هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
کتابهای هستی و ....

 اینم عکسهای خرید هستی خانوم از نمایشگاه کتاب(۸۸.۲.۱۸)

خرید کلی ما٬ از نمایشگاه٬برای هستی

اینم از نمایی دیگر

کتابهای قلم چی دوم دبستان٬ (امسال خیلی راضی بودم) به همراه فلش کارتها و کتاب تابستان(اول به دوم)و سه تا داستان انگلیسی

مجموعه ۴۰ جلدی داستانهای شیرین دنیا

اینم ۴۰ داستان همون مجموعه

مجموعه ۱۶ جلدی دختر گلم (آموزشی)

اینم کتابهای دختر گلم٬ که خیلی چیزها به بچه ها توصیه میکنه که خوبه

مجموعه ی ۵ تن آل عبا

مجموعه ۶ جلدی داستانهای شاهنامه با سی دی

دو تا کتاب با سی دی کارتون

اینم مجموعه ی ۲۱ جلدی داستان زندگی پیامبران که پارسال براش خریدم و امسال چندتاش رو خونده و....کلی دوستشون داره

اینم برای خودم و بابای هستی که نگید چرا تربیتی نخریدی؟؟؟بابایی بیشتر از من خونده

اینجوری که حساب کردم٬چیزی حدود ۱۰۰ تا کتاب٬ هستی ٬برای خوندن داره٬که انشالا اگه بعد از تعطیلات شروع کنه و شبی یکی٬ قبل از خواب بخونه٬تا آخر تابستان ٬کلی کتاب قشنگ خونده و کلی روخوانی و دیکته اش خوب شده

البته برای خودم و بابایی هم کتاب خریدیم که وقتی هستی میخونه ما هم بیکار نمونیم

پی نوشت ۱:هستی عزیزم٬دوشنبه ۴ خرداد٬ که امتحان ریاضی میده٬تعطیل میشه و قرار تابستان خوبی رو با هم شروع کنیم و لذتش رو ببریم انشالا

پی نوشت ۲:امروز آخرین کارنامه ی ماهانه(اردیبهشت ماه)رو آورد خونه که خدا رو شکر این هم مثل تمام ماههای گذشته٬ معدل ۲۰ بود و کلی بوس و بغل و....همش میگفت:مامان این دوستم دو تا ۱۹ داشت ٬اون یکی ۱۸ داشت ٬فکر نکنی همه ۲۰ گرفتن ها.....منم مثل همیشه٬تشویقش کردم که تو همیشه شاگرد خوب و زرنگی هستی عزیزم٬ولی اصلا کاری به نمرات بقیه نداشته باش و مقایسه نکن٬دوستات هم شاگردهای خوب و زرنگی هستند و.....

پی نوشت ۳:جمعه پیش٬هستی ٬تولد دعوت داشت که نشد که بره٬امروز هم کارت تولد آزالیا رو٬برای هفته دیگه آورد که چون تعطیل هم میشه(۷خرداد)سعی میکنم ببرمش تا خوشحال بشه و خستگیش هم در بره

پی نوشت ۴:دارم برای کلاسهای تابستان٬پرس و جو میکنم که تو پستهای بعدی ....تا الان٬روزهای یکشنبه و سه شنبه صبح٬استخر نوشتمش که باید خودم ببرم و بیارم٬متاسفانه چون استخری که قرار بره فقط مال بچه هاست٬خودم نمیتونم تو اون ساعت استخر برم و باید منتظر بشینمقرار عمه فریبا٬به طور خصوصی به هستی خانوم شنا یاد بده(عمه فریبا مدیر داخلی استخر(دانشجوی دکترای تربیت بدنی) و مربی شناست)تلفنی بهش گفتم،از اول با هستی جدی برخورد کن که اذیتت نکنهچند ساله که عمه فریبا میگه هستی رو بیار استخر٬ولی چون هستی کوچیک بود ٬نمیتونستم تو استخر رهاش کنم و دلم شور میزد٬ولی امسال دیگه راضی شدم که بره یاد بگیره٬ولی بازم برای اطمینان٬به عمه فریباش سپردم تا از لباس پوشیدن و.....خیالم راحت تر باشه

 پی نوشت ۵:امسال اولین سالی هست که٬هستی توی تابستان خونه هست(تا آخرین روز شهریور پارسال مهد میرفت)برای همین از ۳ سالگی ٬زود بیدار شده و عادت به خونه موندن نداره٬باید دو سه تا کلاس رو حداقل بره تا کلافه نشه٬حتما باید روزهای دوشنبه که خودم از صبح تا ظهر٬ کلاس دارم٬فکری براش کنم.....منتظر برنامه تابستان مدرسه ی خودش(مخصوصا زبانش)و مهد کودک ملینا هستم تا ببینم چی میشه....فعلا پیانو و استخر رو داره٬زبان و نقاشی تو اولویته برام٬چون زبانش نباید ۳ ماه قطع بشه٬مخصوصا که دیروز امتحان ترم ۸ رو هم داد(ترم ۹ مشکلترم میشه) و نمیدونم مدرسه میخواد همون رو ادامه بده یا....نقاشیش هم باید از این بهتر بشه٬چون هنوز نمیتونه اونجوری که باید نقاشی کنه و من میخوام برای سالهای بعد٬کمی روانتر و قشنگتر نقاشی بکشه ولی جای خاصی در نظرم نیست٬با توجه به اینکه مسیر رفت و آمد برام خیلی مهمه......

