هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
روز زن و مادر مبارک

روز زن و مادر٬به همه ی شما مادران و همسران نمونه مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
کارنامه ی کلاس اول و جشن و ...

اینهفته، از بس ،هر روز هر روز،تو این گرما رفتم بیرون،خسته شدم ولی هستی٬ حسابی لذت میبره و خوش به حالش میشه...یکشنبه،ساعت 2 ٬ رفتم مهد کودک و هستی رو بردم اولین جلسه ی استخر،عمه فریبا رو هم دیدم و تمام اون ساعت ،دوتایی توی آب بودن و گهگاهی من میرفتم و نگاهی بهشون مینداختم،عمه فریبا گفت که میتونم،کمی هم بشینم و نگاهشون کنم ولی چون هستی و خنده هاشو میشناسم،نموندم و اومدم نشستم بیرون...هستی ٬خیلی از استخر خوشش اومده و کلی با عمه کیف کرده،البته عمه زحمت حموم کردنش رو هم کشید و کلی شرمنده مون کرد....

دوشنبه هم،خودم ،از صبح تا 1 کلاس داشتم و ساعت 6 ،هستی وقت دندانپزشکی داشت که چون ،اینروزها همه جا شلوغه،بابایی اومد دنبالمون و سه تایی رفتیم دکتر،هستی، خیلی توی مطب و زیر دست دکتر ،خانوم بود و خدا رو شکر ،چون دندونش به درد نیوفتاده بود ،دکتر، همون موقع پرش کرد و...اما موقع برگشت خیلی دیر رسیدیم خونه،هستی هم که منتظر بود به گفته دکتر ٬بی حسی لب و دماغ و....یکساعته بره،خیلی بیقراری کرد و از ساعت 9 شروع کرد به گریه،که من نمیتونم دماغمو بگیرم؟؟دهنم کج شده؟؟؟لبم هیچی نمیفهمه؟؟من خوب نمیشم؟؟؟خیلی زشت شدم؟؟؟خلاصه٬ تا خونه ناله کرد و اصلا طاقت بی حسی رو نداشت،تا 10 شب،همچنان ناراحت بود ولی خوابش میومد و خوابش برد....

هستی جونم٬در مطب دندانپزشکی

امروز هم،از صبح ساعت 9:30 مدرسه بودیم و توی جشن مدرسه،شرکت کردیم و در نهایت کارنامه ی کلاس اول ،کارنامه ی ترم 8 زبان انگلیسی،جایزه،سی دی جشن الفبا،پیک تابستانه و برنامه ی تابستان رو بهمون دادند،خدا رو شکر معدلش که بیست شد ولی٬ چیزی که منو خوشحالتر کرد و میدونم محمود رو هم شاد میکنه،نمره 100 از 100 زبانش بود که، به خاطر کتاب نسبتا سنگینی که داشت،انتظار 100 رو ازش نداشتیم،هر چند من خیلی براش مایه گذاشتم و....هستی٬ برای خانوم شمالی عزیز،دو شاخه گل برد ولی چون نمیدونستم سپیده جون،معلم زبانش هم امروز هست،خیلی شرمنده اش شدم،مخصوصا که وقتی هستی رو دید،بغلش کرد و بوس و....

عسل من٬قبل از ورود به مدرسه

هستی و خانوم شمالی

هستی و سپیده جون٬معلم زبان

هستی ٬در حال گرفتن کارنامه و هدیه(مثلا داره بوس میده٬صد دفعه بهش گفتم ٬نباید موقع بوسیدن کسی٬ پشتت رو کنی یا صورتتو فقط بدی جلو٬اما کو گوش شنوا....)

