هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
آخرین پست سال 88 و تبریک نوروزی

اینقدر آخرین پست 88 رو نگذاشتم تا مجبور شدم الان یعنی ساعت 2 صبح روز 29 اسفند با کلی خستگی و بی خوابی بیام و ...اما خدا رو شکر حالم خوبه و اونجوری هستم که دلم میخواست بیام؟؟؟یادتونه قرار بود یک جاکفشی سفارش بدیم دانشجوی محمود بسازه؟؟؟آره دیگه امشب آوردش و تا ساعت 9 شب نصبش طول کشید و تا همین الان مشغول تمیز کردن و جابه جایی کفشها بودم،از صبح هم رفته بودم برای خرید میوه و آخرین خورده ریزه های عید و خیلی خسته شدم،تازه زرنگ هم شدم و سفره هفت سین رو چیدم، ولی چون همش برای عید بود٬ الان که رفتم دوش گرفتم و اومدم،حال خوبی دارم،قرار بود عکس جاکفشی رو برای دوستانی که خواسته بودند بزارم ولی چون الان خیلی ها نیستند ،بعدا عکسش رو که به نظر خودم خیلی اختصاصی شده میزارم تا ببینید و ازش ایده بگیرید؟؟؟عکس سفره رو هم که خیلی ساده و کوچولو چیدیم٬ بعدا میزارم که با هستی ازش عکس انداخته باشم؟؟؟  

سال 88 با اونکه از نظر س ی ا ....خوب نبود و خیلی خانواده ها امسال عزادار هستند و ما هم در غمشون شریک،یعنی امروز لحظه به لحظه تو فکرم بودند و ....اما برای ما اتفاقهای خوبی هم افتاد که دوتاش برای من یک دنیا می ارزید و چیزی شبیه معجزه ی زندگیم بود؟؟؟آره دیگه ،یکیش کشف اون دستگاه درمان عرق دست بود که بعد از 32 سال من رو خلاص کرد و لحظه به لحظه دارم لذتش رو میبرم و به جون کاشف دستگاه دعا میکنم....دومیش هم٬ کم کردن 10 کیلو وزنم بعد از 15 سال و برای اولین بار بود؟؟؟ که حس خیلی خوبی بهم داده و کلی اعتماد به نفسم رو زیادتر کرده،من نسبت به قدم ٬هیچ وقت خیلی چاق نبودم ولی حتی زمان دختری و قبل از ازدواجم هم وزن الان رو نداشتم و زمان نامزدیم 8 کیلو از الان بیشتر بودم و به خاطر میگرن اصلا نمیتونستم رژیم بگیرم و گرسنگی بکشم ولی امسال به کمک رژیم  دکتر رحیمی و کمک خدای بزرگ و مهربون تونستم زیر نظر دکتر تغذیه٬ به وزن دلخواهم برسم و این برای من خودش یک معجزه بود(از آبان تا بهمن طول کشید و سرعتش خیلی کم بود از بس من دیر وزن کم میکنم)،توی سال 88 تونستم کلاسهای ف ر ا د ر م ا ن ی رو که از اسفند 87 شروع کرده بودم ادامه بدم و تمومش کنم و تمام سال 88 رو کلاس میرفتم که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و خدا رو ٬شکر میکنم که من رو به طرف این کلاس سوق داد و کمکم کرد تا آخر ادامه اش بدم(قبلا توی وبلاگ شماره و ....گذاشتم،بیشتر سوال نکنید که نمیتونم اینجا توضیحی بدم و شرمنده تون میشم)،هستی عزیزم یکسال بزرگتر و شیطون تر و لجبازتر و ....شد و تونست یک سال تحصیلی رو به سلامتی و شادی طی کنه،محمود عزیزم مثل همیشه تو کارش خوب بود و تمام تلاشش رو برای راحتی و رفاه ما کرد،خودمم تونستم خیلی چیزها یاد بگیرم و بیشتر از قبل، قدر دوستان وبلاگی و همیاری و همدلیشون رو تو تمام لحظات زندگیم حس کنم  ،خوشحالم از اینکه اینجا و این وب رو دارم تا احساس و لحظات خوب و بد زندگیم رو با شما قسمت کنم تا لحظات شادی باهام شریک بشید و در لحظات غم و دلتنگی بار ناراحتیم رو با دلگرمیهاتون کم کنید،خیلی خیلی دوستتون دارم و برای همتون از صمیم و ته ته ته قلبم در سال 89 یک دنیا خوشبختی و سلامتی و موفقیت و شادکامی از خدای عزیزم خواهانم و امیدوارم به تمام خواسته و آرزوهای قشنگتون برسید،با تمام وجودم این پست رو نوشتم که امیدوارم حسش کرده باشید چون الان پر از شوق و عشقم .....

سال 88 برای ما٬ پر از لحظه های قشنگ و عاشقانه بود و من خیلی خیلی دوستش داشتم،امیدوارم سال 89 برای هممون پر از عشق و زندگی باشه؟؟؟؟

دوستان عزیز من،نوروز 89 به همتون مبارک باشه،انشالا تعطیلات خیلی خوبی رو در کنار خانواده های عزیزتون داشته باشید،مواظب خودتون و گلهای زندگیمون باشید...خداحافظ تا سال بعداین کارت تبریک از طرف من به همه شما عزیزان

این کارت هم٬ از طرف هستی٬ برای تمام کوچولوهای عزیزتون

بیایید قدر لحظه لحظه ی عمرمون رو بدونیم تا هیچ وقت حسرتش رو نخوریم؟؟؟

امسال و نوروز ۸۹ رو خوش بگذرونید٬ چون هیچ وقت از یک ساعت بعدمون هم خبر نداریم؟؟؟

تو تعطیلات و نوروز ما رو فراموش نکنید....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
عروسی و پای تختی و ...