پی نوشت ۶:جمعه٬من و محمود٬رفتیم و فیلم حریم رو دیدیم(زیر ۱۶ سال ممنوع)وای چی بگم که چقدر مزخرف بود و چقدر سخت٬ توی سینما نشستم تا محمود فیلم رو نگاه کنههمش هم غر میزدم که خدا لعنتت نکنه تو که میدونستی موضوعش اینقدر مزخرفه و صحنه هاش اینقدر وحشتناک و تهوع آور ...چرا منو با این روحیه٬ روز جمعه ای آوردی سینما و....تو رو خدا اگه نرفتید ببینید٬ اصلا فکرش رو هم نکنید٬مخصوصا نوشتند زیر ۱۶ سال ممنوع٬که بالای ۱۶ سالی ها شک بیفتند که....نه معنی داشت و نه مفهوم٬نه پیامی داشت٬ نه سر و ته....واقعا حیف پول نگیم٬حیف وقت روز جمعه....

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ
جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
جشن الفبای هستی،24 اردیبهشت 88

 دیروز پنجشنبه٬ ۲۴ اردیبهشت ۸۸ ٬جشن الفبای هستی من بود که رفتم و....

 

کارت دعوت به جشن٬که توسط خود خانوم شمالی درست شده بود

ساعت ۹ صبح٬دو تایی با هم رفتیم مدرسه

هستی ٬در کنار لوح بچه ها که توسط دو معلم بهشون داده شد

مهرانا و هستی جلو٬سارینا و پارمیس عقب(هستی تل ه داره)

هستی خانوم ٬در حال خواندن سرود ملی

خانوم شمالی برای تمام بچه های دو کلاس تلی درست کرده بود که اول اسمشون بالاش بود

 

نمایش فصل بهار توسط هستی و....

هستی و خانوم شمالی که خدا واقعا ازش راضی باشه

کیک جشن الفبای بچه ها

یکدفعه هم٬ هستی من جای خوبی وایسادهچه لذتی بردند از فشفشه و شمعها و....

همه با هم خوندند٬تولد تولد تولدت مبارک...

بچه ام از خانوم شمالی جدا نمیشد٬آخر جشن و توی خونه هم کلی گریه کرد ....

عکس دسته جمعی همه ی بچه های دو کلاس

 

قربونت برم عزیز دلم

خانوم مدیر و شمالی٬ در حال تشویق بچه ها

هستی و کادوی مدرسه(قمقمه و کتاب)

نامه ی خانوم شمالی به شاگردانش ٬که وقتی خوندش همه بغض کرده بودیم و هستی زار زار... 

عکس فارغ التحصیلی٬از کلاس اول ابتدایی عسل من

خوشگل افتاده نه؟؟؟من که کلی...

اینجا٬ کلی برای خانوم شمالی گریه کرده ٬خواستم گولش بزنم

عکس پیش دبستانی و کلاس اول روی هم٬امسالی خوشگلتر شده

 پی نوشت ۱:جشن خیلی خوب برگزار شد(من که خیلی لذت بردم)٬چون تمام تل ها و کلاه فصلها و نامه به شاگردها و....به طور کلی تمام جشن رو ٬خانوم شمالی با سلیقه و زحمت فراوان درست کرده بود٬مدیر مدرسه٬ ازش تقدیر ویژه به عمل آورد که واقعا برای زحمتی که کشیده بود ٬ناچیز هم بودچیزی که ناراحتم کرد٬این بود که یکی از مادرهای کلاس هستی اینا ٬به خاطر اینکه نمیخواست پول لباس بچه اش رو بده٬نذاشته بود بچه به مدرسه بیاد و این مسئله باعث ناراحتی و بغض خانوم شمالی شد٬حتی شنیدم که میگفت٬زنگ بزنید بچه رو بیاره٬نمیخواد هزینه لباس رو بدن....تا آخر جشن هم ٬چند بار اشک تو چشماش جمع شد و نتونست لوح و کادو و....به اون بچه بده٬موقع خداحافظی گفت٬خستگی تو تنم موند وقتی نیوشا نبود....واقعا تعجب میکنم از کار بعضی پدر و مادرها٬یکی از بهترین روزهای زندگی بچه شون رو٬ به خاطر ۲۸۰۰۰ تومان پول لباس٬زهر کردند و خاطره خوبی براشون نموند٬یادمه همیشه توی جلسات٬مادر و پدر این بچه ٬همدیگر رو آقای دکتر و خانوم دکتر صدا میکردند٬واقعا حالم بهم خورد از این رفتار زشت و بدی که با یک معلم به این محترمی(یکماهه که اسیر برگزاری این جشن بود و چند بار برای لباس بچه ها به بازار و جمهوری و.....رفته بود٬در نهایت هم خودش برای دو کلاس خرید کرد)داشتند و دلش رو شکستند٬ما بابت برگزاری این جشن٬فقط پول لباس بچه هامون رو دادیم٬کیک و میوه و آبمیوه و جایزه و تل ها و کلاه ها و......همه به عهده مدرسه بود

پی نوشت ۲:امروز٬ یعنی ۲۵ اردیبهشت ۸۸ ٬تولد بیست و هفت سالگی دایی رضای هستی خانوم و برادر بزرگ و خوب منه

داداش جونم تولدت مبارک٬همیشه سلامت و خوشبخت باشی

پی نوشت ۳:عکسهای خرید هستی خانوم ٬از نمایشگاه کتاب٬ بازم موند برای پست بعدی...

