هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧
عزیز دل من و شب یلدا و ....

تعطیلات این هفته هم٬ با تمام خوشی ها و نا خوشی ها(نپرسید چرا،چون تصمیم ندارم دیگه تو وب خودم و هستی  از خانواده شوشو چیزی بنویسم)گذشت و کلی خاطره برامون به جا گذاشت....

موقعی که توی مدرسه،برای تعیین سطح زبان بچه ها تست ازشون گرفتن(مهر ماه) ،هستی رو گذاشته بودن ترم 4، که وقتی به مدرسه رفتم و اعتراض کردم،مسئول بخش زبانشون بهم گفت بالاترین سطح بچه های کلاس اول٬ ترم 4 هستش و اگه ترم بالاتر نره بهتره و توی کلاس بچه های بزرگتر ممکن اذیت بشه و ......ولی محمود راضی نشد هستی به جای ترم 7 که جاش بود ،ترم پایین تر بخونه و میگفت با توجه به اینکه روش تدریسی توی مدرسه٬ دقیقا همون فونیکس با همون کتابهای تکراری هستش، ممکنه هستی از زبان زده بشه و من خودم کمکش میکنم و.......خلاصه با کلی دلشوره هستی خانوم ترم 7 فونیکس رو توی مدرسه شروع کرد(و قرار شد هر وقت احساس کنند باید به ترم پایین تر برگرده،خودشون جا به جاش کنند)و بابایی هم هیچ کمکی نتونست به عروسک من بکنه و خودم باهاش کار میکردم تا اینکه روز دوشنبه کارنامه ترم 7 رو ، همراه با کتابها و سی دی ها و فلش کارت های ترم 8 آورد خونه و من با دیدن کارنامه اش اینقدر شاد بودم که همون موقع به شوشو زنگ زدم و خبر دادم.......خداییش کارنامه ای که از 20 آیتم ،19 تا اکسلنت و یک وری گود(اونم از تمیزی دفترش)داشته باشه ذوق کردن نداره؟؟؟؟جایزه نداره؟؟؟؟؟وقتی با مادر دوستش که خودش خواسته بود بچه اش ترم تکراری رو بگذرونه صحبت میکردم،میگفت دخترم پیشرفت خاصی نداشته و چون فکر میکنه درسها تکراری هستش و همه رو بلده، اصلا سراغش نمیره و....اونجا بود که فهمیدم حق با محمود بوده و از ته دل ازش ممنون شدم و....

خودتون کارنامه رو ببینید و قضاوت کنید

اینم طرف راست کارنامه که همون توضیحات رو به فارسی نوشته

اینم کارت امتیاز برای کوچکترین شاگرد ترم ۷(همه٬ کلاس سوم به بالا هستن و فقط هستی کلاس اول)

اینم دو تا کتاب ترم ۸(الان سیمی و جلد شده)همراه با سی دی ها و فلش کارت

سه شنبه صبح، جلسه با معلم هستی ،در مورد امتحان ترم اولشون بود که من رفتم و مشکل خاصی نبود ،برنامه امتحانیشون  رو گرفتم،قبل از رفتن به مدرسه، هستی بهم میگفت توی کلاسمون زیر اسم من خانوم یک کارت 5 امتیازی زده(بابت ده تا بیست دیکته) ،تو رو خدا برو ببینش،و من به محض وارد شدن به کلاس با دیدن کارت و عکسش ذوق مرگ شده بودم ،مخصوصا که فقط یکی دیگه از بچه ها به جز هستی کارت جایزه داشت،و این یعنی اینکه هستی من .......قراره وقتی امتیازشون زیاد شد به نسبت امتیاز، جایزه بگیرن......در مورد جشن شب یلدا هم صحبت شد و معلمش  گفت که بچه ها باید شنبه٬ لباس محلی بپوشند و هر کسی چیزی بیاره و......که به هستی موز افتاده و باید فردا موز ببره مدرسه،کلی سفارش کرده که اگه یک نقطه سیاه رو پوست موزا باشه من نمیبرم و.......در ضمن خودمون هم ساعت 10 تا 11 صبح برای شرکت در جشنشون دعوت داریم که به علت مریضی نمیتونم برم.....

سه شنبه که از مدرسه اومده،میگه مامان چرا من سید نیستم ولی یکی از دوستام سید هستش ؟؟؟؟کلی توضیح دادم ولی خودمم نفهمیدم درست گفتم یا نه؟؟؟چون از بچگی خودمم همیشه تو این فکر بودم چرا بعضی ها سید هستن و بقیه نیستند.........مسخره ام نکنید خب،هنوزم درست نمیدونم چرا ..؟؟؟؟اگه کسی توضیح خوبی داره برام بنویسه که هم خودم بدونم، هم به هستی بگم که چرا ....؟؟؟؟؟

چهارشنبه،زیاد روز خوبی نبود و به من و محمود از لحاظ روحی خیلی فشار اومد(نمیتونم بگم چرا)برای همین به جای پنجشنبه،چهار شنبه عصر،اول هستی رو که به علت برف بازی روز گذشته در مدرسه،دماغش سخت گرفته بود،بردیم دکتر و دو تا آمپول با اعمال شاقه زد(در اثر تکان شدید پاش با وجودی که محمود محکم گرفته بود،سوزن قبل از زدن موادش،از پاش در اومد و رفت تو دست خانومه که سوزنش رو عوض کرد و...حالا خوبه اول به خانومه و بعد به هستی نخورد وگرنه از توهم ایدز تا حالا مرده بودم)بعد از اون رفتیم دنبال مادر جون و یکسر به عزیز و آقاجون خوب و مهربونم زدیم،و به پیشنهاد محمود رفتیم اریکه ٬شام خوردیم و فیلم دلداده رو دیدیم و اومدیم خونه و...با تمام وجود، زیاد به من و محمود خوش نگذشت...

