هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
چی کار کنم با این حسن.....

ماجرای حسن از این قرار است که ،روز دوشنبه(دیروز) به اصرار محمود و خود هستی که از نامرتبی موهاش خسته شده بود ساعت 3 ،وقت آرایشگاه گرفتم و دوتایی با دختری رفتیم ،آرایشگر شروع کرد به کوتاهی موهای هستی و من که دیدم آرایشگاه بر عکس همیشه خلوته،رفتم نشستم برای بند و ابرو،(از هستی غافل شدم و گفتم خودش کارشو بلده دیگه)موهای هستی هم خیلی طول کشید و وقتی تموم شد و من سرمو برگردوندم،دیدم خیلی کوتاه کرده و قیافه هستی عصبانی و.....با اونحال برای اینکه ناراحت نشه،گفتم مبارکه مامانی خیلی خوشگل شدی ولی هستی.....آرایشگر گفت هستی جون خوشت میاد؟؟هستی که بغض کرده بود ،گفت:نه اصلا خوب نشده و مثل پسرا شدم.....خلاصه دوتایی اومدیم بیرون ،وقتی اومد در جلوی ماشین رو باز کنه ،یهو به دهنم اومد،حسن برو عقب،هستی یه نگاهی کرد و رفت عقب واومد تو آیینه ماشین خودش رو نگاه کرد که من با خنده گفتم:حسن بشین پشت رو نمی بینم(میخواستم با شوخی خوشحالش کنم)،که زد زیر گریه......تو هم خیلی زشت شدی ،ابروهات خوشگل نشده،الهی موهات کوتاه بشه،چرا منو این شکلی کردی؟؟؟؟خلاصه باهاش کلی شوخی کردم تا از دلش اومد بیرون،موقعی که محمود اومد، خواب بود ،رفت تو اتاق و یه نگاهی بهش کرد و عصبانی اومد بیرون:این کیه آوردی خونه؟؟هستی من کو؟؟؟منم دست پیش گرفتم که اگه تو دیروز اصرار نمیکردی تا فردا موهاشو کوتاه کن اینجوری نمیشد ،تازه این حسن کوچولو ئه نه هستی؟؟کلی از این حرفم خندید و با هم در موردش حرف زدیم.....ساعت 10 بود که محمود میخواست چراغ بالای پیانو رو برای هستی نصب کنه و باید از دریل استفاده میکرد،هستی بیدار شد و اومد بیرون و دو تایی با تداعی حسن کلی خندیدیم که خودشم خندید و اومد نشست،محمود گفت :حسن جان برو بخواب فردا خواب میمونیا،اونم رفت و خوابید.....

امروز سه شنبه،صبح، جلسه با معلم کلاس بود(هر دو هفته یکبار)ساعت 8:30 از خونه در اومدم تا به موقع برسم،خودم، وقتی هستی رو دیدم، خیلی برای موهاش ناراحت شدم و کلی تو دلم به خودم.....توی گوشش گفتم:چطوری حسن من؟؟با خنده گفت:بچه ها و خانوم هم به من میگن حسن،گفتم چرا ؟؟اونا از کجا ...؟؟؟گفت:خودم گفتم....،کلی به خودم لعنت کردم و رفتم سر جلسه و کیف اسکیت پاره اش رو با خودم برداشتمو اومدم خونه،تا یه کیف جدید براش بگیریم.

اما از وقتی رسیدم خونه به خودم بد و بیراه  میگفتم و از اینکه دختری به پسری تبدیل شده ،سخت پشیمون هستم و واقعا دلم میخواست اگه میشد موهاشو برگردونم ولی حیف......ساعت 2:30 رسید خونه و من رفتم بغلش کردم که باز تو بغلم گریه کرد که مامان بچه ها، کلاهمو که برداشتم تو سرویس، بهم خندیدن .....خیلی ناراحتم ،ولی باید یکجوری راضیش میکردم و ایندفعه به هستی و خودم و محمود(از پشت تلفن قرار گذاشتیم دیگه باهاش شوخی نکنیم)و همه شما دوستان عزیز(که میدونم حتما دعوام میکنید و الان از دستم عصبانی هستید)قول دادم که دیگه موهای هستی رو تا زمانی که بتونه از پشت ببنده و بلند بشه کوتاه نکنم،و بهش گفتم یه تل خوشگل و سبک مویی براش میخرم تا تو مهمونی و....استفاده کنه،در ضمن براش توضیح دادم که من فقط برای راحتی و سلامتی چشم و.....این کار رو کردم و اگه شیر و میوه و ویتامین بخوره ،موهاش زودتر بلند میشه......

اصلا نذاشت ازش عکس بگیرم،میگه نمیخوام تو وگلاگم(وبلاگم) عکسمو اینجوری بزاری و چون بهش حق میدم، اصرار نکردم و فعلا خانومی من ،ممنوع التصویر شده ،هر کاریم کردم که فردا بعد از کلاس پیانو بیا بریم بوستان و بچه های وبلاگی رو ببین، راضی نمیشه که نمیشه،خلاصه ما به دلایل موجهی فردا نمیتونیم بیایم ببینیمتون، ولی از همین جا روی ماه بچه های گلتون رو میبوسم و امیدوارم بهتون خوش بگذره،لطفا زیاد دعوام نکنید که حسابی پشیمونم و به ......خوردن افتادم بد جور،اما اگه راه کارهایی برای رشد بیشتر مو سراغ دارید حتما برام کامنت بزارید...........