پی نوشت ۴:امروز دوست عزیزم٬منیر٬ از سفر مکه برگشته و مارو برای ناهار دعوت کرده که ممکن نتونیم بریم(حسابی سرماخورده و مریضم)ولی از همین جا بهش زیارت قبول میگم و امیدوارم همیشه دلش خوش و تنش سالم باشه

منیر جان٬ زیارت قبول

پی نوشت ۵:راستی٬ از همه دوستان غیر بلاگفایی میخوام٬آدرس وبلاگشون رو تو قسمت کامنتها برام بزارن٬چون قسمت دوستان وبلاگمون٬ پریده و من ٬فقط آدرس بلاگفایی ها رو تو قسمت دوستان بلاگفا٬دارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
عکسهای تولد 7 سالگی هستی

  اینم عکسهای روز پنجشنبه٬ساعت ۸ تا ۱۰ شب٬رستوران مدبر

دخملی با کلی کادو

هستی و عسلهای خاله بیتا(کیان و کیارش)

هستی و کیارش گل

هستی و کیان گل

 

کادوی بابا محمود(لب تاپ)

یکی از کادوهای مامان نوشین(کتونی٬صندل٬مداد نوکی٬چسب اکلیلی و اکلیل)

کادوی مادر جون و پدر جون(لباس دیسکو)

کادوی خاله بیتای عزیز که حسابی هستی کیف کرد٬ آخه بین لب تاپ و اسکوتر مونده بود کدوم رو انتخاب کنه تا بابایی براش بخرهخاله بیتا جونی خیلی ممنون

کادوی دایی رضا و سمیرا جون(یک خرس خوشگل با پول)

کادوی دایی امیر(تخت خواب عروسک)

کادوی عزیز گلم(پول) البته اینبار بدون آقاجون خدا بیامرزم...روحت شاد آقاجونمپارسال تولد هستی آخرین باری بود که آقاجون خونه ما اومد

چقدرجات امروز در کنار عزیز خالی بود٬آقاجوندو ماهه که رفتی ولی انگار خیلی وقت ندیدمت و دلم بدجوری برات تنگ شده(تولد پارسال هستی)

مجموع کادوهای خانومی ما ٬در ۷ سالگی

کادوی من و هستی به بابا محمود(بابت روز استاد)

پی نوشت ۱:هستی خانوم٬دیروز و امروز٬امتحان شفاهی علوم و قرآن رو داد ٬نهضت همچنان ادامه دارد.....

پی نوشت ۲:پنجشنبه شب٬هستی همراه مادر جون و پدر جون و دایی امیر ٬رفت خونشون تا جمعه صبح٬ من و بابایی بریم نمایشگاه کتاب٬کلی خرید برای هستی انجام دادیم که تو پست بعدی عکسشون رو میزارم....

پی نوشت ۳:جمعه٬ نمایشگاه شلوغ و....بود و من خسته٬ساعت ۷ عصر٬هستی رو برداشتیم و اومدیم خونه٬بابایی رفت دنبال استراحت و فیلم و...ولی من تا ساعت ٬۱۰ با هستی٬ مشغول دیکته نوشتن و علوم و....محمود اومد سراغم و گفت:من باید روز معلم برای تو کادو میگرفتم ٬خیلی زحمت هستی رو میکشی...منم گفتم:مرسی عزیزم٬ ولی هنوزم دیر نشدهمن یک کیف و کفش فیروزه ای میخوام٬بعد از امتحانات هستی بریم بخریم؟؟؟محمود هم....باشه خانوم هر چی شما بگینهر رنگی که مد میشه٬من خوشم نمیاد(سبز٬زرد....)اما از این رنگ فیروزه ای خوشم اومدهتا ببینیم کی ساعت خوش میشه و.....

پی نوشت ۴: دو روز پیش٬یک اس ام اس تبریک تولد هستی٬ برام اومد که ناشناس بودتشکر کردم و گفتم شما؟؟؟که بهاره جون طراح قالب هستی بود خیلی وقت بود که وبلاگش رو بسته و تلفنشم عوض کرده بود٬خیلی خیلی خوشحال شدم و چند تایی اس ام اس رد و بدل شد که بهاره جون گفت٬ برای کادوی تولد هستی ٬میخواد قالبش رو درست کنه و تغییراتی....کلی خوشحالتر شدم و منتظرم.....بهاره جونم دستت درد نکنههمیشه سلامت و شاد باشی(البته این قالب فعلی رو نهال عزیز دلم ٬برامون درستش کرد٬چون قالب اولیه(بهاره جون) در اثر یک اشتباه پرید)در هر حال٬از هر دوی این دوستان عزیز و مهربونم٬ بینهایت ممنونم که اینهمه وقت میزارن و ما رو شرمنده و خوشحال میکنن

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
عشق مامان،تولدت مبارک

  امروز تولد قشنگترین موجود زندگی من و بابا محمود ،هستی عزیزمون هست،روزی که بعد از 9 ماه سختی و عذاب دوران بارداری ،ساعت 8:45 صبح، چشم به جهان گشود تا با وجودش،طعم شیرین مادر و پدر شدن را به ما بچشاند.....