پنجشنبه  هم، محمود از صبح دانشگاه بود و ما سه تایی تو خونه حال میکردیم و ساعت 7 شب از خونه زدیم بیرون و ساعت 8:30 تئاتر دو خواستگار برای رعنا رو دیدیم که کلی خندیدیم(هر چند محمود مثل همیشه نبود و خنده هاش خیلی مصنوعی تر از همیشه و شاید به خاطر دل مابود.......) و هستی در کنار مادر جون خیلی لذت برد،تا برسیم خونه ساعت 1 نیمه شب بود که همگی مستقیم رفتیم تو رختخواب و نذاشتم کسی تلویزیون رو روشن کنه.......

چمعه صبح از وقتی بیدار شدم،احساس گوش درد و گلو درد میکردم(شنیدم هستی به مامانم میگفت ،آخ جون مامانم مریض شده ،من مخصوصا دیشب آب نباتم رو تو تئاتر دادم بخوره که مریض بشه و دکتر بهش آمپول بده و....)ای بد جنس کوچولو......من و محمود دوتایی رفتیم دکتر و به لج هستی بهم آمپول نداد ولی گفت عفونت گوشم بیشتر از گلومه و فشارم که 10 روی 7 بود پایینه و باید شربت کم خونی بخورم و.......اومدیم خونه و دیگه بیرون نرفتیم،اما عصری عمه کوچیکه زنگ زد و برای فردا شام خونه عروسشون که میخوان شب یلدایی ببرن،دعوتمون کرد،البته فقط من و محمود رو،چون قرار جوونهای فامیل تو این جشن شرکت کنند و خبری از مامانم اینا و بقیه نیست.....من و محمود برای فردا شب همه چیز خریدیم که با مامان دور هم باشیم ولی انگار قسمت نبود و مامان و هستی با هم خواهند بود و منو محمود ساعت 7 شب باید خونه عمه باشیم که همگی باهم از اونجا بریم......البته هستی باید ساعت 9 شب بخوابه و من کمی برای مامانم ناراحتم ولی خودش خیلی خوشحال شد و کلی تو انتخاب لباس بهم کمک کرد و میگه شما بهتون خوش بگذره منم خوشحالترم.....قربونت برم مامان مهربون و خوبم...خدا کنه حالم بهتر بشه و بهم خوش بگذره،فکر کنم مهمونی خوبی باشه و شب یلدای پر خاطره ای بشه...

پی نوشت 1:داداش رضا و سمیرا جون این چند روز رو با فامیلهای خانومش تفرش بودن و گویا خیلی هم خوش گذشته،انشالا همیشه خوش و سلامت باشند،فکر کنم فردا شب اونا رو هم ببینیم و همگی با هم اگه بیتا هم بتونه با بچه هاش و کارش برنامه اش رو جور کنه توی مهمونی بترکونیم............

پی نوشت 2:خدا کنه هستی زودتر خوب بشه و دیگه برف بازی نکنه.......آخه برف بازی اصلا بهش نمیسازه و همیشه هر کاری میکنم بعدش مریض میشه.....

پی نوشت ۲/۵:امسال تولدم رو که ۷ دی ماه هستش به دلیل عمل چشم مامانم که دقیقا شنبه ۷ دی انجام میشه و امتحانات هستی٬پنجشنبه ۱۲ دی که یک جشن کوچولوی خواهر برادری هستش(ما چه جشن بگیریم و چه نگیریم همیشه بهم کادو میدیم)میگیریم٬البته به صرف شام و کیک و....شما هم تشریف بیارید

پی نوشت 3:ما همچنان بدون ای دی اس ال و با دیال آپ در خدمتتون هستیم و با این سرعت کم میسوزیم و میسازیم........

پی نوشت 4:فکر کنم مامانم کلی عصبانی شده که من تو اتاق کار، مشغول کامی هستم و تو اون اتاق با شوشو در حال تخمه خوردن و یوزارسیو دیدن هستش(محمودم داره با لب تاب کار میکنه و البته تخمه هم میخوره،یک شب،شب یلدا رو جلو انداختن .....)برم که دیگه خونمون نمیاد.

پی نوشت 5:امیدوارم شما هم ،فردا شب هر جا که هستین شب خیلی خوب و قشنگی در کنار خانواده عزیزتون داشته باشید ......یلدا بهتون خوش بگذره دوستان مهربونم.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
عید تا عید و کلی پی نوشت....

