هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
اندر احوالات خانه ی ما ...

بفرمایید بوی رنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

عمرا بتونید الان خونه ی ما رو تو ذهنتون تجسم کنید؟؟؟؟کل پذیرایی و آشپزخونه و حموم و راهرو ،غرق در گچ و رنگ و ...حالا خوبه اتاق خوابها به جز درهاش فعلا کاری نداره،اگه بخوام یه روزی تو اتاق خوابها کاری کنم،حتما حتما کاغذ دیواری میکنم،الان نمیگم دقیقا چی کار داریم میکنیم٬ ولی وقتی تموم شد ...البته همینقدر بدونید که خیلی از نظرها و راهنماییهاتون استفاده کردم و تغییراتی تو رنگ و ....دادیم،فعلا من کار زیادی ندارم،و تو اتاق خواب، با مامانم در حال دیدن تلویزیون و کتاب خوندن و کامی خونی هستم،از قبل بیشتر وقت وبلاگ خوندن دارم و کار من تازه وقتی شروع میشه که خونه خالی بشه؟؟؟از حالا فکر اونموقع ؟؟؟تو اتاق خوابها روی تمام وسایل یک وجب گرد و خاک نشسته وای به حال بقیه ی خونه،دقیقا مثل یک اسباب کشی کار دارم؟؟؟درسته کارگر میگیرم ولی بالاخره خودمم خیلی کارا دارم......

روز پنجشنبه و جمعه خونه بودیم و دانشجوی همسری پنجشنبه شب ،قفسه های انباری رو آورد و روز جمعه و شنبه از ساعت 5 عصر تا 12 شب در حال نصب و ....بودند،من اولش با این طرح همسری موافق نبودم و فکر میکردم لزومی به اینهمه کار، توی انباری نباشه،ولی وقتی آماده شد و ماشین لباسشویی به اونجا منتقل شد تا به جاش ماشین ظرفشویی بگیریم(مدتهاست میخوام بخرم ولی توی آشپزخونه جاش نبود، تا اینکه بالاخره همسری تصمیم گرفت لباسشویی رو تو یک انباری مرتب و قفسه بندی شده منتقل کنه و به جاش....البته هنوز نگرفتیما،انشالا بعد از خوشگل شدن خونه)خیلی به نظرم خوب شده و تونستم کمی کابینتهای آشپزخونه رو خلوت کنم و لوازمی مثل سرخ کن،آبمیوه گیری،بخار پز،هم زن،رنده برقی و ....که از کمبود جا تو کابینتها،بعضی هاشون رو ،روی اپن گذاشته بودم و اصلا راضی نبودم،به اونجا منتقل کردم تا سر فرصت برای روی اپن که نسبتا بزرگ هم هست، چیز قشنگتری بگیرم(لطفا اگر پیشنهادی دارید حتما برام کامنت بزارید تا استفاده کنم)فعلا همینطوری انباری رو چیدم٬ تا فقط دور و برمون خلوت بشه و سر فرصت بهتر مرتبش کنم؟؟؟

رفته تو انباری میگه از من عکس بندازیدکفپوش رو خود محمود چسبوند

جدیدا عاشق این عروسکی شده که با دستکش های خودش درست میکنه

انباری آماده شده

جمعه ٬همه فرشها و قالیچه های موجود در خانهرو دادیم قالیشویی و تا 4 صبح، با همسری روی وسایلی رو که به صورت قطاری چیده بودیم توی پذیرایی ،تا راحت بتونند سقف رو نقاشی کنند،پوشوندیم و تمام کابینتها و شیشه ها و بوفه و ....را روزنامه پیچ کردیم تا صبح شنبه٬ نقاش بیاد(توی رختخواب از خستگی ....)که دیدیم نیومد و زنگ زد و گفت دخترم رو نصف شب بردیم بیمارستان بستری کردیم و امروز نمیام(اسهال و استفراغ)،روز یکشنبه هم،خودش دو تا کارگرهاش رو آورد گذاشت سر کار و رفت بیمارستان(شانس رو دارید که؟؟؟)،امروز دیگه خودش هم اومد و سه تایی مشغول کار شدند(خدا رو شکر دخترش هم خوب شده و رفته خونه)قرار بود 6 روزه کار ما رو تموم کنه،حالا چقدر طول بگشه الله اعلم؟؟؟؟هستی خانوم هم،حسابی همکاری میکنه و گچ و خاک هستش که با دمپاییش میاره تو اتاق خوابها و میگه یادم رفت درش بیارم؟؟؟دیشب باباش حسابی عصبانی شد و از خجالتش در اومد؟؟؟منم با تمام کارهام٬ از هستی کم نمیزارم و دارم برای امتحان دیکته و ریاضی آماده اش میکنم،امروز کلی وقت گذاشتم تا براش کاردستی علوم درست کنم(درس نور)،فردا هم میخواد بره اردو(روز هوای پاک)و حسابی حالش رو ببره....

اینم پذیرایی با وسایلش٬آماده برای نقاشی(نقاش کلی کیف کرده بود از چیدمان و از همسری پرسیده بود چقدر خوب وسایل رو چیدید؟؟ که همسری گفت٬از ایده های خانوم خونه مون هستشاصلا لازم نشد برای کار روی سقف٬ چیزی جا به جا بشه و تو دو ردیف باریک و با فاصله .....)

کاردستی علوم هستییک جعبه ی کفش که کلی زمان برد تا کاغذ بچسبونم دورشو کاربردش اینه که٬در جعبه رو باید ببندی و اون مقوا رو بزاری روی اون بریدگی روی درش٬بعد از اون سوراخ نگاه کنی و متوجه بشی که عکس رو برو دیده نمیشه؟؟؟سپس مقوا رو کمی برداری و ببینی که نور چه میکنه؟؟؟؟؟

پی نوشت 1:خیلی هاتون نوشته بودید چرا ما خونه ی مامانم نمیریم؟؟؟خب معلومه چرا نمیریم،هستی مدرسه میره و داره امتحانم میده،همینجوری کلی به هیجان اومده و به زور میره اتاق خودش،چه برسه به اینکه جایی هم بریم؟؟؟در ضمن خونه ی مامانم٬ از خونه ی ما دوره و امکان مدرسه رفتن هستی از اونجا نیست؟؟تازه خونه ای که اینهمه وسیله توش هست و خالی نیست،نمیشه با نقاش و کارگر تنها گذاشت؟؟؟میگن مالتو بچسب همسایه تو ...از طرفی من رختخواب خونه خودم رو با بوی رنگش ترجیح میدم به ....(البته امشب اولین شبی هست که بوی رنگ میاد و هنوز نمدونم چقدر ترجیح میدم؟؟؟)باز اینجا شاید بتونم بو رو تحمل کنم و دو سه ساعتی بخوابم، ولی جام که عوض میشه همونم نمیتونم بخوابم،این بدخوابی منم خودش خیلی سخته و بارها باعث اذیت خودم و بقیه شده؟؟؟؟

پی نوشت 2:به محمود و مامانم میگم٬چی میشد من الان چشمهامو میبستم و باز میکردم٬میدیدم همه چیز تموم شده و تمیز شده و ....؟؟؟محمود میگه٬اینم خودش تنوعه و مزه ی بعدش به این اذیت شدنهاستآخه نیست صبح تا شب٬تو یک اتاق زندانیه و اصلا نمیتونه از بو بخوابه(همین الان خواب هفتاد پادشاه رو میبینه هزار هزار ماشالا)٬برای همون تمام مزه ی بعد٬ به همین سختیهایی هست که محمود میکشه؟؟؟؟ولی خداییش٬جا به جایی پیانو به خاطر عقب نموندن هستی و سیستم تی وی با اون زیر تلویزیونی سنگینش به خاطر من٬خیلی خیلی سخت بود و حد فاصل سرامیک و موکت اتاق خواب٬جیگرم براش کباب شد و من با تمام زوری که زدم نتونستم کوچکترین تکونی به پیانو بدم٬موقع آوردن پیانو٬ هر دو نفر که آوردنش از این کمربندهای مخصوص که موقع بلند کردن ع ل م هم میبندند بسته بودند و محمود مجبور شد خودش تنهایی ...(از بس ما تو کارهامون کمک داریم٬اینجوریه؟؟؟همش تعارف الکی؟؟؟کاش داداش امیرم الان سربازی نبود و میتونستم ازش کمک بگیرم٬اون تنها کسی هستش که٬ همیشه تو اینجور کارها میتونم روش حساب کنم٬برای همینم محمود٬ اینقدر دوستش داره و همیشه هواشو داره٬برای همین تمام دوران کارآموزیش رو تو شرکت محمود اینا گذروند٬برای همین محمود میگه تا عروسی امیر ماشینم رو عوض میکنم تا ماشین عروس امیر با مال رضا فرق داشته باشه٬برای همین موقع امتحان هستی ٬برای دیدینش عجله عجله رفتم و ....دلم براش تنگ شده)وقتی هستی از مدرسه اومد٬ازش خواستم حتما از بابا محمود تشکر کنه و با خوب تمرین کردن و پیشرفتش٬ بزرگترین خسته نباشید رو بهمون بگهاونم هر روز تمرین میکنه و صدای پیانوش تو خونه٬ نقاش و کارگرهاش رو هم ....