سلام به روی ماه همه ی شما دوستان عزیز و مهربونمون که همچنان جویای احوال زنداداشی من هستید،خدا رو شکر بهتره و چند روز یکبار میره آزمایش تا کراتین خونش اندازه گیری بشه ،هر بار که میره کراتینش پایین تر اومده و داره به حد نرمال میرسه،البته هنوز سر کار نمیره و داره استراحت میکنه چون کماکان کمر دردش کامل خوب نشده و تا خسته میشه اذیتش میکنه ....خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم بیام و بنویسم،اما هر وقت میتونستم میومدم و وبلاگهای قشنگتون رو میخوندم و کامنت گذاشته ، نگذاشته میرفتم؟؟؟؟؟

پنجشنبه ساعت 1 ظهر با هستی رفتیم آرایشگاه،هستی اشتیاقش برای درست کردن موهاش از من بیشتر بود و مدام میرفت سراغ خانوم آرایشگر و میگفت کی موهای منو شی می موم (شینیون)میکنید؟؟؟آرایشگاه شلوغ بود،هر سه تا دختر عمه ی خودم که خواهرای داماد بودند و خاله بیتا هم اونجا بودند برای همین تا ساعت 5 اونجا بودیم،بدو بدو اومدیم خونه و لباس پوشیدیم و رفتیم آتلیه(یکی از اونایی که شماها معرفی کرده بودید)اما چون دیرمون شده بود و عکاسی هم شلوغ بود خیلی هول هولکی ازمون عکس انداختند و فکر نکنم خوشگل شده باشه؟؟؟از اونجا رفتیم سر عقد که به موقع رسیدیم و ....  خیلی خیلی عروسی خوب و قشنگی بود،به همه مخصوصا هستی و کیان و کیارش که تمام مدت در حال بدو بدو بودند کلی خوش گذشت،سمیرا جون هم اومده بود (البته درد داشت)اما جای دایی امیر خیلی بین جوونها و پسر عموها خالی بود و گویا ب ه ش ت ز هرا اصلا پنجشنبه و جمعه مرخصی نمیده و هفته ای یک شب ساعت 6 میاد و 4 صبح میره....ساعت 12:30 شب ٬عروس و داماد رو رسوندیم خونشون و دست به دست شدند و اومدیم خونه،مادر جون هم با ما اومد تا جمعه با هم بریم پای تختی......

جمعه صبح هستی با باباییش رفتند برای آزمون ق ل م چی ،ساعت 4:30 محمود رفت برای گرفتن نتیجه ی آزمون و ما رفتیم پای تختی،تو راه زنگ زد و گفت هستی بخوانیم بنویسمش رو 100 زده و ریاضی و علومش هم خیلی خوب بوده و رتبه ی کشوریش دو رقمی شده و ....  خلاصه کلی خوشمان آمد و خوشحال شدم که سر و کله زدنهای اون هفته ی من با اونهمه کار و مشغولیت(دوره کردن تمام دروس از اول) جواب داده و ....اونجا هم خیلی خیلی خوش گذشت(خواهری و زنداداشی هیچ کدوم نیومدند،زنداداشی که کمر دردش زیاد بود،خواهری هم از قبل جای دیگه ای قرار داشت)، کنار زنعموها و عمه ها و دخترا کلی لذت بردیم،خونه ی داماد طبقه پایین خونه ی عمه هستش ،وقتی من و مامان و هستی برای دیدن جهیزیه ی عروس رفتیم پایین،هستی کلی آبرو ریزی کرد و خیلی راحت در مورد هر چیزی سوال میکرد؟؟؟این ماشین ظرفشویی هستش؟؟؟؟مادر جون دلتون میخواد شما هم همه چیزتون نو باشه؟؟؟ و ....همچین تو حموم کله کشید که ببینه چه خبره،کلی خجالت کشیدم و با چشم غره کنترلش کردم و بعدا تو خونه حسابی از خجالتش ....  همه چیز قشنگ و عالی بود و خانواده عروس کم و کسری نذاشته بودند،هر دو خانواده تو برگزاری جشن عروسی و جهیزیه و ....سنگ تموم گذاشتند و همه از شرکت تو جشن هاشون لذت بردند،امیدوارم حمید و سمیرای عزیز(هم اسم زنداداشی من)خوشبخت و سلامت ،زندگی خوبی رو در کنار هم شروع کرده باشند و یک عمر در کنار هم با عشق و خوشبختی زندگی کنند ....بیشتر خانواده ی پدریم شام موندند خونه ی عمه،اما چون من خودم با هستی رفته بودم و محمود خونه تنها بود،نموندم و اومدم خونهاما همش دلم اونجا بود

دیروز شنبه،تا ظهر خوابیدم و کمبودهام رو جبران کردم بعدش یکله تا خود 10:30 شب کار میکردم،توی این مراسمها محمود و هستی حسابی کمدها رو هم زده بودند و من دوباره تمام کمدها رو مرتب کردم،ماشین لباسشویی و ظرفشویی رو روشن کردم،یخچال اتاق کار رو تمیز کردم(خیلی وقت گرفت)،همه ی خونه رو گرد گیری کردم و تی کشیدم،شام درست کردم(پاستا) و .....

پی نوشت 1:یک سری خرید دارم که باید با هستی دو تایی بریم چون محمود عمرا نمیاد(فقط برای خرید شیرینی و میوه و هفت سین عید میاد خرید)،چند تایی عیدی باید بخرم و مقداری خرده ریزه ...شاید فردا برم مدرسه دنبال هستی و ....

پی نوشت 2:یک مقدار هم کار ریزه میزه تو خونه دارم که باید تا دو سه روز دیگه تمومش کنم و بمونه گردگیری و چیدن شیرینی و آجیل و تی و سفره هفت سین و ...شب عید،که خودش خیلی زیاده،به قول مامان تا خود سال تحویل بدو بدو ادامه داره؟؟؟؟

پی نوشت 3:هستی هم به هوای آزمون ق ل م چی تمام درسهاش رو دوره کرده و خیالم راحته،مدرسه و معلمهاشم خدا رو شکر ازش راضی تر هستند،خودشم که عاشق مدرسه و دوستها و ....امروزم جشن سفره هفت سین و عکس و ...داشتند که با لباس محلی جدیدش رفت مدرسه و بالاخره افتتاحش کرد ...