جدیدا مرض سینما و تئاتر گرفتیم و چون هوا سرد است و نمیشود زیاد در هوای آزاد ماند،در عرض یکهفته دو بار به تئاتر و یکبار به سینما رفتیم و نهضت همچنان ادامه خواهد داشت......دوشنبه که شب عید بود بابایی توسط یکی از کارمنداش برای تئاتر دراکولا (تئاتر گلریز)ساعت 11 شب ،برامون بلیط گرفت ،هستی که عاشق تئاتر هستش خیلی لذت برد و من از خنده های محمود که میدونستم همون شب به دلایلی ناراحته،خیلی خوشحال بودم و بیشتر از خوشی  پدر و دختر غرق در لذت بودم،ساعت 1:30 نیمه شب اومدیم خونه که هستی خوابید و منو شوشو کمی تلویزیون نگاه کردیم و بعد خوابیدیم......

هستی٬ قبل از رفتن به تئاتر گلریز

روز سه شنبه هم که عید قربان بود،اول با تلفن به همه اونایی که باید تبریک میگفتیم زنگ زدیم و بعد سه تایی رفتیم ،خیابان شیراز و یک شلنگ برای دستشویی و یک شیر خوشگل برای آشپزخونه خریدیم و رفتیم ناهار ،چند جا رفتیم که جا نبود و خیلی شلوغ بود(لوکس طلایی،مروارید......)برای همین برای ناهار دیر شده بود و  هستی اونقدر گشنه بود که توی راه از گرسنگی گریه میکرد و من و محمود که برای اولین بار بود میدیم هستی از گرسنگی اشک میریزد٬یواشکی کلی خندیدیم.....ساعت 4 رسیدیم خونه و دیگه بیرون نرفتیم و محمود شلنگ و شیر رو تعویض کرد و بعد با هستی رفتن تو کوچه تا برای آزمایش علوم هستی برگهای مختلف جمع کنند که من تو مقوا بچسبونم و......اینم گواه بر گفته هام،هستی در حال اشک ریختن که من گشنمه.....(به زور عکس گرفتم)

پنجشنبه،محمود دو تا تبلیغ تئاتر از روزنامه آورده بود که من زنگ بزنم و رزرو کنم(گنج قارون ،دو خواستگار برای رعنا)منم اول زنگ زدم و برای همون پنج شنبه شب، تئاتر گنج قارون (چهار راه نظام آباد)را رزرو کردم و بعد به مامان جونم زنگ زدم که محمود سر راه دانشگاه بیاد شما رو هم بیاره خونمون تا شب با هم بریم تئاتر ،که مامی قبول نکرد و گفت آمادگی نداره و پنجشنبه دیگه(همین هفته)میاد خونمون که منم زنگ زدم و اینبار فقط به خاطر مامان ،تئاتر دو خواستگار برای رعنا(جمهوری) رو برای 28 آذر پنجشنبه رزرو کردم که قرار شوشو امروز بره و بلیطش رو بگیره......خلاصه تئاتر گنج قارون هم بد نبود و کلی لذت بردیم.......

جمعه هم به مامان زنگ زدم که شما فقط برنج بزار ،ناهار امروز با محمود،سر راه جوجه کباب آماده خریدیم و رفتیم خونه مادر جون و تا شب اونجا بودیم که خوش گذشت و حسابی هستی تو حیاط مادر جون بازی کرد،هستی یهو اومد خونه با گریه و هممون رو نگران کرد،و وقتی دلیلش رو گفت کلی به وجود دختر مهربون و بااحساسم افتخار کردم،نگو یه پیر مردی کیسه آشغالش تو کوچه مادر جون پاره شده و نمیتونسته اونا رو جمع کنه و هستی دلش سوخته و اومده بود تا بابایی رو از سر کباب درست کردن ببره تا آشغالهای اون پیرمرد رو براش جمع کنه،که البته بابایی هم رفت و......ساعت 9:30 رسیدیم خونه و هستی لالا و مامان و بابا تلویزیون.......

پی نوشت 1:دو سه هفته است که خانومی علاوه بر آموزش پیانو داره آهنگ تولد مبارک رو با ارگ کار میکنه(نسبتا سخته و هر جلسه چند خط از مربیش آموزش میبینه)و در کنار اونها 5 تا آهنگ محلی هم با فولوت میزنه که برای کنسرت بعد از محرم صفر ،باید اجرا کنه و هر روز زیر نظر خودم تمرین میکنه.......

پی نوشت 2:چند روزی میشه که به بهانه سیر شدن از غذا،بقیه ناهارش رو برای من میاره ولی تا من یک قاشق بزارم دهنم،میدوئه میاد میگه مامان الان گشنم شده میشه بدی خودم بخورم......و خداییش تا آخرش همه رو خودش میخوره و من کیف میکنم،تازه فهمیدم چه غذای خوب و خوشمزه ای از فارسی براشون میارن و من و خود هستی خیلی راضی هستیم،یک روز جوجه چینی آورد،یک روز لازانیا،یک روز جوجه کباب،.........همه با کیفیت عالی،خوشحالم که هستی از مدرسه و امکاناتش راضیه،دیشب میگفت،من جمعه ها رو دوست ندارم،چون نمیرم مدرسه و خیلی خوشحالم که فردا باید برم مدرسه.......

