هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
هفته ای که گذشت و ...


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

 

 یکشنبه  شب،برای اولین بار،مرغ شکم پر درست کردم،گفتم ،9 ساله گاز فردار(جوجه گردون) و 6 ساله که ماکروویو دارم،مرغ شکم پر نپختم،بزار حالا که فلیورویو گرفتم،بپزمتا صدای محمود درنیومده،یه شیرین کاری کنم،که ببینه چقدر از وسائل،خونه استفاده میکنم،این شد که ،از روی دستوری که، توی برنامه ی به خانه بر میگردیم،نوشته بودم،درست کردم،خدا رو شکر ،خیلی خوشمزه شده بود و مواد و زحماتم به هدر نرفت....

 

 سمت راست٬مرغ روغن و زعفران زدهسمت چپ٬سماخ هم٬ روش پاشیدم 

قبل از فویل پیچیدن 

فویل پیچیده و توی فلیور ٬در حال پخت 

 بعد از ۲ ساعت پختن٬موقع سرو غذا

اینم از شکم باز شده و موادشمحمود میگفت٬ول کن بابا٬ میخوایم بخوریمش

 

دوشنبه عصر،سیب زمینی گذاشتم تا بپزه، که کوکو درست کنم،اما وقتی درش رو برداشتم،بخارش انگشت شصتم رو،چنان سوزوند ،که تا شب،اشکم میومد،زنگ زدم به محمود و گفتم،ببخشید امشب شام نداریم(همیشه که نمیشه شام داشت نه؟؟)دستم میسوزه و نمیتونم غذا بپزم،ناراحت که نمیشی؟؟؟گفت،نه  عزیزم چرا ناراحت بشم؟؟اومدم خونه ،زنگ میزنم یه چیزی بیارن،دستت چطوره؟؟؟خودمو لوس کردم و گفتم،دارم میمیرم، برام پماد آلفا بخر لطفا....این شد که، زود خستگی مرغ پختن رو درآوردم و تا شب، وبلاگ خوندمو، کامنت گذاشتم،شب پماد آلفا که زدم،خدا رو شکر ،انگشتم خیلی بهتر شد....

سه شنبه شب،از کامنتهای وبلاگ هاله جون مامان ارشیا،به وبلاگ آرام جون رفتم و تمام آرشیوش رو خوندم،و چنان حالم بد شد و دگرگون شدم که ،دیگه نتونستم وبلاگ بخونم و رفتم تو رختخواب و کلی اشک ....خدا، چقدر سخت، آدمها رو امتحان میکنه....

چهارشنبه عصر،هستی رو بردیم چشم پزشکی،که خدارو شکر،چشم چپش،25 صدم،کمتر شده و دکتر نسخه داد تا شیشه ی عینکش رو عوض کنیم،البته هستی، دلش میخواست یک عینک دیگه براش بخریم، که من و محمود صلاح ندونستیم و بهش گفتیم،فریم عینکت هنوز ،سالمه و نیازی به عینک جدید نداری،اونم با کمی دلخوری قبول کرد و اومدیم خونه....

پنج شنبه،ساعت 12 ظهر،با هستی رفتم بوستان،عینکش رو دادم تا شیشه اش رو عوش کنند،لباس مدرسه اش رو هم،دادم خیاطمون،تا کوتاهش کنه،البته فقط شلوارش رو کوتاه کرد و گفت ،پارچه آب میره و ممکنه کوچیکش بشه ،که منم قبول کردم،از بس گفت گشنمه،علی رغم میلم، که هیچ وقت، اونجا غذا نمیخورم،براش ساندویچ گرفتم ،ولی خودم ،اصلا خوشم نیومد،ساعت 2 رسیدیم خونه و از ساعت 5 تا 8 شب،با محمود رفتم کلاس ف ر ا د ر م ا ن ی،آخه میدونید چیه؟؟؟محمود، که اصلا موافق این کلاسها نبود،راضی شده ،که تو کلاسها شرکت کنه،منم که کلی خوشحال شدم از دخترعمه ام،یک مستر خوب، آدرس گرفتم(شهرک غرب)که پنجشنبه ها عصر،کلاس ترم یک، داشته باشه،الان دو هفته ،میشه که میره،هستی رو٬ گذاشتیم خونه(نیاید اعتراض کنید، چون نه میشه تو اون کلاسها بردش و نه جایی برای گذاشتنش داریم،براش توضیح دادم و قانعش کردم که باید پنجشنبه ها من و بابایی ....)و دو تایی رفتیم کلاس،برام کلی جالب و قشنگ بود که، بعد از 9 سال زندگی مشترک،با محمود ،سر یک کلاس، بشینم،از شانس من،اونجا، خانومها و آقایون ،تو دو ردیف جدا، نشسته بودن؟؟؟؟ما هم نبش ردیفها ،کنار هم نشستیم،ولی محمود بد جنس،از بس با من حرف زد و خندید،آب و شیرینی برام آورد و ....به زور خنده هامو ٬نگه داشته بودم،تازه، کلی هم، مزه ی کلاس بود و تیکه مینداخت(خداییش ،عجب استادیه این همسری من)خانومها هم میخندیدند و باهاش بحث میکردن؟؟؟(5 تا مذکر و 30 تا مونث، توی کلاس بود)مستر هم،چشم ازمون برنمیداشت؟؟؟هیچ کس، تو فکرشم نمیگذشت، ما یه بچه ی 8 ساله تو خونه گذاشتیم و ....خیلی کلاس خوبی بود و خدا رو شکر، از تدریس مسترشون هم،خوشم اومد...ساعت 8 ،اومدیم دنبال هستی و به عنوان جایزه،بردیمش پارک ملت،تا بعد از مدتها،(بیشتر از یکسال) که میخواستیم بریم و نمایش فواره ها با موزیک رو ببینیم...خیلی جالب بود و کلی خوشمون اومد،موزیکشم تایلندی بود و کلی ما رو برد ،به گذشته ها و سفر تایلند و ش و هاشون و ...بعد از اون،رفتیم رستوران غروب که اونجا،یکی از عموهای فیتیله رو، با خانومش ،که حامله بود و دخترش که همسنای هستی ٬نشون میداد،دیدیم،ولی طوری راه میرفت و ....که آدم زورش میومد نگاش کنه،چه برسه به اینکه ....ساعت از 11 شب ،گذشته بود که، رسیدیم خونه،هستی خوابید،من و محمودم،هر کدوم رفتیم سراغ کامی خودمون و شروع کردیم به وب گردی و ....البته ٬من که معلومه ،ولی محمود، همچنان،خبرها رو دنبال میکنه و از نون شبش، واجبتر شده....