قربونت برم من

هستی و ....(آخرین عکس کلاس اول)

کارنامه ی ترم ۸ زبان

مرسی عزیزم که همیشه دل مامان و بابا را شاد میکنی

پیک تابستانه و سی دی جشن الفبا

از مدرسه٬ ساعت از یک گذشته بود که،رسیدیم خونه و نفهمیدم چی خوردیم،که راه افتادیم برای استخر و ساعت 4:30 رسیدیم خونه،و نفس نکشیده اومدم که بنویسم...الانم دارم آقاجون سلیمون،ملوسک و پرنیان خوشگلمو،در حال کدو کدو کردن میبینم و کیف میکنم،پرنیانم که لباس هستی رو پوشیده و هستی داره نگاش میکنه....

پی نوشت 1:در مورد پی نوشت پست قبلی(سقوط هواپیمای فوکت)باید بگم که،همونروزی که بچه ها رو ،برای برنامه ی ،آقاجون سلیمون برده بودیم،از سفر حرف افتاد و من از افتادنمون توی رودخانه ی رافتینگ آنتالیا(ترکیه)گفتم و بد شانسیمون،که مامان مهرانا گفت،شما به این میگید بد شانسی؟؟؟ما که سقوط کردیم...من و مامان هستی خندیدیم و فکر کردیم شوخی میکنه،که وقتی گفت دو سال پیش،پرواز داخلی تایلند(بانکوک-فوکت)زود یادم افتاد و متحیر شدم،بعدش ازش خواستم که کمی برامون از جریانش تعریف کنه،که اینجوری تعریف کرد:هوا خوب نبود ولی پرواز انجام شد و توی فوکت موقع نشستن ،هواپیما جلوش خورد زمین و همون موقع آتش گرفت،چه صحنه هایی دیدیم؟؟؟سر سوخته؟؟؟بدن له شده؟؟؟التماس برای کمک و دود و آتش غلیظ که داشت خفه مون میکرد،من که کتفم و فکم شکسته بود،پدر مهرانا،سه تا از مهره های کمرش،مهرانا هم وحشت زده،به کمربند گیر کرده بود،دوستامون هم درب و داغون....خیلی سخت با اونهمه درد،مهرانا رو کشیدیم بیرون و در هواپیما رو شکستیم و سر خوردیم بیرون و چتد دقیقه بعد،هواپیما کلا منفجر شد و ما بیهوش.....وقتی به هوش اومدیم،دو رو اطرافمون،پر بود از ایرانیهای ساکن تایلند که از شهرهای مختلف خودشون رو رسونده بودن به ما،دولت تایلند ،خیلی بهمون میرسید که شکایت نکنیم،بیمارستان رئیس جمهور و اتاق 200 متری خصوصی رئیس جمهور رو، به ما 6 نفر دادن(فقط 5 نفر دیگه که خارجی بودن ،زنده موندند و تمام هم توریهایی که اونحا باهاشون آشنا شده بودیم مردند و...)از پادشاهشون گرفته تا تمام مقامات دولتی به دیدنمون آمدند٬ اما دریغ از یک مقام ایرانی و....تمام مدارک و پول و پاس و لباس و.....یا سوخته و یا دزدیده شده بود و هیچی نداشتیم،ایرانی ها تو اون 20 روز که بیمارستان بودیم،یک لحظه تنهامون نذاشتن و مدام غذای ایرانی و لباس و اسباب بازی برای بچه ها و....چمدان چمدان لباس و اسباب بازی از کارخانه و شرکتاشون میومد که پس میدادیم،چون همونجا به خاطر دزدیده شدن مدارک و پولهامون ،وکیل گرفتیم و....توی فرودگاه،چه خبر بود ،وقتی برگشتیم و چقدر فک و فامیل این معجزه رو جشن گرفتند و ...به محض رسیدن به ایران،برامون کارت طلایی فرستادند٬ که تا آخر عمر ٬میتونیم مجانی به تایلند و سنگاپور و...بریم با 10 روز اقامت رایگان توی هتل 7 ستاره شون،الانم کلی دوست تایلندی پیدا کردیم که توی عید مهمون ما بودند و تیر ماه هم،توی تایلند عروسی دعوتیم....از اونموقع ،مهرانا سوار هواپیما نمیشه و خودمون تنهایی سفر میکنیم،دو ساله که٬ من و مهرانا تحت درمان روانپزشکی هستیم و صحنه هایی که دیدیم و....وقتی حرفاش تموم شد،اونقدر توی شوک بودم و از اینکه چیا دیدن و چی کشیدن؟؟؟...نفهمیدم کی رسیدم خونه و برای محمود تعریف کردم،جالبه که هستی٬ اونموقع با مهرانا توی یک مهد بود و مدیر مهد،به تایلند هم زنگ زده بود...وای که اگر عمر آدم، به دنیا باشه...امروزم که توی مدرسه دیدمش،هنوز باورم نمیشه،هنوز جای زخمای شکسته شدن فکش٬ توی صورتش بدجوری مونده....