پی نوشت ۴:خداییش دیگه بوی عید همه جا رو گرفته و من دارم با تمام وجودم حسش میکنم و لذت میبرم٬عاشق اسفند و شور و هیجان مردم هستم و خیلی بیشتر از خود عید دوستش دارم٬دلم میخواد این هفته دیر بگذره و کش بیادبرای اولین بار خواستم خودم سبزه درست کنم و از روی دستور سحر جون مامان تندیس شروع به کار کردم٬تا مرحله ی آخر خوب بود ولی وقتی تو ظرف اصلی ریختم اصلا سبز نشد و هر کاری کردم خشک شد و انداختمش دورمحمودم کلی مسخره ام کرد که مگه نگفتم برو بخر تو نمیتونی ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
یک هفته ی سخت و پر از اضطراب ...

هفته ای پر از دلشوره و نگرانی رو گذروندیم و اصلا حال خوبی نداشتیم؟؟؟

همون شنبه که آپ کرده بودم،سمیرای عزیزم(زن داداش رضا)که مثل یک خواهر،دوست ،همدم و ....دوستش دارم و یکی از عزیزترین موجودات زندگیم هستش،به علت کمر درد،پهلو درد و زانو درد خیلی شدید تو بیمارستان بستری شد،تو آزمایشهای اولیه تشخیص تورم کلیه ها و خوب کار نکردنشون بود،اما تا دو روز جواب درستی بهمون ندادند و آزمایش پشت آزمایش و درد پشت درد بود؟؟؟خیلی نگران بودیم،مامانم که دیگه از بس اشک ریخت تو این چند روز همه مون رو دیوونه کرد،بابام هم حسابی غصه دار بود و کلی نذر و ...(خیلی سمیرا رو دوست داره)رضا که کلا هنگ کرده بودمنم که از 10 روز پیش برای دوشنبه مهمون دعوت کرده بودم و زیاد رو فرم نبودم،اگه مهمونها خانواده ی خودم بودند حتما کنسلش میکردم٬ اما چون دو تا از برادرهای محمود مهمونمون بودند،صلاح ندیدم که بهمش بزنم،دیروز که فهمیدیم کراتین خون سمیرا بالاست اینقدر داغون بودم که نگو؟؟؟موقع تلفن هر کاری کردم نتونستم جلوی گریه ی خودمو بگیرم و ازش به خاطر معذوریتم برای رفتن به بیمارستان با اشک عذرخواهی کردم و وقتی گفت نوشین جون من همیشه تو رو قوی میدونستم،چرا گریه میکنی؟؟؟گفتم از اینکه تو این چند روز٬ اینهمه درد کشیدی و کاری از من بر نمیاد(البته تمام حلقه های ف ر ادرم انی رو براش اعلام کردم که خداییش از اینهمه لطف و مرحمت پروردگار ممنونم)خیلی ناراحتم و پا به پات درد کشیدم و ...خلاصه بدون هیچ تمرکزی شروع کردم به پختن غذا،اونم غذاهایی که خیلی دقت میخواد و کار زیادی داره(سوپ،لازانیا و ته چین مرغ)چند بار از دستم چیزها افتاد و کلی کار زیادی برام دراومد،اما دیدم نمیشه٬ تا نبینمش آروم و قرار ندارم و برای بهتر برگزار کردن مهمونیم،باید برم و ببینمش،این شد که وقتی بیتا زنگ زد که من دارم میرم بیمارستان و زود برمیگردم،تمام کارامو ول کردم و برای اولین بار روزی که مهمون داشتم از خونه بیرون رفتم؟؟؟اول زنگ زدم به مدرسه و با هستی صحبت کردم که کلید رو از نگهبانی بگیره و بره خونه و بخوابه تا من برگردم(اولین باری بود که خودش در خونه رو باز میکرد)بعدش تند تند حاضر شدم و رفتم،محمود هم چون بیمارستان نزدیک شرکتشون بود،خودش میرفت ملاقات و برمیگشت شرکت؟؟؟وقتی تو تخت با اون لباس مریضی و صورت بی روح دیدمش خیلی خودم رو نگه داشتم و سعی کردم همش انرژی مثبت بدم و فازهای منفی رو ببندم،با شوهر خواهری کمی روش ف ر ا ...تزریقی و حضوری کار کردیم و دستش تو دستم بود و بدون اینکه بهش بگم داشتم براش ....داداش رضا هم که تو این مدت حسابی داغون بود و کلافه،یک پاش سر کار بود و یک پاش تو بیمارستان؟؟؟اونم تو اسفند ماه و کار بانک و ....حوصله ی غذا خوردن هم نداشت،هر چی گفتم برو یک چیز بخور گوش نکرد،مادر زنشم طفلی این چند روز هلاک شد تو بیمارستان،موقع برگشت به خونه خیلی حالم بهتر بود و آرامش خاصی داشتم،دکتر گفته بود،باید دو سه روز دیگه بمونه تا علت بالا رفتن کراتین خونش معلوم بشه و ....اومدم خونه و بدو بدو مثل تراکتور کارامو کردم و خدا رو شکر تونستم تمام کارها رو تنهایی تموم کنم(اینبار خرید میوه رو هم محمود ....)محمود مثل همیشه بعد از اولین مهمون رسید خونه و کلی از مهمونی در کنار برادرهاش لذت برد،خدا رو شکر اینقدر غذاهام خوشمزه شده بود مخصوصا لازانیا(خیلی نرم و لذیذ عین دستور آشپزی رویا خانوم درستش کردم)که همه کلی تعریف و تشکر کردند،برادر شوهرم تا موقع خداحافظی جلوی آسانسور از لازانیام تشکر میکرد؟؟؟؟ظرفها رو هم تو ماشین ظرفشویی گذاشتم و جمع و جوری کردم و خوابیدم....

