هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
شمارش معکوس و ....

هفته پیش هم،با تمام دوندگیهاش تموم شد،این هفته هم که دیگه آخراش رسیده و من هنوز...پسر برادر محمود هم به سلامتی روز چهارشنبه عقد کرد و همه چیز به خوبی تموم شد،پنجشنبه هم که چهلم آقاجون بود،ساعت 3 بابام رفت مکه و احتمالا تا الان مکه باشه....

 هستی ٬در مراسم شیرینی خوران پسر عموش

هستی٬در حال نانای کردن در مراسم 

هستی عزیزم٬روز عقد پسر عموش

جمعه بعد از ظهر، رفتیم خونه داداش رضا اینا و تا آخر شب اونجا بودیم(آخرین عید دیدنی مون بود)،شنبه صبح٬ رفتم سر کلاس٬ ولی دیدم کلاس افتاده دوشنبه ها و من بیخودی یک جلسه رو از دست دادم،برای همین دوشنبه که دومین جلسه بود رفتم و مسترمون درس جلسه اول رو کاملا مرور کرد....بعد از ظهرش هم٬ وقت دندانپزشکی داشتم که با هستی رفتیم شرکت بابا محمود اینا و از اونجا رفتیم دکتر،دو ساعت دهنم باز بود و مثل همیشه گوشه ی لبم کمی زخم شد،از ساعت 9 شب که بی حسی از بین رفت٬ خیلی درد داشتم و تا آخر شب ناله میکردمدکتر٬ دندان هستی رو هم نگاه کرد و گفت ٬یک پوسیدگی داره که باید به دکتر مخصوص بچه ها مراجعه کنه،حالا منتظرم تا پیروزه جون مامان پرنیان خوشگل خودمون،آدرس دندانپزشکی که پرنیان رو برده بود برام بفرسته...

دیروز هم، جلسه ی مدرسه بود که کارنامه فروردین رو هم دادند و خدا رو شکر هستی، تمام نمراتش 20 بود ساعت 3 هم خودم رفتم دنبالش و از کلاس اسکیت آوردمش خونه،نمیدونم چرا چند روز که هر چی میگیم گریه اش میگیره و با بغض جواب میده،دیروز معلمش هم گفت٬ از صبح چند بار گریه اش گرفته،هر چی باهاش حرف میزنم و علتش رو میپرسم ،جواب و علت خاصی نداره،امروز صبح هم وقتی بیدارش کردم با گریه بیدار شد و....کمی نگران هستم و نمیدونم چرا دلیلی برای گریه کردن نداره و....

پی نوشت 1:وبلاگ همه دوستان عزیز رو میخونم ولی چون همچنان از ای دی اس ال خبری نیست،نمیتونم برای همه کامنت بزارم،که انشالا به بزرگی خودتون میبخشید.....

پی نوشت 2:شمارش معکوس تولد هستی خانوم شروع شده و کمتر از یکماه به تولدش مونده(16 اردیبهشت)به احتمال زیاد،امسال تو خونه براش تولد نمیگیرم و امکان داره تو رستورانی ،جایی،یک تولد خودمانی با مامانم اینا و خواهر برادرام ٬براش بگیریم،حالا ببینیم تا اونموقع چی میشه و چی کار میکنیم.....

پی نوشت 3:هستی من٬ خیلی دختر خانومتری شده و توی خونه با هم کلی کیف میکنیم و مدام قربون صدقه هم میریم و برام نقاشی میکنه و نامه مینویسه که دلم رو برده ولی احساس میکنم هر چی بزرگتر میشه،فقط شکل مشکلاتش عوض میشه و گاهی اوقات فکر میکنم٬ چقدر بچه ی خوب بزرگ کردن سخته و چه درایت و تدابیری باید به کار برد تا روح لطیف و پر احساسشون آسیبی نبینه و نمیتونم بگم٬ الان هستی٬ از زمان نوزادی و نوپایی و...کمتر کار و وقت میبره... 