پی نوشت 2:چند تا از دوستای گلم،دستور نان سیردار ،رو خواسته بودن که اینجا مینویسم که همه ببینند،نان تست یا نان باگت فرانسوی اریب بریده شده،را کمی با کره سطحش رو چرب میکنیم،سپس با مخلوطی از، سیر رنده شده و نمک و فلفل و پنیر پیتزای رنده شده،تمام سطح نان رو میپوشانیم و آنها رو، داخل فر یا همون فلیور ویو 200 درجه سانتیگراد،به مدت 7 دقیقه(نانها خشک و پنیر پیتزا آب شود)میگزاریم،سپس از فر در آورده و داغ داغ، کمی سس گوجه فرنگی ریخته و نوش جان میکنید...

پی نوشت 3:اینهم،عکسهای روز یکشنبه،10 خرداد 88 ،پشت صحنه ی آقاجون سلیمون،که فاطمه جون برام فرستاده(قبل از خراب شدن دوربینش)فاطمه جونم٬ دست گلت٬ درد نکنه....

قربونت برم٬ که حواست به دوربینه

یادتون باشه٬لباس زرد مال هستی بوده ها.....

بازم ممنونم فاطمه جون

پی نوشت 4:امروز موقع برگشتن ار استخر،هستی خانوم،بابت جایزه ی کارنامه اش،از من دفتر خاطرات خواست(خیلی وقت بود میخواست)،که رفتیم،گلدونه و یکی براش خریدم،تاکید داشت که حتما باید قفل داشته باشه که کسی نخونه؟؟؟؟(حتما منظورش من بودم دیگه،و گرنه بچه ی دیگه ای خونه ی ما نیست و محمودم اینقدر گرفتاره که ....)موقعی هم که رسیدیم خونه،دوید و صفحه ی اولش رو نوشت...از منم٬ همش میپرسید،مامان چند سالته؟؟؟بابا چند تا برادر داره؟؟؟فلان کلمه با این ح یا ه،با این ص یا س؟؟؟خلاصه وقتی تموم شد،بهم گفت، بیا این صفحه رو، فقط، برات میخونم،دیدم که اول ٬خودش و سن و سالش ،تاریخ تولدش رو نوشته،بعد مشخصات من و تعداد خواهر برادرامو،مشخصات باباش و خانواده اش،اینکه کلاس اول رو٬ تموم کرده و میره دوم؟؟؟؟صفحه ی روبروش هم، اسم معلم کلاس اول و تمام بچه های کلاسشون رو....خداییش٬ از اینکه اینقدر متبحرانه ،مطلب مناسبی رو نوشته بود،و مثل آدم بزرگها٬ میدونست باید چه جوری شروع کنه،به قول خودمون ٬کپ(ک با ضمه) کردم و کلی خوشم اومد...حالا کجا دفتر خاطره دیده و یاد گرفته،الله اعلم...من که دفترخاطراتم ،همینجاست،محمودم که، اهل این کارا نیست؟؟؟ای وروجک ...

اینم ٬اولین دفتر خاطرات هستی من

پی نوشت 5 (ساعت ۲:۳۰ نیمه شب):مشکلاتی پیش اومد که٬الان دارم پست امروز رو میزارمنمیگم چی بود٬ولی خیلی خیلی بد بود٬اگه هستی رو نداشتم و عاشقش نبودم٬شاید ...اینجا نوشتم٬تا یادم بمونه٬روز سه شنبه ١٩ خرداد ۸۸ ٬ساعت ۱۰ شب٬من و محمود ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ
شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
دو روز تعطیلی و ....

