترام گذاشتیم و همونی که، خودش خواست، خریدیم،بعد از کیف هم،از اونجایی که مدرسه،اعلام کرده بود،امسال ،لوازم التحریر ،خودتون ،تهیه کنید،رفتیم سراغ دفتر و بقیه ی لوازمی که ،هستی خانوم، کم داشت،همه ی دفترهاش رو، مثل پارسال، سیمی برداشتم که، راحت بتونه بازشون کنه و بنویسه،کتابهاش رو هم،مثل پارسال، میدم بیرون ،سیمی و جلد کنند،برای همین، دیگه جلد و .....نگرفتم،با کلی ذوق و شوق،دفترها و مداد و ....میذاشت تو کیفش و دنبالمون میکشید٬که دلمون میخواست ٬هی براش خرید کنیم و  ....

اینم کیف کلاس دوم٬خانومی منسلیقه نیست که؟؟

 خرید اونروز برای ...

روز پنجشنبه،هستی ٬تمرین گروهی٬ برای کنسرت مهر ماه داشت،که ایندفعه ،برای اولین بار، با محمود راهیش کردم و خودم، حاضر شدم، تا برگردند و با هم، بریم کلاس،کلاس هم خیلی خوب بود، ولی همونطور که گفتم،حدود 5 نفر مذکر و 30 نفر مونث ،توی کلاس هستند،و جالب اینکه ،همسری، خیلی تو چشم(با وجود من)هستش، تا جایی که،وقتی افطار شد و مستر ،بچه ها رو، برای افطار نگه داشت و گفت، بعد از خوردن آش و ....بروید،دیدم یکی داره با محمود ،حرف میزنه،رفتم جلو و محمود٬ به هم ،معرفیمون کرد و گفت ،خانوم استاد فلانی ،که فلان جا، دیدیمشون؟؟؟اصلا یادم نیومد، ولی الکی اظهار آشنایی کردم،جالبترش اینکه ،خانومه گفت،خانومتون یادم نیست و شما رو، به خاطر داشتم،راستی مهندس، به .....(شوهرش)بگید٬ تو این کلاسها ،شرکت کنه(حسودیش شده بود٬ همسری من اومده و ....)خانوم، تشریف بردن و با محمود ،مشغول خوردن چای و زولبیا بودیم که، یک خانوم دیگه، که فوق العاده، سوال میپرسه و معلومه حواسش، به همه هست؟؟؟ اومد جلو و به محمود گفت،ببخشید شما تو فلان شرکت، کار میکنید؟؟؟محمود گفت ،نه چطور مگه؟؟؟خانومه گفت،آخه سر رسیدی، که توش مینویسید(کور شی الهی که، حواست به جلد سر رسید شوهر مردم، هم هست،ببینید چقدر نگاه کرده، که جلد سررسید ....) مال شرکتی که، من توش کار میکنم و اسمش اینه و ....میخواست بگه، من مهندسم(خاک برسرت، با اون مهندسیت)محمود گفت،این سر رسید، مال شرکت خودمونه و مال.....اصلی هستش و شرکتهای زیر مجموعه ،هر کدوم ،به اسم خودشون ،روی جلد رو ،تغییر دادن،خانومه گفت،آهان ببخشید مزاحمتون شدم؟؟؟؟خوب مثلا که چی؟؟؟حالا محمودم، اونجا که تو کار میکنی باشه ،چه ربطی داره؟؟؟چه دلیلی داشت که، بدونی این سر رسید مال کجاست؟؟؟؟محمود خودش، به تمام فامیل، از سررسید شرکت، هر سال ،عیدی میده،یعنی هر کی دستش بود،کارمند اونجاست؟؟؟خلاصه، با اونکه کلی رو خودم، کار میکنم که٬ حساس نباشم،رفتم تو فکر،از محمود خواستم بهم بگه ،منظور این احمق، از این سوال، چی بوده؟؟من ٬اگه کسی رو هم، جایی ببینم، خودمو میزنم به ندیدن ،که طرف راحت باشه،اونوقت اینا، اومدن و با این حرفهای مسخره شون ٬چی میگن؟؟؟؟محمود گفت،والا به نظر منم، کارشون بیخود بود،اصلا محل نزار ،برن گمشن،شاید چون من و تو ،با هم میایم کلاس،براشون جالبه؟؟؟و گرنه چه دلیلی، میتونه داشته باشه؟؟؟با همون بی حوصلگی،رفتیم برای دوست هستی،کادوی تولد و برای خودش کتاب داستان و لیوان و .....خریدیم و اومدیم خونه، ولی من، همچنان در کار بعضی از این، خانومای بی فهم و شعور و .....موندم و از همشون بیزارم،چون من ،خودم رفتارم رو ،با جنس مخالف ،همیشه با حد و مرز خاصی،حفظ میکنم(مخصوصا متاهلین)برام ،اینجور رفتارهای سبک و ....آزار دهنده، هستش و .....