امروز میخوام کمی در مورد دوران بارداری و .....بنویسم تا هستی بعدها با خوندنش....درست بعد از 6 ماه  که از عروسیمون گذشته بود ،زمانیکه محمود داشت اولین ماموریت خارج از کشورش رو میرفت(انگلیس)و من کلی دلشوره داشتم و از طرفی بابت کاری که داییم برام درست کرده بود و موقعیت فوق العاده ای برای من بود٬مشغول بودم ... با محمود به اون شرکت رفتیم و از محیط و کلاس و....خوشمون هم اومده بود(8 سال پیش حقوق پایه رو 250000 تومان برام زده بودن)رئیس شرکت هم به خاطر موقعیت داییم کلی ما رو تحویل گرفت و وقتی معدل لیسانس(18.5) و نمرات حسابداری(20) و حسابرسی(20) و ریاضی(20) و آمار (20)و....دید ٬خیلی بیشتر مشتاق شد که من اونجا کار کنم ولی امان از دست سرنوشت که نمیخواست من حتی یک روز هم شاغل باشم و....دایی شدیدا من رو تشویق میکرد که حتما قبول کن،من خیلی تلاش کردم تا این موقعیت کاری برای تو فراهم شده ،اگه اونجا کار کنی خیلی پیشرفت میکنی و همیشه پا به پای شوهرت تو موقعیت کاری پیش میری و....از طرف دیگه محمود که سیاست خاص خودش رو داره و نمیخواد هیچ وقت سر کار نرفتن من٬ گردنش بیوفته،مدام میگفت دوست داری برو ٬ولی من دلم میخواد تو بیشتر وقتت رو با ورزش و کلاس و.....پرکنی و خودت رو در گیر کار و مشکلاتش نکنی،کار کردن راحت نیست کلی اعصاب خوردی داره که تو با این حساس بودنت ممکن آسیب ببینی و من دلم یک خونه آرام و مرتب و یک همسر همیشه شاداب و.....میخوام که وقتی میام خونه آرامش داشته باشیم ولی بازم خودت میدونی....به داییم هم روم نمیشد بگم نمیخوام برم و محمود و زندگیم برام مهمتر از خیلی چیزهاست چون خودم بهش سپرده بودم برام کار خوب درست کن....تو همین گیر و دار، منی که همیشه به دوستام میگفتم چرا نرفته حامله شدی؟؟حالا زود بود و....دقیقا دو روز قبل از پرواز محمود،ساعت 3 ظهر همینطوری الکی (هر ماه با اونکه مطمئن بودم خبری نیست امتحان میکردم،خوشم میومد)یک بیبی چک گذاشتم که دیدم دو تا خطش قرمز شد،باورم نمیشد و بالا پایین میپریدم.....با ناله به محمود زنگ زدم(آخه اولین باری که با هم حرف زدیم بر عکس همه مردها گفت:من تا 3 سال بچه نمیخوام،فامیلاتون فردا پس فردا نگن چرا بچه نمیارید؟؟منم متحیر گفتم:فامیلای ما با این چیزا کار ندارن شما فکر ....)پشت تلفن گریه ام گرفته بود،وقتی بهش گفتم،انگار دنیا رو بهش دادن و کلی خندید و تبریک گفت،شبم زودتر اومد خونه و گل و شیرینی و....فرداش آزمایش دادم و جواب مثبت رو گرفتیم،از همون موقع که فهمیدم ٬حالت تهوع شروع شد،محمود هم راهی شد و من دو هفته خونه مامانم بودم(تنها زمانی که از بعد از ازدواج خونشون خوابیدم،اصلا شب جایی موندن رو دوست ندارم و تا صبح خوابم نمیبره،اونموقع هم مجبور شدم)از اونجا با محمود تلفنی حرف میزدیم،من میگفتم تو رو خدا زودتر بیا...اون میگفت:برای دخترمون چی بیارم؟؟؟عاشق دختر بود،و من٬ از بس تو دوران حاملگی بدحال بودم٬ از حق خودم گذشتم و از خدا میخواستم بعد از سلامتی کامل،بچه ام دختر باشه تا محمود دیگه از من بچه نخواد،که خودشم این رو گفته بود،که اگه دختر بود من دیگه بچه نمیخوام ولی اگه پسر بود ،یک بار دیگه هم امتحان کنیم(هر چند الان یادش رفته )خلاصه از سفر برگشت با کلی وسائل دخترونه،باور کنید یک ماشین یا لباس یا.....پسرونه نیاورده بود،در عوض باربی،عروسک،سرهمی بنفش،.....حتی سارافونی برای هستی آورده بود که تازگیها اندازه اش شده،میگفت من مطئنم دختره، چون خدا دل منو نمیشکنه.....این شد که٬ حال خراب من و اومدن مامانم عین 9 ماه خونمون(تا 5 ماه فقط بالا میاوردم و از بس عق زده بودم مویرگهای معده ام پاره شده بود و لخته های خون هم بالا میاوردم،چنان توبه کرده بودم که نگو و نپرس،چقدر سرم و آمپول زدم ،سردردهای میگرنیم تشدید شده بود که دکترم میگفت از نوادره،توی حاملگی میگرن کلا خوب میشه و تو ...)باعث شد من ٬خود به خود تصمیمم گرفته بشه و داییم خیلی راحت تر نرفتنم رو قبول کنه و تکلیف من هم روشن شد و هستی خانوم با اومدن یواشکیش همه چیز رو مشخص کرد(هنوز داییم گاهی میگه حیف شد که...)