روز دوشنبه شب،درست بعد از آپ کردن وبلاگ هستی،وقتی محمود اومد خونه و هستی فهمید که پدرش هم،مریض شده و سرم و آمپول زده،رفت تو اتاقش و بعد از بیرون اومدن،رفت پیش محمود،که دیدم محمود با هیجان من رو صدا میکنه تا نامه ی هستی رو بهم نشون بده....

 

با اونکه من، اصلا حسودیم نشد و خوشحال هم بودم، از اینهمه ،شعور و عشق دخترم نسبت به پدرش،دوید اومد پیش ما و گفت،الان نامه ی مامانم میارم،این بود که....

قربونت برم که غلط هم توش داری

پنجشنبه ظهر،از بیرون ناهار گرفتیم و رفتیم خونه ی خاله بیتا اینا، که تازه نقاشیش تموم شده بود،کیارش خونه نبود ولی کیان تا هستی رو دید،شروع کرد به شیطونی کردن،این بود که زیاد نموندیم و زدیم بیرون ،گشتی توی شهر زدیم و بستنی خوردیم ،هستی رو بردیم پارک،تا اسکوترش رو افتتاح کنه،حدود ساعت 6 اومدیم خونه ،کمی استراحت کردیم و دوباره ساعت 8:30 ،به پیشنهاد محمود رفتیم بیرون

جمعه هم،ناهار رو خونه خوردیم،ساعت 6 عصر، اومدیم بیرون،اول خرید کردیم(آجیل)،بعد، رفتیم فرحزاد که هستی دوست داره ،به پیشنهاد خانومی،کنار آبشار(فواره)نشستیم که حسابی آب بازی کرد و کلی لذت برد،بعد از خوردن چای و آجیل ،ما و چیبس و ماست،هستی...یک شام نسبتا سبکی هم خوردیم و ساعت 9 زدیم بیرون

پی نوشت 1:همونطور که گفتم،روز سه شنبه،دو تا فلیور ویو توربو،برام آوردن،که من هر دو رو باز و کنترل کردم،مال مامان رو بستم و با مال خودم،سیب زمینی درست کردم که بد نشد،ولی به نظرم زیاد ترد نبود،حالا نمیدونم٬ من بلد نیستم هنوز باهاش کار کنم؟؟؟شب ٬توی آخر تبلیغش ٬توی تی وی،دیدیم که یک مدل دیگر هم،که دیجیتالی هستش و درش بالا میره و برداشته نمیشه،با چندتا کار اضافه(آرام پز)،وجود داره،که محمود گفت ،کاش تو اون رو میگرفتی برای خودت؟؟؟منم گفتم مطمئنی که اینم خوبه؟؟گفت،چرا باید بد باشه،حالا زنگ بزن،ببین چی میگن؟؟منم جمعه صبح، زنگ زدم،قبول کردن یکیش رو عوض کنن٬ ولی تاکید کردن که این معمولی برای مادرتون راحت تره و....خلاصه، امروز صبح، اون یکی رو(مدل پلاتینیوم) که 145000 تومان بود و با تخفیف روز مادر 135000 تومان فاکتور زده بود(فقط اینهفته تخفیف خورده و قبلی ها....) ،آوردند و قبلی رو ،3000 تومان پیک ازش کم کردند و 123000 تومان برگردوندند،اون رو هم باز کردم و باهاش سیب زمینی سرخ کردم که عین همون قبلی شد....کار باهاش برای من، خیلی خوب بود و تا اینجا که مشکلی نداشته....