پی نوشت ۳:مامانم میخواد چهارشنبه بره خونشون و محمود پنجشنبه و جمعه خونه هستش،خدا کنه تموم بشه و من مجبور نباشم با نقاشها تنها بمونم،البته نقاش اصلی آشناست ٬ولی بازم تنهایی راحت نیستم،حالا خوبه ناهارشون به من ربطی نداره و خودشون غذا میارن و میخورن،من فقط براشون دو سه باری فلاسک چای رو پر میکنم و با شیرینی و بیسکویت و میوه میزارم روی اپن تا خودشون بخورن،هر کدوم هم٬ روزی یک پاکت سیگار میکشند که خودش برای ما که آدم سیگاری دور و برمون نداریم،بوش خیلی ناراحت کننده هستش،هستی که فکر میکنه آدمهای بد٬ فقط سیگار میکشند و هر جا میبینه کسی داره سیگار میکشه،میاد و میگه وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی مامان ن ن اون آقاهه سیگار میکشه؟؟؟؟خانوما رو که دیگه نگو،وقتی تو خیابون یا پشت فرمون خانومی رو در حال ...چشم ازش برنمیداره؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
هستی و دکتر تغذیه

  دوشنبه همونطور که گفته بودم،هستی فرداش سه تا امتحان داشت،برای همین از ساعت 5 تا 9:30 شب، هر سه تا درس رو، که هر کدوم کلی مطلب داشت(فارسی،علوم،زبان ترم 9)با هم دوره کردیم،حالا خوبه همه رو قبلا به طور کامل باهاش کار کرده بودم و گرنه نمیدونم دوره که 5 ساعت طول کشید ....ولی خدا رو شکر ،اینطور که خودش میگه علوم و فارسی رو 20 شده و نتیجه ی فاینال زبان رو هم،دیروز آورد و بهمون نشون داد،همه ی موارد رو 5 گرفته(نمره ی کامل) و 100 از 100 شده،ولی امتحان کتبی روز سه شنبه رو 19.5 شده،حالا اگه گفتید غلطش چی بوده؟؟؟براتون عکسش رو میزارم تا ببینید؟؟؟دیروز کلاس پیانو نبردمش،با معلمش هم صحبت کردم و گفتم چون امتحان داشته،اونجوری که من دلم میخواد، درس هفته ی پیش رو ،تمرین نکرده و میخوام تا هفته ی بعد، همون درس رو تمرین کنه(این هفته هم امتحان داره)که معلمش هم تاییدم کرد و گفت هستی تنها شاگردمه که تو امتحانات هم غیبت نداره،الان دو سه هفته است، همه بچه هام امتحان رو،بهانه کردند و نمیان کلاس ٬ولی هستی همیشه بدون غیبت ...کلا من از غیبت بدم میاد و نمیزارم هستی٬ بی دلیل غیبت کنه ،هنوز امسال غیبت نداشته،پارسال هم فقط روز 15 فروردین که سفر بودیم و نتونستیم خودمون رو به موقع برسونیم تهران،غیبت داشت،مهد کودک هم که میرفت٬ چون هر روز 3 ساعت زبان داشت،نمیزاشتم الکی غیبت کنه؟؟؟حالا من٬ کلاس نبردمش و اصلا آماده ی بیرون رفتن نبودم، که گیر داده بود همین الان بریم٬ برام از گلدونه جایزه ی کارنامه ی زبانم رو بخر؟؟؟هر چی گفتم عزیزم خوشگلم مامانم ٬الان شرایط بیرون رفتن ندارم و باید حموم کنیم و ....راضی نشد که نشد و زد زیر گریه که شما برای من جایزه نمیخرید؟؟؟منم از دستش ناراحت شدم و گفتم،تا حالا کی شده تو برای چیزی گریه کنی و من برات بخرم یا به حرفت گوش بدم که این دومین بارت باشه؟؟؟چون گریه کردی و شرایط رو درک نکردی ٬فعلا از جایزه خبری نیست؟؟جایزه که زوری نمیشه؟؟؟خلاصه با کلی دلخوری رفت و خوابید،وقتی هم بیدار شد دیگه چیزی نگفت،میخواستم امروز که تو مدرسه جلسه بود،و از خونه بیرون میرفتم برم و براش اون جامدادی که مد نظرش هست رو بخرم که اونم نشد؟؟؟یعنی محمود٬ امروز خونه بود و خودش رفت جلسه و ....حتما تو اولین فرصت براش جایزه شو میخرم،برای هر کارنامه ٬جایزه ی جدا باید بگیره؟؟؟هر چند ارزشش رو داره، مخصوصا برای کلاس زبان ،که هنوز کوچکترین بچه ی کلاس هستش و ...

این پشت کارنامه ی زبان عزیز دلم

اینم نمراتش در موارد مختلف و نمره ی ۱۰۰ و ۱۹.۵

غلطش رو دیدید؟؟خانومی فامیل خودش رو غلط نوشتهآی رو تو هستی درست نوشته٬ اونوقت تو فامیلیش دنباله ی آی رو برعکس گذاشته و مثل جی شده٬خانومش هم نامردی نکرده و غلط گرفتهدیدید مدرسه ی غیر انتفاعی٬ الکی نمره نمیده

امروز پنجشنبه،از خونه بیرون نرفتیم،منتظریم تا دانشجوی همسری (چند سال از خودش بزرگتره)برای انباری تو خونه، کابینتی که درست کرده بیاره، تا مرتب و قفسه بندی شده وسایل رو توش بزاریم،(البته پولش رو کامل میگیره ها؟؟؟حتی همسری گفته فکر نکنی بهت نمره میدم؟؟برو خوب درست رو بخون که نیوفتی؟؟)نمیدونم چرا هر چی کمد دیواری و انباری و سوراخ و سنبه داریم،بازم جا کم دارم و همه ی کمدهام از ازدهام وسایل مثل کمد آقای ووپی میمونه؟؟؟فردا جمعه٬ باید تمام وسایل توی حال و پذیرایی و آشپزخونه رو تا حد امکان(اتاق ها اینقدر پره که حد امکانمون خیلی کمه)به اتاق خوابها منتقل کنیم و بقیه ی وسایل رو هم کامل بپوشونیم و بریم دنبال مامانم تا بیاد پیش من و از شنبه نقاش بیاد خونه و حال و پذیرایی و ...رنگ کنه،هنوز کاری نکرده ٬دارم از خستگی بیهوش میشم؟؟؟تا حالا تو خونه ای که نقاشی داره میشه٬ نبودم و همیشه خونه ٬بدون وسایل رنگ شده و الان میدونم که برام سخته ٬ولی به تمیزی و قشنگیش می ارزه نه؟؟؟؟در ضمن میخوام، همه فرشها و پرده ها رو بدم بشورن و بعد از نقاشی و بعضی کارهای دیگه که میخوایم انجام بدیم(دو هفته ای حداقل کار دارم)دیوارهای اتاق خوابها رو که رنگ نمیکنیم ،کارگر بیارم اگرم نشد خودم،بشورم و خونه تکونیم رو قبل از تعطیلات بهمن، که اگه خدا بخواد میریم سفر، انجام بدم و تموم کنم،و اسفند رو بزارم برای استراحت و آماده شدن برای عروسی پسر عمه ی عزیزم(20 اسفند)،که خیلی وقته منتظریم؟؟؟حتما که نباید تو اسفند اتاق تکونی کرد؟؟؟من امسال به دلیل رنگ و سفر و عروسی ٬میخوام سنت شکنی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه امروز کلی کار داشتم ٬ولی گفتم بیام و قبل از نقاشی٬ یک آپی بکنم و بگم ممکنه تو این دو هفته کمرنگ بشم،مامانم هم که میاد، نمیشه زیاد تنهاش بزارم و بیام نت،همینکه باید صبح تا شب ٬تو اتاق خواب بمونیم و بوی رنگ رو تحمل کنیم،براش بسته طفلی؟؟؟میخواستم رنگ بی بو بزنم، که نقاش گفت برای ما خیلی راحت تره ،ولی اصلا دوام رنگ معمولی رو نداره و زودتر خراب میشه؟؟کلی با محمود، کاغذ دیواری دیدیم که اصلا خوشمون نیومد و هر کاری کردیم نتونستیم خونه رو، با اون کاغذها تجسم کنیم و خوشمون بیاد؟؟؟حالا منه میگرنی و هستی آلرژی، چه جوری میخوایم اون بو رو تحمل کنیم٬ الله اعلم؟؟؟انرژی مثبت هاتون رو بفرستید لطفا

پی نوشت 1:مهمترین امتحانای هستی که دیکته و ریاضی هستش،هنوز مونده و باید جلوی نقاش و مامانم با هستی خانوم سر و کله بزنم؟؟؟نمیدونم اینهمه فاصله برای امتحانها چه لزومی داشت؟؟امتحان ریاضیش 4 بهمنه و ....

