هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
سفر به دبی 2

وقتی ما رسیدیم خواننده داشت میخوند،پسر جوونی بود که صداش خیلی قشنگ بود ولی اسمش رو نفهمیدم،بعد از اون س روش یکساعتی خوند و خیلی ها رفتند تو صحنه و ....از اونجایی که تو تور صحرا شام خورده بودیم ٬با غذامون بازی بازی کردیم تا ساعت 3 که اونجا بودیم گشنه نمونیم؟؟؟؟بعد از اون ن و ش آ ف ر ی ن اومد رو صحنه،با اونکه من زیاد صداش رو دوست ندارم٬ ولی از کنجکاوی که بفهمم دقیقا چند سالش هستش و چه شکلیه،به بهانه ی شب تولد محمود گولش زدم و رفتیم تو صحنه،حالا هی من ن و ....رو نگاه میکنم هی اون منو؟؟؟؟خداییش همسن مامانم بود و تمام گردن و صورتش پر از چین و چروک؟؟؟ولی به خاطر هیکل خوبی که نگه میدارند همیشه حس جوونی توشون هست،یکساعتی هم اون خوند و با آهنگ تا میگی سلام .....همه رو سر شوق آورده بود،حدود ساعت 2 بود که گفت شما رو با سلطان قلبها ع ارف ....اینقدر خوشحال شدم که نگو،آخه من خیلی خیلی صدای ع ارف رو دوست دارم و اصلا فکرشم نمیکردم بتونم اون شب ببینمش؟؟؟محمود میگفت نه بابا ع ا رف کجا بود حتما مشابهی چیزی میاد؟؟؟ولی اومد و با اون صدای قشنگش پر شدیم از حس خوب و قشنگ،مخصوصا آهنگ سلطان قلبها که همه با هم میخوندنش و ....در آخر هم چون دقیقا اونروز 22 ب ه من بود،مردم ازش خواستند تا در مورد ایران بخونه ٬که خداییش آهنگی خوند که تا حالا نشنیده بودیم و اینقدر قشنگ و تاثیر گذار بود که هم اشکمون در اومد و هم موهای تنمون ...آخرای آهنگ محمود دستم رو کشید که بدو الان این جمعیت همگی میخوان با تاکسی برن و باید کلی معطل بشیم؟؟؟این بود که منو به زور از ع ارف جدا کرد و به موقع سوار تاکسی شدیم و حدود ساعت 4 خوابیدیم،ولی مطمئن هستم خاطره ی اون شب٬ هیچ وقت از خاطرم نمیره،از اون روز که برگشتیم تو ماشینم همش ع ا رف رو گوش میدم،با اونکه شکسته و پیر شده ولی خیلی صداش رسا و قشنگه هنوز٬ بعلاوه اینکه رفتارش فوق العاده خونگرم و بدون ریا بود و من از خاکی بودنش بیشتر لذت بردم،حیف که عکس و فیلم ممنوع بود و نتونستم حتی یک عکس ازش بندازم،البته خوشم اومد که نذاشتن مردم فیلم و عکس بگیرن و بعد بیان و پخشش کنند...همونجا هر کسی میخواست به همون قیمت ک ا با ره تهران میتونست بلیط کنسرت ا ن دی و ا ف شین و ت هی رو برای جمعه شب، تهیه کنه که چون ما بلیط ک ا ب اره شهرزاد رو خریده بودیم٬ نتونستیم اون رو بگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟

جمعه صبح با آرزو جونم تماس گرفتم و گفتم ما میریم دبی مال تا برای خودمون هم خرید کنیم،اونم هر وقت مامانش رو راهی کرد بیاد اونجا،حدود ساعت 12:30 آرزو و آرش جون رو تو کافی شاپ دبی مال دیدیم و بعد از گپی 4 نفره و خوردن قهوه و کیک،آرزو ما رو برد تا از دو سه تا مغازه که میشناخت خرید کنیم،یکیش یک فروشگاه با مارک انگلیسی بود که محمود بالاخره لوس بازی رو کنار گذاشت و برای خودش 3 تا شلوار و کراوات خرید،منم براش دو تا پیراهن دو قلو به عنوان هدیه ولنتاین خریدم(آرزو جونم مرسی)،محمود خیلی سیاست داره هی میگه من نمیخوام من نمیخوام بعد بهترین جنسها رو انتخاب میکنه و ...آرش دیگه طاقتش تموم شده بود و گشنه بود بچه،ولی محمود که حسابی کیک خورده بود گرسنه نبود،برای همین آرزو آرش رو برد تا ناهارش رو بده،من و محمود هم رفتیم طرف مغازه ای که آرزو برای خرید کفش بچه بهمون گفته بود،از اونجا یک صندل و یک کفش برای هستی خریدیم،آرزو و آرش هم اومدند و با هم رفتیم تا از کیتی برای هستی چیزی بخریم،همه چیز تو کیتی صورتی و دخترونه بود و آرش معترض٬ که چرا شما همش برای هستی خرید میکنید؟؟؟یک مداد نوکی و جا کلیدی و خودکار کیتی برای هستی و یک مداد نوکی هم آرزو برای آرش خرید و اومدیم بیرون،آرش بغل آرزو خوابش برد،منم از یک پیراهن مجلسی تمام سنگ دوزی شده خیلی قشنگ خوشم اومد که حدود 700 هزار تومان بود و محمود برام .....حالا همش اون تو ذهنم هستش تا برای عروسی 20 اسفند شبیهش رو پیدا کنم؟؟؟ای محمود .....حدود ساعت 3:30 بود که سوار ماشین آرزو شدیم و رفتیم فستیوال سیتی،آرزو جون میخواست منتظرمون بمونه یا با آرش خواب باهامون بیاد که قبول نکردم و همونجا از هم جدا شدیم(آرزو جون بابت زحمتی که بهت دادیم شرمنده خانومی)،مستقیم رفتیم طبقه دوم و از ایکیا که خیلی بزرگ بود و میشد لوازم خونه ی خوبی با قیمت مناسب توش پیدا کرد خرید کردیم،البته برای اونایی که ساکن اونجا بودند خیلی خوب بود چون ما نمیتونستیم چیزهای سنگین و بزرگ بخریم؟؟؟؟از اونجا دو تا بالش طبی یکی برای خودم و یکی برای مادربزرگم خریدم،یک سرویس 6 نفره قاشق و ....خریدیم که مدلش خیلی خاص بود و محمود خوشش اومد،میخواستم 18 تا بیارم که محمود گفت سنگینه نمیتونیم ببریم؟؟؟ولی الان میگه کاش ....یه سری خورده ریزه دیگه هم خریدم و ساعت 5 بود که از ایکیا اومدیم بیرون و به محمود گفتم اگر گشنتون شده بریم ناهار بخوریم من دارم ....کلی دنبال مک دونالد اونجا گشتیم تا بالاخره موفق شدیم و ....تا ساعت 9 اونجا بودیم و من به هزار زور محمود رو راضی کردم تا کفشی رو که خوشش اومده(کلارکس)من به عنوان کادوی تولدش براش بخرم؟؟؟راضی نمیشد و میگفت گرونه ولی وقتی تحدید کردم فردا که بریم تهران میبرمت خرید تا برات کادوی تولد بگیریم؟؟؟زود رفتیم و خریدیمش(حالا حالاها هر کی جرات داره محمود رو ببره خرید)،خودمم تونستم یکی دو تا کیف خوب از اونجا بخرم،تا رسیدیم هتل یک دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم ک ا ب ا ر ه ش ه رزاد که بهمون نزدیک بود و پیاده رفتیم،اونجا،حمید راستی،شیوا،جواد یساری و شهرزاد که فکر کنم صاحب ک ا ب ا ره بود هر کدوم یکساعتی برنامه اجرا کردند،برنامه ی قشنگی بود و کلی لذت بردیم ولی چون دقیقا همون شب ا ن د ی و ا ب ی و ع ا رف هر کدوم جای دیگه برنامه داشتند٬ نسبتا خلوت تر از ک ا باره تهران بود،ساعت 3 اومدیم هتل و تا 4 تمام وسایلمون رو جمع و جور کردیم و خوابیدیم....