 پی نوشت بعد از ظهر(خطاب به ....):زمانیکه محمود خبر فروختن ماشینم رو داد یه جوری شدم و با اونکه قبل از فروختنش٬ ماشین بهتری خریدم ٬اما اون یک چیز دیگری بود و اولین ماشین شخصی خودم و اولین ماشینی که ۷ ساله دارم باهاش رانندگی میکنم و ازش خیلی خیلی راضی بودم و کلی باهاش خاطرات قشنگ و.....نمیدونم چرا ما آدمها٬ به جز عزیزانمون به چیزهایی هم که داریم عادت میکنیم و موقع خداحافظی و وداع ازشون...... چند دقیقه پیش برای آخرین بار٬ به سراغ ماشین قبلیم رفتم٬نمیگم ناراحت و غمگین شدم ولی دلم گرفت٬خوب همه جا رو نگاه کردم تا چیزی توش جا نمونه(فردا صبح تحویلش میدیم احتمالا)بعد٬ بدون اینکه از اطرافیانم خجالت بکشم چند تا عکس یادگاری ازش گرفتم و دورش چرخی زدم و .....(اینا رو نوشتم٬ فقط برای خودم و هستی که بعدها...)

ماشین خوب و قشنگم٬از اینکه چند سالی بهم سواری دادی و کلی از داشتنت خوشحالم کردی ازت ممنونم و امیدوارم نصیب هر کسی که شدی به خوبی و خوشی براش کار کنی و جاهای خوب خوب ببریشون و.....هیچ وقت فراموشت نمیکنم...

پراید مشکی اتومات مدل ۸۱ من

 پی نوشت ظهر پنج شنبه:راستی دوستای عزیزم،من از سه دستگاهی که تو م ا ه و ا ر ه تبلیغ میکنه خوشم اومده که میخوام بخرم ٬ولی ترسیدم مثل خیلی وسایلی که بیخودی خریدم(سرخ کن،....)رو دستم بمونه و فقط جامو بگیره،این بود که گفتم با شما هم مشورت کنم تا راهنماییم کنید،یکیش رنده برقی آرزوم(تک تی وی)هستش که به نظرم برای رنده پیاز و هویج و خلال کردن و....خوب هستش و منم که از رنده کردن پیاز عاجز...(قیمتشم 79000 تومان)دومیش،بخارشور خیلی سبک و بدون دنباله ی شارک استیم ماپ(ایز شاپ)که توی تبلیغ خیلی به نظرم برای کار من مناسب باشه،چون بخار شوری که دارم ،مثل جارو برقی٬ یک دنباله داره و کلی دنگ و فنگ که آدم زورش میاد ازش تند تند استفاده کنه ولی اینی که گفتم ،دقیقا اندازه ایزی کلینی که دارم و هیچ دنباله و قطعات اضافی و...نداره(قیمتش 87000 تومان)،سومیش هم، دستگاه فلیور ویو توربو(می شاپ)که به جای ماکروفر تبلیغ میکنه و غذا آبش خشک نمیشه و خیلی خوب میپزه و از تبلیغاتی که میکنه،فکر کنم به درد من بخوره(126000 تومان)البته بگما محمود اصلا خبر نداره(اگه اینجا رو نخونه)،چون همیشه معتقد هستش که اصلا نمیشه رو تبلیغات محصولی حساب کرد و بیشترش چاخانه.....منم برای همین٬ رو تبلیغات تصمیم نگرفتم و گفتم امروز یک سر به بوستان بزنم و از اون مغازه که دور رینگ طبقه اول هستش٬کمی پرس و جو کنم و نظر شما رو هم در مورد اونایی که میدونید بدونمممنون از لطفتون

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
سفر به نوشهر و ...