پی نوشت 2:روز سه شنبه عصر، هستی رو بردم دکتر تغذیه http://rahsmsdset.com (به جای همه ی s ها i بگذارید)که گفت قد و وزنش خیلی خوبه و هیچ مشکلی نداره،اتفاقا خیلی خوش تیپ و خوش هیکله،هیچ شربت و ویتامینی نداد(کلا این دکتر با دارو موافق نیست)ولی گفت ٬اگر میخواید قد بکشه،اینا رو بهش بدید بخوره؟؟؟

1. هفته ای یکبار خوراک میگوحالا خوبه هستی دوست داره

2.هفته ای یکبار لوبیا یا عدسی

3.هفته ای یکبار خوراک قارچ

4.هفته ای 3 استکان تخمه ی آفتابگردان

5.روزی 2 لیوان شیر

توی مطب هم٬ که خیلی شلوغ بود(همه میخوان تا عید لاغر بشن)،اینقدر ورجه وورجه کرد که همه ی خانومها و آقایون، مثل بچه های دو سه ساله٬ ازش خوششون اومده بود؟؟؟یکی میگفت،ماشالا چه موهای خوشگلی داری کی برات درست کرده؟؟یکی میگفت،اسمت چیه خانوم کوچولو؟؟یکی دیگه میگفت،چقدر باباش رو دوست داره؟؟؟(اونم فهمید)یکی...کلاس چندمی؟؟یکی...چه با نمکه و ...از اینهمه شیطنتش حسابی ....

اینم با هزار مکافات تو مطب ازش گرفتم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
کارنامه ی میان ترم هستی خانومی

پنجشنبه که فعلا محمود دانشگاه نداره(موقع امتحان بچه هاست و تا ترم بعد پنجشنبه ها رو عشقه)،البته معمولا تا ظهرش میره شرکت، ولی اینهفته نذاشتم بره و دوتایی تا ظهر چند تا کار اداری و ....با هم انجام دادیم و ساعت 12:30 رفتیم دنبال دخملی که آخر جشن تولد دوستش بود و داشتند کیک میخوردند،بالاخره معلم هستی و محمود همدیگر رو دیدند،معلمش کلی از هستی برای باباش تعریف کرد و گفت از لحاظ درسی عالی هستش و این رو مدیون زحمتای من میدونست که منم ازش تشکر کردم،اصلا هم از شیطنت خانومی چیزی نگفت و بابایی حسابی غرق لذت شد،مخصوصا که کارنامه میان ترمش رو هم دادند که همه 20 بود،فقط نمیدونم چرا کارنامه های ماهانه و ....تا حالا انضباط توش نداشته؟؟فکر کنم میخوایم یهو سورپرایرز بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟از اونجا رفتیم ناهار و خرید و ....ساعت 3 تا 4 اومدیم خونه و دوباره رفتیم بیرون(البته بی هدف نبودیم ولی لزومی نداره بنویسم....)ساعت 7 هنوز بیرون بودیم که ،جاریم زنگ زد و برای جمعه شام دعوتمون کرد که قبول کردیم،ساعت 10 رسیدیم خونه و خانومی بدون هیچ تکلیفی خوابید...به جز عکسی که تو مدرسه،با گوشیم از هستی و صاحب تولد انداختم،اصلا دستم به عکس انداختن نرفت؟؟؟؟و هیچ ذوقی مثل همیشه برای عکس انداختن و تو وبلاگ گذاشتن تو خودم حس نمیکردم و منی که همیشه دوربین تو کیفمه ،چند روزه بهش نگاهم نکردم و دیگه لزومی نمیبینم تند تند عکس بندازم،به نظرم وقتی کمتر عکس بگیرم کمتر هم وسوسه میشم که اینجا بزارمش؟؟؟؟

کارنامه ی میان ترم هستی

جمعه از صبح تا ساعت 5 بعد از ظهر، من و محمود به طور نوبتی با هستی زبان کار کردیم،شنبه امتحان فاینال زبان داشت و باید خوب درسها رو مرور میکرد که خداییش محمود خیلی بهم کمک کرد،من دو ساعتی دیکته باهاش کار کردم و محمود سه ساعتی باهاش تمام مکالمه ها و ....دو تا کتاب بزرگ که هر کدوم حدود 100 صفحه داشت؟؟؟خیلی وقتمون رو گرفت ،ساعت 5:30 از خونه رفتیم بیرون و هستی برای دختر عموهاش(یکیش دوم و یکیش پنجم دبستان)یکی یکدونه دفتر خاطرات پرنسس خیلی خوشگل خرید(البته میگفت اینا از مال من قشنگتره و برای منم بخرید که تسلیم نشدیم)و ساعت  ۷ رسیدیم اونجا،هستی حسابی با دختر عموها بازی و شیطونی کردند و بچه ها از دفترها خیلی خیلی خوششون اومد و کلی از عمو محمود و سلیقه اش تشکر کردند(محمود و دفتر خاطرات؟؟؟)هر کاری کردم که زودتر بیایم خونه٬ تا هستی صبح٬ راحت بره مدرسه،نشد که نشد(دختر عموها بعد از ظهری بودند)هی من گفتم آقا محمود بریممممممممممممممم؟؟؟هی اون میگفت چشم و به حرفش ادامه میداد تا اینکه در نهایت ساعت 1 رسیدیم خونه،ولی خدا رو شکر٬ هستی صبح شنبه٬ راحت بیدار شد و رفت مدرسه،اما امتحان زبان ازشون نگرفتند چون به قول خودش،میسشون که دماغش رو تازه عمل کرده ،بینیش خونریزی کرده و نتونسته بود بیاد و زحمتای ما.....امروزم که خدا رو شکر حالش خوب بوده و اومده،بچه ها که همشون چهارم و پنجم هستند جز هستی،بهش گفتند برای امتحان حاضر نیستیم و امتحان مونده برای سه شنبه که هستی امتحان علوم داره هیچی؟؟؟امروزم که فارسی داشته خانوم نیومده و اونم مونده واسه سه شنبه؟؟؟یعنی سه شنبه هستی سه تا امتحان زبان،فارسی و علوم داره؟؟؟الانم داره علوم میخونه که بیاد ازش بپرسم...تا امروز٬ فقط امتحان قرآن و هدیه ها رو داده و همش مونده برای .....

پی نوشت:قرار سه شنبه٬هستی رو ٬ببرم دکتر تغذیه٬ تا قد و وزنش رو نسبت به سنش چک کنه و اگر .....تازگیها مدام میگه چرا من از بعضی دوستام کوچولوترم؟؟؟(عکس رو دیدید که)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
معجزه برای مامان +گراتن بادنجان