شنبه صبح ساعت 10 ،اتاق رو تحویل دادیم و با ماشین هتل رفتیم فرودگاه ،اونجا سه تا آقای مجرد مهربون پیدا کردیم(طرف زن دارها نمیشد رفت که خودشون همگی اضافه بار هم داشتند)و دو تا از چمدانهامون رو بهشون دادیم تا برامون بیارن وطن،بار خودمون دقیقا 56 کیلو شده بود حسابی شانس آوردیم،کلی زحمت کشیدند و تا کنار تاکسی فرودگاه خودشون آوردند تا مشکلی پیش نیاد،ساعت دقیقا 12 ظهر پرواز کردیم و ساعت 3 بعد از ظهر رسیدیم خونه،هستی رو بغل گرفتم و با بغض هی فشارش میدادم و میبوسیدمش،اونم میگفت مامان بزار برم بابا رو هم ببوسم ولی مگه من ولش میکردم؟؟؟تا خود شب با اونکه خیلی گیج و منگ بودم همش تو بغلم بود،خیلی زود همه وسایلمون رو باز کردیم تا هستی خوشحال بشه،هی میومد منو میبوسید و میگفت مامان دستت درد نکنه،مخصوصا که محمود بهش گفت هر چی خریدیم مامانت گفته و گرنه من اینهمه خرید نمیکردم؟؟؟بچه همش میومد از من تشکر میکرد،براش پی اس پی نخریدیم،چون همه گفتند وسیله گرونی هستش و اگر ایرادی داشته باشه رو دستتون میمونه،خدا رو شکر هستی هم قبول کرد و منتظره تا از اینجا براش بخریم؟؟؟ولی دو تا کتونی چرخ دار براش خریدم که خوشحالش کرد و .....

 

آرش جون تو دبی مال

صحنه خالی ک ا ب ا ره ش هر زاد

تابلوی جلوی ....

سمت راستی رو از فروشگاه girls خریدم

یکی از کتونی های چرخ دار

کمربندها رو از max خریدم

مدل دیگه ی کتونی چرخ دار که با دکمه میاد بیرون و میره تو

اولین عطر دخترونه ی خانومی و یک کلاه مجلسی

یک عکس کلی از یکسری سوغاتیهای خانومی

خریدهای کیتی

اینم بقیه ی خریدهاش که رو اون مبل جا نشد

این گوشواره و انگشتر و سنجاق رو هم با پیراهنش از girls خریدم

شکلاتهای خانومی(ما که رژیم داریم)البته سلبریشن ها رو گذاشتم برای عید

کادوی تولد محمود(کفش) و کادوی ولنتاینش(پیراهن ها)

کادوی ولنتاین من

حالا نوبت پاسخ به سوالات شما عزیزان و نکات سفر به د ب ی هستش؟؟؟؟

1.من دلم نمیخواد چیزی در مورد هزینه ها و قیمتها اینجا بنویسم،بیشتر دوستان و فامیل و ....آدرس اینجا رو دارند و صلاح نمیدونم ....اما تو کامنتهای خصوصی و عمومی خیلی هاتون در موردش سوال کردید که من نمیتونم نسبت بهشون بی تفاوت باشم؟؟برای همین یک اطلاعات کلی براتون میزارم تا انشالا استفاده کنید؟؟؟به خاطر تعطیلات و هوای مناسب د ب ی و زمان حراج اونجا و ک ن سرت ها ٬کلا زمانی که ما رفتیم هم هتل و هم بلیط هواپیما گرونتر از موقع های دیگه بود،پولی که اینجا بابت تور دادیم شامل 4 شب هتل(با صبحانه و ناهار)4 ستاره و بلیط و ترانسفر فرودگاهی بود و بس،قیمت تورهای د بی نسبت به دو سال پیش ت ا یلند خیلی گرونتر بود تازه اونها همش رو کشتی و جزیره و ....بود،گرون ترین تور ت ا یلند نفری 50 هزار تومان بود(اطلاعات جدید رو باید از داداش رضا اینا که الان اونجا هستند پرسید؟؟) اما اینجا ارزونترین تور که تور گشت شهر بود حدود نفری 45 هزار تومان میشد و بقیه تورها تقریبا حدود نفری 90 هزار تومان(کشتی که ارزونتر هم داشت و ک ا ب ا ره ها)،هزینه ی تورهای ما تقریبا 750 هزار تومان(دو نفرمون)شد،قیمت اجناس هم خیلی گرون بود البته تو ابن بطویه و دبی مال که من خرید کردم،اگر تخفیف های 75 درصدی بیشتر اجناس نبود ٬عمرا نمیتونستیم چیزی از این فروشگاههایی که گفتم بخریم؟؟؟اما تونستیم خرید عید هستی رو انجام بدیم و یک چیزهایی هم برای خودمون بخریم،اما وقت نشد خیلی جاها رو ببینیم،نه کنار دریا رفتیم،نه استخر هتل رو که من همش تاکید داشتم هتلمون استخر داشته باشه دیدیم،نه امارات مال ،نه واید بادی(پارک آبی)و نه خیلی از فروشگاهها و ....همشون موند انشالا برای سفرهای بعدی که انگیزه داشته باشیم برای رفتن؟؟؟؟محمود چند ماه دیگه یک امتحان تو د ب ی داره که قول داده من و هستی رو هم ببره،حالا چقدر به قولش عمل کنه خدا میدونه و بس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2.در مورد امنیت و آزادی اونجا باید بگم برخلاف اون چیزی که به محمود گفته بودند و همین باعث شده بود تا حالا اقدامی برای رفتن نکنیم،هیچ مشکلی وجود نداشت و تو این چند شب و چند روز حتی تو ک ا ب ا ر ه های خانوادگی هیچ چیز بدی ندیدیم و کاملا شهر در امن و امان بود،چقدر خوبه آدم جایی زندگی کنه که هر چیزی جای خودش باشه و هر کس با چشم باز و انتخاب خودش حجاب و پوشش رو تعیین کنه،از عربهای فقط دو چشمی گرفته تا اروپایی های حلقه ای و رکابی پوش و ....هیچ زور و اجباری در کار نیست و همه قابل احترام و ارزش انسانی هستند و کسی با کسی کاری نداره و اینطوری نیست که تا از کشور خودت بیرون رفتی از همون هواپیما روسری ها بیوفته و تو فرودگاه پالتوها در بیاد و تو دستشویی لباسها عوض بشه و ....تو هوایی که اصلا شلوارک و رکابی نمی طلبه....؟؟؟؟ چرا وقتی کسی چیزی رو قبول نداره باید به زور و اجبار بهش تظاهر کنه؟؟؟؟اونجا و کلا بیرون ایران ا س ل ا م ی هر کس خودش تصمیم میگیره چی کار کنه؟؟؟سر شب بره و تو خونه کنار همسر و بچه اش باشه یا تو د ا ن س ی نگ و ....یعنی آزاد هستی که همه چیز رو ببینی و خودت بنا به شعور و فهمت انتخاب کنی نه زوری؟؟؟؟مگه اونهایی که خارج زندگی میکنند هر شب م س ت و خرابند؟؟؟مثلا من و محمود صلاح ندونستیم مثل خیلی ها د ا نسینگ بریم و فکر کردیم محیطش مناسب ما نیست و موسیقی ایرانی و خواننده های مورد علاقه و محیط خانوادگی رو ترجیح دادیم،ممکنه خیلی ها اهل ر ق ص باشند و اون یکی رو انتخاب کنند؟؟؟تو همون ک ا ب ا ره هم خیلی ها با حجاب کامل اومده بودند و داشتند لذت میبردند،من اصلا مخالف حجاب و این حرفها نیستمها،یه موقع براتون سوئ تفاهم پیش نیاد به خیلی چیزها هم پایبند هستم و متعهد،خیلی هم از بی بند و باری بیزارم،اما منظورم اختیار انسان هستش برای زندگیش، که همین اختیار باعث شد خلیفه الله روی زمین باشه و خداوند برای آفریدنش به خودش آفرین بگه و برای انجام هر کاری حساب و کتاب پس بده؟؟؟و گرنه جایی که اختیار نباشه هیچ کدومش معنا نداره....پس خیالتون راحت ٬شهر در امن و امان بود٬قابل توجه اونهایی که پرسیده بودندبا خیال راحت ٬بار سفر رو ببندید و ....