 هستی توی پارک ملت

هستی در حال دیدن...تو عکس سمت چپ محو شده 

 اینم یک عکس هنری

 اینجا٬ از دست پسر بچه ای که٬از کالسکه پایین نمیاد دلخوره

هستی توی غروب٬در حال خوردن نان سیر دار٬تازگیها به جای غذا همش....

 

جمعه هم،بعد از کلی شک و تردید و دست دست کردن،ساعت 1:30 تا 7:30 با سمیرا جون(زن داداشی)توی آرایشگاهی که اون میشناخت،بودیم تا من،رنگ و مش کنم،این وسطا، سمیرا و خواهرشم ،مش کردند و من همچنان، منتظر باز شدن رنگ موهام بودم و... از کلاه در آوردنی،چون موهام بلند بود،خیلی خیلی اذیت شدم و همش چشمام اشکی بود(بکش ،خوشگلم کنه ی خودمون)ولی صدام در نیومد،آرایشگر،به سمیرا میگفت،عجب خواهر شوهر مظلوم و ماهی داری ....خلاصه واقعا هلاک شدم تا تموم شد،مشم خیلی پره و یک چیزی تو مایه های یکدست بلونده،که کمی پشتم قهوه ای روشن داره،دقیقا همون عکسی که تو ژورنال نشونش دادم،در آورد ولی خیلی اذیت شدم،دیگه حالا حالاها،کاریش نمیکنم و هی میرم، ریشه هارو رنگ میزارم،از این به بعدم٬ فقط مش با فویل....محمود و هستی اومدند دنبالم و گفتند، باید شیرینی موهات رو بدی و ما رو شام مهمون کنی،با اونکه خیلی خسته بودم ولی قبول کردم و مثل همیشه ،محمود نامردی نکرد؟؟؟ما رو برد ،رستوران ترکیه ای اویا (ملاصدرا)و کلی پیاده شدم...بعدش اومدیم خونه،هستی که طبق معمول زد تو ذوقم و گفت،مامان جون،مثل پیرزنها شدی؟؟؟؟ولی محمود،وقتی رفتم حموم و اومدم،اظهار فرمودند که٬ قشنگ شده،ولی خودم که هنوز عادت نکردم،از دیشب تا حالا،یواشکی از جلوی نگهبان و سرایدار و همسایه ها، رد میشم که منو نبینند،محمود دیشب میگه،این نجابتت منو کشته؟؟؟؟نه به این بلوند کردنت ؟؟؟نه به این خجالت کشیدنت؟؟؟تو که میخواستی از مردم٬ قایم بشی،مگه مجبور بودی؟؟؟(حالا چند وقت پیش میگفت، برو تمامش رو٬ بلوند کن ،بهت میادا...انگار من مسخره شم؟؟؟؟)

هستی در رستوران اویاهمش میگید٬ بزار خودش لباس بپوشه٬منم نبودم خونه ٬ببنید٬ چه تاجگذاری کرده خانوم

امروزم ساعت 9 صبح،خانوم رو ،بردم کلاس جبرانی شنا،تا 11 هم، توی استخر، پختم از گرما،تا تشریف بیارن،خدا رو شکر، دو جلسه بیشتر نمونده،همش میگه پاییزم، منو بنویس استخر، ولی عمرا،اونموقع دیگه ،خودم میرم...به خاطر همون ،صبح زود ،پاشدن،از صبح سرم داره میترکه(دیشب 3 خوابم برد)و الانم با کمال پررویی با همون ترکیدن،دارم آپ میکنم....ولی از اونجا٬ بردمش مهد کودک ،تا به کلاس نقاشی و ...برسه،هر چیم گفت ،نمیرم،قبول نکردم که بیاد خونه،همین چند ساعتی که خونس، مغزم رو به اندازه کافی ،میخوره...اونم با این سر درد....همین الان، آهنگ فوره لیز(سارا کروی خودمون)رو ،که دو سه هفته ای، تمومش کرده ، با همین ترکیدن،و کلی ادا اطوار،ضبط کردم، تا براتون بزارم..... 