موقعی که سونوگرافی هم ٬دختر بودنش رو تایید کرد(کلی جا خوردم ،همیشه فکر میکردم اولین بچه ام پسره)خودم اسمش رو انتخاب کردم و از همون موقع همه میدونستند دختر من هستی....

16 اردیبهشت 81 ساعت 8،توی اتاق عمل٬ زنداییم(نرس بیمارستان بود و تو اتاق عملم اومد و فیلمبرداری کرد) به همه گفت ،مواظب باشید٬ هستی خانوم رو سالم به پدرش تحویل بدین که بدجوری منتظره ،اونقدر دلشوره داشتم که تو اون هوای سرد اتاق عمل ،خیس عرق بودم و حال بدی داشتم،دستم تمام مدت تو دست زنداییم بود و اون عرقم رو پاک میکرد تا اینکه، وقتی دکتر بیهوشی گفت اسمش چیه؟؟گفتم هس...دیگه نفهمیدم چی شد؟؟؟وقتی به هوش اومدم ،فقط میگفتم درد دارم درد دارم،تا آخر شب هم با اون شکم پاره و کلی بخیه ٬یکوری بالا آوردم که دکتر گفت،به ماده بیهوشی حساسی....روز اول هیچی از هستی نفهمیدم و وقتی آوردن شیرش بدم به زور با چشم بسته و کمک مامانم و پرستار یه کارایی کردم...محمود که رو آسمون پرواز میکرد و به گفته مامانم ٬وقتی هستی رو بهش نشون میدن،از پرستارها گرفته تا خدمه و دربان و.....شیرینی و انعام داده بود،بعد از ظهر هم، یک ماشین از طرف شرکت چیزی حدود 8 ،9 تا سبد گل و شیرینی از طرف رئیس و معاون و منشی شرکت گرفته تا تمام همکاراش آوردند که اتاقمون گل باران شد،یک متن تایپ شده هم به اسم هستی٬ براش فرستاده بودن که خیلی خوشم اومد و براش نگه داشتم،خیلی قشنگ بود(از کارای خانومهای شرکت بوده دیگه حتما و گرنه مردا رو چه به اینهمه ذوق....)محمود هم٬ از تمام گلها و کارتهای روش٬ فیلم گرفت تا برای هستی یادگاری بمونه،الان هستی ٬عاشق دیدن فیلم زایمان و.....وقتی میبینه که من چشمام بستس و لوله تو دهنمه و چسب به پلکهام،میگه مامان٬ مرده تا من رو به دنیا بیاره،وقتی هم از شکم درش میارن(خودم تو فیلم دیدم)گریه نمیکنه و بعد از ساکشن و کلی مالش به گریه میوفته و دیگه ول نمیکنه،بریدن بند ناف و تمیز کردنش٬ برای خودش خیلی جالبه،اون شب اینقدر حال من بد بود که محمود هم با مامانم تو بیمارستان موند(من بخش زایمان نخوابیدم و تو بخش زنداییم بودم که خداییش خیلی بهم رسیدگی کرد و تونست محمود رو پیشم نگه داره)....محمود چند روز سر کار نرفت و پیش ما موند تا اینکه به زور فرستادمش سر کار که تا مدتها زود میومد خونه و.....