3.حالا بگم از هستی عزیزم که به نظر من و محمود٬ تو همین چند روزی که نبودیم کلی بزرگتر و خانومتر شده،مادر جونش هم ایندفعه خیلی ازش راضی تر بود،البته گویا یک روز صبح که مامانم هنوز بیدار نشده بوده،یک تکه نان سنگک رو سه بار تو ماکروفر گرم میکنه که آتیش میگیره و میترسه و جیغ میزنه ،کلی هم مامانمو میترسونه،روزی هم که اومدیم رفت و برامون چایی دم کرد؟؟؟؟دوشنبه که رفته بودیم ملاقات یک مریض،وقتی برگشتیم تو راهرو بوی سوپ میومد ٬که محمود با خنده گفت ٬مامانت چقدر خوب هستی رو آموزش داده فکر کنم برامون سوپ پخته؟؟؟؟امروز از قلم چی زنگ زدند که فردا عصر هستی رو ببریم جشن قلم چیکه اونجا تشویقشون میکنند و جایزه میدن؟؟؟احتمالا فردا عصر میریم اونجا؟؟؟جمعه عصر هم ٬تولد یک عزیز دعوت داریم که من و هستی میریم اونجا و جای همتون رو خالی میکنیم؟؟؟؟

۴.دوستان عزیزم٬ علی رغم میل باطنی خودم٬که دلم نمیخواست خیلی چیزها رو بنویسم و عکس بزارم ولی سعی کردم سوالاتتون رو جواب بدم٬اگر کم و کسری بود به بزرگی خودتون ببخشید٬اگرم چیز خاصی هنوز تو ذهنتون هستش کامنتتون رو خصوصی نکنید٬ تا تو کامنتدونیم جوابتون رو بدم٬ممنونم از لطف همیشگیتون نسبت به خودم و هستی...اینم برای اون عزیزانی که دلشون برای هستی تنگ شده بود و عکس جدید خواسته بودن.....

روز دوشنبه عصر

قربونت برم که خانوم شدی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
سفرنامه دبی 1

سلام به همه ی شما دوستان عزیز و مهربونمون،دلم کلی برای همتون تنگ شده بود٬ برای همین دیشب اول اومدم و به همتون سر زدم و امروز اومدم تا خودم آپ کنم ...

سه شنبه ساعت 3 تا 4 صبح٬ تونستیم بخوابیم و ساعت 4 آژانس اومد دنبالمون(هستی و مامانم رو بیدار نکردیم) و رفتیم فرودگاه امام،از همونجا سیم کارت دبی رو خریدیم ،ساعت 7:30 پرواز کردیم و تا به هتل برسیم حدود ساعت 11 صبح بود،از ماشین هتل ٬به آرزو جون زنگ زدم و کلی مشعوف شدم،اما چون میدونستم مامان و خواهر گلش اونجا هستند و خودش سرش شلوغه٬ برای جمعه که مهمونهاش میرفتند قرار گذاشتیم،ولی کلی تو اون چند روز تلفنی باهاش صحبت کردم و اس ام اس بازی کردیم(جاتون خالی )،همون موقع تور گشت شهر رو برای همون روز (ساعت 4 عصر تا 11 شب)و تور کشتی رو برای فرداش(چهارشنبه شب ساعت 7:30 تا 11)،از لیدرمون خریدیم و زود ناهارمون رو خوردیم(صبحانه و ناهارمون با هتل بود) و پیاده راه افتادیم به طرف سیتی سنتر که فکر میکردیم خیلی نزدیکه بهمون،بالاخره رسیدیم و تا ساعت 4 اونجا چرخ زدیم ولی چون شدیدا خواب آلود و خسته بودم جز شکلات از کارفور هیچی نخریدیم،یعنی یا خوشمون نمیومد یا خیلی گرون بود؟؟؟تصمیم گرفتیم برگردیم هتل تا از تور جا نمونیم و بعدا دوباره سر فرصت بیایم سیتی سنتر(که دیگه قسمت نشد بریم)،از یک درش اومدیم بیرون و تاکسی گیرمون نیومد ،هی اومدیم جلو تا بالاخره تاکسی سوار بشیم،نشون به اون نشون که تا خود هتل من غر زدم و شدیدا کفشم پامو زده بود و میلنگیدم،محمود هم منو میکشید که بیا الان میرسیم،چشمام شدیدا میسوخت و چون دیرمون هم شده بود عجله ای اومدیم که باعث شد سردرد بدی هم بگیرم،وقتی هم رسیدیم دیدیم چون من ساعتم رو نکشیدم جلو از تور جا موندیم؟؟؟بلافاصله بارمون رو دادیم به دربون هتل و تاکسی گرفتیم و تلفنی خودمون رو رسوندیم به تور،خیلی خیلی تور خوب و جالبی بود،تمام شهر رو چرخ زدیم و لیدر برامون توضیحاتی میداد،تمام شهر پر بود از برجهای خیلی قشنگ و بلند،برجهای دوقلو،برج العرب،پالم جمیرا،کاخ شیخ ساعد،هتل آتلانتیس(آکواریوم)،جبل علی(یکساعت وقت خرید)،ابن بطوطه(مرکز خرید خیلی قشنگی که نذاشت اونموقع خرید کنیم و فقط عکس گرفتیم و ازش گذشتیم)،دبی مال(مرکز خریدی که اصلا توش نرفتیم و فقط رقص آبش رو که خیلی قشنگ بود نگاه کردیم،حدود ساعت 10 شب)،شام رو تو باغ زردآلو که یک رستوران ایرانی بود خوردیم و نزدیک ساعت 11:30 رسیدیم هتل و خوابیدیم،با اونکه تور خیلی خوبی بود ولی چون من سردرد داشتم(قرص هم اثر نکرد تا اینکه خود لیدر یک قرص بهم داد که بهم اثر کرد و فرداش رفتم و ازش خریدم) و خیلی خسته بودم بیشتر توضیحات لیدر رو اصلا گوش ندادم و مثل جنازه افتادم تو رختخواب.... 