 

پی نوشت 1:خداییش ،بعضی ها، با چیا که، کار ندارند؟؟؟یکی اومده، برام کامنت گذاشته،من اصلا، از جنسای بوستان، که شبیه جنسای دست دوم گمرک ،میمونه ،خرید نمیکنم و خوشم نمیاد ،یعنی که شما....همونجا جوابش رو دادم، ولی دلم خواست، اینجا هم بگم،اولا، هر کس، خودش میدونه ،از کجا خرید کنه و به کسی مربوط نیست،دوما،من تا حال، نه گمرک رفتم و نه جنس دست دوم خریدم، که بشناسمشون،ولی انگار این خانوم ،که مدام تو گمرک، سیر میکنه ،و تخصص تو جنسهای دست دوم داره،براش گرون اومده، که من میرم بوستان خرید،ثالثا،من نگفتم میرم بوستان، لباس شب میخرم(که اونم موردی نداره)،چون مدتهاست بوستان رو میشناسم و جای همه ی مغازه هاشو میدونم،هر چی میخوام(خیاطی،لوازم تحریر،شهروند،کادویی،عینک،شال،لباس تو خونه،شلوار و....)تو هفته، روی کاغذ،یادداشت میکنم و آخر هفته با محمود یا خودم،میرم و خیلی زودتر کارم رو انجام میدم،والا نمیدونستم، بابت اونم، باید توضیح بدم و گرنه زودتر میگفتم، که بعضی ها ،زیاد به خودشون فشار نیارن.....

پی نوشت 2:پنجشنبه آینده،داداش رضا و سمیرا جون،اولین سالگرد ازدواجشون(انگار، دیروز بود داشتم ،براتون ،از عروسی و پا تختی و ....مینوشتم نه؟؟؟)رو ٬که 31 مرداد هستش٬ جشن می گیرو همه ی مهموناشون،دخترها و پسرها و زوجهای جوون(ما دیگه)فامیل و دوستاشون هستن،از همین جا،به هر دوشون،تبریک میگم و یک دنیا ،خوشبختی و سعادت و سلامتی براشون آرزومندم.....

پی نوشت 3:تا فردا شب٬تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ
شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
جشن تولد کیان و کیارش

سه شنبه،عمه فریبا زنگ زد و گفت،پمپ استخر خراب شده،هستی رو امروز نیار،این شد که نرفتیم،در عوض،وقتی هستی اومد خونه،دوتایی رفتیم بوستان و کلی برای خودمون خرید کردیم و تا بیایم خونه،ساعت شد 8 شب و تقریبا با باباییش٬ رسیدیم خونه ، شام هم نداشتیم ...نمیشه که هر شب ،شام حاضر باشه، نه؟؟؟

چهارشنبه،بعد از کلاس پیانو،با هستی رفتیم خونه ی خاله بیتا،تا بهش کمک کنیم،اونشب هم، تا ساعت 8 شب، خونه ی خاله بیتا بودیم و دوباره ،با همسری، رسیدیم خونه،این شد که اونشب هم،از شام خبری نبود...نمیشه که همیشه شام داشت ،نه؟؟؟

پنجشنبه،ساعت ،4 وقت آرایشگاه گرفته بودم(تولد کیان و کیارش)،گفتم،هیچ وقت برای یک مهمونی معمولی٬ حوصله ی آرایشگاه رفتن ندارم،بزار ایندفعه برم٬ یک سشواری بزنم،تا حداقل اینبار،موهامو ٬که بلند هم شده،باز بزارم،برای همین،هستی رو گذاشتم خونه٬ پیش باباییش و رفتم  ،محمود هم، ساعت 5 تا 8 شب ،کلاس داشت ،که قرار شد ،خودش از کلاس بیاد اونجا،محمودم ٬ساعت 5 هستی رو گذاشت و رفت کلاس،آرایشگاهم، اینقدر شلوغ بود ،که یک سشوار و خط چشم ساده، تا ساعت 6 طول کشید،تا بیام خونه و با هستی حاضر بشیم،کلی دیر شد و حدود 8 شب رسیدیم خونه ی خاله بیتا،شب خوبی بود،خواهری کلی زحمت کشیده بود،و بچه ها کلی شیطونی و بازی کردند...ساعت 1 نیمه شب، که میخواستیم برگردیم خونه،چون، من و محمود ،هر کدوم ،با ماشین خودمون رفته بودیم،در نتیجه من ،باید خودم برمیگشتم،هستی هم نامردی نکرد؟؟؟زود رفت سوار ماشین باباش شد و منو تنها گذاشت،تازه از خونه ی خواهری دور شده بودیم٬ که از محمود سبقت گرفتم،بعدش دیدم همش داره علامت میده و راهنما میزنه و ...منم انگار نه انگار،تو اون خلوتی شب،هر کسی ندونه ،فکر میکرد مزاحمم شده؟؟؟دیدم نه٬ نمیشه ،داره عصبانی میشه،پنجره رو کشیدم پایین و گفتم،آقا مزاحم نشو،گفت،مزاحم چیه؟؟؟چرا چراغاتو روشن نکردی؟؟؟تازه فهمیدم،یادم رفته چراغهای ماشین رو روشن کنم(از بس تو شب،کم رانندگی میکنم،اصلا حواسم به چراغها نبود)اما ،خودم رو،از تک و تا ننداختم و گفتم،حالا چه عجله ای داری،خودم روشن نکردم،گفتم تو رو اذیت کنم،ببینم حواست به من هست یا نه،الان دیگه داشتم روشن میکردم؟؟؟خلاصه تا خونه،همش سبقت بازی بود و کلی تو اون موقع شب ،هستی کیف کرد،البته مثل همیشه،طرفدار باباش بودا نه من؟؟؟

این کیک مردان عنکبوتی٬کیان و کیارش

اینم خودشون

هستی من٬بین مردان ...