پی نوشت 3: هر روز از ساعت 5 تا 8 شب با هستی هستم و دارم کاراش رو نظاره میکنم و برنامه میریزم،کی تمرین موسیقی،کی گوش دادن به نوار قرآن یا سی دی های فرانسه،کی تکالیف زبان انگلیسی،کی نقاشی،کی دیکته ،کی آزمایشات علوم(پیاز تو آب و دیدن جوانه زدن ریشه اش،جمع کردن برگ درختان،انداختن مورچه ها در شیشه ای خاک مرطوب و دیدت لانه سازی آنها،....تازه مشق و تکالیف تو مدرسه انجام میشه ها)البته اینم بگما ٬وقتی میبینم معلمشون میگه هستی کاملترین فلش کارتها رو درست میکنه و همیشه کاراش رو برد هستش یا وقتی دفتر روزنامه اش رو به عنوان بهترین دفتر تو جلسه مادرها نشون میده و تو زبان و .....موفق هستش خستگیم در میاد و خوشحال میشم که بیشتر میتونم براش وقت بزارم ٬خلاصه اونقدر مشغولم که نگو،تازه ساعت 10 شب که هستی خانوم همه کاراش رو انجام داده و شامش رو خورده و مسواک زده و خوابیده،آقای شوشو تشریف آورده و شام و چای و میوه و......داده شده و مشغول تلویزیون دیدن یا کار با کامی و روزنامه و......در اتاقش هست ،من میتونم لمی رو راحتی بدم و سریالهای مورد علاقه خودم(ترکیه ای) رو ببینم یا کتاب بخونم و......برای همین شبا ساعت 2 میخوابم تا بیشتر برای خودم باشم و عاشق اون چند ساعت استراحت و آرامش شبم هستم،و واقعا نمیدونم این خانومایی که شاغل هستن چه جوری به تمام کارهای بچه داری و خانه داری و شوهر داری و کار بیرون و استراحت و.......میرسند ،من که وقت کم میارم و به قول محمود رشته مدیریت(بازرگانی) که تو دانشگاه خوندم، دارم تو مدیریت خانه و زندگی ازش استفاده میکنم و به نظر اون خیلی هم موفق  هستم،دیروز جلوی مامانم دستمو گرفته و میگه من تمام زندگیم و موفقیت های خودم و  هستی رو مدیون نوشین هستم و واقعا ازش ممنونم........مامانم کلی کیف کرده بود و خوشحال بود.

پی نوشت 4:هستی عزیزم امروز دهمین بیست رو از دیکته های کلاسیش گرفت(فقط یک نوزده داره) و با کلی ذوق و شوق ازم جایزه خواست،و من مسواک و ساعتی رو که چند روز پیش محمود براش خریده بود و من گذاشته بودم برای دهمین بیستش،بهش دادم که کلی ذوق کرد و الان رفته خوابیده تا سر حال بلند بشه و فلش کارت و.....درس امروز رو که شین هستش با هم درست کنیم...راستی هستی خانوم امروز با خوندن درس شین٬تونست اسم من رو بنویسه(نوشین)خیلی هم از این بابت ذوق و شوق داشتقربون اون نوشین نوشتنت برم من عزیز دلم

اینم جایزه ۱۰ تا ۲۰ خانومی من

پی نوشت 5:بالاخره من و شوشو هم موفق شدیم سریال معروف لاست رو از یکی از دوستانش بگیریم،و قراره چون 22 تا دی وی دی هست و همه دوستان تو نوبت،یکی یکی ببینیم و بعد از تحویل دی وی دی دیده شده ،بعدی رو بگیریم،تو ابن دو روزه یک دی وی دی رو که 4 قسمت توش بود رو دیدیم و چون زیر نویس فارسی و کیفیت عالی داشت منم که فیلمای خارجی نمیبینم(به جز هندی و ترکی) جذب شدم ،ولی هر چی بهش میگم تو برو خودت تو اتاقت بقیه اش رو ببین ،منم خودم هر وقت تونستم میبینم راضی نمیشه و میگه اگه هفته ای یک قسمت هم ببینم دلم میخواد با تو ببینم و.....خلاصه فکر کنم چند سالی طول بگشه تا ما بتونیم 84 قسمت سریال لاست رو تموم کنیم...باید بگم قشنگه و منم خوشم اومد.

پی نوشت 6:بفرمایید اینم پست طولانی و پر عکس، باب میل شما دوستان مهربون و دوست داشتنی،دیگه گله نکنید که پستت کوتاه بود یا عکس نداشت.........

به خدا الان دلم نمیومد بیدارش کنم از بس قشنگ خوابیده بود ولی مجبورم،ساعت نزدیک 5 بعد از ظهر و کلی کار داره بچه ام،کلی ماچش کردم تا با ناز بیدار شد.....اینم عکس خواب آسمانی دخمل 7 ساله من.......