اولین جایی که رفتیم

داخل سیتی سنتر

مدینه جمیرا

مدینه جمیرا

مدینه جمیرا

برج العرب

هتل آتلانتیس و آکواریوم

ابن بطوطه

بازار هند ابن بطوطه

سمت راست (هند)٬سمت چپ( ایران)

شهر بازی ابن بطوطه(جای هستی خالی بود)

سمت راست(این بطوطه)٬سمت چپ(بلندترین برج دبی)

 

قبل از شروع رقص آب(دبی مال)

اینم رقص آب

چهارشنبه ساعت 8:30 بیدار شدیم و بعد از صبحانه ،علی رغم گفته لیدرها که میگفتند ایرانی ها نمیتونند تو دبی مال و ابن بطوطه و امارات مال و ....خرید کنند(گرونه)،و هر روز از هتلها مردم رو به مراکز خرید جبل علی و انصار مال و ....میبردند،همراهشون نرفتیم و خودمون رفتیم ابن بطوطه و تا ساعت 6 عصر اونجا بودیم،برای ناهار هم برنگشتیم و همونجا غذا خوردیم و کلی خرید کردیم،البته نمیگم گرون نبود،خیلی هم به پول ما گرون بود اما با تخفیف 75 درصدی که به بیشتر اجناس خورده بود ،میشد یه چیزهایی خرید،آرزو هم معتقد بود دی تو دی و انصار مال و القبایل و عرض الهدایا و دراگون مال(که کلا بازار چینی هاست و خیلی میشه توش خرید کرد)ارزش رفتن نداره و اجناسش به درد نمیخوره،این شد که ما کلا فروشگاههایی رو که ش ب خ ی ز همیشه تبلیغ میکنه رو اصلا نرفتیم و ندیدیم و ترجیح دادیم کمتر خرید کنیم ولی جنسهای خوبی بخریم؟؟؟،بهترین چیزی که من تو این سفر برای خودم از همون ابن بطوطه خریدم پالتویی بود که با 75 درصد تخفیف تو پیر گاردین تازه شده بود ....که محمود به عنوان هدیه ولنتاین برام خرید و گرنه من راضی به خریدش نبودم؟؟؟؟منم که تو دبی شده بودم ننه سرما،خوبه دور از چشم محمود دم آخری یک پلیور انداختم تو چمدون،چون همش سردم میشد و همون پلیور تنم بود،هم تو فروشگاهها خنک بود،هم بیرون ؟؟؟البته خیلی ها حلقه ای تنشون بود اما نمیدونم چرا منه گرمایی ایندفعه اینقدر سردم میشد؟؟؟ساعت 6 رسیدیم و دوش گرفتیم و حاضر شدیم تا بیان دنبالمون برای کشتی،ساعت 9 شب٬ کشتی حرکت کرد و تا 11 روی آب بودیم،من و محمود اول رفتیم طبقه بالا تو فضای باز نشستیم ولی وقتی من با دو تا پلیور هم سردم شد(مال محمودم پوشیدم روش)رفتیم پایین،برنامه کشتی شام خیلی مفصل و دسر و خواننده به 4 زبان و رقص عربی بود که به نظر ما نسبت به قیمتش نمی ارزید؟؟؟اونجا یک خانومی نقش حنا میکشید که من فکر کردم مثل مال تور صحرا که هر کی کشیده بود خیلی کمرنگ بود هستش، برای همین به اصرار محمود منم کشیدم٬ ولی چون دو تا پلیور تنم بود به جای بازو دادم روی دستم کشید،اما الان سخت پشیمونم و نمیدونم چه جوری برم خرید و کلاس و ....محمود میگه خیلی قشنگه ولی خودم دلم میخواد پاک بشه،تو رو خدا اگه راهی روشی بلد هستید که بتونم پاکش کنم حتما راهنماییم کنید،امروز با دستکش رفتم بیرون....

کشتی های کنار ...

طبقه بالای کشتی

طبقه پایین کشتی و خواننده

رقص عربی خاصی که یک آقای جوان ...

در حال کشیدن نقش حنا

اینم کامل شده

پنج شنبه صبح، با لیدرمون تور صحرا رو برای همون روز(ساعت 3 تا 11 شب) و ک ا ب ا ر ه شهرزاد رو، برای جمعه شب(10:30 تا 3 صبح)،هماهنگ کردیم،و رفتیم دبی مال و تا ساعت 2 ظهر اونجا بودیم و بیشتر خرید هستی رو از همون دبی مال انجام دادیم که اونجا هم کلی تخفیف خورده بود،فروشگاه خیلی بزرگ و قشنگی با کلی امکانات سینما و آکواریوم و پاتیناژ(اسکی رو یخ)و آبشار و ....اونروز فقط تو قسمت بچه گانه بودیم و اصلا برای خودمون نرسیدیم خرید کنیم،ساعت 2 رسیدیم هتل و ناهار خوردیم و یک راننده عرب اومد دنبالمون و 7 نفرمون رو سوار یک تویوتا لندکروز کرد و راه افتادیم،من اصلا در مورد تور صحرا چیز درستی نمیدونستم و لیدر احمقمون هم هیچ توضیحی بهمون نداد،راننده هم ازمون نخواست حتی کمربند ببندیم(آرزو میگفت خدا بهتون رحم کرده مگه بدون کمربندم میشه ....)یکساعتی رفتیم تا به صحرا رسیدیم و همه ماشینها(حدود 30 تا 40 تا ماشین عین هم)دم پمپ بنزین توقف کردند و همه دستشویی و ....اونها هم باد ماشینهاشون رو کم کردند،من هی میگفتم مگه میخوان چی کار کنند؟؟؟تازه از سوپر یک بستنی هم خریدیم و سوار شدیم ،بلافاصله بعد از حرکت٬ ماشین رفت تو شنها و حالت ترن هوایی خودمون٬ هی بالا و پایین و ....بستنی رو دادم به محمود و از اینکه فردین بازی در آوردیم و عقب ماشین نشستیم کلی حرص خوردم،سرتون رو درد نیارم ده باری من و محمود سرمون کوبید تو سقف و کمرمون کوبید تو .....(گفتم چه خوب شد هستی اینجا نیست)همش میگفتم خاک بر سر راهنمامون،اومدیم من مامانم رو مثل خیلی از این مامانها با خودم آورده بودم تور صحرا،بیچاره که قطع نخاع میشد؟؟؟خیلی هم ترسیده بودم،یعنی همش فکر میکردم الانه که ماشین چپ بشه،خداییش مگه ع ر ب ها بتونند هر روز همچین صحرایی رو رانندگی کنند،همونجا من شیر مادرشون رو حلالشون کردم....بالاخره رسیدیم به شترها و کمپ،بهمون گفتند همه میتونند سوار شتر بشند،من و محمودم رفتیم اول صف،دوتا شتر بود که با بند بهم وصل بودند و هر دفعه میشستند زمین و وقتی سرنشین مینشست روشون دونه دونه بلند میشدند و ....من عزای بلند شدن و نشستنشون رو گرفته بودم و به محمود میگفتم من سوار نمیشم ولی مگه راضی میشد؟؟؟خلاصه رفتم و نشستم رو شتر الاغی که ...همه داشتند نگاه میکردند و محمود تند تند عکس مینداخت،که یهو شتر بغل دستی صورتش رو نزدیک ما کرد و خیلی راحت شتری که من نشسته بودم روش،همون حالت نشسته یکوری شد و افتاد زمین و من پرت شدم ،شانس آوردم محمود منو کشید و گرنه شتر بیشعور با اون هیکلش افتاده بود روی من؟؟؟حالا بدنم درد گرفته ،از خجالت زود بلند شدم،همه میان و با زبون خودشون حالم رو میپرسن و منم هی اکی اکی میگم؟؟؟اونوقت محمود میگه پاشو برو سوار شو،صفمون از دست رفت؟؟؟وقتی دید من دارم با خشم نگاهش میکنم ٬خودش با کوله و دوربین و کمری و ....پرید رو شتر،حالا من میگم بارت رو بده من،شتر رو نگه دار الان بلند میشه،ولی وقت هیچی نشد و محمود همونجوری سوار شد و رفت؟؟؟وقتی پیاده شد گفت شانس آوردی افتادی زمین؟؟؟نمیدونی موقع بلند شدن و نشستن چه فشاری به کمرم اومد؟؟؟؟(همون شتر تا 10 شب آدم سوار میکرد اونوقت باید فقط من ....)بعدش رفتیم تو کمپ و خانومها برای نقش حنا صف کشیدند و آقایون رفتند برای قلیون و ....اونروز خیلی باحال بود،چون برقشون هم کلا قطع بود و تا 8 شب تو تاریکی موندیم تا درستش کنند،برامون مشعل درست کردند و وقتی برق اومد،شام رو که باربی کیو بود سرو کردند و رقص عربی و ....موقع برگشت راننده از شارجه اومد که اونجا رو هم دیدیم ،ساعت 10 رسیدیم هتل و با لیدر تماس گرفتیم که میتونیم بریم ک ا ب ا ر ه تهران؟؟؟گفت براتون رزرو میکنم برید،همون موقع حاضر شدیم و رفتیم،یک میز دونفره تو بهترین موقعیت بهمون دادند،حالا ما اصلا نمیدونستیم قراره کی اون شب بخونه؟؟؟ولی تمام میزها پر بود؟؟؟(پست بعد میگم)اون شب هم تو صحرا شام خورده بودیم و هم تو ک ا ب ....شام داشتیم،وقتی رسیدیم یک پسر جوون داشت میخوند٬ که صداش خیلی قشنگ بود،محیطش خیلی رویایی و خانوادگی و دلنشین بود.......(عکس و فیلمبرداری هم ممنوع بود)