با همون اولی، نان سیردار(عالی شد،محمود و هستی خیلی دوست دارن) و فیله مرغ هم درست کردم،اما نمیدونم چرا نگفته، برای گرم نگه داشتن غذا ،مثلا برای یکساعت باید روی چه حرارت یا...گذاشت و من با خیال راحت مرغ رو گذاشتم تا محمود میاد، گرم بمونه ولی متاسفانه ،مثل اینکه درجه اش درست نبوده و مرغها سفت شده بود؟؟؟میخواستم از دوستانی که این دستگاه رو دارن،خواهش کنم چند تا سوالم رو جواب بدن....1.برای گرم کردن غذا، باید درجه و تایمر روی چی باشه،تا غذا خوب گرم و داغ بشه؟؟؟2.اینجوری که من فهمیدم این دستگاه مثل فر میمونه و تنها ظروف فلزی یا پیرکس میشه توش گذاشت و ظروف ماکروفری توش کاربرد نداره،درسته؟؟؟میشه، یک توضیحی هم، درباره ظروفی که،میتونیم ازش استفاده کنیم ،بدهید؟؟3.هیچ توضیحی برای یخ زدایی نداده،آیا میشه برای یخ زدایی  ازش،استفاده کرد؟؟4.برای گرم نگه داشتن غذایی که توش پختیم و میخوایم یکساعتی گرم بمونه،چه درجه و حرارتی باید بزاریم؟؟؟بیشتر این سوالات رو، برای مامانم پرسیدم،چون من ماکروفر دارم و میتونم برای یخ زدایی یا گرم کردن از اون استفاده کنم ولی مامانم....دیگه اینکه، هر کی مدل پلاتینیوم داره(میگفت آرام پز هم هست ولی من نمیدونم چه جوری میشه استفاده کرد؟؟)و یا مورد خاصی هست که فکر میکنه به درد من یا مامانم میخوره،حتما راهنماییمون کنه ،مرسی مرسی مرسی

مدل ساده(مال مامانم)

مدل پلاتینیوم٬مال خودم

در حال ٬سیب زمینی سرخ کردن

این یکی هم٬ در حال سیب زمینی....

اینهم فیله های.....

عسل من٬در حال خوردن نان سیردار

اینم٬وکیوم بگ ٬که به ازای هر خرید یکی جایزه میدنمن دوتاش رو خودم برداشتم

لباسهای زمستانی وکیوم شده هستی٬خیلی خوب بود٬جالب اینکه٬ اینم تو کمدهام جا نمیشد

پی نوشت 2:از فردا یکشنبه،کلاس آموزش شنای هستی،با عمه فریبا،شروع میشه،امیدوارم خیلی زود یاد بگیره و مریض هم نشه....از این هفته،سه روز،باید خودم برم دنبالش و از مهد ببرم کلاس شنا و پیانو ،انشالا که گرما زده نمیشیم....

پی نوشت 3:سه شنبه صبح،دوتایی میریم مدرسه،تا هستی خانوم کارنامه بگیره و در جشن مدرسه ،شرکت کنیم

پی نوشت 4:محمود و من،خیلی دلمون میخواست،توی تابستان ،یک مسافرت 10 روزه،به ترکیه یا مالزی یا...بریم ولی هر جور تقویم رو نگاه میکنیم،چون تیر و مرداد (گرمای زیاد)رو برای سفر دوست نداریم و شهریور هم،ماه رمضان هستش و ما کلا ٬توی محرم و صفر و رمضان،سفر کردن رو، مناسب نمیدونیم،یعنی که امسال هم، هیچی...

پی نوشت 5:چند روز هست که، پاسپورتهای جدیدمون، اومده ولی من ،هنوز به محمود نگفتم،میترسم تا پاس رو ببینه،یه ماموریتی چیزی٬ براش درست بشه و من بمونم تنها.....

پی نوشت 6:این پست دیگه طولانی شد،یادم باشه توی پست بعدی،از ماجرای باور نکردنی سقوط هواپیمای فوکت(تایلند)که تقریبا دو سال پیش ،توی ماه رمضان (دقیقا یک هفته بعد از سفر ما به تایلند)اتفاق افتاد و تازه فهمیدم(یکشنبه که بچه ها به تلویزیون رفتند) اون 6 نفر،ایرانی که زنده موندند، همون مهرانا دوست هستی و مامان و باباش و خانواده ی دوستشون بوده .....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ
جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
هستی،باز به تلویزیون میرود .....