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
روزمرگی...و پی نوشت چهارشنبه ظهر

هستی خانوم، معمولا چهارشنبه ها میره اردو، هفته پیشم رفت و کلی بهش خوش گذشته بود، همون شب ٬بابا محمود زودتر اومد خونه و شامش رو خورد و حاضر شد و رفت خونه عزیز اینا ،آخه قرار بود برای عمه مریم خواستگار بیاد و هر 5 تا برادر اونجا بودن، تا شوشو بیاد خونه، ساعت از 12 گذشته بود و برعکس همیشه که من از تنهایی نمیترسیدم ،نمیدونم چرا از ساعت 10 شب به بعد از روی راحتی بلند نشدم و بگی نگی یه کم ترسیده بودم،همیشه به محمود میگم باورم نمیشه دو ماه تو رفتی ماموریت و من با این بچه 4 ماهه(هستی کوچولو) تنها بودم و نمیترسیدم ،الان که اصلا طاقتش رو ندارم..

پنج شنبه ،تا عصر خونه بودیم و ساعت 8 رفتیم خونه عمه کوچیکه پاگشا(داداش رضا و سمیرا)خیلی شب خوبی بود و بهمون خوش گذشت،عمه و دخترا هم خیلی زحمت کشیده بودن که دستشون درد نکنه.....بچه ها هم نسبتا خوب بودن و کسی رو اذیت نکردن....اما عکسی از اون روز نداریم.

جمعه هم ،ساعت 12 رفتیم جمعه بازاری که اتفاقی تو ولیعصر دیده بودیم و کمی خرت و پرت خریدیم و به نیت رستوران غروب (زیر برج ملت)رفتیم اونجا و به پیشنهاد من برای اولین بار به بوفه گردباد رفتیم که خوب بود و خوشمون اومد،حوصله خونه اومدن نداشتیم، برای همین رفتیم اریکه تا یک فیلم ببینیم،و شانسمون اون ساعت فقط فیلم دلشکسته رو جا داشت که گرفتیم و.....من و محمود از فیلم خوشمون اومد و من با اونکه گریه نکردم اما بعضی جاهاش اونقدر بغض کردم که کم مونده بود گلوم پاره بشه،فقط نقش مقابل شهاب حسینی(بیتا بادران)به نظرم خیلی زشت بود و اصلا به شهاب نمیومد،با اینکه نقشش رو بد بازی نکرده بود اما اصلا به دلم نشست و فکر میکنم از این زشت تر نمیتونستند برای این فیلم انتخاب کنند......از اونجا هم ساعت 7 شب رسیدیم خونه تا خانومی استراحت بفرمایند....

ما همچنان در حسرت ای دی اس ال میسوزیم و میسازیم

پستم مختصر و مفید بود نه؟؟؟؟؟ Santa's Sleigh

اعیاد بر شما مبارکPresent

پی نوشت چهارشنبه ظهر:آدرس وبلاگی رو که باید به اونجا برید و به بهترین وبلاگها رای بدین ٬تا در مسابقه برنده بشند رو زیر کد آهنگام گذاشتم٬حتما در رای گیری شرکت کنیدوبلاگ هستی هم یادتون نره

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
طرز تهیه کیک مرغ

سلام به همه دوستان گل و مهربونم

از بس شما هم مثل خودم در خواست آموزش کیک مرغ رو خواسته بودید٬دیشب به زنداییم زنگ زدم و گفتم ٬طرز تهیه اش رو برام ایمیل کنهاونم قبول کرد و دیشب ٬برام فرستادالبته انگلیسی تایپ کرده بود که الان خودم براتون فارسی نوشتمشبفرمایید اینم کیک مرغ برای همه شما مهربونهای خودم که برام خیلی عزیز هستید:

طرز تهیه کیک مرغ:              

مواد لازم:

1.نان تست(صبحانه) 12 قطعه

2.سینه مرغ پخته و تکه تکه شده 1 عدد

3.پیازچه خرد شده 3 پیمانه(بهتر است از قسمتهای سفید 2 پیمانه و از قسمتهای سبز 1 پیمانه استفاده شود)

4.مغز گردوی خرد شده(به اندازه عدس) 1 پیمانه

5.مغز گردوی نیمه شده برای تزیین مقداری

6.پودر گردو نصف پیمانه(برای تزیین)

7.سس مایونز 2 پیمانه

8.ماست چکیده خامه ای 2 پیمانه

9.خامه 1 پیمانه

10.گوجه فرنگی کوچک تزیینی مقداری

11.نمک و فلفل به میزان دلخواه

طرز تهیه:

سس مایونز،خامه و ماست را با هم مخلوط میکنیم و آنرا دو قسمت میکنیم و کنار میگذاریم.

در ظرفی مرغ خورده شده و 2/3 پیازچه خرد شده(1/3 پیازچه خرد شده را برای تزیین دور تا دور کیک کنار میگذاریم)،1 پیمانه از گردوی خرد شده،نیمی از سس مخلوط کرده و نمک و فلفل را مخلوط کرده و کنار میگذاریم.(اگر نمک اضافه نشود بهتر است).