 اصلا حال کلاس رو نداشتم و خیلی خسته بودم ٬برای همین نرفتم کلاس؟؟؟صبح یک قابلمه ته چین دادم که محمود ببره بیمارستان،تا رضا و سمیرا و مادر زنش که غذای بیمارستان رو دوست نداشتند بخورند،دست محمود عزیزم درد نکنه که تو این چند روز با اونکه تمام مدت تو جلسه بود و خیلی کارش زیاد بود،هوای من و رضا و سمیرا و ....داشت و کلی انرژی مثبت بود برای من،بدون اینکه من بهش بگم،با رضا قرار گذاشته بود و غذا رو تو شرکت داده بود گرم کرده بودند و برده بود بیمارستان،از همونجا بهم زنگ زد که سمیرا داره مرخص میشه و بعد از کورنوسکوپی مرخصش میکنند،کلی خوشحال شدم،چون با گفته دکتر قرار نبود فعلا مرخص بشه و هممون از اینکه نمیتونه تو عروسی پنجشنبه شرکت کنه و ....خیلی ناراحت بودیم،به گفته ی دکتر چون کراتین خونش اومده پایین،کلیه هاش مشکل خاصی نداره و مشکلش ویروسی بوده؟؟؟همون موقع وقتی تلفن رو قطع کردم با صدای بلند گفتم خدایا شکرت،ممنونم ازت و خیلی خیلی دوستت دارم،بعد به مامانم زنگ زدم و خبر خوش رو بهش دادم که واقعا خوشحال شد و کلی خدا رو شکر کرد،ساعت 7 امشب(یکساعت پیش)محمود که داره از دانشگاه برمیگرده زنگ زد که زنگ زدم به رضا ٬گفته الان داریم میریم خونه ی مادر زنم و ....این شد که من انرژی گرفتم تا بیام و بنویسم،خدای خوب و مهربون،صدامو میشنوی؟؟؟بازم از اینکه دل چند تا خانواده رو شاد کردی ازت ممنونم و بیشتر از همیشه دوستت دارم،انشالا که همه ی مریضهامون رو شفا بدی و بیمارستانها رو شب عیدی خالی از مریض کنی و دل خانواده هاشون رو شاد کنی....................

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ
شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
حنابندان و هستی و ....

سلام به همه ی شما دوستان عزیز و مهربونمون،انشالا که از کار خونه و خریددددددددددددددد(که تمومی نداره؟؟)خسته نباشید،محمود که همین روزها منو میکشه، تا از دست خرید رفتنهام راحت بشه؟؟؟

روز چهارشنبه که حنابندان داشتیم،هستی رو کلاس پیانو نبردم و منتظر شدم تا برسه خونه و دوتایی با هم بریم آرایشگاه،من وقت ابرو داشتم و به هستی قول داده بودم که ببرمش تا اگر شد بدم موهاشو دو تا بافت خوشگل درست کنند(هفته پیش که خودم رفته بودم برای رنگ مو،دو تا کوچولو برام بافته بودن که هنوزم هست،از همون موقع هستی داشت ...)خلاصه ساعت 3 رفتیم آرایشگاه که برعکس همیشه خلوت بود و من موهامو سشوار هم کشیدم،هستی هم دو تا بافتش رو درست کرد،اما گفت چرا شما موهاتون رو اینجا سشوار کشیدین اونوقت به من میگی بریم خونه سشوار بکشم؟؟؟آرایشگرم از اینهمه لطف هستی به من و رقابت شدیدش مرده بود از خنده،این شد که گفت موهای تو رو هم سشوار میکشم عزیزم،بنابراین هستی هم نشست و موهاش رو ....ساعت 5:30 اومدیم خونه و حاضر شدیم و ....شب خوبی بود و در کنار خانواده ی پدری من ،کلی خوش گذشت و جای همتون رو خالی کردیم ....

روز پنجشنبه ،تا از خواب بیدار بشیم و ساعت 12 صبحانه بخوریم و از خونه بریم بیرون،ساعت نزدیک 1 ظهر بود،وای چه ترافیکی و چه بارون شدیدی؟؟؟اول رفتیم و بعد از کلی لباس پوشیدن و در آوردن، لباس مورد نظر من رو خریدیم(چون خیلی از دوستان برای خرید لباس آدرس گذاشته بودند، نمیگم از کجا خرید کردیم،ولی از نظرات همتون بسیار ممنونم،حسابی مقبول افتاد)ساعت نزدیک 4 بود که رفتیم ناهار(سفره خونه ی آبان)،هستی کم مونده بود گریه کنه از گشنگی،تا غذا رو بیارن کلی غر زد،نمیگم چی سفارش داد که میترسم بگید چرا بچه ی تو اینقدر ....دوست داره؟؟؟خب چیکارش کنم من،فقط به خاطر اون بود که رفتیم جایی که ....داشته باشند؟؟؟از قبلش گفت من فقط ....میخورم و بس؟؟؟خداییشم با چنان لذت و کیفی میخوره که بیا و ببین،شاید جون من اصلا ....درست نمیکنم؟؟(آخه روزهای تعطیل که دور هم هستیم تو خونه نمیمونم که .....درست کنم؟؟؟)بعد از ناهار،رفتیم و برای محمود یک دست کت و شلوار و یک کت تک و یک جفت کفش خریدیم(طفلی اصلا قصد خرید نداشتمبارکت باشه عزیزم، انشالا به سلامتی و دل خوش بپوشی،خداییش خیلی زود انتخاب کرد و اصلا معطلش نشدیم ،اما بعدش که رفتیم سپهسالار تا من کفشو کیف برای لباسم که رنگ خاصی داره بخرم؟؟؟(از لباسم نمیتونم چیزی بگم چون اینجا رو بیشتر فامیل پدری که تو عروسی تشریف دارند میخونن و اونوقت ....)پدرمون در اومد تا یک کفش نسبتا راحت و مناسب پیدا کنیم،آخه بیشتر کفشهای مجلسی که خوشگل هستند پاشنه های 10 به بالا دارند که من اصلا نمیتونم توشون احساس راحتی بکنم و خیلی زود خسته میشم،از طرفی چون فاصله ی قد من با همسری، زیاد نیست، ترجیح میدم زیاد بلند نپوشم تا همسری از من بلندتر باشه،بعد از اونجا ،رفتیم خرید میوه و سبزی و مرغ و ....برای مهمونی دوشنبه(دو تا از عموهای هستی خانوم)رو هم انجام دادیم و سه تایی مثل جنازه٬ ساعت 10:30 رسیدیم خونه و از اونجایی که ناهار دیر خورده بودیم هیچ کدوم شام نخوردیم،هستی رفت خوابید،محمود رفت سراغ کامی و فیلم دیدن و ....منم مشغول جا به جایی خریدها و ....