قرار بود روز چهارشنبه،12 فروردین ٬همراه داداش رضا و سمیرا جون و مامامانم(که کلا مهمان ما بود)،با خانواده سمیرا که پارسال هم سفر رفته بودیم و خیلی خوش گذشته بود ،به نوشهر و هتل بانک مرکزی(به بابای سمیرا میدن که برای خودشون ارزانتر و برای ما آزاد حساب میشه)برویم،برای همین ما سه شنبه عصر رفتیم دنبال مامانم و آوردیمش خونه خودموناما اونقدر مامانم و تلویزیون از بدی هوا و جاده ها گفتن که ما پشیمون شدیم و ساعت 9 شب به رضا گفتیم که ما نمیایم،ولی رضا و سمیرا کلی اصرار کردند و چهارشنبه صبح هم،دو بار از توی راه زنگ زدند که هوا عالیه و جاده خیلی خوب و....این شد که ما ساعت 1 ظهر راه افتادیم و از جاده فیروزکوه ....ساعت 7:30 شب رسیدیم پیش رضا اینا و دور هم شام خوردیم،کلا 16 نفر بودیم  و همگی تا دیر وقت کنار دریا قدم زدیم و....هوا واقعا محشر و بهشتی بود،کلی از این سفر و هوای شمال لذت بردیم...

حالا٬ هلیا خانوم رو بهتون معرفی میکنم٬این عروسک ناز رو که بیبی بورن هستش٬روز دهم عید٬دوست عزیزم برای هستی عیدی آورد٬که خیلی هستی رو خوشحال و ما رو شرمنده کرد٬این هلیا خانوم٬غذا میخوره٬با شیشه آب میخوره٬جیش و...میکنه٬پوشک کامل مصرف میکنه٬اشک میریزه٬با یک پستانک چشماشو میبنده و میخوابه و...خلاصه هستی از اون روز٬ سخت در حال بزرگ کردن این نوزاد ملوس و...هستش.فردای اون روز٬صبح با باباش رفتند و با پولهای عیدیش ٬یک بسته پوشک کامل پنبه ریز نوزاد خریدند و عصرش هم سه تایی رفتیم ستار خان و از اسباب بازی فروشی٬یک دست لباس مخصوص بیبی بورن(۱۸۵۰۰ تومان)و یک رورواک موزیکال کنترلی(۲۴۵۰۰ تومان)با عیدیهاش برای هلیا خانوم خرید و قرار که تولدش(۱۶ اردیبهشت) هم٬ از وسایل دیگر بیبی بورن براش بخریم(کالسکه٬ساک و...)خلاصه٬ اگه این عروسک بزرگ نشد؟؟ هر چی دلتون خواست به من بگین....سفر به نوشهر هم٬ اولین سفر هلیا خانوم بود

هلیا ٬در حال گردش در خانه ٬با کنترل مامان هستی

هستی خانوم و هلیا٬توی ماشین ٬در کنار مادر جون

هستی و هلیا ٬به محض رسیدن به هتل

هستی و کیمیا(دختر خواهر٬ زندایی سمیرا)سر میز شام

هستی و کیمیا ٬بعد از خوردن شام٬تو زمین بازی

نمای هتل٬از کنار دریا(هنر عکاسی بابا محمود)

منظره ی دریا٬از اتاق خودمان در هتل(باز هم بابا محمود)

هستی خانوم٬ در بالکن رو به جنگل هتل

روز سیزده به در هم،تا بعد از ناهار، اطراف هتل و کنار دریا بودیم و ساعت 2 ٬همگی به روستای دزدک رفتیم و حصیر پهن کردیم و آتش روشن کردیم و خانواده 4 نفره خاله سمیرا که بابلسر جا داشتند،به ما پیوستند و تا شب با هم بودیم....روز قشنگ و دلپذیری بود.

 

روز سیزده به در٬در حال گره زدن سبزه

خانومی ٬کنار دریا ٬با عینک مامان نوشین

هستی و کیمیا٬در حال ماسه بازی

روز سیزده به در٬بالای روستای دزدک(در حال آتیش بازی)