دور تا دور نان های تست را با چاقو میبریم و داخل آنها را استفاده میکنیم(نرم باشد)4 تا از نانهای دور بریده را به شکل مربع در ظرف مناسبی برای سرو میچینیم،و نیمی از موادی را که درست کرده بودیم روی نانها میریزیم و خوب صاف میکنیم،سپس 4 تکه نان دیگر، روی آن مواد میچینیم،و بقیه مواد مانده را روی آنها میمالیم و دوباره 4 تکه نان آخر را رویش میچینیم،(توجه داشه باشید اگر در حین انجام کار، کمی مواد را روی هم بفشاریم ،بهتر میشود ،در ضمن یادتان بماند لایه اول و آخر کیکمان نان تست است،)تمام سطح و دور تا دور کیک را با نیمی از سس که کنار گذاشته بودیم خوب میپوشانیم،برای تزیین میتوانیم ،دور تا دور کیک ،پیازچه های باقیمانده را بچسبانیم و پودر گردو را روی سطح کیک بپاشیم،و با سس مایونز که داخل قیف یا کیسه فریزر سوراخ کرده،ریخته ایم به شکل خطهای موازی و عمودی ،روی سطح کیک را به شکل چهار خانه های درشت در بیاوریم(مربعهای کوچک)و داخل این مربعها یکی در میان گوجه کوچک تزیینی و نیمه گردو بگذاریم.

البته همانطور که میدانید تزیین غذا کاملا سلیقه ای است و شما میتوانید روی کیک مرغ تان را به شکلهای قشنگتر هم تزیین کنید،بهتر است این کیک را، که جزئ غذاهای سرد و اردوری به حساب میاید ،زودتر از سرو تهیه کرده و آنرا دو سه ساعتی در یخچال بگذارید تا بماند و بعد آنرا برای خود و مهمانهای عزیزتان سرو کنید.نوش جان و گوارای وجودتان

پی نوشت:سه چهار روز است که شدیدا دنبال ای دی اس ال هستم و تازه فهمیدم ٬مرکز مخابراتمون(سلمان فارسی)از بدترین مراکز هستش و هیچ شرکتی پورت خالی ندارهبالاخره بعد از کلی سرچ تو کامپیوتر و نیازمندیها و......قراره یک شرکت فردا بیاد برامون وصل کنهچشمم که آب نمیخوره اما امیدوارم ما هم ای دی اس ال دار بشیمشما هم دعا کنید

پی نوشت چهارشنبه ظهر:متاسفانه دعای شما و من نگرفت و کلی ضد حال خوردمدیشب ساعت ۹ شب شوشو رو فرستادم از تمام مدارک لازم کپی گرفت و کامی رو جابه جا کرد و پول و.....خودم هم از صبح زود بیدار شدم و آماده نشستم ساعت ۱۲ زنگ زدم که پس کی برای ما مودم میارین؟؟؟؟آقای بی خیال میگه:خانوم مخابرات منطقه شما پورت خالی نداره و متاسفانه ممکن تا ۶ ماه دیگه هم نتونین ای دی اس ال بگیرید و فقط ممکن از شاتل یا پارس آن لاین بتونین بگیرین......کلی تو دلم بهش......(خوب شد گفت٬من چند روزه که به اونا زنگ زدم و تو نوبتم)خلاصه ما فعلا نمیتونیم ای دی اس ال دار بشیم و من خیلی دلخورم٬اینو گفتم که دیگه بهم تبریک نگید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ
جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
چى بگم....

روز چهار شنبه ،نظر آخرم رو در مورد شروع آموزش پیانو به مربی هستی گفتم و متاسفانه، من به یک دلیل کهنه و قدیمی مثل خیلی کارای دیگه (بافتنی،گلدوزی،خیاطی،آرایشگری،قند شکوندن و......)نمیتونم پیانو رو هم شروع کنم و باید مثل خیلی چیزای دیگه آرزوش رو با خودم......مطمئن هستم نفهمیدین چرا؟؟؟؟؟