بالاخره معجزه ی زندگی من در آستانه ی 32 سالگی رخ داد،ماجرا از این قرار که،همونطور که بیشتر شما میدونید من از بچه گی به شدت از عرق شدید دست و پا رنج میبردم و توی یک پست هم (۲۴ تیر ماه ۸۸ )٬مفصلا در موردش نوشتم و از محرومیتهایی که به خاطرش کشیدم ٬از کارهای کوچک گرفته تا تمام مسایل هنری و موسیقی و....تا دست دادن و بغل کردن بچه و ...تا اینکه بالاخره چند ماه پیش، فهمیدم با عمل جراحی بسته(دوربین)میشه عرق دست رو خوب کرد،رفتم دکتر و وقت عمل هم گرفتم،ولی به خاطر اینکه دکتر گفت بدترین حالت اینه که٬ در حین عمل خونریزی پیش بیاد که مجبوریم عمل رو باز کنیم و در بعضی افراد بعد از عمل٬ دستشون خوب میشه و جای دیگرشون عرقش بیشتر میشه مثلا زیر بغلشون یا کمرشون یا شکمشون یا ...کمبود عرق رو جبران میکنه؟؟؟؟این شد که تو لحظه های آخر پشیمون شدم و همونجوری موندم تا اینکه حدود 2 هفته پیش شراره مامان بردیا برام کامنت خصوصی گذاشت و آدرس آقای درویشی  رو ٬در این مورد برام فرستاد که همون موقع رفتم و با خوندن مطلب، نور امیدی تو دلم روشن شد ولی نتونستم فیلم مربوطه رو ببینم(الان درستش کردن)برای اون دوست ایمیل زدم و ایشون لطف کردن و فیلم رو به ایمیلم فرستادند و من شب ٬با محمود فیلم رو دیدم و ترجمه کردیم(دکتری به انگلیسی در مورد دستگاه توضیح میده)این تقریبا کار همون دستگاه یونتوفورز رو٬ انجام میده که من تو ایران پیداش نکردم و توی آمریکا به قیمت 300 تا 400 یورو به فروش میرسه که کاترین عزیزم بهم گفت٬ میتونه از طریق برادرش که تو آمریکاست برام بخره و بفرسته که قبول نکردم و نتونستم همچین زحمتی بهش بدم،این دستگاه خیلی ساده و ارزان تهیه میشه که من یکی دو مورد رو برای اطمینان ٬از خود اون آقا سوال کردم،اون روز اینقدر تا شب به محمود زنگ زدم که وسایل رو تهیه کنه،بهم گفت 32 سال تحمل کردی یکی دوروزم روش؟؟؟گفتم اگه درد منو کشیده بودی٬ میفهمیدی یک لحظه هم برام غنیمته؟؟؟خلاصه دستگاه رو تهیه کردیم و بعد از یکهفته استفاده ی پشت سر هم،دقیقا روز تولدم احساس کردم دستهام خشکه و اینقدر دست همه رو موقع عکس انداختن تو دستم گرفتم و هیجان داشتم که مامانم و بابام و خواهر و برادرم هم ٬کلی خوشحال شدند،از اون روز به بعدم٬ از عرق دست خبری نیست؟؟؟(همش منتظرم ببینم باز ....)امروز سر کلاس ٬برای اولین بار تو تمام عمرم بود که ٬اصلا دستم خیس نشد و مثل بقیه ی مردم عادی ٬بدون گذاشتن کاغذ و دستمال زیر دستم تونستم جزوه بنویسم،میتونید الان حالم رو درک کنید نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟امسال روز تولدم٬ خدا بزرگترین هدیه ی عمرم رو تو 32 سالگی بهم داد و من هنوز باور نمیکنم و امیدوارم دیگه به اون روزها برنگردم؟؟؟تا آخر عمرم مدیون شراره مامان بردیا و اون برادر بزرگوارم هستم و از خدا میخوام به خودشون و تمام عزیزانشون ٬سلامتی و موفقیت و عمر با عزت و .....هر چی که از خدا میخوان بهشون بده(نمیدونم چه جوری تشکر کنم؟؟؟چشمام پر از اشکه؟؟؟)امروز اومدم تا هم از اون عزیزان تشکر کنم و هم برای دوستان گلم که این مشکل رو دارن(خانوم ناناس و ...) ،خودم تجربیات و دستگاهم رو توضیح بدم،اول از همه ٬حتما به اون وبلاگ برید و دو سه تا پستی رو که گذاشتن کامل بخونید و فیلم رو ببینید،تا توضیحات من رو بهتر بفهمید،من عکس وسایل خودم رو هم براتون گرفتم تا راحت تر بتونید درست کنید و ببینید چقدر ساده و راحته؟؟من دو تا ظرف استیل از خونه ی مامانم آوردم و محمود دو تا آدابتور 12 ولت قابل کم و زیاد شدن٬ با دو تا اتصال ٬خرید و دستگاه آماده شد،حدود 20 ولت جریان لازم دارید که به نظر من همین دو تا 12 ولتی خیلی خوبه،بعد دو تا دیس رو با فاصله ی 3 تا 4 سانتی از هم قرار میدید و اون دو تا اتصال رو بهش وصل میکنید و توی هر ظرف آب میریزید و دستاتون(یا پاهاتون)رو توش میزارید و یک نفر (محمود برای من انجام میده)اولین و بعد دومین آدابتور رو که تو کمترین درجه هستند به برق میزنه و یکی یکی با نظر شما درجه رو زیاد میکنه ٬وقتی 12 ولت یکی کامل شد اون یکی رو هم دو سه تا درجه زیاد میکنه،شما اصلا دستاتون رو بیرون نیارید یا قطعی وصلی تو پریز برق و اتصالات نداشته باشید،چون شما کم کم اون جریان رو زیاد میکنید میتونید گز گز دستاتون رو تحمل کنید و اگر یهو بخواید دستاتون رو تو آب جریان دار وارد کنید یا یهو پریز شل شده رو سفت کنید و ....یهو حالت پریدن بهتون دست میده که خوشتون نمیاد،محمود جون دو سه بار٬ این کار رو با من کرد و خیلی اذیت شدم،البته اتفاقی نمیوفته ولی خوشایند هم نیست؟؟؟(اینا تجربیات منه و تو اون وب و فیلم چیزی ننوشته ها؟؟)بعد از 10 دقیقه،اول تمام درجه ها رو کم کنید و از پریز هر دو رو بکشید و بعد دستتون رو بیرون بیارید و جای اتصالات(مثبت و منفی هست در واقع)ظرفها رو با هم عوض کنید و دوباره 10 دقیقه دیگه به همون طریق شروع کنید تا جریان حدود 20 ولت برسه،البته من گاهی بیشتر از 16 تا رو نتونستم تحمل کنم،که مورد خاصی پیش نیومد،به مدت 10 روز هر شب انجام بدید و وقتی احساس کردید دستاتون در طول روز و شرایط مختلف خشک هستش،دفعاتش رو کم کنید و به هفته ای دو بار و بعد یکبار و ....خود من هنوز تا اونجاهاش نرفتم البته و تو این هفته فقط یکبار انجام دادم،البته اون آقا که گویا تو شهرستان هستش٬ معتقده باید به آب تهران خیلی خیلی کم آهک اضافه کرد تا جواب بده(میگن آب شهرستان به خاطر آهک بیشترش بهتر جواب میده) ولی من وقتی آهک ریختم دستم سوخت و نتونستم تحمل کنم و با همون آب معمولی تهران انجام دادم و جواب دادممکنه توی این آزمایش کمی دستاتون قرمز بشه یا بخاره ولی ناراحت نشید خیلی زود برطرف میشهازتون میخوام حتما امتحان کنید٬ وقتی من با اونهمه شدت جواب گرفتم٬ حتما شما هم به امید خدا نتیجه خواهید گرفت،اول میخواستم وبلاگ اون آقا رو براتون بزارم ولی دیدم بهتره در مورد خودم هم بنویسم که بیشتر متوجه بشید،امیدوارم هر کی این مشکل رو داره برای همیشه ازش خلاص بشه و دعاش رو به جون اون آقا و بقیه ی عواملش بکنه......

این دو تا ٬آدابتور ۱۲ ولت قابل کم و زیاد شدن (حتما کم و زیاد بشه تا بتونید تحمل کنید)

سیمهای مشکی به آدابتورها وصل است و ما منفی یکی رو به مثبت دیگری وصل میکنیم و اون دو تا سر قرمز و

مشکی رو که دو طرفه هستند به مثبت و منفی باقی مونده وصل میکنیم 

این اتصال از همه به نظرم پیچیده تر بود که براتون عکس گرفتماتصال دو آدابتور با یک سر سیم

اینم اونور سیمهای آبی که به دیسهای مامانم وصل کردمو بعد از ۱۰ دقیقه همینها رو فقط جا به جا میکنیم و دیگه به اتصالهای وسط اصلا دست نمیزنیمکل دستگاه همینه که میبینید

خب حالا اونایی که عرق دست ندارند چه گناهی کردند که اینهمه مطلب بیخودی خوندن؟؟؟برای اونا و تمام دوستان دستور گراتن بادنجان رو میزارم که درست کرده و نوش جان کنند(چقدرم الان سرم درد میکنه،امروز از صبح تا ساعت 2 که کلاس بودم همش منتظر بودم برسم خونه و بیام مطلب بالا رو بنویسم)به نظرم اطلاع رسانی هم خودش یکجور تشکر از نعمتی که خدا بهم داد،شما اینجور فکر نمیکنید؟؟؟من دستور گراتن رو تو اینترنت سرچ کردم ولی در نهایت از دستور زنداییم(همون که کیک مرغ رو بهم یاد داد یادتونه؟؟)درستش کردم،دقیقا مقدار مواد رو نمیدونم٬ چون چشمی درست کردم و همونی که درست کردم براتون میزارم،بادنجانهای نسبتا درشت و مشکی رو به صورت راه راه پوست بکنید و حلقه حلقه کنید(یک سانتی)بعد در آب نمک 3 ساعتی خیس کرده و خشک کنید،با حرارت کم و حداقل روغن(همه چیز روغن داره و چرب میشه)سرخشون کنید،ته ظرف پیرکس یک لایه کامل از بادنجانها بچینید،بعد مایع ماکارونی بدون آب رو( که شامل 2 تا پیاز،400 گرم گوشت چرخ کرده،نمک ، فلفل ،ادویه ،زردچوبه،رب گوچه و چاشنی پیتزا و لازانیا همیشک(زندایی اصرار داشت که حتما بزنم)هستش )روی تمام بادنجانها میریزیم و بعد نیمی از فلفل دلمه ی نگینی شده و تفت داده رو روی مواد میریزیم(حدود 2 تا فلفل که من 4 رنگش رو ریختم)بعد نیمی هم از قارچ ورقه شده و تفت داده شده رو روش میریزیم(400 گرم که فقط با کمی آبلیمو و نمک٬ با حرارت بالا تفت میدهیم و اصلا روغن نریختم)و در نهایت یک لایه کامل مخلوطی از پنیر گودا و پارمیزان رنده شده که طعم دهنده هستند روی همه مواد میریزیم و دوباره یک لایه کامل بادنجان و ....برای بار دوم روی مواد پنیر پیتزا رنده شده میریزم و روی ظرف را فویل کشیده و با چنگال سوراخ میکنیم،فر را گرم کرده و ظرف را به مدت 45 دقیقه در دمای 180 درجه قرار میدهیم و بعد فویل را آرام برمیداریم و 10 دقیقه هم گریل یا ترکیبی از ماکروفر و گریل میزاریم تا کمی پنیر خوشرنگ شود،اصلا نذارید پنیر خیلی طلایی بشه چون در اون صورت پنیر اصلا کش نمیاد و حالت بریده بریده و خشک میشه،اونایی هم که فر ندارند میتونند 15 دقیقه بدون فویل با در پیرکس تو ماکروفر بزارند و بعد 10 دقیقه هم گریل .....خیلی بد توضیح دادم شرمنده،خودم اولین بار بود درست میکردم٬ ولی خداییش عالی شده بود،البته من همیشه با فر غذامو درست میکنم و زیاد با ماکرو غذا نمیپزم و بیشتر برای یخ زدایی و گرم کردن از ماکرو استفاده میکنم.....