هستی خانوم در حال خوردن ....

نمیدونم چرا از این مجسمه ترسیده بود و محمود به زور ....

کلی من و باباش رفتیم و به مجسمه دست زدیم و بغلش کردیم تا خانومی اونجوری وایساده کنارش

بین خریدهامون ٬از دبیرستان بابا محمود و دایی ها دیدن نمودیمخداییش عجب مدرسه ای بود

نگهبان محمود رو شناخت و گذاشت بریم تو مدرسه چرخی بزنیم

با اونکه هر دو برادرم٬ اونجا درس خوندند ولی من فکر نمیکردم همچین جایی بوده باشه؟؟خیلی بزرگ و دلباز و ...هیچ شباهتی به مدرسه هایی که دیده بودم نداشت و بیشتر شبیه جاهای دیدنی و قدیمی بود تا مدرسهزمین فوتبال بزرگی داشت که کلی آدم داشت توی اون سرما و بارون ....

یک تالار پذیرایی هم توش زدند که همونموقع یک اتوبوس اونجا مسافر پیاده کرد....

جمعه ظهر،دیگه هستی رو با خودمون نبردیم تا درسهاش رو انجام بده و ...ساعت 2 زدیم بیرون،اول رفتیم گلستان(یکی از دوستان وبلاگی آدرس داده بود) تا از ایکیاش مدل قاشق و چنگالمون رو بخریم،اما وقتی دیدیم همون سرویس 6 نفره که ما از دبی 24 هزار تومان خریدیم، میده 80 هزار تومان؟؟؟خیلی تو ذوقمون خورد و من حسابی به محمود غر زدم که من نباید به حرف تو گوش میدادم و به خاطر سنگین شدن بار ...از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم ایکیایی که دوست محمود آدرس داده بود تو خیابون خرمشهر(روبروی رستوران نوید تقریبا)اونجا همون سرویس رو میگفت 45 هزار تومان؟؟؟خداییش پول حروم یعنی چی؟؟؟اینهمه سود تو کار آزاد؟؟؟دقیقا تو ایکیای گلستان هر چیزی که از دبی خریده بودیم 3 تا 4 برابر و تو این یکی ایکیا هر کدوم تقریبا دو برابر بود؟؟؟اما چون از این سرویس که خاص هستش ،خود محمود خیلی خوشش میاد،دو دست گرفتیم با چند تا چیز کوچولوی دیگه و اومدیم بیرون،بعدش رفتیم تواضع و آجیل عیدمون رو خریدیم و ....ساعت 7 رسیدیم خونه،تکلیف هستی رو ازش تحویل گرفتم و همه رو که بیشتر ریاضی بود چک کردم و کلی به خاطر خانومی و درس خونیش بوسیدمش و....بعدش اومدم تو آشپزخونه و طبق معمول یکساعتی مشغول جا به جایی و ....

پی نوشت 1:امروز برای آپلود عکس مشکل داشتم و تمام سایتهایی که میشناختم ف ی ل ت ر شده بود،وقتی هم تو گ وگل سرچ کردم ،به خیلی سایتها نتونستم اطمینان کنم و نمیدونم چرا یه جوری بودن بیشترشون؟؟؟همشون فارسی نوشته شده بود و گفته بود عکسهای شما برای همه ی کاربران قابل دیدن هستش و ....لطفا خیلی سریع برام آدرس سایت آپلود عکسی که قابل اطمینان باشه و خود شما بهشون اعتماد دارید رو بزارید که بدجوری هنگ کردم؟؟؟الان یکی پیدا کردم(http://www.irupload.ir) و اگه بتونم و بشه؟؟ عکسها رو آپلود میکنم(اما اصلا به دلم نشسته و اگر اینجوری باشه فعلا عکس نمیزارم)

پی نوشت 2:اینهفته خیلی خیلی مشغول هستم،دوشنبه شام مهمون دارم و این یعنی از فردا تا سه شنبه ...روز یکشنبه با خاله بیتا وقت آرایشگاه دارم و این یعنی از صبح تا عصر ...پنجشنبه ٬عروسی و جمعه پاتختی داریم و این یعنی از همین حالا تا ....همون جمعه ۲۱ اسفند ٬هستی آزمون قلم چی داره که حتما باید شرکت کنه و این یعنی باید تو این هفته درسهاش رو دوره کنه و ....

پی نوشت 3:از طرف مدرسه نامه داده بودند که هر کس میخواد برای سال آینده و کلاس سوم(باورم نمیشه هستی کوچولوی من داره میره کلاس سوم و سن تکلیف و ....وای چه زود بزرگ میشن بچه های عزیزمون؟؟؟از حالا برای روزی که عروس بشه و برای همیشه از پیش من و محمود بره دلم گرفت....)تو همین مدرسه ثبت نام کنه،تو سایت ثبت نام کنه یا تلفنی اسم بده که از همین حالا داره ظرفیتمون تکمیل میشه و ...با هر مادری تماس گرفتم(همون معترضها به معلم و ...)گفتند ما رزرو کردیم و از این بهتر مدرسه پیدا نمیکنیم و معلمهاش عالیه و ...با محمود که مشورت کردم و رفتیم از بیرون فضای مدرسه ای که بهمون معرفی کرده بودند رو دیدیم،تصمیم گرفتیم همین جا رزرو کنیم و بچه رو اذیت نکنیم؟؟؟آخه خود هستی عاشق مدرسه و دوستاش و ...هستش و هر روز میگه مامان تمام دوستام همین مدرسه میمونند،منم اینجا رو دوست دارم و ...برای من هیچی مهمتر از حفظ روحیه و نشاط هستی در کنار آموزش صحیح و دوست داشتن مدرسه و فضاش نیست،خدا رو شکر از زبان و برنامه های آموزشی مدرسه راضی هستیم ،حالا که مشکل خاصی نداریم و هستی اینقدر عاشق مدرسه اش هست،ما هم حرفی نداریم،البته این به اون معنی نیست که مدرسه ی هستی هیچ نقطه ضعفی نداره،اما به خاطر فضای خیلی خوب و خیلی چیزهای دیگه ای که داره(رتبه یک و درجه یک تو مدارس غیر انتفاعی تهران) من راضی هستم،کلا انتخاب مدرسه خیلی سلیقه ای هستش و بستگی به اولیا بچه ها داره،یعنی هر کس به اندازه ی توقعی که داره .....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ
شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
مریضی هستی و سال آقاجون و نامه ی کیان ...