دو سه روزه که٬ همش سردرد های شدید دارم و خیلی کلافه امفقط اومدم که بگم٬هستی من ٬روز یکشنبه ۱۰ خرداد ۸۸ (روز تولد پدر جون)٬ساعت ۵:۳۰ عصر٬توی برنامه ی زنده ی آقا جون سلیمون(برنامه کودک٬ شبکه یک)ُبا لباس محلی حضور پیدا خواهد کرد(انشالا)٬البته دو تا از دوستای صمیمی مدرسه اش رو هم با خود خواهد برد٬هستی و مهرانای عزیز...فاطمه جویکار عزیز٬ بازم ممنون از اینهمه لطف و مهربونی و....دوستداران هستی٬ برنامه رو نگاه کنن

 

هستی ٬با لباس محلی ٬در نمایشگاه مدرسه(سه هفته پیش)

سمت راستی٬هستی و سمت چپی٬مهرانا

راستی٬هستی و چپی٬مهرانا

 عصر پنجشنبه٬هستی تولد نرفت(روز شهادتی تولد دعوت داشت٬با اونکه کادو گرفته بودم٬دلم راضی نشد بره)و رفتیم خونه ی جاری بزرگه٬ که آش نذری داشت٬برای مامانم ٬ عزیزم و بیتا هم بردم٬عزیز خونه ی دایی کوچیکه بود که دو روز پیشش٬پسرش رو ختنه کرده بودن٬ما هم آش رو بردیم اونجا و من با دیدن پیمان کوچولوی شیرین که خیلی خیلی دوستش دارم شارژ شدم ولی همونجا سردردم شدید شد که زود بلند شدمو اومدم خونه تا حالم بد نشده.....

دختر دایی نوشین٬قربون اون چشمای قشنگت بره پیمان عزیزمهی دست و پا میزد و کهنه میرفت...

پی نوشت ۱:هستی٬ از روز چهارشنبه٬ پس از گذشتن٬ از فیلترهای مربی زبان مهد٬مژده جون و قبولی از آن امتحانات ٬کتاب جالی گرامر رو شروع کرد ....

به امید روز یکشنبه و حضور هستی در شبکه یک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ
شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
تولد وبلاگ هستی در پرشین بلاگ، همزمان با تولد 8 سالکی پرشین بلاگ

 عکسهای روز جمعه(جشن تولد پرشین بلاگ)

هستی من ٬قبل از رفتن به جشن پرشین

هستی و باران عزیزم

آندیا عسلی(کمی بی حوصله)

باران خوشگلم٬ در حال گرفتن جایزه از عمو پورنگ

دیبا و پرند خوشگلم٬ در حال گرفتن جایزه

پارسا و پگاه گلم٬در حال گرفتن جایزه

آندیا گلم و مامانش در حال گرفتن جایزه(به زور بردنش)

اینهم خانومی من ٬در حال گرفتن ....ماجراش رو براتون مینویسم

هستی و جایزه ی نطلبیده و غیر منتظره اش.....

قربونت برم که اینقدر معصومی(جایزه ی پرشین به هستی)

هستی و عمو پورنگ که به خاطر لطفهای فاطمه جویکار عزیزم حسابی دوست شدن با هم....

هستی و ترلان پروانه عزیز

هستی و بهاره رهنمای گل

هستی من٬بعد از جشن٬ در مدبر

 این عکس رو گذاشتم تا ببینید دختر من چقدر فهمیده و خانومه٬یعنی همونطور که من ازش خواستم٬هنوز به کادوهای تولدش که همچنان روی همون مبل هستش(از ۱۶ اردیبهشت تا حالا)دست نزده و هیچ کدوم رو باز نکرده(لب تاپ٬اسکوتر٬گهواره عروسک٬خرس دایی رضا٬حتی دمپاییشم برنداشته)تا روز دوشنبه ٬بعد از امتحانات و تعطیل شدن٬همه رو ....پنجشنبه شب٬ که میخواستیم با دایی رضا اینا و خاله بیتا اینا بریم کن٬خودم ٬گفتم برو کتونیت رو بپوشبچه ام کلی ذوق کرد