لایه اول قبل از پنیر٬البته من به گفته زندایی٬گوجه فیله شده و تفت داده هم ریختم٬ که به نظرم گوجه ی تفت داده شده له میشه و زیاد لزومی هم نداره٬اگرم خواستیم بریزیم٬ بهتره خام استفاده کنیم

اینجا هم آماده ی گذاشتن تو فر

نوش جان

پی نوشت 1:چند تا از دوستان عزیز٬ ازم خواستند که در مورد کلاسی که میرم٬ یعنی همون ف را در م ا نی تو وبلاگ هستی بنویسم که باید بگم این یکی، از اون موردهایی که اصلا نمیتونم در موردش اینجا بنویسم،یعنی اینقدر بحث این علم، خاص و مفصل هستش که اصلا نمیشه اینجا اشاره ای بهش کرد،پنجره ی جدیدی به روی آدم باز میشه با یک دنیا سوال که برای هر کسی پیش میاد که باید توسط مربی یا همون مستر، کامل برای طرف توضیح داده بشه تا دچار مشکل نشه و مسئولیت زیادی برای کسی که درس میده داره و اگر باعث اشتباه کسی بشی،خیلی برات گرون تموم میشه،اگر با شناختی که از من تو این مدت دارید و میدونید هیچ وقت چیز بدی رو بهتون نمیگم و پیشنهاد نمیکنم(حتی در مورد عرق دست هم منتظر شدم تا نتیجه بگیرم بعد کسی رو امیدوار کنم)بهتون توصیه میکنم حتما تو کلاسهای ف ر ا در م ا ن ی شرکت کنید و ازش برای خودتون و اطرافیانتون سود ببرید،من الان دارم ترم 7 رو تموم میکنم و خودم میتونم درخواست مستری بدم و ترم اول رو درس بدم، ولی به خاطر مسئولیت زیادش همچین قصدی ندارم،اما میتونم اینجوری راهنماییتون کنم که اینجا سایت اصلیش رو براتون میزارم(خیلی متفرقه و مخالف هم داره)که برید و باهاش آشنا بشید،از طرفی شماره تلفن دفترشون رو تو سعادت آباد براتون میزارم تا تماس بگیرید و تو هر منطقه و محلی که بهتون نزدیک هستش ،شماره ی مسترهای معتبری که دفتر بهتون معرفی میکنه بگیرید،تمام نقاط تهران و بیشتر شهرستانها و حتی خارج از کشور٬ مسترهایی در حال تدریس هستند که همه ی شماره هاشون تو دفتر هست و اونا کارشون٬ همین معرفی کردن مسترهاست.....شماره تلفن دفتر:۸۸۶۹۶۳۳۸ و ۸۸۶۹۶۴۵۴

سایت هم اینه: www.interuniversalfans.com 

پی نوشت 2:منه ساده رو بگو؟؟ که فکر میکردم هستی پنجشنبه امتحانش تموم شد و من راحت شدم؟؟؟؟نگو مدرسه ی خانوم، اینقدر امتحان نیم ترم رو دیر گرفته که وقتی پنجشنبه اون تموم میشه٬ از یکشنبه یعنی دیروز تا 4 بهمن امتحان ترم اول شروع شده؟؟؟خانومشون فاصله ی امتحانا رو٬ خیلی زیاد گذاشته تا بچه ها خوب آماده بشن؟؟؟؟ تقریبا هفته ای دو تا امتحان؟؟؟؟تا حالا هدیه های آسمانی باهاش کار نکردم و همیشه کتابهاش مدرسه میموند،چهارشنبه امتحان هدیه ها داره و من تازه دیدم عجب عقبیم ما؟؟؟؟شنبه هم فاینال زبان داره و باید تمام کتاب رو امتحان بده و کتاب جدید و ترم جدیدی رو شروع کنه به امید خدا و کمک مامان نوشین؟؟؟؟شنبه اومده خونه میگه مامان چرا جلسه نیومدی؟؟؟میگم کدوم جلسه،تو که کاغذی نیاوردی؟؟تازه فهمیدم خانوم خانوما٬ پنجشنبه که من سرم شلوغ بوده کاغذ رو نداده و من از جلسه ای که در مورد برنامه امتحان و ....جا موندم،کلی عصبانی شدم؟؟؟مخصوصا وقتی دیدم ساعت 7 شبه و طبق برنامه ای که همون موقع بهم داده،فرداش امتحان قرآن داره و کتاب قرآنش رو هم تو مدرسه گذاشته و ....به معلمش زنگ زدم که گفت هیچ مشکلی نداره و قرآنش بیسته و تمام نمرات میان ترمش ٬عالی بوده و خیلی از لحاظ درسی ازش راضی هستم و .....بعد از تلفن بهش گفتم٬ شانس آوردی خانومت..

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ
شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
مهمونی تولد ، کلی عکس و ....

از سه شنبه مشغول خرید و تمیزی خانه و ....بودم،پنجشنبه ساعت 7 محمود از دانشگاه رفت خونه ی مامانم اینا و مادر جون و پدر جون رو با خودش آورد خونمون،دایی رضا و خاله بیتا اینا هم بلافاصله رسیدند و دور هم شب خوبی داشتیمولی از اونجایی که من تو تمام مهمونیهام،واقعا تک و تنهام٬ خیلی بهم فشار میاد و از پا میوفتم،همه هم بهم میگن راحت برگزار کن تا خسته نشی، ولی من دلم میخواد بعد از مدتی که مهمون دارم،(اصلا هم برام فرق نمیکنه مهمون کی باشه؟؟)همه چیز خوب برگزار بشه و غذاهایی که مامانم یا مادر شوهرم و ...براشون درست کردنش سخت و خسته کننده هست،درست کنم،معمولا کارهای پخت غذا رو از شب قبل آماده میکنم٬ حتی ممکنه بعضی غذاها رو کامل شب قبلش درست کنم،تا اونروز بتونم به خودم و هستی و میوه و ....خیلی کارای دیگه برسم،اما اینبار اشتباهی که کردم این بود که، هر سه غذام چیزی نبود که بشه از قبل آماده کرد،و پنجشنبه مثل تراکتور کار کردم و از اینور به اونور میدویدم تا کارهام تموم بشه،محمود هم که مثل همیشه با مهمون اومد خونه و من نمیدونستم سالاد رو درست کنم،میوه ها رو از بالکن بیارم و بشورم و خشک کنم و بچینم و برنج صاف کنم،سوپ رو بزارم،ریز ریز مواد گراتن و ته چین رو خرد کنم و تفت بدم و ....اینقدر ظرف کثیف شده بود و آشپزخونه به هم ریخته بود که ....؟؟خلاصه هلاک شدم،حالا خوبه دسرم رو که اینبار برای اولین بار ،ژله بستنی 7 رنگ درست کردم ،از سه شنبه شب( 2 ساعتی طول کشید)تو قالب ریختم و پنجشنبه٬ فقط برگردوندم تو ظرف...تمام گردگیری و نظافت خونه و خاک گیری بوفه و در آوردن ظرفها از بوفه رو،چهارشنبه تموم کردم ولی بازم پنجشنبه؟؟؟؟خدا رو شکر٬ غذاها و دسرم خیلی مورد پسند همه قرار گرفت ،تو بعضی مراحل عکس هم انداختم تا براتون بزارم،البته دوربین دست محمود بود اونروز و من با گوشیم عکس گرفتم....(جای داداش امیرم خیلی خیلی خالی بود و همش مامانم گریه میکرد و ما باید خودمون رو کنترل میکردیم ٬ولی واقعا جاش رو همه مون احساس میکردیم)به اندازه ی همه مهمونهام ٬ته چین مرغ و سوپ موند که به همشون موقع رفتن دادم بردن و امروز همه ناهار هم داشتند(نوش جون همشون)

تزیین هول هولکی میوه روی اوپن آشپزخونه

ترشی و شور و زیتون

ژله بستنی رنگین کمان تو قالب فلزی(مزه اش فوق العاده بود اما خیلی پر زحمت)

اینم رنگهای دیگه تو قالب شیشه ای(حالا بگو چرا دو تا درست کردی ٬با اینهمه زحمت؟؟؟)