آبشار داخل دبی مال

اسکی روی یخ(پاتیناژ)

ماشینهای پشت سر هم تو صحرا

اینم کمپی که توش بودیم

بدون شرح

تا همینجا رو داشته باشید تا پست بعد از همینجا به بعد رو بنویسم همراه با عکس خریدها و .....

پی نوشت ۱:سفر خوبی بود و یک ثانیه وقت تلف شده نداشتیم به خیلی جاها نرسیدیم٬حتی نتونستیم استخر هتلمون رو ببینیم؟؟؟خیلی دلم برای هستی تنگ شده بود ولی اصلا پشیمون نیستم که نبردمش٬اینقدر برنامه هامون فشرده بود که خودمونم کم آورده بودیم٬انشالا دفعه های بعد وقتی کمی بزرگتر شد حتما میبریمش....

پی نوشت ۲:دو جمله ی پشت سر هم از هستی:

می خواند:مادرم همیشه نماز می خواند.

خواننده:مادر من خواننده است.

پی نوشت ۳:از آرزوی عزیزم و آرش جون٬ ممنونم که جمعه به دیدنمون اومدند٬و کلی راهنماییمون کردند٬از وقتی اومدم دلم برای شنیدن صدای گرم آرزو و دیدن روی ماهشون پر میکشه

ببخشید که خسته تون کردم٬خدا خودش شاهده٬فقط دلم میخواد شما هم از تجربیات سفر من استفاده کنید٬مثلا تور صحرا خیلی خوب بود٬ ولی اگر من میدونستم اینهمه ضربه و .....داره شاید نمیرفتم؟؟؟ و گرنه من هیچ قصد خاصی از نوشتن خاطراتم ندارم٬باور کنید تمام دبی ٬مسافر ایرانی بود که من یکی رو ندیدم که مثل ما بار اولش باشه ؟؟؟؟از وقتی اومدم همینطور کامنت خصوصی و اس ام اس دارم که دوستان منتظر آپ سفرنامه هستند و من امروز با کلی کار و کمی کسالت(نگران نشید طبیعی هستشهمون خاله ...)اومدم تا براشون با یک دنیا عشق بنویسم٬حدود ۴ ساعته که پای کامی هستم روز تعطیلی و حتی هستی و محمود گفتند بریم بیرون٬گفتم باید امروز آپ کنم ٬دوستان منتظرم هستنددر ضمن میخواستم برم تو دفتر خاطراتم بنویسم٬ که با این نوشته دیگه لازم به اون کار هم نیست؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
کارنامه ترم یک هستی و تولد بابا محمود

سه شنبه شب  همراه داداش رضا اینا شب نشینی رفتیم خونه ی عمو بزرگه٬ تا در مورد سفر راهنماییمون کنه؟؟؟اما وقتی اومدیم خونه ساعت 12:30 شب ٬مامان با گریه زنگ زد که داداش امیر تو دستشویی افتاده و ...بابام برده بودش دکتر و مامانم رو همراهش نبرده بود(میدونست مامانم شلوغش میکنه و طاقت نداره)مامانم هم گریه و هوار ٬که اگه یک مو از سر امیرم کم بشه و من اونجا نباشم ....یکساعت هی باهاش تماس میگرفتم و میدیدم که حال خودش خیلی بد شده و کنترلی رو اعصابش نداره،ساعت 1:30 محمود رو فرستادم خونشون،تا 3 نصفه شب٬محمود اونجا بود و من باهاشون در تماس بودم،دکتر به امیر سرم زده بود و گفته بود یکی از داروهای برونشیتش فشارش رو بدجوری آورده پایین و دیگه نباید اون رو استفاده کنه،خلاصه تا با محمود بریم تو جا،ساعت از 4 صبح گذشته بود و من که نگران خود امیر و مامانم بودم شب خوبی نداشتم؟؟؟صبح هم بلافاصله زنگ زدم که مامان گفت٬ بهتر هستند و میخوان امیر رو دوباره ببرن دکتر،دکتر خوب معاینه کرده بود و گفته بود،هنوز فشارش پایین هستش و باید یک سرم دیگه هم بزنه ،در ضمن ریه طرف چپش بهتر شده ولی ریه راستش همچنان در گیره،کلی هم دارو داده بود و ....طفلی تمام این مرخصی رو تو مریضی و دکتر گذروند،ولی راضی نشد بابا برای مرخصی گرفتن اقدام کنه و گفت حدود دو هفته بیشتر از آموزشی نمونده و نمیخوام از اون ور دیرتر تموم بشه،روز جمعه شب هم ،با اونکه هنوز رو براه نبود رفت....دوشنبه با محمود رفتیم و ظرفشویی و جارو برقی رو خریدیم،روز چهار شنبه اومدن و وصلش کردن و آقای نصاب که تاکید داشت باید حتما از مواد آلمانی و ترکیه ای اصل و پلمپ شده استفاده کنیم،همون موقع یکسری مواد که شامل نمک مخصوص و پودر و قرص و مایع جلادهنده و جرم گیر و بوگیر بود،برامون سفارش داد که دو ساعت بعد آوردن،نصاب گفت دوره اول یک کیلو نمک مخصوص میریزیم تو مخزن و تا اون نمک تموم بشه از پودر استفاده میکنیم(جلادهنده که همیشه هست)،وقتی نمک تموم شد،یک دوره 70 تایی قرص بدون نمک استفاده میکنیم و بعد دوباره پودر و نمک؟؟؟؟میگفت اینجوری بهتر هستش،بعد از 30 بار روشن کردن حتما یک مایع جرمگیر بدون هیچ چیزی باید استفاده بشه تا از رسوبات آب و گرفتن سوراخها جلوگیری بشه؟؟؟در ضمن بوگیر همیشه تو ماشین باشه(به جز زمانی که جرمگیر میریزیم) تا وقتی ظرف توش جمع میکنیم توی ماشین و فضای آشپزخونه بو نگیره و ....از همون روز دارم ازش استفاده میکنم و علی رغم چیزی که بعضی ها بهم گفته بودند خیلی ازش راضی هستم و تمام ظرفها مخصوصا لیوانها و ظروف پیرکس و ...بدون یک لک روشون تحویل میده،عمرا توی دست و خشک شدن معمولی لیوانها اینجوری بدون لک شسته بشه؟؟؟؟اینها رو گفتم تا اگر شما هم مثل من فکر میکردید وسیله ی جاگیر و بی استفاده ای هستش نظرتون رو عوض کنید و اگر امکانش رو دارید٬ از این وسیله هم استفاده کنید،من بوش آلمان خریدم ولی بیشتر کسایی که دارند از بقیه مارکها هم راضی هستند...اینم چند تا عکس ٬برای اون دوستان عزیزی که٬ از قسمت میز ناهارخوری و بقیه جاها عکس خواسته بودند ....