این بود گوشه ای از خاطرات تولد تو عزیز دل من ٬که وقتی اومدی دیگه نتونستم ازت دل بکنم و برم سر کار و شدم فقط یک مادر و یک همسر ...یکماه پیش هم ٬که باباییت اومد گفت،اگه میخوای میتونم ببرمت سر کار،الان موقعیت خوبی پیش اومده و خودم کمکت میکنم و...وقتی گفتم،هستی ساعت 2:30 میاد خونه،اون رو چی کار کنیم؟؟گفت،اون رو دیگه خودت میدونی؟؟؟؟یعنی که من، خواستم ببرم ولی تو نخواستی...میگم٬ هستی به خونه اومدن و خواب ظهر عادت داره،به من وابسته است،دلم نمیخواد تازه از مدرسه بره مهد....میگه،خوب پرستار بگیر براش....میگم،من نمیتونم به کسی اطمینان کنم و تمام خونه و زندگیم رو دست کسی بسپرم ،در ثانی باید تمام حقوقم رو بدم به پرستار ...نمیشه ساعت کاریم کمتر باشه؟؟؟میگه ،نه باید تا ساعت 6 وایسی سر کار٬ تا برسی خونه٬ همون 7،7.30 میشه،بازم خودت میدونی؟؟؟؟؟دختر خوشگلم،عزیز دلم ،درسته که من نیاز مالی به کار ندارم ولی خودت در آینده خواهی فهمید که وقتی کسی درس میخونه و زحمت میکشه دلش میخواد نتیجه اش رو ببینه و با یک موقعیت اجتماعی خوب و در آمد و...روح خودش رو ارضا کنه و....ولی من باز هم از این حق خودم گذشتم تا تو راحت باشی و در آرامش درس بخوانی و رشد کنی ....هر چند شاید٬ هیچ وقت این گذشت من رو نفهمی و قدر دان نباشی...اما من وظیفه مادری خودم رو انجام میدم چه تو بفهمی چه...سعی میکنم همونطور که تو کلاس فرادرمانی دارم میخونم،هیچ وقت ازت توقع جبران نداشته باشم و متوقع نباشم، چون من یک مادرم...(اولین بار که اینا رو اینجا نوشتم،نمیدونم چرا دلم خواست امروز بنویسم؟؟)

بهترینم،عزیزترینم،تمام هستی من، تولدت مبارک،همیشه سلامت و پاینده باشی،پله های ترقی و خوشبختی را یکی یکی بالا برو تا من و بابایی خوشحال و دلشاد بشیم.

اما بگم از سورپرایز امروز،یکیش که نشد که بشههستی تئاتر خیلی دوست داره و من میخواستم امشب ببریمش تئاتر٬ تا خوشحال بشه،اما از اول هفته که برای بلیط اقدام کردیم،برای امشب پر شده بود و نتونستیم بریم،انشالا بعد از امتحانات میبرمش...دومیش هم٬ بردن کیک به مدرسه بود،اصلا نزاشتم هستی بفهمه که میخوام برم مدرسه،همه چیز رو آماده کردم و با خانومش برای ساعت 10 هماهنگ کردیم،ساعت 10 وقتی با کیک رفتم تو کلاس،هستی خیلی خوشحال شد و پرید پاهامو بغل کرد،بقیه بچه ها هم بالا پایین میپریدند و...شمع رو فوت کرد و با دوستان و معلمش عکس انداخت،خانوم شمالی براش کادو گرفته بود که ازش ممنونمالانم که اومد خونه ،یک کادو هم از طرف مدرسه بهش دادند که کلی خوشحاله،بعد از عکس ،براشون برف شادی ریختم که کلی لذت بردند،کیک رو خانومشون تقسیم کرد،بقیه اش هم رفت برای دفتر معلمها....در آخر٬ اتیکت باربی که برای همشون خریده بودم،دادم تا هستی بینشون تقسیم کنه،که اونم خوشحالترشون کرد،یک بسته هم شکلات برای کلاس زبان گرفتم که دادم ،معلمشون بده و....توی ماشین یادم افتاد که نه لب به کیک زدم و نه حتی یک عکس با هستی انداختمیعنی خودم رو کلا فراموش کرده بودم ...بعدش خرید کردم و اومدم خونه.

اینم عکسهای امروز: 

کادوی خانوم شمالی عزیز و مهربان

هدیه مدرسه به هستی

هدیه هستی به تمام دوستانش

پی نوشت 1: راستی دیشب ساعت 6:30 عصر ،محمود زنگ زد که حاضر شو تا بریم جشن روز استاد،من دیر خبردار شدم،از ساعت 7 تا 11 شب جشن داریم،نیمساعته حاضر شدم و رفتیم،جشن خوبی بود و خوش گذشت(شیرینی و میوه و چای و شام و دسر و موسیقی و سخنرانی و تقلید صدا و.....)دست رئیس دانشگاه درد نکنه٬خداییش لحظه آخر سورپرایز شدیم...

 اینم عکسهای جشن بابایی

  سخنرانی رئیس دانشگاه

هنر نمایی دایی عباس(هنر پیشه)

تقلید صدا٬که فوق العاده بود

پی نوشت 2: یکساعت پیش خانوم ونکی (مربی پیانو)زنگ زد که برق ساختمونمون خراب شده و برق نداریم،کلاس امروز تشکیل نمیشه،برای همین هستی خانومی رفت که بخوابه،برای خانوم ونکی هم یک بسته کاکائو و یک کارت گرفتم که موند برای هفته بعد.....

پی نوشت 3:ببخشید که طولانی شدمیخواستم یک آپ کوچولوی عکسی کنم که یکهو اون نوشته ها بهم الهام شد و نوشتمانشالا تو پست بعدی که چند روز دیگه میزارم(تا یک نفسی بکشید)از فردا شب و کادوهای هستی و.....مینویسمبازم ببخشید که خسته شدید٬تقصیر خودتونه که هی ٬انرژی مثبت بهم میدینشاد و سلامت و خوشبخت باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
بابایی روزت مبارک،با ما قهر نکن+پی نوشت

 

 محمود عزیزم،صمیمانه و از ته قلبم٬ روز استاد رو بهت تبریک میگم و امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشی.....