سوپ جو با شیر٬ مخصوص نوشین خانوم

یکی از ته چین ها٬ قبل از ریختن برنج طبقه ی بعد

اینم همون ته چین آماده ی سرو

گراتن بادنجان٬قبل از ریختن پنیر

 گراتن آماده ی سرو(خیلی ازش کم موند)

دستمال هام خیلی جیغه نه؟؟؟

عروسک من٬ آماده برای پذیرش مهمان

کیک ٬سلیقه ی محمود عزیزم

قورباغه ی کادویی هستی٬ به مامان نوشین

اینم اولین کادوی هستی ٬که واقعا اصرار کرد تا از پول خودش بخریمکارت رو هم خودش...به فارسی و انگلیسی نوشته ٬مامان نوشین دوستت دارم و تولدت مبارک

اینم کادوی محمود عزیزم که همراه یک تونیک کرم رنگ برام خریده بود

اینم شیطونای بلا٬تو اتاق کار محمود ٬که زیر و روش کرده بودن(کیارش-هستی-کیان)

امروز یعنی جمعه(شب هفت امام حسین)، مامانم قیمه نذری داشت که به اندازه ی چند تا خونه میپزه و پخش میکنه،البته قبل از ازدواج ما،نذریمون خیلی بیشتر بود و همه ی فامیل میومد و ....اما از وقتی ما ازدواج کردیم و مامانم اونجوری مریض شد ٬فقط به اندازه چند تا خونه میتونه بپزه(الهی بمیرم امروز هلاک شد)من که دیشب تا ساعت 3 خونه رو تمیز کردم و تقریبا خونه به همون شکل آماده برای مهمون در اومد(بچه ها یعنی هستی و کیان و کیارش دیشب خیلی بیشتر از همیشه اذیت کردند و اگر خونه و سرامیکها رو تمیز نمیکردم امروز کارم خیلی سخت میشد٬ برای همین اکثرا تو مهمونیها،محمود و هستی میرن میخوابند و من تا ظرفهای تو بوفه رو جا به جا میکنم و میز عسلی و سرامیک و آشپزخونه و ....کلا تمام و کمال......)محمود هم کمکش٬ معمولا شستن ظرفهای مهمونی هستش٬ که دیشب هم٬ همه ی ظرفها رو خودش شست،که ازش ممنونم،با اونهمه خستگی واقعا ظرفها رو٬ مثل گل شستن کمک بزرگی برای من هستش،(نمیزارم کسی تو خونه مون ظرف بشوره،دلم نمیاد مهمون دو سه ساعتی٬ یکساعتم ظرف بشوره،چون خودم دلم نمیخواد خونه کسی با لباس مهمونی برم پای ظرفشویی و خیس عرق بشم،تو این 9 سال ٬شاید به تعداد انگشتهای یک دست کسی تو خونمون ظرف شسته باشه؟؟؟)البته جلوی خانواده ی خودش ٬همون موقع نمیزارم بشوره و همه رو جمع میکنم تا بعد از رفتن مهمونا کمکم کنه،میدونم هیچ پدر و مادری،دلش نمیخواد تو مهمونی پسرش رو،در حال ظرف شستن ببینه؟؟؟(سیاست عروس خانوم نمونه)اینا رو گفتم که بگم٬ من نتونستم برای کمک به مامانم صبح زود برم خونشون،اما سمیرا جون و داداش رضا که دیشب بابا اینا رو رسوندند خونشون(دکتر گفته بابام فعلا رانندگی نکنه)همونجا موندند و از صبح سمیرای عزیزم، با جون و دل کلی به مامانم کمک کرد و نبود خواهری و خستگی منو جبران نمود،منم که با سردرد شدید٬ از خواب بیدار شدم(تا شبم طول کشید) ناهار و صبحانه رو یکی کردیم و بعد از ناهار رفتیم خونه ی مامان اینا(به مامان اینا هم ناهار داده بودم تا با خیال راحت کارهای نذری شب رو انجام بدن)منم تو غذا ریختن و جارو کردن خونه و ...به مامان کمک کردممامانم قیمه اش خیلی خیلی خوشمزه شده بود،اما معلوم بود داره به زور خودش رو سر پا نگه میداره،آخه آش پشت پای داداش امیرم چهارشنبه پخته بود و ....(به کسی نگفته بود که زحمت نشه و دست تنها اونهمه پیاز و سیر و ....)سمیرا جون ٬دستت درد نکنه خانومی که به مامان کمک کردی و روز به روز علاقه ی همه رو ٬به خودت بیشتر میکنی،امیدوارم خدا نذر مامانم رو ٬قبول کنه و بهش سلامتی بده که چشم و دل هر 4 تای ما٬ بدجوری بهش بسته اس..................

هستی من امروز٬قبل از رفتن به خونه ی مادر جون

پی نوشت ۱:دستور ژله ی رنگین کمان و ته چین رو٬دقیقا از تو وبلاگ ٬مطبخ رویا خانوم٬ که تو لینک دوستان(بالا)هستش درست کردم که واقعا خوب شده بود٬مخصوصا دسر٬که هم خوشگل و هم خوشمزه بود٬اما اگر خواستید برای مهمون درست کنید ٬حتما از یکی دو شب قبل٬ تو قالب بریزید٬ که خیلی وقتگیره و روز مهمونی اذیت میشید

پی نوشت ۲:داداش کوچولوی من٬امیر عزیزم٬امروز که نزدیک خونتون شدم حسابی گریه کردم٬برای اولین بار بعد از رفتنت ٬میومدیم خونتون و احساس کردم خیلی خیلی دلم برات تنگ شدهخدا پشت و پناهت باشه و هر جا که هستی سلامت و موفق باشیحالا خوبه ا ر ت ش ی بودن بابا٬ به این درد خورد که بتونه با ده پونزده تا ٬تلفن پیدات کنه و از سلامتیت با خبر بشیم

پی نوشت ۳:یادم رفت بگم که٬کادوی مامانم و بیتا٬هر کدومشون یک بلیز خیلی خوشگل بود که کلی خوشم اومد از سلیقه شون٬سمیرا و داداش رضا هم٬برام رژگونه و رژلب و خط لب ست خریده بودند٬ که دست همشون درد نکنه

پی نوشت ۴:برای نوشتن این پست خیلی خسته بودم و کلی کند پیش رفتم٬ساعت نزدیک ۲:۳۰ نیمه شبه٬(احتمالا فردا تا ظهر خوابم)مغزم دیگه یاری نمیکنه٬اگه چیز خاصی از قلم انداخته بودم به همین پست اضافه میکنمامتحانای میان ترم هستی پنجشنبه تموم شد و من تو اون دو سه روز ٬با هستی هم ....شب و روزتون٬ به خیر و خوشی و سلامتی دوستان عزیزم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ
دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
تولد مامان نوشین و کلی خبر ...؟؟؟

امروز از صبح کلاس داشتم ،برای بچه های کلاس شیرینی تر خریدم(البته چیزی در مورد مناسبتش نگفتم)وقتی اومدم خونه،محمود،منیر،مامانم و امیر و بیتا(همین الان)زنگ زدند و تولدم رو تبریک گفتند،هنوز از خیلی ها که امکان نداره تولدشون یادم رفته باشه و حداقل یک اس ام اس نزده باشم هیچ خبری نیست؟؟؟البته همه رو گذاشتم به حساب قطع بودن اس ام اس ها،و نداشتن دسترسی به تلفن زدن و ....اما وقتی اومدم نت و دیدم هنوز چیزی ننوشته، کلی تو کامنتها تبریک دارم و مامان رژین عزیزم تو وبلاگ خودش بهم تبریک گفته،خیلی خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم که شماها رو دارم و به داشتن اینهمه دوست خوب و مهربون به خودم بالیدم،تو رو خدا بهم نخندید،که اینجا از طرف هستی به خودم تبریک میگم،نمیدونم شاید چون من همیشه برای همه مینویسم و تبریک میگم، دلم میخواست کسی هم برای من کارتی چیزی بفرسته؟؟؟

 

هستی عزیزم امروز برام یک قورباغه درست کرده تو مدرسه و بهم داده،هم صبح تا چشمش رو باز کرد بهم تبریک گفت و هم تا رسید خونه،محمود مهربونم هم همینطور،قرار نیست امروز تو خونمون خبری باشه،از محمود هم خواستم کیک برام نخره و بزاره همون پنجشنبه شب،که مامانم اینا میان خونمون،کادو هم که همون شب بهم میدن احتمالا؟؟؟البته کادوی محمود رو، هم من میدونم چیه و هم شما،چون از یکماه قبل گفته بودم چی لازم دارم؟؟؟

مامان نوشین تولدت مبارک

 

 

هستی مامان نوشین با بلیز مادر جون

قربونت برم سرت رو بالا بگیر

روز جمعه ظهر، رفتیم هایپر و کمی برای مهمونی خرید کردم و آوردم خونه،بعدش رفتیم بیرون و چرخی زدیم تا ساعت 7، که رفتیم باغ فیض جلوی امامزاده، تا هستی دسته ببینه،یک نمایشگاه از ظهر عاشورا هم درست کرده بودند که نمیدونم چرا محمود همینجوری رفت توش؟؟؟خیلی خیلی برای درست کردنش زحمت کشیده شده بود و اینقدر همه چیز طبیعی به نظر میرسید که تو اون فضای تاریک،حال آدم شدیدا بد میش،احساس میکردم فضا خیلی خیلی سنگینه؟؟محمود که همون موقع هستی رو برد بیرون و نذاشت ببینه،منم چند تا عکس با وحشت انداختم و دویدم بیرون،باورتون نمیشه اگر یک میلیارد بهم جایزه میدادند ٬حاضر نبودم نزدیک اون ماکتها و عروسکهای وحشتناکی که از سر بریده و دست بریده و ....درست کرده بودند بشم؟؟؟تا خود فرداش هم حالم بد بود،معلوم بود هستی هم ترسیده ٬چون نصف شب اومده بود بالای سر محمود و خواهش میکرد که بره پیش اون بخوابه،محمودم که دل نازک و هستی دوست؟؟؟منو تنها گذاشت و تا صبح بغل هستی خوابید،اینم عکسهای روز جمعه و نمایشگاه عاشورا:

خیلی ظریف و قشنگ بود

اون اسب خونی و اون سر کوچولوی بریده ....