به نظر شما ٬این ابر شادی نیست ٬جای برف شادی؟؟؟

خودمونیم٬چقدر خاله رو٬ موقع عکس انداختن٬ اذیت کردینا؟؟؟

الهی قربونتون برم٬با این فوت کردنتون

اینم٬کادوی ما٬برای کیان و کیارش(لباس سه تکه)

دیگه٬بقیه ی کادوها و عکسها رو٬ احتمالا٬ خواهری٬ خودش میزاره٬این چندتا رو گذاشتم تا ٬عکسها٬به دستش برسه٬خودشم ببینهخسته نباشی ٬خاله بیتا

امروز جمعه،تا ساعت 4 خونه بودیم،بعدش هستی رو، که تولد دوستش دعوت داشت،حاضر کردم و بردیمش تولد رسوندیم، از اونجا دوتایی،با ماشین چرخی زدیم دور شهر(هیچ جا به فکرمون نمیرسید که بریم)،یک سر هم رفتیم انقلاب و کتاب آموزش شطرنج رو،که مربی هستی خواسته بود خریدیم،آخرش، بازم رسیدیم به فرحزاد،اولش محمود گفت،بدون هستی مزه نمیده،منم گفتم،چرا مزه نده؟؟؟مگه هستی الان جای بدیه؟؟داره کلی خوش میگذرونه،چرا ما ....؟؟؟این شد که، دو تایی رفتیم و کلی حرف و شام دو نفره و ....  ساعت 9 شب هم،رفتیم دنبال خانومی،اومدیم خونه،البته خیلی پرسید که٬ شما کجا رفتید؟؟؟چی کار کردید؟؟؟ولی بهش گفتیم،ما هم چرخی زدیم و کتاب تو رو خریدیم،دیگه نگفتیم،فرحزاد و شام و ....

دخملی ما٬امروز ٬قبل از رفتن به تولد

دو شبه که،تا خوابم میبره،با گریه منو بیدار میکنه که،دماغم کیپه و خوابم نمیبره،هر چی٬ قطره هم میریزم و باهاش حرف میزنم،بازم گریه میکنه و میخواد کیپی دماغشو باز کنم؟؟؟دیشب٬ با اونهمه خستگی٬ نذاشت بخوابم،جالب اینکه،توی روز٬ اصلا مشکل و کیپی و ...نداره و تا میخواد بخوابه،گریه اش میگیره،برای همین، الان با محمود، فرستادمش برن دکتر(ساعت 11:30 شب)تا شاید قطره ای چیزی بده،اصلا ،طاقت تا صبح، اشک ریختن رو، ندارم...

پی نوشت ۱: همین الان اومدن خونه٬دکتر٬ یک قطره ی بینی و دو تا شربت داده٬انشالا که٬ زودی خوب بشه و بتونه تا صبح٬ راحت بخوابه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
گلایه از هستی و ...

پنج شنبه،اصلا از خونه نتونستیم بیرون بریم،چون بابا محمود٬ کلاس داشت و به علت شلوغی خیابانها،تا ساعت 10 شب ،مونده بود تو شرکت و ما اینجا تو خونه.....

جمعه بعد از ظهر،به اصرار هستی خانوم،رفتیم فیلم پسر تهرانی،و نکته ی جالب اینکه،وقتی اومدیم بیرون،محمود گفت،میشه دیگه نیایم سینما؟؟؟وای، بالاخره بعد از 9 سال،هم پا شدن با محمود،ازم خواست که دیگه سینما نریم،یعنی صبر من،نتیجه داد ....

هستی٬روز جمعه٬تو سالن سینما

از اونجا،رفتیم بوستان کمی خرید کردیم ٬ چون کفش خوشگل برای هستی ،پیدا نکردیم،رفتیم سنایی و به جای سندل که در نظر داشتیم،یک کفش نقره ای خیلی خوشگل،براش خریدیم،البته چشمم به جز کفش، کلی هم، لباس قشنگ پسندید ،که از ترس محمود(چقدر برای این بچه خرید میکنی؟؟؟)فقط نگاه کردم و ...متاسفانه بابایی ،بعد از خریدمون ،که خداییش زیاد هم نبود،گفت خسته ام و حوصله ی گشتن ندارم؟؟؟این بود که ساعت 8:30 اومدیم خونه و ....  

همسایه مون،بهم زنگ زد و گفت،برای دخترم ،سفارش یک دست لباس سفید برفی، از آمریکا(دیزنی لند)به فامیلمون دادم،که لباس رو آورده، ولی برای دختر من کوچیکه،از اونجایی که، هستی رو خیلی دوست دارم،و میبینم شما ،همیشه لباسهای قشنگ براش میخرید،گفتم اگه بخواهید، این لباس رو،که خیلی خاص هستش، نصف قیمتی که برای من آوردند(100 یورو)به شما بدم؟؟؟البته، فکر کنم برای الانش بزرگه و باید ...گفتم،باشه لباس رو بیارید، تا پدرش هم ببینه و بعد خبرش رو میدم،همونطور که همسایه گفت،لباس برای هستی بزرگ بود و من زیاد راضی نبودم، این پول رو بدم،که آیا بعدا ٬به هستی میاد یا نه؟؟؟ولی محمود، تا دید با چه ذوقی،گشاد گشاد، لباس رو٬تنش کرده و محمود رو برده، تا عکس لباس سفید برفی رو،تو تابلوی اتاقش با اون مقایسه کنه ، گفت،خیلی قشنگه، مخصوصا تاجش،مبارکت باشه عزیز بابایی...    این شد که، لباس شد مال هستی ...