سه شنبه شب،فاطمه جویکار عزیزم(یکی از بهترین و با معرفت ترین دوستان وبلاگی من و هستی)بهم زنگ زد و گفت،جمعه اول خرداد٬ جشن پرشین بلاگ هستش(من نمیدونستم)و خواست که من و هستی هم٬ تو این جشن شرکت کنیموقتی به محمود گفتم٬مثل همیشه گفت٬خودت میدونی ولی .....خداییش منم اصلا قرار نبود این هفته از خونه برم بیرون تا هستی امتحاناتش رو بده(چقدر هم نرفتیم٬برعکس هر هفته هم پنجشنبه و هم جمعه....)ولی وقتی دیدم محمود با بدجنسی٬میگه من که ساعت ۳ تا ۵ باید برم ختم٬خودت برو ......گفتم٬اتفاقا من میخوام هستی رو ببرم٬تو هم ما رو سر راه میزاری جشن و موقع برگشتن از ختم٬ میای دنبالمونگفت٬خودت ماشین ببر٬من دیرم میشه و....گفتم٬نه نمیبرم٬میدونم اونجا جای پارک پیدا نمیشه و....خلاصه موند تا امروز....

دیشب یعنی پنجشنبه٬حسابی با هستی دیکته و ریاضی کار کرده بودم و میخواستم خوشحالش کنماین بود که خودم با دایی رضا و خاله بیتا اینا تماس گرفتم و همگی رفتیم کن سولوقون ٬که شب خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت٬هستی و کیان و کیارش هم حسابی شیطونی کردن و...

هستی و کیان خاله

کیارش بلا در حال....داییش دید نگاه میکنه؟؟گفت ٬بیا ببین چه بده؟؟گرفت و چنان با تبحر تمام دود رو داد بیرون که همه شوکه شده بودیم٬مخصوصا بیتا و من که خودمون هنوز بلد نیستیم...

کادوی تولد داداش رضا رو(۲۵ اردیبهشت)که یک ادوکلن خیلی باحال٬از طرف من و بیتا بود٬بهش دادیم که کلی خوشش اومدموقع اومدن٬من کادوی تولد بیتا رو(امروز ۲ خرداد)که به خواست خودش نقدی بود٬دادم و تبریک گفتم٬آخه قرار نیست که جشن بگیره٬گفتم جلو جلو٬بهتر از عقب عقب(دایی رضا)هستش٬این بود که.....

 خواهری گلم تولدت مبارک(نوشین)

خاله بیتا جونم ٬تولدت مبارک(هستی)

خواهر زن جان٬تولدت مبارک(محمود)

بهتریتها رو ٬در این٬ اولین ساعات روز شنبه(۲ خرداد)روز تولدت٬برای تو خواهر عزیزم و خانواده عزیزترتاز خدای بزرگ و مهربان خواستارمهمیشه سلامت و خوشبخت باشید. 