چهارشنبه بعد از کلاس پیانو،با هستی رفتیم بوستان و دو سه ساعتی چرخیدیم و کلی خرده ریزه که تو لیستم نوشته بودم خریدیم،هستی اونجا یک لیوان ذرت خورد و از ساعت 11 شب دل درد و استفراغ شدیدی گرفت؟؟؟ساعت 12 بردیمش دکتر که دو تا آمپول زد و شربت داد، ولی هستی تا صبح حالش خوب نبود و از اونجایی که از دکتر فراری هستش خیلی هم صبوری کرد و تا خود صبح میرفت بالا میاورد و میومد سر جاش میخوابید؟؟؟

دو سه هفته پیش تو یک رستوران

صبح پنجشنبه مدرسه نرفت و وقتی دو تا لقمه رو هم بالا آورد بردیمش درمانگاه و همونجوری که فکر میکردم بهش سرم زدند،تا 1:30 اونجا بودیم وقتی اومدیم خونه، دو سه ساعتی خوابید و وقتی بیدار شد کم کم آب کمپوت خورد و ...خدا رو شکر، مسمومیتش کاملا رفع شد و خیالمون راحت شد ...

پنجشنبه ظهررو تخت مریضی نبینمت عزیز دلم

تا بهتر شد شروع کرد به ....

جمعه صبح ساعت 10:30 رفتیم بهشت زهرا،اما چشمتون روز بد نبینه؟؟؟انگار تمام مردم اومده بودند اونجا؟؟؟اینقدر شلوغ و وحشتناک بود که فقط یکساعت تو خود بهشت زهرا چرخیدیم تا به قطعه آقاجون برسیم،تازه اونجا کلی گشتیم تا تو اون جمعیت که همه سالگردشون بود،قبر آقاجون رو پیدا کنیم،دور و برمون حدود 5 تا 6 بلندگو با هم نوحه میخوند و آلودگی صدا اینقدر زیاد بود که پسر دایی یک ساله ام همش جیغ میزد؟؟هستی عزیز من هم،تمام مدت حواسش بود که نکنه پاش رو روی قبری بزاره و به منم میگفت مامان پاتو نزاری رو صورت ...بعد هم با گلهایی  که برای آقاجون گرفته بودیم،دور تا دور عکس بابا بزرگ مهربونم رو، که خیلی خوب یادش میومد،تزیین کرد و براش فاتحه خوند....ساعت 1:30 رسیدیم خونه عزیز اینا،و تا ساعت 6 اونجا بودیم،از اونجا سه تایی رفتیم خیابون مفتح تا من کت و دامن بخرم(عروسی پسرعمه ی خودم ۲۰ اسفند)،اما موقعی که رسیدیم، چای هایی که از صبح خورده بودم اثر کرده بود و داشتم میترکیدم؟؟؟اولش محمود به بهانه دستشویی رفت تو پمپ بنزین،اما دستشویی شون باز نبود ،بنزین زدیم اومدیم بیرون و پارک کردیم،یک قدم هم نمیتونستم بردارم،به محمود گفتم قربون خدا برم،ببین انسان چه موجود ضعیفی هستش حتی وقتی تو سلامتی کامل به سر میبره با یک دستشویی ناقابل هیچی به چشمش نمیاد؟؟؟به هستی گفتیم اگر به مغازه دار گفتیم بچه دستشویی داره،مثل اون دفعه نگی من دستشویی ندارم و دروغ نگو ، هی من بکش و هی تو بکش؟؟؟؟ولی به اونجاها نکشید و به خاطر فوریت کار،رفتیم تو یه کافی شاپ،من که دویدم تو دستشویی تا مثلا دستام رو بشورم؟؟؟محمود و هستی هم بستنی و میلک شیک سفارش دادند،محمود گفت ایندفعه میای خرید لطفا کمتر مایعات بخور که اصلا به صرفه نیست؟؟؟تمام خیابون مفتح رو گشتیم ولی متاسفانه از یکی دو تایی که خوشم اومد٬ یکیش از سایز 46 به بالا داشت که برای من بزرگ بود؟؟؟یکیش هم دامنش خیلی خوب بود ولی کتش کمی میکشید؟؟؟این شد که دست از پا درازتر ساعت 10 اومدیم خونه....  برای همین میخواستم لطف کنید و برام کامنت بزارید که ،برای خرید یک کت و دامن خیلی شیک،کجا برم؟؟؟البته خودم چند جایی تو ذهنم هست ٬ولی از اونجایی که محمود اصلا این روزها حوصله خرید و گشتن زیاد رو نداره و میخواد زودتر تمومش کنه،گفتم از شما کمک بگیرم و یک جمع بندی از پیشنهاداتتون کنم تا بتونم با رفتن به یک مرکز خرید،خیلی زود اون چیزی که میخوام رو پیدا کنم؟؟؟قیمت زیاد برام مهم نیست و یک چیز شیک و خوش دوخت میخوام ،اما همونجوری که خودتون میدونید لباس مجلسی رو خیلی کم میشه استفاده کرد،برای همین نمیخوام جایی هم برم که قیمتهاش نجومی و ....باشه؟؟؟اگر کت و شلوار مردانه ی خوشگلم داشته باشه٬ که ممنونتر میشم چون برای محمود هم باید کت و شلوار بخریم(مثل همیشه میگه من نمیخوام اما وقتی بریم ....)،لطفا هر جایی رو که پیشنهاد میکنید ٬آدرس دقیقش رو هم بزارید،امروز محمود زنگ زد که بیام بریم خرید؟؟؟(میدونه تا من لباسم رو نخرم فکرم کار نمیکنه)ولی گفتم نه امروز سرده و ....در واقع دلم میخواست از راهنمایی شما استفاده کنم و زودتر به نتیجه برسم؟؟؟از کمک و راهنماییتون پیشاپیش خیلی ممنونم،توجه داشته باشید الویت با کت و دامن هستش ٬چون پیراهن مجلسی چندتایی دارم،ولی چون مراسم قاطی هستش ٬کت و دامن رو ترجیح میدم..... 