مثلا لباس رو نگه داشته٬چشماشو که دارین؟؟؟

اینم تاج٬هستی برفی

برای هستی عزیزم:دختر قشنگم،مامان، امروز میخواد، کمی ازت گله کنه؟؟؟تازگی ها ٬خیلی خیلی لجباز تر شدی و من هر کاری میکنم،که باهات درگیری پیش نیاد و زیاد باهات مخالفت نکنم،بازم نمیشه و من و بابایی هر چی میگیم،شما برعکسش رو انجام میدی؟؟؟الان چند موردش رو بهت میگم تا خودت قضاوت کنی؟؟؟از کفش و لباس و گل سر و مدل مو گرفته،تا نوع غذا و ...هر وقت میخوایم از خونه بیرون بریم،دیوونه ام میکنی و دقیقا چیزی رو میخوای٬ که من صلاح نمیدونم،حتی بارها،اصلا حوصله ی چونه زدن باهات رو نداشتم و دقیقا اون لباسی رو که فکر میکردم تو خیلی دوست داری،برات میزارم ٬ولی وقتی بازم میگی٬ نه اینو نمیپوشم،میفهمم فقط موضوع لباس نیست و تو میخوای با من مخالفت کنی و انگار از اذیت کردنم لذت میبری؟؟؟میگی٬ مامان ماکارانی درست کن،روزی که درست میکنم،میگی من ماکارانی اصلا دوست ندارم،زرشک پلو درست کن،روزی که اون رو درست میکنم،ساعت 6 عصر میگی ٬من گشنمه٬ اگه همین الان بهم ندی،من شکلات میخورم و دیگه غذا نمیخورم،تازگی ها،نه قرمه سبزی دوست داری،نه بادمجان،نه کدو،نه فلفل،نه هویج،نه جوجه کباب،نه ...البته اینو بگما،فکر نکنی من منوی غذای خونه رو دست تو سپردم،نه؟؟؟من هر غذایی که درست کنم ٬تو باید بخوری و میخوری،ولی من رو٬ خیلی داری اذیت میکنی؟؟؟میگم الان کتاب بخون،میگی میخوام سی دی ببینم؟؟؟میگم کارتون ببین،میگی کتاب میخونم؟؟؟نمیدونم با اینهمه تضاد،چرا برای هر کاری نظر من رو میخوای و تا نظرم رو میگم،میری یه کار دیگه میکنی؟؟؟خوب ازم نپرس مامانی ،مگه...حتی وقتی میخوای پیانو یا فولوت بزنی،هر روز و هر روز،ازم میپرسی،مامان خوابهای طلایی ،بیر،...چند بار بزنم کافیه؟؟؟من میگم،هر کدوم رو٬ مثلا 3 بار،زود میگی نه 2 بار،هیچی نمیگم و تو ...روز بعد ٬میگم دوبار،میگی نه یکبار کافیه،بابا چرا از من میپرسی؟؟؟خودت هر جور دوست داری عمل کن،دیگه از دستت کم میارم خیلی وقتها و دادم میره هوا...خیلی ها٬ مدام بهم میگن،خودتو برای بچه ات نکش،بزرگ بشه جوابت رو میده و دلت میسوزه و ...ولی عزیزم٬ من دارم این کلاسها(ف ر ا د ر م ا ن ی ) رو میرم ٬که خیلی چیزها رو یاد بگیرم،نمیخوام هیچ وقت ازت متوقع باشم و زحماتم رو به سرت بزنم،من هر کاری میکنم٬ برای دل خودمم هست و با پیشرفت تو٬ منم از لحاظ روحی٬ ارضا میشم،هیچی ازت نمیخوام هیچی، فقط دلمو نشکن....شنبه٬ شب تا صبح،خوابم نبرد(فکر کنم مال تشعشع د ف ا ع ی ه) و من حتی یک لحظه چشمم رو نبستم٬وقتی بابات صبح گفت،چرا منو نگاه میکنی؟؟؟(۷:۳۰ صبح)گفتم٬ من تا صبح تو رو نگاه کردم و اصلا نخوابیدم،الان که پاشدی کمی آرومتر حاضر شید٬ شاید من کمی بخوابم،باید ظهر هستی رو ببرم کلاس و اینجوری نمیتونم پشت فرمون بشینم؟؟؟؟ولی بابایی نیمساعت بعد٬ با چنان سر و صدایی تو رو بیدار کرد و از خونه رفتید بیرون که ....فقط دو سه ساعت خوابیدم و اومدم دنبالت٬ ولی حالم خوب نبود،عمه تا منو دید گفت،چرا امروز این شکلی شدی؟؟؟خب نمیومدی؟؟؟موقع برگشتن٬ با اونکه حالم خیلی بدتر بود و به زور نشسته بودم،ازت خواستم٬ حواسمو پرت نکنی،چون بیخواب بودم و....میدونی چی گفتی؟؟؟گفتی،چی کار کنم که سرت درد میکنه،میخواستی بخوابی...اصلا لازم نیست٬ تا بزرگ بشی و جوابم رو بدی تا بسوزم،همین الانم ...پس بدون من٬ امید به چیزی ندارم و بیشتر از قبل سعی میکنم ،ازت توقع هیچی نداشته باشم و هر کاری میکنم٬ بدونم کسی سپاسگزارم نخواهد بود....ولی٬ اصلا با این موضوع ٬موافق نیستم که ٬رسیدگی و امکانات خوب٬ بچه رو حتما خراب میکنه؟؟؟چون به چشم خودم دیدم٬ که دو تا دختر داییم٬ که الان هر دو دانشجو هستند٬از اول٬ تو رفاه کامل و محبت پدر و مادر بودند٬کلی کلاس های مفید رفتند و الان به قدری رفتار خاکی و خانومانه و ...با همدیگر و دیگران دارند که ٬همه ی فامیل کیف میکنندفوق العاده نجیب(با این سن ٬خیلی کم آرایش میکنند)٬درس خوان٬باادب٬با همه مهربون و....از طرفی ٬توی زبان انگلیسی و فرانسه و شنا و گیتار و رقص و تنیس و اسکی روی برف و ...هم تبحر کافی دارند و خیلی از زندگی لذت میبرند٬پس امکانات و محبت٬همیشه نتیجه ی عکس نخواهد داد٬امیدوارم تو هم٬یک روز ...  