 اما بگم از جشن پرشین بلاگه امروز ٬که چه عرض کنم٬اینقدر معطل کردم که ساعت از ۱۲ شب گذشت و شنبه شد...هستی از صبح ٬ریاضی حل کرد و قول داد که اگه به جشن ببرمش٬وقتی برگردیم٬خسته نباشه و آخرین دیکته کلاس اولش رو بنویسه(امروز امتحان دیکته داره)موقع رفتن٬محمود بازم رفت رو اعصابم که تحریک بشم و نرم ٬اما من...خداییش جای پارک نبود و محمود با ماشین رفت تو دانشگاه(بالاخره استاد دیگه)و ما رو پیاده کرد و رسوند تو سالنو رفت ختم...٬نسترن جون و باران رو زودتر از همه دیدمبعد هم فاطمه جون و مژگان جون و آندیا رو٬بقیه رو من نمیشناختم...هستی که بیشتر پیش فاطمه جون ٬که جلو بود٬نشست و من تنها...تا ساعت ۵:۳۰ که محمود هم اومد پیشم و...برنامه خوبی بود٬ولی من نمیدونستم که اکثر بچه هایی که اومدن٬قراره جایزه بگیرن و بقیه به عنوان مهمان ٬بچه باهاشون نبود(فاطمه جون هم نگفته بود)این بود که وقتی باران و آندیا و دیبا و پرند و پگاه و پارسای عزیز(موقع جایزه این عزیزان رو هم شناختم)و .....برای جایزه گرفتن رفتند٬حالم یک جوری شد و موقعی که هستی دوید اومد پیشم و گفت٬مامان مگه تو قشنگ وبلاگ نمینویسی؟؟مگه وبلاگ من خوب نیست؟؟چرا فقط به من جایزه ندادن؟؟؟؟فقط تونستم بهش بگم٬چون ما تو پرشین بلاگ٬وبلاگ نداریم و تو بلاگفا مینویسیم٬کسی تو رو زیاد نمیشناسه و.....(میدونم که اصلا دلیل من رو در مورد پرشین و بلاگفا و.....نفهمید٬ ولی چیزی نگفت و رفت پیش فاطمه جون ...)خوب شد که اون موقع محمود نرسیده بود که حال منو ببینه و....اتفاقا تازه محمود نشسته بود که دیدم٬به مجری یک کاغذ دادند و....یک دفعه مجری گفت٬یکی از بچه ها جایزه اش جا مونده٬هستی .....خدا میدونه من چقدر از خوشحالی هستی ٬شاد شدم٬(من خیلی خیلی روی احساسات هستی حساسم و گرنه همتون میدونید که ارزش مادی هدیه اصلا برام مهم نبود)اونموقع پیش فاطمه جون نشسته بود و خودش از همونجا رفت بالا و.....نمیدونم هستی به فاطمه جون چی گفته و چه سوالایی کرده ....در هر صورت٬از فاطمه عزیزم٬ به خاطر اینکه دل کوچیک هستی من رو شاد کرد و نذاشت دست خالی از اون جشن بیرون بیاد٬بینهایت ممنونم و هر چی تشکر کنم کمه و.....اما از این به بعد٬هر جا خواستم برم٬خوب پرس و جو میکنم تا با وجود دختر حساس و دقیقی مثل هستی٬شاهد اینجور قضایا نباشم٬چون خارج از ظرفیت منه٬دیدن صورت ناراحت و پر از سوال هستی ....

از مدیریت خوب پرشین بلاگ٬بابت جشن خوبشون و هدیه ای که به هستی دادن ممنونم.

پی نوشت ۱:راستی من٬اونهفته پنجشنبه٬کادوی روز معلمم رو از محمود گرفتم ولی نه کیف و کفش فیروزه ای ....تو پست بعدی براتون مینویسم که چی.......

پی نوشت ۲:امروز دیبا و پرند خوشگلم رو هم دیدم و با مامان پگاه و پارسای عزیز٬ آشنا شدم که برای من جای بسی خوشوقتی بودهر کسی رو هم نشناختم٬باید به بزرگی خودش ببخشه٬جایم زیاد جلو نبود و کسی هم پیشم نبود که بشناسمش ....

پی نوشت ۳:ببخشید که طولانی شد٬آخه خودتون میگید٬عکسها کم بود٬چرا کم نوشتی و....

 پی نوشت ۴:هر کدوم از دوستانی که توی جشن پرشین بودن و عکسی از هستی من دارن(خاله نسترن٬خاله مژگان٬خاله فاطمه و....)برام کامنت بزارن تا ایمیلم رو بهشون بدم و زحمت بکشند و برامون بفرستند٬آخه چون ما عکسهامون بیشترش از فاصله دور انداخته شده٬زیاد خوب نشدهپیشاپیش ممنونم از لطف و مهربونیتون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