از زمانی که خودم رو شناختم ،با عرق شدید دست و پا مواجه بودم و خیلی از این بابت عذاب کشیده و میکشم ،نمیدونم چقدر این مشکل رو میشناسید ولی بدونید ناراحتی خیلی بدی هستش و امیدوارم هیچ کس بهش دچار نشه....از همون بچگی موقع نوشتن باید یه کاغذ کلفت یا پارچه ....زیر دستم میزاشتم که کاغذ اصلی و مشقهام خیس نشه،مدام در تابستان و زمستان دست و پام عرق میکنه و باید همش با دستمال خشک کنم،اصلا کارهایی مثل خیاطی و گلدوزی و .....حتی پاک کردن بنشن ریز و.... به دستام میچسبه یا پارچه ای که باهاش کار  میکنم کثیف میشه ،همیشه پاهام حتی تو جورابم خیس هستش و از صندل پوشیدن معذورم و صندل تو پام لیز میخوره و باید همیشه تو سرما و گرما جوراب پام باشه،،وقتی هم بزرگتر شدم ،بیشتر از همه، موقع دست دادن با دوستان و عزیزانم رنج میبرم و  باید حتما دستم رو خشک کنم که طرفم بدش نیاد(خیلی عذاب میکشم)،خودتون تجسم کنید چه سختی و رنجی تو دوران نامزدی و بعد از ازدواج کشیدم تا شوشو به دستهای همیشه خیس من عادت کنه ،هر وقت کار بانکی دارم کلی از خونه کاغذ میزارم تو کیفم که موقع پر کردن فورم.....یکبار توی یک جمعی ٬دست هستی رو گرفته بودم که با صدای بلند گفت مامانی دستمو ول کن ،دستات عرق کرده بدم میاد،خدا میدونه چقدر ازش دلم گرفت و تا مدتها دستشو نمیگرفتم تا اینکه درکم کرد و الان خیلی وقتها میاد و به زور دستمو میگیره و بوس میکنه و......چند بار به دکتر پوست مراجعه کردم که بعد از کلی آزمایش تیروئید و....گفتند همه چیز نرماله و بعضی ها اینجورین و کاریش نمیشه کرد و محلول یا پودری دادند که همچین اثری نداشت و به طور کل،از درمانش نا امید شدم،چند باری هم که شروع به تمرین پیانو از روی کتاب هستی کردم ،اینقدر دستام خیس میشد و از کلیدها آب راه میوفتاد که ....از اونجایی هم که پیانو وسیله حساسی هستش و کلی در مورد مراقبت و تمیزی دستها موقع نواختن، تو بورشورش نوشته و از طرفی بالاخره باید با مربی به صورت خصوصی کار کنم، اصلا تحمل این وضعیت  رو ندارم و به صورت کامل از این علاقه مندیم هم مثل خیلی های دیگه گذشتم ،موقعی که به هستی گفتم من از شنیدن پیانو نواختن تو خیلی لذت میبرم و خودم نمیتونم ......کلی دستامو گرفت و گریه کرد......دو روز پیش مامان زنگ زد و بهم گفت توی برنامه پزشکی تلویزیون در مورد همین موضوع صحبت شده و دکتر و جراح قلب و عروق گفته که این موضوع مربوط به ماست و علتش، وجود دو سه غده پشت مهره کمر هستش که اونایی که جوون هستن و خیلی اذیت میشن ٬عملشون میکنیم و به طور کل خوب میشن و این موضوع هیچ ربطی به دکتر پوست و ....نداره و امروزه با لیزر  و ایجاد دو سوراخ میشه خیلی راحت تر از عمل بازی که قبلا انجام میشده ،این غده ها رو در آورد و......از اون روز تا حالا کلی امیدوار شدم و هر چند، تا حالا چیزی در این مورد نشنیده بودم ،میخوام با تحقیق بیشتر و مراجعه به دکتر قلب و عروق هر چه زودتر از این درد بی درمان سی ساله راحت بشم ،و بتونم پیانو زدن رو هم شروع کنم برام دعا کنید و اگه چیزی در مورد این ناراحتی و درمانش میدونید راهنماییم کنید......

هستی خانوم روز چهارشنبه٬قبل از رفتن به کلاس موسیقی

روز پنجشنبه صبح،به مدرسه هستی رفتم و بعد از جلسه خانواده،کارنامه آبان ماه خانومی رو گرفتم و اومدم خونه،شب هم برای شام،رفتیم خونه دایی بزرگم که رضا و سمیرا رو پا گشا کرده بود،شب خیلی خوبی بود و زنداییم و دو تا دخترای گلش خیلی زحمت کشیده بودند و ما رو با چند تا غذای جدید هم آشنا کردن،(باقالی پلو با گوشت٬مرصع پلو٬بیف استرو گانف ٬کراتن بادمجون٬کیک مرغ٬خورشت فسنجون٬سالاد میگو٬سالاد کلم مخلوط و...با دسرهای خوشمزه)فیلم عروسی داداشی هم که آماده شده بود اونجا دیدیم(خیلی قشنگ شده)و ساعت 1:30 با مادر جون اومدیم خونه و تا بخوابیم ساعت شد 3 و......البته بگم کیان و کیارش و هستی خیلی به توان خیلی بچه های خوبی بودن و واقعا ما از مهمونی یه چیزی فهمیدیم .....

قربونش برم که باز مامانی رو کلی شاد کرد

میز شام زندایی و دختران

اینم میز دسرهای خوشمزه(دلتون نخواد)

اینم گلهای خاله که سر ساعت رفتن و اینجور مهربون با هم خوابیدند

برای کیان چه بالشی نرمتر و دوست داشتنی تر از کیارش

امروز صبح(جمعه)ساعت 10:30 به سختی بیدار شدم و همراه شوشو و هستی و مامان و بیتا رفتیم هفت تیر و از طرف خودم و بیتا و رضا یک پالتوی خوشگل برای مامان ٬که تولدش ۱۴ آذر هست،خریدیم،از اونجا همگی رفتیم ناهار خوردیم و خاله بیتا را سر قرار با دوستش پیاده کردیم و مادر جون رو رسوندیم خونشون و تا خودمون برسیم خونه،ساعت 7:30 شده بود و..........