پی نوشت 1:یادم رفته بود بگم،هستی خانوم٬ تو کلاس استخر،با صبا عسلی (تو پیوندهامون)تو یک ساعت ٬کلاس دارند،البته٬ ساناز جون مامانش،ما رو شناخت و هر دفعه ،که بچه ها میرن تو آب،همراه کوروش کوچولو(داداش صبا جون)با هم گپی میزنیم،چه خوبه که، آدم همه جا ،یک دوست خوب،داشته باشه ،نه؟؟؟کلی از آشناییشون خوشحال شدم،این دوستان مجازی،تو دنیای واقعی، از اونیم که اینجا میبینید، عزیزتر و دوست داشتنی ترند....

پی نوشت 2:دیروز ،با اونکه حالم خیلی بد بود(نخوابیدن شنبه شب)خیلی٬ دلم میخواست،با هستی٬ برم قرار وبلاگی،تا آرزو جون و بقیه رو ببینم،ولی آدرس بهشت مادران رو نمیدونستم،جمعه، به مژگان جون٬ اس ام اس زدم و شنبه ،به آرزو جون، کامنت دادم،که آدرس رو بهم بگن،ولی احتمالا هیچ کدوم ٬به موقع ندیده بودند،چون٬ جوابم رو ندادند ،و ما نتونستیم بریم...حتما قسمت نبوده،انشالا به همگی خوش گذشته باشه....

پی نوشت 3: 12 جلسه٬ کلاس شنای هستی،اون هفته تموم شد و من٬ 6 جلسه ی باقیمونده تا ماه رمضان،رو هم ثبت نامش کردم،تا حالا،دوچرخه و کرال پشت و پای کرال سینه رو کامل یاد گرفته،الان داره روی شیرجه و دست کرال سینه ...انشالا که بتونه،شناگر خوبی بشه.

پی نوشت 4:اما بگم از دندون درد ،که امانم رو بریده؟؟؟دوشنبه ی پیش٬ پرش کردم ٬ولی هنوز درد داره،وقتی محمود با دوستش(دکترم، که خدا بگم....)صحبت کرد،میگه طبیعیه؟؟؟دندون عقب بوده و خیلی بهش فشار اومده؟؟؟؟اگه دردش زیاده،دگزامتازون،بزنه، تا بیاد ببینمش،پریشب رفتم یکیش رو زدم و تا امروز خوب بودم،اما امروز دوباره داره دیوونه ام میکنه،دیگه نرفتم آمپول دومم رو بزنم،اومدم تا با اینجا نوشتن ٬سرم رو شیره بمالم ٬ولی درد دارم،به محمود گفتم،اگه دندونم عفونت کرده باشه٬ یا من ا ی د ز ی چیزی بگیرم،تو و دوست ... رو،خودم میکشم....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ
دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
هستی و کلی ماجرا + تولد کیان و کیارش

سلام و درود فراوان،به همه ی شما،دوستان عزیز و مهربونمون،با گرمی هوا و تابستان چه میکنید؟؟؟انشالا که، همتون سرحال و خوش و سلامت باشید...

دوشنبه صبح(تعطیلی)،رفتیم خونه ی مادر جون اینا،که دایی رضا اینا هم،از دیشبش اونجا بودند،تا بعد از ظهر،اونجا بودیم و از اونجا، با مامانم، یکسر رفتیم خونه ی دایی کوچیکم،تا پسرش رو که تقریبا 6 ماهه شده ببینیم،ساعت 10 شب،شام خوردیم و اومدیم خونه....