آقاجون عیدت مبارکبدان که همیشه در قلب مایی

دخمل من سر مزار آقاجونم

 

در حال پر پر کردن گلها و تزیین عکس ....

اینم نامه ای که کیارش(راستی)و کیان(چپی)عزیزم٬ برای خاله نوشین نوشته بودند و روز جمعه بهش دادند و یکی یکدونه کتاب٬ از مجموعه ی فسقلی ها از خاله جایزه گرفتندقربونشون برم٬ هر دو نوشتند امو مهمود(عمو محمود)معلومه ع رو هنوز نخوندندبرای من که یک دنیا ارزش داشت٬اینجا گذاشتم تا همیشه برامون اولین نامه ی کیان و کیارش یادگاری بمونه و روزی که خاله نوشینی در کار نیست٬بیان و ببینند اینقدر نامه هاشون برام عزیز بوده که اینجا گذاشتمشون

کیان و کیارش عزیزم٬خاله نوشین ٬ هستی و عمو محمود هم٬شما رو خیلی خیلی دوست دارند٬و بهترینها رو براتون آرزومندند٬خاله که پسر نداره ٬ولی بی صبرانه منتظر قد کشیدن و مرد شدن شماست تا به وجودتون افتخار کنه و شما رو تو مدارج عالی ببینه و لذتش رو ببرهدامادیتون رو ببینه و دانشگاه رفتنتون رو جشن بگیره٬به امید اون روز عزیزان من

پی نوشت ١:فردا شب میریم خونه دایی رضا و سمیرا جون٬ تا هم سوغاتیشون رو بدیم(دبی) و هم سوغاتیمون رو بگیریم(تایلند)هستی٬ از الان کلی ذوق داره و خوشحاله٬تند تند داره درساش رو انجام میده تا فردا کارش کمتر باشه

پی نوشت ٢:لطفا خیلی زود برام آدرس بزارید(خرید کت و دامن) که زیاد وقت ندارم و تا خود عید سرم شلوغه؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
تقویم هستی و جشن قلم چی و تولد پریسا

 اول از همه میخوام در مورد تقویم ۸۹ با تصویر هستی براتون بنویسم

دوست عزیزی برام ایمیل زد و گفت که خودش و همسرش مهندس کامپیوتر هستند و کارهای کامپیوتری میکنند٬برای هستی تقویم ۸۹ رو با عکسهای خودش و مناسبتهامون درست کرده بودند که فرستادند و محمود تو کاغذ مخصوص عکس پرینت گرفت٬خیلی خوشگل شدهازم خواستند عکسها و قیمتهای کارشون رو تو وبلاگ هستی بزارم تا هر کسی خواست بهش ایمیل بزنه و سفارش بده٬البته مثل خیلی از دوستان عزیز دیگرمون که لطف بی نهایتی به هستی دارند(طراح وبلاگش و بهار جون و فرنوش جون و ....)به ما تقویم رو هدیه دادند و هزینه ای از من قبول نکردندهمینجا از آرزوی عزیزم خیلی خیلی ممنونم و برای خودش و همسرش و خانواده ی عزیزش سلامتی و خوشبختی فراوان از خدای مهربون خواستارم
قیمت تقویم دیواری   یک صفحه   3000 تومان
قیمت تقویم  5 صفحه ای که برای 4 فصل طراحی می شود  8000 تومان
قیمت تقویم 13  صفحه ای که برای هر ماه یک صفحه طراحی می شود 15000 تومان
کلیه قیمتها باتخفیف  هست  که خود عزیزان باید زحمت چاپشو بکشند.
این هم ایمیل آرزوی عزیزم: arezo_8802@yahoo.com

این صفحه روی جلد تقویم هستش

فصل بهار با تاریخ تولد هستی و تولد وبلاگمون

تابستان با تاریخ سالگرد ازدواجمون(قربونت برم که اینهمه گشتی و خودت مناسبتها رو ...)

فصل قشنگ پاییز(اون عکس تو انباری هستی)

فصل زمستان با تاریخ تولد مامان و بابای هستی

 