موضوع از این قرار،که٬ من خواستم همسری رو سورپرایز کنم و هدیه روز معلم رو، پنجشنبه (جشن هستی)بهش بدم ولی چنان از دستم دلگیر شد (البته به روی خودش نیاورد)که وقتی مامانم زنگ زد بهش تبریک بگه،بهش گفت٬ امسال نوشین٬ روز معلم یادش رفته و...از بس من٬ هیچ مناسبتی یادم نمیره و همیشه تو تبریک گفتن و کادو دادن پیش قدمم(توی تقویم هر سال٬مناسبتها رو مینویسم و رو موبایلم زنگ میزارم)توقعش بالا رفته و یک بارم که خواستم اذیتش کنم و تا پنجشنبه منتظرش بزارم ،آبرومو برد،مگه تمام این هفته،هفته معلم نیست ؟؟منم میخواستم آخرین روز که دیگه از کادو دادن ناامید شده.....دیروز که از دانشگاه برمیگشت،بهش گفتم امسال بهتون چی دادن؟؟گفت،رییس دانشگاه عوض شده ک و ف ت هم ندادن،منم که خنده ام گرفته بود،گفتم تو که نباید به خاطر کادو و قدر دانی کار کنی و....در ثانی ٬مگه تو معلمی؟؟گفت٬ مثل اینکه مطهری٬ استاد بوده ها خانوم٬حالا که به ما رسید...هر سال لوح تقدیر و یک چیزی بهشون میدادن(کیف چرمی،کریستال ،پتو گلبافت.....)امسال اونا هم سورپرایزشون کردن و.....چون میدونم از وقتی ای دی اس ال خونمون وصل شده(از شنبه ۱۲ اردیبهشت ساعت 2:30 ظهر)مودمش هم که وایر لسه، که با لب تاپ و گوشی و ....راحت میشه هر جای خونه وصل شد، هر شب با پاکت پیسی(گوشی موبایلش)به وبلاگ هستی سر میزنه و میخوندش(چرا زورت میاد یک کامنت برام بزاری)،بازم نمیگم که پنجشنبه...

شوهر خوبم٬مهربونم٬بازم روزت مبارک

خدا رو شکر،10 روز قبل از روز معلم،مدیر مدرسه هستی،جلسه ای تشکیل داد که توی اون جلسه ،از همه والدین و معلمها خواست که هیچ هدیه ای ،بین معلم و شاگردها رد و بدل نشه و هر کس دلش میخواد،به هر میزانی که دوست داره(پایه 20000 تومان)درون پاکت در بسته که اسم بچه ها توش بود،به دفتر مدرسه بده تا خود مدیر٬ براشون تقدیر به عمل بیاره،همونطور که مدیر گفت،اینا معلمهای دیگه ای هم دارن که ما زیاد نمیشناسیم و باید به اونا هم هدیه ای داده بشه(معلمهای زبان،ورزش،فرانسه،کامپیوتر،نقاشی،پرورشی،ناظمها و....)البته هدیه ها بنا به کار معلمها فرق میکنه،این شد که منم همون 20000 تومان پایه رو گذاشتم تو پاکت و دادم مدرسه،از اونجایی که مادر یکی از دوستای هستی تو انجمن هستش و باهاش در ارتباطم،بهم گفت،توی جلسه لیست همه معلمها نوشته شده و قرار همون شب همگی به رستوران دعوت شوند(که شدند)توی صف هم بچه ها براشون شعر و.....اجرا کردند و تقدیر نامه گرفتند ،مدیر مدرسه هم با پولی که از اولیا جمع شده بود ،همراه دو سه نفر از انجمن،برای خرید سکه و طلا ....رفتند و یک جشن خودمونی هم در حضور بچه ها و اولیا ،برای معلمها گرفته خواهد شد که هدیه اولیا بهشون داده بشه....اینجوری که من فهمیدم ،بعضی ها هم که دلشون نخواسته ،هیچی ندادند(از کلاس 14 نفره هستی ،10 نفر پول دادند)چند تا کارت تبریک خریدم که هستی توش نقاشی کرد و برای خانوم شمالی و معلم زبان و باباش(از بس لوسه،کلی منو ضایع کرد،کارت داده بودم برای معلم زبانش بنویسه،آورده داده به باباش و کلی بوس و تبریک و....محمودم که غرق در شادی،فرداش برده گذاشته تو شرکت، جلوی چشمش،پیش بقیه نقاشی هایی که هستی براش میکشه،اه اه اه....)تبریک نوشت و بهشون داد.

چند روز پیش٬ عکسهای جشن عید هستی تو مدرسه،به دستمون رسید که از روشون عکس گرفتم که میزارم(باید یک اسکنر هم بگیرم٬اینجوری کیفیت عکس از عکس خوب نمیشه):

 

پی نوشت 1: پنجشنبه ی گذشته،تمام بعد از ظهر خرید کردیم،کادو برای هستی،کارت و....جمعه ظهر هم ،ناهار رفتیم بیرون و از اونجا رفتیم سینما آزادی، فیلم سوپر استار رو دیدیم که از خونه پسره،مخصوصا زمینش، خیلی خوشم اومد ولی از فیلم نه زیاد،بعدش ٬رفتیم بالای میدون کاج٬ بستنی خوردیم و اومدیم خونه،که یکساعتی با هستی علوم کار کردم و.....