امروز یعنی جمعه،هستی، تولد روژان(دوست مهد)دعوت داشت،ساعت 5 گذاشتیمش خونه ی روژان،و خودمون رفتیم،هایپر استار(نیلو جون، تو وبش آدرس گذاشته بود٬تهران-بزرگراه شهید ستاری-بلوار فردوس غرب-خیابان بهار جنوبی-خیابان ارم شرقی-مجتمع هایپرمارکتهای هایپر استار)که خیلی شبیه فروشگاههای خارج از کشور بود(شیک و قشنگ، با قیمتهای نسبتا مناسب)،همه چیز، توش پیدا میشد،از خوراکی و میوه و کیف و کفش و لباس و ...تا وسایل و ابزار ماشین و خونه و لوازم التحریر و قنادی و تمام جنسهای شهروند و .....کلا، خیلی خوشم اومد و همش، احساس میکردم، تو ترکیه یا تایلند(که رفتم)،دارم خرید میکنم،دقیقا شکل اونا، درستش کردن ،خیلی بزرگ بود و ما نتونستیم، تو 2 ساعت، همه رو ببینیم(قسمت پوشاک، اصلا نرفتیم)،هیچی نمیخواستیم، ولی کلی خرید کردیم (هستی هم نبود که کلافه مون کنه)و بدو بدو،اومدیم بیرون،همون موقع هستی زنگ زد که،مامان الان نیا دنبالم(8 شب) و 9 بیا،منم گفتم،باشه مامان، 9 میایم،خوش بگذره؟؟؟؟برای همین ،رفتیم دوتایی شام خوردیم، ولی با اونکه، من فکر میکردم، ماه رمضون ،رستورانها خلوته و مردم، پای سفره های افطا،از بس شلوغ بود،ساعت از 9، گذشته بود که، هستی رو، برداشتیم و اومدیم خونه....

امروز قبل از رفتن به تولد

نمیدونم چرا رفت صندلی رو بغل کرد؟؟؟

وقتی برگشت۴ تا از گل سرهاش نبود٬فکرش رو بکنید٬چقدر بالا پایین پریده ٬خونه ی مردم

پی نوشت 1:در مورد کرم عرق دست ،پرسیده بودید ٬که باید بگم،خیلی کم یادم میوفته و ازش استفاده میکنم، ولی روی هم رفته،بد نیست، ولی تاثیرش زیاد نمیمونه و باید ،همش کرم بزنی ٬که اونم معنی نداره،دستگاه یونیزاسیون،که توی اینترنت دیدم،توی ایران، برای مصارف خانگیش، هنوز نیومده و به هر کی ،میگیم،اصلا نشنیده،و موندم چی کار کنم؟؟؟برای همین٬ از دوستان خارج از کشورم ،خواهش میکنم،یه پرس و جویی ٬برام بکنن و ببینند،کارایی و قیمت این دستگاه ،چه جوریه؟؟؟ارسالش به ایران، چه جوریه؟؟؟و اصلا ٬به درد میخوره و تاثیر گذار هست یا نه؟؟؟خیلی دلم میخواد بخرمش ،شاید از این ....ممنونم از لطف و محبتتون

پی نوشت 2:یکساعت پیش،رفتم تو اتاق محمود،دیدم مظلومانه ،گوشی گذاشته و داره تو اینترنت(ما دو تایی، همزمان تو اینترنتیم،اما اون٬ تو اتاق کارش،که خیلی گرمه و با پنکه سر میکنه،و من، جلوی تلویزیون و م ا ه و ا ر ه،کنار اسپیلیت،تو اتاق پذیرایی ....خداییش، خیلی ازش ممنونم، که همیشه ،بهترین رو ،برای من ،فراهم میکنه، بعد خودش)خبرها رو، میخونه و گوش میده،به قول خودمون ش ی ر م سر رفت،یه بوس کوچولو از پشت ٬کردمش و گفتم،میدونی داره 9 سال میشه؟؟؟جا خورده بود،گوشی رو برداشت و گفت،9 چی؟؟گفتم٬ نزدیک 9 ساله که خوشبخت شدی،یه کم فکر کرد و گفت،اه گمشو تو ام؟؟؟؟؟از اون گمشوهایی که٬ از هزار حرف عاشقانه قشنگتربود برام،گفتم،راست میگم دیگه،تا هفته ی دیگه(14 شهریور) 9 سال که٬ من زنت شدم و خوشبختت کردم،مرده بود از خنده،میگه چیه میخوای قرار کادو رو بزاری؟؟؟گفتم ،آره دیگه،هر چی منتظر شدم ٬خودت تکونی بخوری٬ دیدم نه ؟؟؟خبری نیست،این شد که٬ اومدم بگم سه شنبه٬ بریم همون گردنبندی که گفتم بخریم،گفت٬ خوب؟؟؟گفتم٬ برای چهارشنبه شب،سفره خونه ی ....جا رزرو کن(مثل هر سال)،گفت،چشم ٬دیگه؟؟؟گفتم،زیرش نزنیا،چون امسال٬ روز زن و مادر هم٬ نخریدی برام،یک گردنبند خوشگل ٬طلا سفید٬ میخوام(همه ی طلاهای من ٬زرد و سفید با همه و سفید زیاد دوست نداشتم ولی الان٬ دوست دارم)گفت،من تا سقف ....برای کادوت ٬گذاشتم کنار،اگه بیشتر شد،خودت بده،منم که مظلوم....حالا ٬اگه طرحی ٬پیشنهادی دارید ٬برام کامنت بزارید،من معمولا٬ از کریم خان ٬طلا میخرم،شما٬ اگه جای بهتری میشناسید ٬بهم بگید،فقط نگید٬برو بازار٬که اصلا محمود٬ اهل بازار و شلوغی و ....نیست،تازه ٬بهش گفتم،الان میرم تو وبلاگم٬ مینویسم که٬ نتونی زیرش بزنی ی ی ی ی

پی نوشت 3:از هایپر مارکت٬ ۴ طعم قهوه خریدم و اومدیم خونه٬هر کدوم یک رنگش رو برداشتیم و با شیر درستش کردم(اصلا تو آب جوش دوست ندارم)خوشمزه بود٬ ولی هر چی خوردیم٬ نتونستیم فرقی بینشون احساس کنیم٬اینقدر با محمود٬ سر همین مزه مزه کردن٬ خندیدیم و به خودمون....که با چه وسواسی٬ این طعمها رو٬ برداشتیم.....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