روز چهاردهم، تا ظهر توی بازار نوشهر چرخیدیم و کمی خرید کردیم(زیتون ،زیتون پرورده ،سیر ترشی ،ماست چکیده ،نارنج و....)ماهی رو هم گذاشتیم برای روز آخر...بعد از ناهار، همگی به جنگل سی سنگان که خیلی با صفاست رفتیم و با اونکه باد، شدید بود ولی بچه ها اسب سواری کردن و بزرگتر ها هم چای و قلیون و تخمه و...برای شام به هتل برگشتیم و بعد از شام با اونکه خیلی سرد شده بود به جز بزرگترها (مامانم،پدر و مادر سمیرا و مادر بزرگش)همگی به محوطه رفتیم و کلی قدم زدیم و هستی و کیمیا با لاک پشت کوچولوی کیمیا بازی کردند...ساعت 12 شب٬ از همسفران خداحافظی کردیم و به اتاق خودمان آمدیم و من٬ وسایلمان را جمع کردم تا صبح شنبه،به طرف تهران راه بیوفتیم(با اونکه با معلم هستی صحبت کرده بودم و گفته بودم شنبه و یکشنبه هستی مدرسه نمیره،اما دلم راضی نشد بیشتر از یک روز...)

روز چهاردهم٬بازار نوشهر

 

همون روز٬بازی کنار دریا

 

هستی و کیمیا٬روز چهاردهم٬جنگل سی سنگان(باد شدید بود)

کره اسب تازه به دنیا اومده٬ در حال ....

سوار کار کوچولوی شجاع من

من یکبار موقع آموزش سوارکاری از اسب افتادم و دیگه....اما فکر کنم هستی بتونه...

روز شنبه پانزدهم،همگی، همراه خانواده خاله سمیرا که از بابلسر آمده بودند تا با هم برگردیم،ساعت 10:30 از هتل بیرون آمدیم و به بازار چالوس رفتیم و همه٬ ماهی و سبزی تازه خریدیم ،ساعت 1 ظهر از بازار بیرون آمدیم و در رستوران ناهار خوردیم و از جاده چالوس ،5 تا ماشین پشت سر هم به طرف تهران راه افتادیم که چون جند باری توقف داشتیم،ساعت 8 شب٬ توی کرج٬ از بقیه جدا شدیم و خداحافظی کردیم و مامانم رو رساندیم و خودمون ساعت 9:30 شب به خونه رسیدیم...ساعت 10 شب جاری بزرگم زنگ زد که فردا شب شیرینی خوران پسر بزرگش هستش و ما رو دعوت کرد،جالبه که همیشه ما همینجوری به مهمونیهای خانواده همسری دعوت میشیم یعنی یک روز جلوتر، و من حتی وقت آرایشگاه رفتن هم ندارم....این بود که تند تند وسایلمون رو باز کردم و همه جا رو تمیز کردم و محمود گلم برای اولین بار همه ماهی ها رو برام خرد کرد و شست که کمک بزرگی برای من بود،ساعت 12 شب هم٬ همگی بی هوش شدیم...

هستی در بازار چالوس٬ موقع برگشت(۵ تا ماهی سفید خریدیم)

اینم همون ۵ تا ماهی که گفتم و قرار امشب یکیشو بپزم

دیروز یعنی یکشنبه ،تا شب با سرعت نور کارامو ردیف کردم تا به مهمونی برسم،که رسیدم،نمیدونم چطور شده که تا چهلم آقاجون من،که جمعه هستش،تو خانواده شوهری٬ بختها باز شده و من  نمیدونم چه جوری هماهنگ بشم؟؟؟؟؟فردا سه شنبه،از ساعت 2:30 ظهر تا بعد از شام ٬خونه عمه کوچیکه مامانم ختم انعام و شام دعوتیم که چون برای آقاجونم هستش ٬باید حتما بریم،چهارشنبه شب ،عقد محضری پسر برادر محمود٬ هستش که اونم باید بریم،جمعه هم چهلم آقاجونم هستش که اونم....خلاصه هلاک شدم،از طرفی هستی ٬امتحان فاینال زبان ترم هشت داره،امروزم امتحان دیکته نیم ترم داد(اصلا نتونستم دیروز باهاش کار کنم و وسط درس خوندن بلند کردم بردمش مهمونی...)فردا هم از مدرسه باید برم دنبالش و نمیتونه اونجا درست درساشو بنویسه و هر شب داره دیر میخوابه و......خدا کنه این هفته هم زود بگذره تا ما ٬تو روال آروم زندگی بیوفتیم؟؟؟

پی نوشت 1:تو شمال بودیم که منشی مستر کلاس فرادرمانی زنگ زد که جلسه اول ترم 2،روز شنبه برگزار میشه که من گفتم نمیتونم بیام و قرار از این هفته برم.....