عکسهای روز دوشنبه(عید مبعث):

هستی عزیزم٬خونه ی مادر جون

هستی گلم٬حیاط پدر جون

تعجب نکنید؟؟هر جا میریم٬این لباس رو میپوشه

پیمان کوچولوی دایی تورج مامان نوشین

 

هستی و پیمان

واسه ما ٬تیپ عوض میکرد

 

روز سه شنبه،توی کلاس شنا،زمانیکه عمه فریبا،من رو صدا کرد که هستی رو ببینم،هستی از اینکه،عمه بهش میگفت، تا میله که من گرفتم،دو چرخه بزن٬ ولی وقتی هستی ٬به میله میرسید عمه٬ میله رو ٬یواش یواش عقب تر میبرد،عصبانی شد و گریه کرد،با اونکه از نظر من خیلی خوب بود،ولی از اونجایی که ٬خانومی مثل مامانش وسواس تو یادگیری داره،وقتی احساس میکنه که عالی نبوده،عصبی میشه و دیگه نمیخواد ادامه بده،همیشه همینجوریه،توی درس،توی پیانو،توی اسکیت و.....یعنی٬ باید همیشه٬ تو هر چیزی٬ عالی باشه و همه٬ ازش راضی باشند و گرنه ترجیح میده اصلا ادامه نده،این کارش منو نگران کرده و هر کاری میکنم، ضعف نشون نده و با تمرین بیشتر،مشکلش رو حل کنه،قبول نمیکنه و با گریه و بی تابی٬ من رو ناراحت میکنه،و وقتی چند جلسه بعد،میبینه که میتونه٬ خیلی قشنگتر پیانو بزنه،شنا کنه،جمع و تفریق کنه،اسکیت بازی کنه و....خیلی خوشحال میشه و میگه،مامان٬ شما راست گفتی که اگه بیشتر تمرین کنم،یاد میگیرم....خلاصه،تو این کلاس شنا،عمه فریبا هم،بیشتر از قبل، هستی و غدیش(عین باباش و خانواده ی پدریشه،خودشونم این رو میدونند)رو شناخته و بارها بهم گفته،چقدر با هستی سر و کله زدن،سخته،بیشتر از آموزش شنا،از آدم حرف میکشه و حرف حرف خودشه؟؟؟منم میگم،خودت میدونی که به شماها رفته،شاید الان بیشتر درک کرده، که من، چرا دیگه حال و حوصله ی بچه ی دوم رو ندارم،و تو همین یکیش هم....سه شنبه،با گریه و قهر، از عمه جدا شد،و گفت دیگه نمیرم استخر،عمه من رو گول میزنه تا غرق بشم؟؟؟کلی باهاش صحبت کردم،که عمه کار بدی نکرده و همه ی مربیها،باید همین کار رو انجام بدن تا شاگردشون،ترس رو کنار بزاره و بتونه تنهایی شنا کنه،منم که میرفتم آموزش،مربیم همین کار رو کرد،تو ٬رفتار خوبی با عمه،جلوی دوستاش نداشتی و باید حتما ازش معذرت خواهی کنی و....وقتی رسیدیم خونه،بر عکس همیشه،که نمیرفت بخوابه،دو ساعت بیهوش شد،منم٬ همون موقع ٬به فریبا زنگ زدم و گفتم که ،هستی امروز خیلی خسته شده،برای همین عصبانی شد؟؟؟فریبا هم گفت،آره٬ امروز ٬طول استخر رو ،پای کرال پشت رفته و واقعا خسته بود و....

 چهارشنبه عصر،هستی رو بردم کلاس پیانو ،آهنگ Fur elise (همون سارا کوروی خودمون)اثر بتهوون ،رو استارت زد،خیلی خوشحال بود که خانوم ونکی،از آهنگ خوابهای طلایی،آواز زنگوله ها،فولوت زدنش برای کنسرت و....راضی بود،تمام هفته رو هم ،داره با ذوق ،همون دو خطش رو تمرین میکنه،من و محمودم که مسخ میشیم، وقتی برامون میزنه....همش٬ باید تشویق و تعریف کنیم ٬که شارژ بمونه و....ساعت 7 شبم،وقت دندانپزشکی داشتم،که یک عصب کشی سه کاناله بود ، پدرم در اومد تا تموم بشه،الانم پانسمان کرده،تا فردا ٬برم و پرش کنه،رسیدیم خونه،ساعت از 9 شب،گذشته بود...

اینم٬همون کتابی که ٬به سختی پیدا کردیمو اولین صفحه از آهنگ ...

پنجشنبه عصر،دلمه ی بادمجان و فلفل  ،پختم و رفتیم خونه ی ،پدر محمود،تا دور هم بخوریم(مادر شوهرم،خیلی دوست داره و سختشه که بپزه)وقتی رسیدیم،هر سه تا عمه،آرایشگاه بودن و زمانیکه اومدن،بعد از کلی صحبت و خواهش از هستی،کادویی که برای فریبا ٬خریده بودم،بهش داد و بابت گریه و عصبانی شدنش،عذر خواهی کرد،فریبا هم،کلی خوشحال شد و بلیزی که براش خریده بودم،پوشید...سر شام،برادر محمود و خاله اش هم آمدند،و همگی از دلمه ی من خوردند و کلی تعریف و تشکر و....موقعی هم که تو ماشین نشستم،فهمیدم،مادر محمود،توی قابلمه ام،چند تا کوفته ی آماده گذاشته (من اصلا کوفته تا حالا درست نکردم،چون همون اوایل ازدواج ،یکی دو بار پختم که وا رفت و دیگه...)که خودم بپزم(یواشکی داده بود،جاریم نفهمه)،از اونجا،شب نشینی رفتیم خونه ی بیتا ،که دو تا عموم،رفته بودن،دیدن خونه شون،کلی خوش گذشت و تا ساعت 1:30 اونجا بودیم....