این دیگه عندش بود٬یک ماکت از آدم بزرگتر٬ بدون سر و حضرت زینب و ...وحشتناک بود

این خوشگلتر از همه بود

شنبه ظهر از خونه زدیم بیرون و تو همون محل خودمون،هستی و محمود چند تا نذری گرفتندو رفتیم خونه ی مادر جون و پدر جون که اون روزها دایی امیرم رفته بود هیئت و حسابی تنها بودند،خاله بیتا که خونه شون بود و پسرا رو به نوبت با باباشون میفرستاد هیئت،دایی رضا هم تمام مدت خونه ی مادر زنش بود ،پدر جون خیلی تو این مریضی کسل شده بود که رفتن ما کلی روحیه اش رو عوض کرد،مخصوصا هستی که اینقدر حرف زد و باهاش ور رفت که آخراش نزدیک بود بندازنمون بیرون....اون شب با هستی ریاضی کار کردم(چهارشنبه امتحان داره)و هستی موند خونه ی پدر جون که حوصله اش سر نره؟؟؟اما من و محمود اومدیم خونه،کلی جای بلا خانوم خالی بود و برای خالی نبودن عریضه٬ چراغ خوابش رو تا صبح٬ روشن گذاشتیم که ....

یکشنبه عاشورا،ظهر من و محمود رفتیم خونه ی عمو وسطی من، که نذری زرشک پلو داشتند،یکساعتی با عموهام و خانوماشون نشستیم و دایی امیر رو برداشتیم(مونده بود پیش پسر عموها)و رفتیم خونه ی مادر جون،هستی٬صبح با مامانم رفته بود بیرون و خرما پخش کرده بود و ...تازه لباسشم خیس کرده بود و بلیز مادر جون رو٬ کمر بسته بود و مثل پیراهن تنش کرده بود،کلی هم جذاب شده بود...(همون عکس بالایی)تا عصر اونجا بودیم و ساعت 6 اومدیم خونه

پی نوشت 1:هفته ی گذشته٬ پدر دوست خواهری،فریبا جون بعد از مدتی که تو کما بود،فوت کرد، که من از همینجا از صمیم قلبم بهش تسلیت میگم و امیدوارم خدا بهشون صبر بده،از اونجایی که میدونم شدیدا به پدرش وابسته بود و پدر خیلی خوب و مهربونی رو از دست داده،حتی نتونستم هنوز بهش زنگ بزنم و نمیدونم چه جوری غمش رو سبک کنم،انشالا فردا که سرشون کمی خلوت میشه ....

پی نوشت 2:ای وای همین الان که بیتا زنگ زد گفت٬ دیشب بابای فاطمه جون٬یکی دیگه از دوستاش هم٬ فوت کرده٬اونم دو هفته ای بود که بستری بود٬ ولی اینطور که من شنیده بودم حالش به این بدی نبود که...؟؟خدا بیامرزدش٬فاطمه جون به تو هم تسلیت میگم و امیدوارم غم آخرت باشه٬باور کن خیلی ناراحت شدم٬میدونم داشتی خودت رو برای شرکت در مراسم امروز بابای فریبا جون آماده میکردی و خبر نداشتی که ...چقدر سخته که از یکساعت بعدمون خبر نداریم؟؟خدایا همه ی رفتگان رو ٬ببخش و بیامرز و به خانواده هاشون صبر زیاد عطا کن

پی نوشت 3:باور کنید الان دلم میخواد برگردم و تمام کارت و تبریکی که تو این پست گذاشتم بردارم٬ ولی از یک طرف٬هستی نشسته کنارم و خوشحاله که من دارم اونا رو از طرفش میزارم٬از طرف دیگه٬اینجا وبلاگ هستی هستش و نباید غم و ناراحتی ما ٬فضای اینجا رو سنگین کنه نه؟؟؟؟؟؟؟

همین الان(ساعت ۶ عصر)٬مریم جون عمه کوچیکه ی هستی خانوم٬زنگ زد و تولدم رو تبریک گفتمریم جون ٬ممنونم که به یادم بودی و کلی خوشحالم کردی

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
دایی امیر،خدا پشت و پناهت

روز سه شنبه ظهر ٬به مامان زنگ زدم تا در مورد امیر و جای سربازیش و ....بپرسم٬ که دیدم داره زار میزنه و گریه و ....؟؟؟گفتم مامان چی شده؟؟؟گفت امیر باید فردا صبح زود بره چالوس،تهران نیوفتاده،،من بدون امیر چی کار کنم؟؟؟چراغ خونه ام بدون امیر خاموشه،باباتم که دوباره خوابیده خونه و تمام کاراش رو امیر انجام میداد و نمیذاشت من زیاد دولا راست بشم(مامانم کمر و زانوش خیلی خرابه،کمرش رو که عمل نمیکنند چون میگن 50 درصد ممکنه قطع نخاع بشه،زانوهاشم کاملا پرانتزی شده و باید عمل کنه،دیگه بهش آخرین فرصت رو دادم،حالا که تونسته 15 کیلو وزنش رو کم کنه،اردیبهشت به محض تعطیل شدن هستی،یکی از زانوهاش رو عمل کنه و یکی دو ماهی بیارمش خونه ی خودمون و مثل تخم چشمام ازش مواظبت کنم تا حالش خوب بشه،اون یکی رو هم تابستان عمل کنه)من به عشق امیر غذا میپزم و ....کلی باهاش حرف زدم ولی چون هستی فرداش امتحان داشت ٬تصمیم نداشتم برم خونه شون،به محمود زنگ زدم و گفتم شب از دانشگاه یه چیزایی برای امیر بخره و بره خونه ی مامان(فکر نمیکردیم قبل از تعطیلات بره برای همین جمعه٬ بهش تو راهی و تو جیبی نداده بودم)اما هر کاری کردم دیدم نمیتونم ندیده بزارم بره،تند تند کارامو کردم،ساعت 2:30 تو مدرسه ،جلسه با معلم زبان هستی بود که رفتم و مثل همیشه شنیدم که درسش عالیه ولی شیطون و ....هستی رو برداشتم و اومدم خونه،حاضرش کردم و ازش قول گرفتم خونه ی مادر جون درساش رو بخونه،آژانس خبر کردم که خدا لعنتش نکنه،5 دقیقه دیگه شد 45 دقیقه بعد،چون محمودم میخواست بیاد ،با ماشین خودم نرفتم که شب با یک ماشین برگردیم،مخصوصا که الان مدتهاست هر دو بنزین آزاد میزنیم،بیشتر از پولش، از اینکه تو کشور منبع نفت و گاز زندگی کنی و اونوقت به جرم وارداتی بودن ماشینت ،کارتت رو بسوزونن،و هر بار تو پمپ بنزین به متصدی بگی کارت آزاد بزار و پول زحمت کشیده رو،تو جیب یک مشت بنزین فروش بریزی ،ناراحتم میکنه،برای همین من هیچ وقت خودم بنزین نمیزنم و ترجیح میدم این من نباشم که...سوئ تفاهم نشه و بیاید بگید...؟؟منظوری نداشتم فقط دلم میسوزه از اینهمه نعمتی که به مردم خودمون روا نمیدونند و ...؟؟؟همه ی خواننده های وبلاگ هستی، میدونند که ماشین من، وارداتی نیست ولی بنزینش به دو تا ماشین، که یکیش هفته ای سه بار باید تا ا....دانشگاه محمود بره و برگرده اونم تو این ترافیک،نمیرسه و همون یکی دو هفته ی اول تمومه،حالا خوبه من جز دو سه روز تو هفته٬ اونم مسیرهای نزدیک خونه مون جایی نمیرم(ببخشید از کجا به کجا رسیدیم٬دلم پر بود)؟؟خلاصه رفتیم خونه مادر جون و کمی از گریه و زاریش کم کردیم،دایی امیر هم کچل کرد و اومد خونه،محمود و داداش رضا اینا هم اومدند،موقع خداحافظی یهو دیدیم صدای گریه داره از اتاق امیر میاد؟؟امیر در حالی که هستی تو بغلش بود و گردنش رو چسبیده و گریه میکرد،اومد بیرون،اونم چه گریه ای؟؟؟مگه ساکت میشد؟؟؟همه با هم یک صدا ٬گریه مون در اومدبه زور ازشون عکس انداختم و امیر تا دم ماشین هستی رو آورد،تا خود خونه٬ بچه بغض داشت و کلی صحبت کردیم تا فهمید سربازی چیه و ....