کلیه محصولاتی که سفارش دادم

 

قسمت مخصوص به هستی خانوم

آیینه شمعدان و .....

پنجشنبه صبح ٬به قصد خرید لوستر آشپزخونه و جاکفشی از خونه زدیم بیرون،اما به علت باران شدید و ترافیک وحشتناک،اینقدر خسته شدیم که فقط یک لوستر خریدیم و ساعت 8 شب رسیدیم خونه،تصمیم گرفتیم جاکفشی رو سفارش بدیم تا همون دانشجو٬ برامون درست کنه چون چیز خاصی میخوایم٬ مطمئنا نمیتونیم تو بازار پیدا کنیم،محمود که فقط لباسش رو عوض کرد و رفت زیر لحاف و تا 12 شب خوابید،بعد بیدار شد و شروع کرد به ورقه صحیح کردن تا 3 صبح،تمام مدت جمعه خونه ی مامانم هم،فقط ورقه صحیح کرد،دیشب هم من تا 3 صبح ٬نمره جمع زدم و وارد لیست کردم،با تمام این حرفها چون باید فردا ورقه ها رو ببره و فقط دو پاکت از 6 پاکت کامل تموم شده،بهم گفته امشب از 8 به بعد هیچ کاری نکن و طرف اینترنت و ....نرو که بتونیم ورقه ها رو تموم کنیم؟؟؟؟جمعه امیر اینقدر مظلوم شده بود که نگو،داداش رضا هم هی میرفت میومد بغلش میکرد،منم بهش گفتم چرا امروز ساکت شدی؟؟؟نگو طفلی وضع مزاجش هم بهم خورده و از فکر اتوبوس شب و دستشویی تو راه و ....همش تو فکره؟؟؟مامانم دوتا قرص باهم بهش داد ٬که خدا رو شکر مقبول افتاده بود و دیروز که زنگ زد گفت، مشکلی پیش نیومده و حالش خوبه....

شنبه شب هستی خانوم

امروز ساعت 12:30 تا 3 ،مدرسه هستی جشن بود که همه چیز عالی برگزار شد،بعد از مراسم،هر معلم کارنامه های تزیین شده(توسط اولیا)بچه ها رو،سر میز تزیین شده کلاس خودش،به اولیا داد،دست مادر دوستش درد نکنه خیلی کارنامه ها قشنگ شده بود،معدل و انضباط هستی 20 شد،و با اینکه معلم خودش فوق العاده ازش زاضی بود و میگفت خیلی شیطنتش کمتر شده و من خیلی دوستش دارم و ....اما به خاطر شیطنتهاش سر کلاسهای فوق برنامه و اعتراض من بابت کار با رنگ روغن به مدرسه(که معلم خیلی عکس العمل نشون داد)اسمش به عنوان چند تا شاگرد نمونه کلاس نبود،به معلمش گفتم با اینکه نظر مدرسه محترم هستش ولی من اصلا از کارشون خوشم نیومد و راضی نیستم،معلم گفت خدا شاهده٬ هستی از لحاظ درسی بهترین شاگرد کلاس من هستش و بابت همین اسمها دیروز تو دفتر اعتراض کردم ولی ...تا موقع خداحافظی معلمش سعی میکرد دل من رو به دست بیاره،بهش گفتم دستتون درد نکنه میدونم دست شما نبوده و معلم کلاژ کار خودش رو کرد(متاسفانه بعضی ها اصلا طاقت اعتراض رو ندارند٬و چون بارها و بارها هستی رنگی اومد خونه حتی مجبور شدیم شبانه براش کیف بخریم و ....من تلفنی از معاونشون خواستم که با مربی سفال صحبت کنه و بهش بگه رنگ روغن برای بچه های ما زوده و ....) ولی دلم از این میسوزه که میدونم این بچه ها از هستی من،از لحاظ درسی جلوتر که نیستند هیچ ....اونم از زبانش که بالاترین ترم رو با 100 پاس کرد و ....معلم گفت منم این رو میدونم و خدا شاهده خودم خیلی ناراحتم ،بعد هستی رو که اومده بود و خودش رفته بود تو فکر،بغل کرد و بوسید و باهاش عکس انداخت و طبق خواسته ی من خودش به هستی گفت ٬به جز من باید تمام معلمهای فوق برنامه ....

میز کلاس دوم دبستان

کارنامه ها

کارنامه ی هستی خانوم

هستی و میز تزیین شده

چند روزی تو تعطیلات تهران نیستیم،و دقیقا تولد محمود عزیزم روز جمعه 23 بهمن هستش که ما نیستیم تا بیام و اینجا بهش تبریک بگم،برای همین امروز و تو این پست،تولد محمود عزیزم،بهترین همسر ، پدر ، پسر،داماد،عمو،دایی و .....تبریک میگم و امیدوارم سایه ی پر مهرش٬ همیشه بالای سر من و هستی عزیزمون مستدام باشه........

عشق من تولدت مبارک

بابا محمود تولدت مبارک

 

پی نوشت 1:انشالا اگر خدا بخواد و عمری باشه،پست بعدی رو بعد از تعطیلات و سفر خواهم نوشت،امیدوارم تک تکتون روزهای خوبی پیش رو داشته باشید...

پی نوشت 2:فردا شب مادرجون میاد خونمون،تا هستی از مدرسه نمونه،بعد از اون اگه دلشون بخواد میرن خونه ی مادر جون و اگر بخوان تا ما برگردیم خونه خودمون میمونند،هستی که دلش میخواد خونه خودمون بمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت 3:قرار شده جایزه معدل 20 خانومی رو از سفر براش بیاریم،اینقدر هم سفارش داده که نگو؟؟؟؟مهمترین خواسته اش هم،پلی استیشن یا به قول داییش ایکس باکس هستش؟؟؟؟

پی نوشت 4:برای اولین بار٬ با فلیور ویو٬برای داداش امیر کیک پختم که اصلا پف نکرد و به نظرم زیرش هم نپخته بود٬ که از قالب در آوردم و برگردوندم و دوباره گذاشتم ۱۰ دقیقه اونورش بپزه٬ولی کمی خشک شد و کلا خودم خوشم نیومد٬اما هیچیش نموند و همه اش خورده شد؟؟؟فکر کنم میخواستن دل من نشکنه؟؟؟چقدرم تعریف کردند٬ مخصوصا بابام و محمود و سمیرا جوناگر کسی تایم دقیق پخت کیک تو فلیور ویو رو میدونه و خودش امتحان کرده٬برام مدت زمان و درجه ی دقیقش رو بزاره لطفا٬راستی چرا زیرش نمیپزه٬مگه همه جاش گرما جریان نداره؟؟؟قالبم هم که معلومه اگر مشکل از اونه بهم بگید؟؟؟چون همیشه با همین قالبها تو فر کیک میپزم که مشکلی نداره و خیلی خوب میشه؟؟؟

هنگام پخت

آماده شده بدون پف

پی نوشت 5:هنوز هیچی برای سفر آماده نکردم و کلی کار دارم٬فردا صبح تا ظهر کلاس دارم٬برای مامان و هستی خرید دارم و ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
بالاخره تموم شد ...