پی نوشت 1:مثل اینکه خط تلفن ما به ای دی اس ال وصل نمیشه و من با این سرعت پایین بدجوری وقتم تو وبلاگ خونی و کامنت گذاری میره،وسواس کامنت گذاشتن هم دارم و باید حتما کامنت بزارم که خیلی وقت میگیره،برای همین ممکن مدتی ،نتونم حتما براتون کامنت بزارم تا ببینیم تکلیف این ای دی اس ال چی میشه،ولی مطمئن باشید هر وبلاگی رو که تا حالا میخوندم، حتما میخونم،چون بهتون خیلی عادت کردم اما این کمبود وقت، منو از کارهام و هستی عقب میندازه و مجبورم حداقل٬ کامنت نزارم..............

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
عکسهای قرار وبلاگی و......

چهارشنبه ،ساعت 5 عصر رسیدیم بوستان،و با هستی یه خریدی کردیم و سر ساعت 5:30 رفتیم خانه کودک،آندیا عسلی و نیما کوچولو ،اومده بودن و هستی هم با اونا سرگرم بازی شد تا بقیه هم اومدن و کم کم مامانا رفتن بیرون نشستن و بچه ها.....تا ساعت 7 اونجا بودیم و زمانی که همه دور هم بودند و خاله بیتا هم رسیده بود،خداحافظی کردیم و برعکس همیشه خیلی زود رسیدیم خونه(به خاطر بازی فوتبال خیابونها خلوت بود)و مشغول درست کردن کوکو سبزی شدم و تازه کارم تموم شده بود که شوشو رسید خونه و شام و.......

اینم عکس کوچولوهای حاضر در قرار وبلاگی:

آندیا کوچولوی شیرین

نیما ٬پسر کوچولوی خوشگل

نیروانای ناز و عسل

ایلیا ٬مرد کوچک بانمک

 

پرنیان حودم٬ که عاشق شیرین زبونیشم(گفتم خوبی؟گفت اختیار دارین)

فاطمه(ملوسک) آروم و خانوم

فاطمه زهرای عسل اما اخموی خودم

باران خوشگل پروانه شده

ایلیای نقاش با (نمیشناسم)٬خودشم متعجب نگاه میکنه

دو یار و همراه مهربون

قربونت برم که خیلی زود موهات برات عادی شد

توجه:متاسفانه با اونکه خیلی عکس از مهدیار جون گرفتم ولی هیچ کدوم به خاطر جنب و جوش زیادش خوب نشده و قابل گذاشتن نبود که همین جا از خودش و مامان مهربونش عذر خواهی میکنم

پنجشنبه عصر که بابایی اومد،رفتیم تئاتر گلریز که متاسفانه بلیطش تموم شده بود ،شام خوردیم و یکساعتی رفتیم خونه عزیز اینا و سری بهشون زدیم و ساعت 11 رسیدیم خونه و.......

جمعه ،تا ظهر دنبال کلید مخصوص ،برای چراغ بالای پیانو بودیم که به سختی پیدا کردیم و از اونجا برای ناهار رفتیم خونه مادر جون که دایی اینا هم اومدن و تا عصر اونجا بودیم،ساعت 6 یکسر به عزیز و آقاجون من زدیم که خدا رو شکر خوب بودن و با پرستاری شبانه روزی همه بچه ها، فعلا همه چیز خوب پیش میره،از اونجا هم  چرخی زدیم و شامی خوردیم و ساعت 8 اومدیم خونه تا خانومی به موقع بخوابند......

امروز هم از صبح، کلی کار داشتم و بعد از ورزش، حمام کردم که هستی رسید و کتاب فرانسه شو با کلی ذوق بهم نشون داد و بعد از شستن دستاش و تعویض لباس٬ رفت خوابید(الان خوابه).....

اینم٬ عکس جلد کتاب فرانسه خانومی منباید مثل بقیه کتاباش سیمی بشه

پی نوشت 1:پنجشنبه این هفته و هفته بعد ،پا گشا دعوتیم(دایی بزرگم و عمه کوچیکم)،دوشنبه وقت آرایشگاه گرفتم، تا برم و یه بلای قشنگی سر موهام بیارم،خدا کنه خوب بشه...

پی نوشت ۲:بعضی هاتون در مورد ورزش با تردمیل و تاثیر اون تو لاغری پرسیده بودین که باید بگم٬من هفته ای ٬دو تا سه بار(یکروز در میان) و هر بار ۴۵ دقیقه رو برنامه لاغریش کار میکنم٬توی دو ماه ۲ کیلو کم کردمالبته خیلی کمه٬ اما باید بگم من بدنم٬ خیلی خیلی دیر لاغر میشه و به خاطر دو سه سالی که ایروبیک کار کردم چربی زیادی ندارم و همش عضله است به همین خاطر خیلی دیر لاغر میشم....اما راضیم چون به جز لاغر شدن ٬دلم میخواست یک ورزش که عامل سلامتی هستش و همیشگی باشه ٬انجام بدم و الان هر طور شده در هفته دو بار رو ورزش میکنم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