روز پنجشنبه ساعت ۴ رفتیم جشن قلم چی٬تا بچه های زرنگی رو که پشتیبانشون دعوت کرده بود٬تشویق شده و جایزه بگیرند٬کپی کارنامه ترم اول هستی رو دادیم اونجا و رفتیم نشستیم٬خیلی شلوغ بود و ما جای خوبی پیدا نکردیم٬خود آقای قلم چی هم بودند و کلی حرفهای مفید و قشنگ هم زدند٬در ابتدا از تمام پدر و مادرهای فرهنگی اعم از معلم و دبیر و استاد دانشگاه خواستند که برن بالا و صحبت کنند٬اما محمود نرفت بالا و این باعث شد٬بچه ام اشکی بریزه مثل ابر بهار ؟؟؟که مگه بابای من استاد نیست٬پس چرا نمیره بالا؟؟؟از محمود خواستم به خاطر هستی بره ولی نرفت٬هستی هم اینقدر ناله کرد که با کلی ناز کشیدن و ....آروم شدبعدش اسم هر پشتیبان رو اعلام میکردند و بچه های اون خانوم میرفتند بالا و خودشون رو معرفی میکردند و پشتیبان دلیل انتخاب و پیشرفتشون رو میگفت و بچه ها جایزه میگرفتند و میومدند پایین٬تو هر اکیپ اگر بچه ای سازی بلد بود میزد٬که بیشترشون سه تار و فولوت زدند٬از شانس ما هستی جز آخرین گروهها بوداما به خواهش ما راضی شد بره و آهنگ خوابهای طلایی رو با ارگ بزنه٬موقع معرفی خودش که از همه هم کوچیکتر بود گفت من میخوام براتون پیانو بزنموقتی رفت پشت ارگ٬اون آقا بغلش کرد تا حضار بتونن ببیننشوقتی شروع کرد به زدن٬چنان بغض و هیجانی داشتم که احساس میکردن قلبم داره میزنه بیرون٬همینطوری گریه میکردم٬با اونکه هستی تا حالا ۳ بار کنسرت فولوت داشته ولی این اولین باری بود که تنهایی برای یک جمع .....نمیتونم حال خودم رو براتون توصیف کنم فقط اینو بگم که حالم بد شد و نمیتونستم اشکم رو کنترل کنم٬حتما شما که مادر هستید میتونید احساسم رو درک کنید٬هیچ چیز برای پدر و مادر قشنگتر و شیرینتر از دیدن موفقیت بچه اش نیست؟؟؟همه بچه های حاضر که ۲۰۰ نفری میشدند٬معدل ۲۰ و درسخوان بودند ولی این فقط هستی من بود که با این سن کمش(اکثر بچه ها چهارم و پنجم بودند٬دومی یکی دو نفر بیشتر نبود) با اعتماد به نفسی که من هرگز نداشتم٬جلوی اون جمعیت رفت و آهنگ به اون سختی رو نواخت٬و همین کارش باعث شد که آقای قلم چی از محمود بخواد که بره بالا و در مورد هستی صحبت کنه(دوربین دست محمود بود و نتونستم ازشون عکس بگیرم٬ولی عکاس خودشون از همه چیز تند تند عکس مینداخت)محمود هم رفت بالا و اول از همه از من تشکر و قدردانی کرد(روی ابرها بودم و همچنان ...)بعد هستی بلند گو رو گرفت و گفت من از مامان مهربونم تشکر میکنم که همیشه مواظب من و درسهام هست و من باز ....آقای قلم چی سراغ من رو گرفت و فقط تونستم دستی تکون بدم چون جایی رو نمیدیدماینم عکسها و فیلم روز پنجشنبه که یکی از قشنگترین لحظات زندگی من و محمود بودفکر کنم وقتی دانشگاهی چیزی بره و بخواد مدرک معتبری کسب کنه من دووم نیارم و ....

پدر و مادرهای فرهنگی

آقای قلم چی مهربون

هستی و تکلیف عیدش

خانومی در حال معرفی خودش با هزار ناز و ....

 هستی پشت ارگ


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

 البته تا حالا خوابهای طلایی رو با ارگ نزده بود

اگر نتونستید فیلم رو اینجا ببینید برید به 

http://hastiyemaman.persianblog.ir 

البته اونجا هیچ کامنتی تایید نمیشه و همینجوری درستش کردمفقط برای دیدن فیلم سری به اونجا بزنیدو دوباره برگردید اینجا٬چون من اینجا رو بیشتر دوست دارم

اینم جایزه ی نواختن خانومی(آبگوشت تو کن)با اونکه به خاطر هیجان زیاد سردرد بدی داشتم٬ ولی از جایزه ی هستی خانوم کم نذاشتم

نذاشت ما یه مزه کنیم؟؟ماشالا همه رو خودش ....

اینم جایزه قلم چی

روز جمعه تا عصر خونه بودیم٬ساعت ۴ محمود من و هستی رو گذاشت خونه ی پریسا جون(دوست وبلاگیمون)که تولدش ما رو دعوت کرده بوداین اولین تولد وبلاگی تو خونه بود که ما دعوت داشتیمدو تا از بچه های وبلاگی دیگه هم با مامانشون بودند(مژگان جون مامان آندیا و نازنین جون مامان ارغوان)خیلی تولد خوبی بود و کلی خوش گذشت٬پروانه عزیزم هم خیلی زحمت کشیده بود و همه چیز عالی بود٬دستت درد نکنه خانومی که اینهمه زحمت کشیدی و ما رو هم دعوت کردیساعت ۸ محمود اومد دنبالمون و اومدیم خونه ...

هستی٬ آماده برای تولد

پریسا جون و دوستان

بچه ها با تاج های هدیه ای از طرف پریسا

هستی و آندیا جون

هستی عاشق آندیا شده و اگر میتونست با خودش میاوردش خونه

هستی ٬آندیا و پریسا جون

 اینم مجموع بچه های وبلاگی حاضر در تولد(هستی٬آندیا٬پریسا٬ارغوان)

پی نوشت ۱:این جمعه اولین سالگرد فوت آقاجون مهربونم هستش ٬که قرار بریم بهشت زهرا و .....آقاجون هنوزم خیلی دوستت دارم و جای خالیت رو جای جای خونتون حس میکنمامسال دومین عیدی هستش که تو نیستی تا بیایم دیدنت و بهمون عیدی بدی....مامانم٬ این روزها بدجوری یاد پدرش افتاده و حال و روز خوبی نداره.......

پی نوشت ۲:دایی امیر جمعه عصر اومد خونه٬خدا رو شکر آموزشیش تموم شد٬حالش خوبه و افتاده تهران٬اما همون نیروی ...

پی نوشت ۳:هفته ی آینده حنا بندان پسر عمه ی خودم است و هفته ی بعدش عروسی و پا تختیش٬اما من زیاد رو فرم نیستم؟؟؟؟عمه بزرگه که میشه خاله ی داماد٬از دیروز بیمارستان بستری شده٬آپاندیسش عود کرده ولی چون سالهاست قند داره٬عمل خیلی خیلی سختی داشته و نتونستند جای عملش رو بخیه کنند و همونجوری آوردنش بیرون تا خودش جوش بخوره؟؟؟؟دکتر گفته اگر بخیه میکردیم از داخل عفونت میکرد ولی اینجوری از بیرون عفونت میکنه که قابل کنترل تر هستش؟؟؟؟خیلی درد داره و حال عمومیش خوب نیست؟؟؟فردا میرم ملاقاتش ولی بدجوری نگرانش هستم٬شما هم لطفا براش انرژی مثبت بفرستید تا زودتر خوب و سلامت بشه و برگرده پیش بچه هاش.............

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