بالاخره بعد از دقیقا دو هفته،دیشب ساعت  ۸ شب ،نقاشی و کاغذ دیواری و پارکت تموم شد،روز جمعه از صبح تا شب پا به پای کارگر کار کردم تا همه جا زودتر تمیز بشه و خونه از اونهمه خاک اره(پارکت)و ....نجات پیدا کنه،الان یک عدد مامان نوشین با خیال نسبتا راحت، اینجا نشسته و خونه مثل دسته گل شده،جمعه اتاق خواب و اتاق هستی و حمام و دستشویی و آشپزخونه و انبار ،به طور کامل شسته و مرتب شد،ولی کلی خرید مونده که باید کم کم انجام بدیم ،ماشین ظرفشویی و جاروبرقی(تو این موقعیت خراب شد و الان جاروی مامانم اینجاست)،3 تا قالیچه،لوستر آشپزخونه ،جاکفشی بزرگ و .....امروز باید پرده ها رو از خشکشویی بگیریم و نصبشون کنیم،فعلا  چند تا عکس میزارم ....

بلافاصله بعد از فرش انداختنرنگ پارکتمون چطوره؟؟؟

از بس غذای بیرون خوردیم تو اون مدت٬یکروز هوس آشپزی کردم و پاستا با پنیر ....تو همون شلوغی و ....محمود و هستی خیلی خوششون اومد

روز پنجشنبه،نصابهای پارکت ساعت 7 کارشون رو نصفه (سه کارتن کم اومد و باید تا شنبه منتظر میموندیم،اینقدر هم دلخور و عصبی شده بودم٬ مخصوصا به خاطر کارگری که قرار بود جمعه بیاد ولی کار تموم نشده بود که به نصابها چپ چپ نگاه کردم  ....ولی کاریش نمیشد کرد و همه جا رو جز آشپزخونه که پارکتش مونده بود تمیز کردیم)رها کردند و رفتند،من و محمود تا ساعت 8 ٬خونه رو کمی تمیز کردیم و حاضر شدیم و رفتیم خونه داداش رضا اینا،هستی هم همراه مامان و بابام رفت خونشون٬ تا جمعه راحت بتونیم اتاق خودش و بقیه خونه رو تمیز کنیم،تا ساعت 12 اونجا بودیم ولی وقتی اومدیم خونه تا ساعت 3:30 داشتیم خونه رو برای نظافت فرداش آماده میکردیم و حسابی جنازه شده بودیم،خداییش هیچ سالی محمود اینقدر تو کارها و خونه تکونی و ....به من کمک نکرده بود اما امسال که دهمین عید مشترکمون هستش،سنگ تموم گذاشت و بینهایت به من کمک کرد،از جارو برقی و تی کشیدن گرفته (به حق کارهای نکرده)تا تمام کارهای برقی و فنی و دستگیره ها و ...اون شب ساعت 4 صبح خوابیدیم و جمعه ساعت 8 بیدار شدیم و تا خود 10 شب مشغول بودیم.....ساعت 10 رفتیم دنبال هستی و آوردیمش خونه و خودمون دوباره مشغول جا به جایی وسایل شدیم،با نقاشی و پارکت،امسال کل خونمون بهم ریخت و از طرفی کارمون خیلی سنگین شد و هی از این اتاق تو اون اتاق و ....از طرف دیگه ٬خونه مثل اسباب کشی تمیز شد، یعنی هیچ سالی برای خونه تکونی اینجوری تمیز کاری نمیکردم، ولی الان همه جا تا بیخ و بن ....

پی نوشت 1:از تمام تماسها و کامنتها و اس ام اس هاتون که سرشار بود از انرژی مثبت،بینهایت ممنونم و مثل همیشه خیلی دوستتون دارم

پی نوشت 2:برخلاف پیشنهاد نصابهای پارکت که میگفتند آشپزخونه رو پارکت نکن،اونجا رو هم چون با پذیرایی قاطی بود و اصلا راه آب هم تو کف نداره،پارکت کردیم،من و محمود همیشه عاشق پارکت تیره بودیم و الان اینقدر از خونه خوشمون اومده که نگو،مخصوصا آشپزخونه که محمود خیلی خوشحاله که جداش نکردیم،البته از نصابها خواستیم تا کلا آشپزخونه و پذیرایی رو از هم جدا کنند ٬تا اگر یه موقع مشکلی پیش اومد ٬پذیرایی خراب نشه.....

پی نوشت 3:هنوز خبری از کارنامه ی هستی نیست؟؟؟؟اما از هفته ی پیش٬ کتاب جدید زبان و ترم جدید رو شروع کرده و امیدوارم به خوبی و سلامتی٬ این ترم رو هم پشت سر بزاره

کتاب و سی دی ترم جدید

پی نوشت 4:دیروز رفتم خونه ی عموی بزرگم و 11 تا از این شونه هایی که م ا ه واره هم تبلیغ میکنه،برای خودم و هستی خریدم(از ویتنام آورده)،هستی که کلی ذوق کرده و از دیروز همش تو سرش هستش،توی م ا ...دونه ای 12000 تومانه٬ ولی من از عموم دونه ای 3500 تومان خریدم،البته دو تا برای مامانم و دو تا برای خواهری هم خریدم(دادم شوهرش براش برد)،میخواستم برای زنداداشی هم بردارم که زنعموم گفت تو انتخاب کن من خودم میخوام بهش بدم....

به جز دو تاش٬بقیه مال من و هستی ...

از نمای نزدیک هم گرفتم تا مدلهاش رو ببینید

اینم ۴ تای دیگه(اون طلایی رو برای خودم و مامانم هم گرفتم)

۴ تای آخر

نصب در محلالبته مدلهای مختلفی میشه درست کرد٬ ولی من فعلا همون ساده رو بلدم

پی نوشت ۵:امروز قرار بود داداش امیر به مدت 6 روز بیاد مرخصی،ولی الان که مامانم زنگ زد تا بگه رسیده خونه،اینقدر ناراحت بود که نگو،امیر حسابی سینه و گوش و ....عفونت کرده و شنواییش هم کم شده،میگه چند دفعه بردنم درمانگاه ولی هر دفعه دو تا قرص سرما خوردگی بهم دادند و گفتند برو؟؟؟؟چند شبه از گوش درد نمیتونم بخوابم و بیشتر بچه ها اینجوری مریضند؟؟؟همین الان بابام داشت میبردش دکتر(دکتر گفته برونشیت شده و گوشش پر از عفونت هستش و کلی آمپول و دارو .....)،طفلی برای اینکه کسی رو نگران نکنه هیچی نگفته بود،خیلی ناراحت شدم،چرا باید پ ا د گانهای ما که اینهمه جوون باید مدتی رو از خانواده هاشون دور باشند و هر کدوم چشم و چراغ یک خانواده هستند باید تو شرایط به این بدی .....مامانم باید یکهفته بهش برسه و سلامتش کنه و دوباره بفرستدش ....تازه بهشون گفتند چون شما نیروی ا ن ت ظ ا م ی هستید ٬تعطیلات بهمن ماه رو آماده باشید و اگر لازم بشه میفرستیمتون تهران تا ....اینش دیگه خیلی وحشتناکه ...خدایا ،خودت داداش کوچولوی من و تمام جوونهای کشورم رو حفظ کن....تعطیلات بهمن ماه٬ یعنی ده روز دیگه،هم من و محمود میریم سفر(دبی) ، هم داداش رضا و خانومش(تایلند)،یعنی 22 بهمن هیچ کدوم ایران نیستیم ٬ولی من از حالا نگران امیر هستم و فکرم بدجوری درگیر هستش؟؟؟؟

پی نوشت ۶:از ساعت 5 حاضر شدم که محمود بیاد و با هم بریم خرید، که الان زنگ زده و میگه من خوابم میاد و نمیتونم بیام خرید و ...ای محمود بد بد بد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ
دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
پایان امتحانات ترم یک هستی و ...

خیلی خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی خسته ام ،دارم میمیرم از کمر درد و .................