پی نوشت 2:یکی از دندونای پر شده ام که هنوز روکشش نکرده بودم توی عید شکست و کلی ناراحتم کرد که متاسفانه با این برنامه ها که گفتم٬ این هفته هم ٬نمیتونم برم درستش کنم و باید بمونه برای هفته بعد.....

پی نوشت 3:چند تایی عکس٬ از مهمونی دیشب هستش٬ که انشالا تو پست بعدی میزارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
نوروز 88 و ...

امروز ٬نهمین روز از بهار سال 88 است و من تصمیم گرفتم بیام و اولین پست امسال رو، که عیدش با همیشه فرق داشت ،آپ کنم....سال تحویل، همه ی خانواده مادری٬ خونه آقاجون بودیم ،با اونکه برعکس هر سال،همه دور هم بودیم ولی جای خالی آقاجون ،حس و حالمون رو برده بود و هر کس یک گوشه و کنار پیدا میکرد و برای خودش اشک میریخت...اونشب حدود 50 نفر٬ خونه آقاجون مهمون بود ٬که شام خوردیم و تا آخر شب اونجا بودیم،روز اول عید هم ٬اونایی که تونستند(خود ما)از صبح تا شب ٬دوباره خونه آقاجون بودیم(نو عید)که کلی مهمون اومد....

هستی خانوم٬قبل از سال تحویل

عروسک من٬خوشحال و خندان

کیان و کیارش٬قبل از سال تحویل٬خونه آقاجون

هستی و پیمان عسلی٬بعد از سال تحویل

پیمان ٬با سرهمی و کلاه عیدی مامان نوشین

هستی و درسا(دختر عموش)روز دوم عید

هستی ٬خسته از عکس گرفتنروز ۶ عید

خانومی٬آماده پذیرایی از مهمون

روز دوم عید رو،به خانواده محمود اختصاص دادم و تا شب، 5 جا رفتیم و خسته و داغون، ساعت 10 رسیدیم خونه که برادر کوچیک محمود اومد خونمون و.....خلاصه تا امروز یا ما رفتیم ،یا مهمون اومد(رسم خسته کننده ما ایرانیها) به خاطر هستی و مخصوصا محمود، که همیشه از 6 و 7 عید به بعد خسته و کسل میشه(تا 15 شرکت تعطیله)با اونکه زیاد حوصله ی بار سفر بستن و گشت و گزار ندارم،قبول کردم که 12 فروردین، همراه داداش رضا اینا بریم شمال(جایی که پارسال رفتیم،مخصوص بانک مرکزی،پدر خانوم رضا) با کلی اصرار و قربون صدقه،مامانم رو راضی کردم که با ما بیاد تا حال و هواش عوض بشه،آخه دایی بزرگم٬ 7 فروردین مادر بزرگم رو به زور برد شمال تا کمتر گریه کنه و ...منم تصمیم گرفتم، یک حالی به مامانم بدم تا برای چهلم آقاجون(حدود 20 فروردین)انرژی ذخیره کنه...تا قسمت چی باشه.....

پی نوشت 1:هستی خانوم ،حسابی تو این تعطیلات، شیطونی کرده و عیدی گرفته،درس و مشق رو هم گذاشته کنار و به زور من، گهگاهی ،نگاهی میندازه،فکر کنم، بعد از عید،حسابی باید انرژی بزارم تا همه چیز یادش بیاد و برای امتحانات آماده بشه.....

پی نوشت 2:فکر کنم ،اگه بریم سفر٬  15 یا 16 برگردیم و هستی یکی دو روزی،از مدرسه بمونه،میخواستم با معلمش صحبت کنم که، خودش سفر بود و موبایلش آنتن نداد،ولی قبل از رفتن٬ حتما باهاش حرف میزنم تا مطمئن بشم برای هستی، مشکلی پیش نمیاد و گرنه بهمون خوش نمیگذره......

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