منتظر ماشین آژانس در لابی

قربون اون قد و بالات شیطون کوچولو

روز چهارشنبه یعنی دیروز،به مامان زنگ زدم که جاش خالی نباشه بگم که دیدم صداش در نمیاد،میگفت همین الان دلم براش تنگ شده،دلم میخواد همش بخوابم تا نبودش رو نفهمم و ....،آخه داداش امیر خیلی بچه ی آروم و به درد بخوریه؟؟پارسال از زمانی که پدر بزرگم تابستون مریض شد تا اسفند که فوت کرد و تو اوج مریضیش،زخم بستر گرفت و باید پ و ش ک میشد،به جز 3 تا پسراش و خاله ام که از همون موقع نوبت گذاشتند،هر شب یکی میموند خونه ی عزیز و آقاجون(الانم همچنان ادامه داره و پیش عزیزم میمونند)تا به کارهای آقاجون برسه که عزیزم که وضعش از مامانم خیلی خرابتره کمتر اذیت بشه،تنها جوونی که دلش اومد همون کارا رو روی بابابزرگ انجام بده امیر بود،که به جای مامانم میرفت و کارایی برای آقاجون میکرد که محبوب همه دلها شد(دایی ها و عزیز و ...)الانم تنها نوه ایه که هفته ای یکشب رو پیش عزیز میمونه،برای همین عزیزمم تو این دو روز .....از طرفی تمام کارهای خونه رو امیر انجام میده،از ظرف شستن(هر وقت میریم خونه شون نمیزاره هیچ کدوم ظرف بشوریم) و جارو برقی گرفته تا خونه تکونی عید و شیشه و پرده و خرید و ....منم هر بار خونه عوض کردم یا محمود ماموریت رفته یا خودمون سفر رفتیم،آوردمش خونه مون که خیلی تو همه چیز بهمون کمک کرده(محمود هم خیلی خیلی دوستش داره) برای همین هستی ،بین تمام عموها و عمه ها و خاله و داییش،امیر رو بیشتر دوست داره(خاله بیتا ناراحت نشیا؟؟)،از وقتی هم یادش میاد امیر رو خونه ی مامان دیده و....تا عصر٬ چند بار به مامانم زنگ زدم ولی حوصله نداشت تا اینکه شب که زنگ زدم دیدم انگار دنیا رو بهش دادند و گفت امیر لباس و کفش و وسایلش رو گرفته و برگشته(اینقدر خوشحال بود که انگار سربازیش تموم شده و اومده) تا سه شنبه صبح که باید اونجا باشه(خداییش مسخره ها)،منتهی به همه کفش سایز 42 دادند که برای امیر و خیلی ها کوچیک بوده که گفتند برید گمرک عوض کنید؟؟؟طفلی از صبح رفته ولی چون تجربه نداشته به گفته ی بابام، انگار کفش چرمی رو داده،یه پولیم روش٬ اونوقت کفش پلاستیکی بهش انداختند؟؟؟خلاصه که داداش امیرم، باید دو ماه بره چالوس ،از شانسشم هوا سرد و جاده ها، اونم جاده چالوس خطر ناکه و نمیتونه تند تند بیاد و برگرده؟؟؟؟داداش رضا که تو تابستون٬ اون سه ماه اول رو گذروند(بندر انزلی) و بعدش معاف شد(پسر بزرگ و پدر 59 سال به بالا)،خیلی هم از امیر منظمتر و بهداشتی تر بود،وقتی برگشت 15 کیلو وزنش تو 3 ماه کم شده بود و مثل مداد،تازه هم سینه اش تا مدتها عفونت داشت و سرفه میکرد و هم گال که یک بیماری پوستی خیلی بد هستش از پادگان گرفته بود(تازه اینا مهندساشون بودند)،که تا مدتها خارش شدید و التهاب داشت و کلی دکتر رفت تا خوب شد،مامانم هم بیشتر از این چیزاش نگرانه؟؟؟

دایی امیر دوستت داریم و برات یک دنیا ٬سلامتی و موفقیت آرزومندیم،سرباز ته تغاریه خونه ی ما؟؟

مواظب خودت باش و زودی برگرد پیش خودمون

پی نوشت 1:این چند روز،احتمالا سه تایی چرخی تو شهر بزنیم تا هستی دسته ببینه،هر شب نمیدونم صدا از کجا میاد که خیلی کنجکاوش کرده و همش دلش میخواد بره بیرون،زمان ما تاسوعا عاشورا همش تو تابستون بود٬ ولی زمان هستی همش تو پاییز و زمستون؟؟؟حالا حالاها هم تو زمستون خواهد بود،شاید عاشورا یا شب تاسوعا بردمش خونه ی مامانم تا با دایی امیرش بره دسته ببینه؟؟؟الهی قربون امیر بشم یه چیزی یادم اومد،موقعی که هستی رو باردار بودم،خیلی دلم نذری میخواست ولی کسی دم خونه نمیاورد و همش تو هیات تقسیم میشد،امیر هم اونموقع کوچولو بود(9 ساله)خونه ی مامان بودم که دیدم غذای خودش رو تو هیات ریخته تو کیسه و یواشکی برای من آورده،اینقدر بغضم گرفته بود که برای اینکه ناراحت نشه ٬نشستم و با خودش خوردم

پی نوشت 2:یک دوست عزیزی برام کامنت خصوصی گذاشته بود، که لطفا هستی رو ببرید تلویزیون تا عمو پورنگ رو ببینه،من تهران نیستم و گرنه حتما میرفتم؟؟؟میخواستم به این عزیز٬ بگم که هستی تا حالا سه بار تلویزیون رفته و دو بار هم عمو پورنگ رو دیده و باهاش عکس هم داره،لطفا تینا جون برو به این آدرسهایی که تو آرشیو میدم و ببینش،خرداد 88 که تو سه تا پست دوم،پنجم،بیستم عکساش هست،همینطور مهر 87 پستهای سیزدهم و بیستم،13 تیر 88 رو هم ببین..........

پی نوشت 3:یه چیز جالب؟؟الان که داشتم مینوشتم،محمود از دانشگاه رسید و دو تا عطر(اشانتیون)زنونه و مردونه با یک کاغذ توش رو بهم داد،زودی عکس انداختم و گفتم،چه جوری از دانشجو عطر قبول کردی؟؟گفت،دانشجوم عطر فروشی داره٬ بهم گفت عطر چی دوست دارید٬ تا براتون اصلش رو بیارم؟؟چند وقت پیش بهش گفتم برام اشانتیون خوش بو بیار،اونم پولش رو نگرفت،دستش درد نکنه ٬خداییش خیلی خوش بو هستند ولی من ناشیگری کردم و موقع باز کردن در یکیش،کلیش رو ریختم رو بلیزم و الان سردرد گرفتم از خوش بویی زیاد...

فکر کنم مردونه زنونه نداره؟؟؟

چه دانشجوی با احساسیدنیایی داریم با نامه هایی که آخر ورقه های امتحانشون مینویسند؟؟استاد مادرم مریض بود نتونستم این درس رو بخونم؟؟استاد خانومم زایمان کرد بچه گریه کرد نتونستم...؟؟استاد اگر پاس نکنم مشروط میشم؟؟استاد کارم سنگینه نمیتونم درس بخونم؟؟؟استاد شما رو خیلی دوست دارم و میدونم دل منو نمیشکنید و ....خلاصه جیگرمون کبابه موقع نمره دادناین یکی رو که حتما باید هواشو داشته باشم

پی نوشت ۴:امروز یک تمیزی کلی خونه رو انجام دادم٬پنجشنبه آینده مهمون دارم و از حالا شروع کردمحالا خوبه فقط خواهر برادرای خودم هستند و رو در واسی ندارمالبته بدون امیر عزیزم٬ که نذاشتند مهمونی خواهر کوچیکه شرکت کنهاز تی کشیدن پشت مبلها گرفته تا خاک گیری بوفه و ....۵ ساعتی یکریز کار کردم و الان جنازه ای بیش نیستممحمود و هستی هم٬ استاد بهم ریختن و زحمت هدر دادن

پی نوشت ۵:خدا حافظ تا دوشنبهبعد از تعطیلات٬امیدوارم عزاداریهاتون٬نذرهاتون قبول باشه و تعطیلات خوبی رو پشت سر بگذارید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