دیروز بعد از مدتها، اصلا پای کامی ننشستم و از زور خستگی چشمهام باز نمیشد،برای من که عادت دارم صبح ها با خیال راحت بخوابم ،هر روز هر روز زود بیدار شدن ،حسابی بهم سخت گذشت ....نقاش دقیقا از یکشنبه ی پیش کارش رو شروع کرد و با اونکه سقف و درهای اتاق کار محمود رو، هم اضافه کردیم تا برای کاغذ دیواری آماده بشه،شنبه یعنی دیروز٬ کارش تموم شد و رفت،تمام روزهایی که نقاش کار میکرد،منم توی اتاق خوابها کلیه ی کمد دیواری ها و کشوها و .....رو تمیز و مرتب کردم،کیسه کیسه لباس بود که دادم به مامانم تا به مستحق بده و کیسه کیسه آت و آشغال و کاغذ و ....بود که ریختم دور،کمدهای اتاق هستی رو زمانی که خونه نبود،ریختم بیرون تا نبینه یک کیسه ی بزرگ اسباب بازی و یک کیسه ی بزرگ لباس هاش رو ....الان از اتاق خوابها، فقط کمد دیواری اتاق هستی مونده که پیانوش جلوش هستش و تکون دادنش کار حضرت فیل،اون موند برای بعد از جابه جایی پیانو،چهارشنبه شب هستی همراه مادر جونش رفت خونه اونا،تا هم ما راحت تر کارامون رو انجام بدیم و هستی کمتر تو این رنگ و خاک بره و بیاد،هم بوی رنگ اذیتش نکنه،البته منم بدم نمیومد مثل همه ی دخترها ٬همراه هستی برم خونه بابام،ولی از اونجایی که محمود شجاع، تنها تو خونه نمیمونه(میترسه و تو این نه سال و نیم، یک شب تو خونه تنها نمونده)موندم خونه و با هم کمی تر تمیز کردیم و رفتیم برای خرید پارکت(اچ دی اف)،فعلا زیاد نمیشه تمیز کاری کلی کرد،فردا من میرم کلاس و محمود خونه میمونه تا بیان و کاغذ دیواری پذیرایی(دو تا دیوار کاغذ و بقیه رنگ) و اتاق کارش رو (تمام کاغذ دیواری به جز درهای کمد و سقف) نصب کنند،خدا میدونه اونا میخوان چقدر کثیف کاری کنند؟؟؟جمعه عصر رفتیم دنبال هستی(پنجشنبه اولین غیبت امسال رو داشت) و همونجا خونه ی مامانم، تمام تمرینهای ریاضی که بهش داده بودم رو چک کردم که خدا رو شکر خیلی خوب حل کرده بود(امروز ریاضی داشت و آخرین امتحانش بود)،اصلا برای من مهم نیست که هستی ٬تو مدرسه 20 بگیره،این برام مهمه که درسی رو که داده شده خیلی خوب یاد بگیره ،تا بعدا دچار ضعف نشه،آزمونهای قلم چی هم، که سراسری هستش خیلی تو سوال دادن و کار کردن با هستی بهم کمک میکنه،این جمعه میخواد سومین آزمونش رو بده، ولی همین آزمونهای کم و ماهی یکبار خیلی خوبه ....دیروز که محمود زود اومد خونه و کار رو از نقاش تحویل گرفت و حساب کتابش رو داد،از ساعت 5 تا 10 شب رفتیم برای قرارداد پارکت و .....(شب امتحان ریاضی هستی)هر کاری کردم هستی خونه بمونه و درساش رو بخونه راضی نشد؟؟منم که خیالم از بابت درسش راحت بود و حوصله ی چونه زدن نداشتم بردمش٬ ولی خودش اینقدر خسته شد که پشیمون بود اومده و قرار شد از این به بعد، دنبال ما برای خرید، اونم با محمود وسواسی تو خرید که تو هر مغازه یکساعت توقف داره و ....راه نیوفته،وقتی رسیدیم خونه، شام نخورده خوابید،منم لباس و کادو تولد دوستش رو آماده کردم و ....از اون روزی که دوستش تو مدرسه تولد گرفت و کلی هم کادو گرفت،تا حالا چند تا تولد پشت سر هم،تو مدرسه گرفته شده(به همون شکل)هم پنجشنبه تولد داشتند هم امروز؟؟؟؟دیشب با اونهمه کار و خستگی رفتیم و برای هر دو تا دوستش کادو خریدیم.....هستی هم، از حالا(برای 16 اردیبهشت) گیر داده برای منم با دوستام امسال تولد بگیر، ولی تو خونه ی خودمون و ....

اینهفته خیلی کار دارم،امروز که از صبح تا 11 شب،تمام کابینتها رو ریختم بیرون و ....البته برای جمعه دو تا کارگر که آشنای زنداداشی هستند(یک مادر و پسر)قرار بیان خونه مون برای تمیز کاری، ولی بعضی کارها مثل داخل کابینت و مرتب کردنشون و ....فقط کار خودمه و باید تا اونروز کارای خودمو انجام بدم که همون روز تمومش کنن،میخوام بدم اتاق هستی و اتاق خواب خودمون رو، (که رنگ نکردیم)در و دیوارها و پنجره و موکتهاش رو (شامپو فرش) تمیز کنند؟؟؟حموم و دستشویی رو کامل تمیز کنند؟؟؟گاز و هود و .....تمیز کنند؟؟؟یعنی میرسند تمومش کنند؟؟؟برای این گفتم جمعه بیان که تقریبا کارای خونه تموم میشه و پنجشنبه که برای نصب پارکت بیان و انشالا ا ا ا ا ا تمومش کنند،همه چیز برای تمیز کاری جمعه حاضر میشه......

روز جمعه خونه مادر جون(خوشحال از گرفتن جایزه ی مامان و بابا)

پی نوشت 1:امروز کلی از کابینتهای آشپزخونه رو خلوت و به انبار منتقل کردم،خداییش دست محمود درد نکنه،با این انباری که برام درست کرده،تمام کمدها و کابینتها خلوت شده و کلی لذت میبرم،ماشین لباسشویی رو هم ٬تا حالا 3 بار اونجا روشنش کردم، که همه چیز خوب و راحت بود،محمود عزیزم٬ بابت همه چیز ٬مخصوصا انباریممنونم

پی نوشت 2:داداش رضا ،ما و خاله بیتا و مادر جون اینا رو،برای پنجشنبه شام دعوت کرده(نمیخواستم قبول کنم ولی نتونستم بگم ما الان شرایطمون مناسب نیست،آخه همه فکر میکنند فقط داریم نقاشی میکنیم و به کسی چیزی نگفتم حتی داداشی و خواهر و برادرهام)خدا کنه کار نصابهای پارکت به موقع تموم بشه و بتونیم به موقع بریم تا معطل ما نمونند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت ۳:مکالمه ی بین دو نقاش که مامانم شنیده بود؟؟؟؟(ساعت ۵:۳۰ عصر)

اولی:طفلی هستی هلاک شد؟؟؟چه مامان سختگیری؟؟بچه ساعت ۳ اومده خونه٬بدو بدو بردتش کلاس پیانو٬هنوز نرسیده میگه مشقات رو بنویس؟؟؟

دومی:مگه نمیبینی امتحان داره٬الانم داره میره خونه ی مادر بزرگش؟؟

اولی:خب بره؟؟درس میخواد چی کار؟؟؟درس به چه دردی میخوره؟؟؟

دومی:اگه تو هم درس خونده بودی که الان اینجا نبودی؟؟

هر روز عصر ٬خانومی برای نقاشها پیانو میزد و جالب اینکه به مربیش گفت٬نقاشامون خیلی پیانو زدن من رو دوست دارند و همش برام دست میزنندفکر نمیکردم اینقدر براش مهم باشه که به مربیش هم بگه ....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