جمعه عصر،به سفارش محمود عزیزم(به خاطر اینکه من همش گرمم بود،و کولر جواب نمیداد،و گرنه خودش صبح تا شب توی شرکت٬ زیر کولر گازیه و شبم که میاد،توی اتاق کارش،با یک پنکه،سر میکنه)اومدن و یک دستگاه اسپریت،توی اتاق پذیرایی نصب کردند،سه ساعتی طول کشید،و خیلی نصبش ،سخت تر از، اون چیزی بود، که من میدونستم،اما در عوض،این دو روزه،حالی کردم تو خنکی که نگو،عرق دست و پام هم کمتر اذیتم میکنه...  بعد از نصب،رفتیم خونه ی عمه بزرگه، که سمیرا جون (زن داداشی)رو پا گشا کرده بود،شب خوبی بود...

شنبه،کلا خونه بودم و همه جا رو، که نصابهای اسپریت،کثیف کرده بودن،تر و تمیز کردم،یعنی همون کلفت پارتی خودمون...  

امروز یکشنبه،وقتی رفتیم استخر،دیدیم عمه فریبا،نیومده و هر کاری کرده ٬نتونسته با من تماس بگیره و خبرم کنه،برای همین از دوستش،پریناز جون،خواسته بود که٬ با هستی تمرین کنه،من هستی رو گذاشتم و اومدم بیرون٬ تا به خونه شون زنگ بزنم،نگران شده بودم ٬که چرا نتونسته به من خبر بده؟؟؟گفتم٬ نکنه اتفاق بدی...وقتی با مادر شوهرم صحبت کردم،گفت که،ساعت یک،چند بار زنگ زدم بهت بگم،که برنداشتی و...گفتم ٬شاید وقتی حموم بودم زنگ زدید...خیالم که راحت شد،رفتم و دیدم ،چقدر هستی با پریناز جون،پیشرفت کرده و قشنگ داره دوچرخه میزنه و....اومدیم خونه که، فریبا زنگ زد و عذر خواهی کرد و ...ساعت 6 عصر ،میخواستم با محمود صحبت کنم،که دیدم ،تلفن قطع شده و فهمیدم که ب ل ه از صبح قطع بوده که مادر شوهر ....محمود که اومد و چک کرد،چیزی پیدا نکرد و به 17 خبر داد ،هنوز که درست نشده٬کاری داشتین، به موبایلم  زنگ بزنید...

پی نوشت 1:برای هستی،کتابهای تابستان قلم چی رو خریدم،که گهگاهی نگاهی بهش میندازه،هر چند توی تابستان ،اصلا تمایلی برای خوندن درس و....نداره و فقط کتاب داستان میخونه،احتمالا وقتی مدرسه شروع بشه،اشکم در میاد تا چیزهایی که خونده٬ یادش بیاد،مخصوصا لغتهای محدودی که،از حرف های س ص ز ذ ظ ض خوا ....خونده ،حتما یادش میره،هر چند٬ تا مهر، یادش میندازم و دروس اول رو باهاش،مرور میکنم،هر چه باداباد...

پی نوشت 2:دو سه شب یکبار،محمود بهش حال میده و اگر تی وی و کامی بزاره،باهاش شطرنج بازی میکنه و دخملی ٬کلی لذت میبره ، منم شاهد این بازی دوستانه خواهم بود....  

پی نوشت 3:دیروز زنگ زدم مدرسه،هنوز روپوش سایز کوچیکتر نیاوردن و موند برای هفته های آینده،خدا کنه خودشون بیارن و گرنه٬ باید ببرم خیاطی و ممکن خیلی خوب نشه؟؟؟؟

پی نوشت 4:از فردا،ترم 4 فرادرمانی خودم شروع میشه(9:30 تا 12:30) و چون بعدش، کلاس دفاعی هم، برداشتم(1 تا 3)تا برسم خونه،هستی هم میرسه،ساعت 7 شبم، وقت دندانپزشکی دارم، که از حالا عزا گرفتم....
پی نوشت ۵:هر چی شکلک گذاشته بودم با هنگ کردن کامی پرید و آپم دیر شد ٬ الان دوشنبه شده دیگه٬یعنی٬ تمام فرداها که نوشتم٬امروز ...کلاس دارم و هنوز اینجا نشستم....

آقا کیان،قل اولقلب

آقا کیارش،قل دومقلب

امروز٬یعنی ۶ مرداد ۸۸ ٬تولد ۶ سالگی ٬کیان و کیارش عزیزم(پسر خاله های هستی خانوم)٬هستش٬که از همین جا٬به خاله بیتا ٬ عمو ناصر ٬ کیان و کیارش عزیزم٬از طرف عمو محمود٬خاله نوشین و هستی ٬تبریک میگویم....و برای این دو عزیز٬یک دنیا ٬سلامتی و خوشبختی٬آرزومندم  

کیان و کیارش عزیز تولدتون مبارک

این کیک و کادوها٬از طرف خاله ٬ عمو و  هستیالبته فعلا٬تا روز جشنتون ٬که مامانی گفته٬روز ۱۵ مرداد(پنجشنبه ی دیگه)برگزار خواهد کرد

خیلی خیلی دوستتون دارم

ببخشید دیگه٬الان هستی رو گذاشتم استخر و اومدم نیمساعتی خونه٬گفتم٬ زودی بیام و اینجا بهتون تبریک بگم عسلای خاله  

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