جمعه ظهر٬قبل از بیرون رفتن

خانومی ٬در حال قسم دادن کاسه ی سوپ(عاشق سوپه)

هستی بلا٬بعد از خوردن کافه گلاسه ٬در سینما آزادی

پی نوشت 2:امروز هم،وقتی هستی اومد خونه،ساعت 3 تا 5 رفتیم بوستان تا برای دوستم که قرار 25 اردیبهشت٬از مکه بیاد و دعوتمون کرده برای ناهار و....کادو بخریم که بازم هستی خانوم مثل همیشه٬ خودشو تحویل گرفت و یک چیزایی خرید....چون از صبح تا ساعت 1 کلاس هم داشتم،خیلی خیلی خسته شدم ولی دیدم یک پست دیگه هم ٬قبل از تولد٬مخصوص همسری بزارم٬ بد نیست....

شنبه که از مدرسه اومد٬دلم٬ یک لحظه براش غش رفت و این عکس رو.....

پی نوشت 3: برنامه ی امتحانای شفاهی هستی رو، امروز دادند،از شنبه امتحان داره و.....

 بعدا نوشت: راستی٬ من رنده برقی آرزوم رو٬ از بوستان خریدمانشالا فلیور ویو رو هم بعدا میخرم٬چون خیلی تعریفش رو شنیدم

اینم عکسش که خواسته بودیدهمون ۷۹۰۰۰ تومان بود که با تخفیف ۷۵۰۰۰ تومان گرفتیم

پی نوشت ظهر سه شنبه:راستی همون دیشب٬ بعد از آپم٬بلافاصله دیدم همسری داره قربون صدقه میره و مهربون شده و.....یواشکی رفتم جلو و دیدم بله.....وبلاگ هستی تو گوشیش بازه و داره میخونه و حالش رو میبره....آخرش هم پرسید:راستی چه جوری کامنت میزارن؟؟؟پرسیده ولی هنوز خبری از کامنت....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
یادآوری تولدهای 1 تا 6 سالگی هستی

 امروز٬ عکسهای ۶ سال گذشته رو دوباره گذاشتم٬ که برای خودم و هستی و دوستانمون ....

کیک تولد یک سالگی هستی جونم

هستی خانوم٬ تولد یک سالگی

تولد ۲ سالگی هستی خانومMr. Green

بازم تولد ۲ سالگی جیگر مامان

تولد ۳ سالگی هستی خانومA Peck

تولد ۴ سالگی هستی بابا Duck! 

کیک تولد ۵ سالگی( تو مهد کودک) 

هستی جونم تو مهد کودک ملیناHeart Rotate

 

هستی و کادوهای ۵ سالگیHeart Smile 

تولد ۶ سالگی(روز تولد واقعی)

هستی خانوم ۶٬سالگی مبارک

دختر مامان در حال فوت کردن شمعYeah

هستی و کادوهای ۶ سالگیThe Joker

پی نوشت ۱:به دلایلی وقت دندانپزشکی هستی٬از ۱۲ اردیبهشت به ۹ خرداد ٬تغییر پیدا کرد و خانومی کلی خوشحال شد...

پی نوشت ۲:قرار امروز٬ با بابایی بریم برای هستی کادوی تولد بخریم٬ اصلا هیچی تو ذهنمون نیست و دقیقا نمیدونیم چی بخریم؟؟؟همیشه کادو خریدن برای کسی٬برام سخته و باید کلی .... 

پی نوشت ۳:انشالا بعد از تولد هستی ٬میام و گزارشی از جشنش با عکساش براتون میزارمروز تولدش ٬یک سورپیریز براش دارم که اینجا هم نمینویسم تا بعد....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ
شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
دومین سال تولد وبلاگ عزیزم

امروز٬یعنی ۵ اردیبهشت ۸۸،دومین سال تولد وبلاگ من و هستی عزیزم هستش که از داشتنش خیلی خوشحال و راضی هستیم و به داشتن، اینهمه دوست خوب و مهربون که، از این طریق پیدا کردیم ،افتخار میکنیم.

امروز٬ زیاد وقت نوشتن ندارم،از پنجشنبه که مهمون داشتم،مامانم خونمون مونده و قرار تا دوشنبه بمونه که من آرایشگاه ببرمش و خرید و....نمیخوام زیاد تنها بمونه ولی باید میومدم تولد این وبلاگ دوست داشتنی رو به خودم و هستی نازنینم تبریک میگفتم.

وبلاگ قشنگم،تولدت مبارک

خیلی دوست داریم

الهی صد سال زنده باشی....

 

عروسک قشنگ منم، بی صبرانه منتظر 16 اردیبهشت و تولد 7 سالگیش هستش و کادو و کیک و ....

 

پی نوشت 1:بینهایت از پیروزه جون و مریم جون که بهم آدرس دندانپزشک کودک رو دادند ممنونم،هستی رو برای معاینه بردم ،قرار 12 اردیبهشت ساعت 6 عصر٬ با باباییش بره و دندونش رو عصب کشی کنه.....

هستی خانوم ٬در مطب دندانپزشکی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