پی نوشت :امروز سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ٬دخمل خوشگل من(همون حسن)با خوندن درس ر بعد از درس د٬کلمه مادر رو یاد گرفت و با کلی ذوق برام نوشتخیلی حس خوبی دارم٬امیدوارم بچه های گل شما هم که هنوز مدرسه نمیرن ٬یه روزی با یک دنیا عشق اولین مادر زندگیشون رو براتون بنویسندالبته اول بابا رو یاد میگیرنگفتم اینجا بنویسم که هر دومون یادمون بمونه

پی نوشت چهارشنبه شب:برخلاف چیزی که نوشتم٬هستی رو راضی کردم و دوتایی بعد از کلاس پیانو ٬رفتیم بوستان ٬اول کمی گشت زدیم و خرید کردیم و بعد سر ساعت به قرار وبلاگی رسیدیم و تا ۷ اونجا بودیم و کلی بچه های خوشگل و.....دیدیم که بعدا میام و عکسشون رو تو پست بعدی میزارم٬هستی هم کلی با بچه ها بازی کرد و یادش رفت نمیخواسته عکس بندازه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
هستی و اولین دیکته شب و......

سلام به دوستای خوب و مهربونمون

دوشنبه صبح،ساعت 10:30 از خونه بیرون رفتم و اول مدرک کامپیوتر هستی رو از مهد کودک گرفتم و بعد ازکلی کیف کردن،رفتم مدرسه تا در مورد فلش کارت و دفتر روزنامه خانومی، سوال بپرسم،یه ماست کوچولو هم براش بردم تا با ناهارش میل کنه....و ساعت 1 رسیدم خونه ،ساعت 3 همراه محمود(هستی موند خونه و خوابید،اصلا هم اصراری به آمدن به بیمارستان نکرد)  رفتیم ملاقات مادر شوهرم تو سی سی یو،متاسفانه مادر محمود از یکشنبه عصر به علت قلب درد شدید تو بخش سی سی یو بستری شده و هنوز به بخش منتقل نشده و اگر خدا بخواد فردا پس فردا به بخش منتقل میشه،ما رفتیم بیمارستان و برگشتیم ،دیدم هستی تازه از خواب بیدار شده و داره ارگ میزنه،کلی بغل و بوس و...

بابا محمود تو این چند روز حسابی به هم ریخته و کلافه بود و درست هستی رو ندیده،اما خانومی من خیلی فهمیده تر از این حرفاست و با صحبتهای مامانش ،سعی کرده بابایی رو درک کنه.......

حالا به پیشنهاد شما دوستان عزیز،میخوام در مورد درسای هستی براتون بنویسم،عروسک من تا حالا آ (اول)ا (غیر اول)ب(غیر آخر )ب(آخر) أ (اول)مثل انار و ء (غیر اول) منظورم همزه نیست ها ،نتونستم تو کیبورد چیزی شبیه تر پیدا کنم....بچه ام چند تا کلمه یاد گرفته:آب،بابا،با،آبا،همین 4 تا کلمه رو،که من امروز٬ اولین دیکته شب رو بهش گفتم و قرار خانومش شنبه، اولین دیکته کلاس رو بگه....امروز به جای عکس از خانومی ،عکس از هنر نماییهاش میزارم...............

اینم اولین دیکته شب٬قربونش برم که خطش قشنگه(البته به همت من)

امروز چهار شنبه، بچه ها رو برده بودن اردوی دانش آموزی که کلی هم لذت برده بود،به خواهش بابا محمود، قرار بود به جز بچه های مادر شوهر جون کسی ملاقات نره تا خلوت باشه و مریض اذیت نشه(از بس ماشالا ملاقات کننده زیاده)اما وقتی بابایی اومد فهمیدیم انگار فقط ما نرفتیم و کسی این خواهش رو جدی نگرفته....

پی نوشت 1: فردا پنج شنبه مهمونی عادله جون،دوست خاله بیتاست، ولی به خاطر حال مادر شوهر جون و بی حوصله بودن بابا محمود و ملاقات رفتن و........نمیتونم تو مهمونی شرکت کنم که همین جا از عادله جون به خاطر دعوتش ممنونم و به خاطر نرفتنم عذر میخوام....

پی نوشت 2:هستی از مدرسه یک  کارت تخفیف برای بلیط برنامه خاله نرگس آورده که جمعه بعد ازظهر برگزار میشه ،خیلی دلم میخواست هستی رو ببرم ولی به خاطر حال مادر شوهر و بابا محمود معلوم نیست که بریم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت 3:از همتون میخوام برای خوب شدن حال مادر شوهر خوبم خیلی خیلی دعا کنید تا هر چه زودتر خوب بشه و خیال عمه ها و بابا محمود و بقیه راحت بشه........

پی نوشت 4:کیارش خاله بیتا، هم به شاگردان خانوم ونکی تو مهد کودکشون ،پیوسته و ارف رو با بلز شروع کرده و ما هر چهارشنبه گزارشی از این مرد کوچک توسط خانوم ونکی دریافت میکنیم،امروز خانوم ونکی میگفت ماشالا کیارش خیلی شبیه شماست و مثل شما......طفلی فکر میکنه من و بیتا خیلی شبیه هستیمنمیدونه ما هیچ شباهتی به هم نداریم،اونایی که ما رو دیدن میدونند......احتمالا وقتی جلسه بزاره و بیتا رو ببینه خودش میفهمه.....خانومی ما هم ،خدا رو شکر، روز به روز تو موسیقی پیشرفت میکنه و ما رو خوشحال.....

پی نوشت 5:هفته ای 3 بار مقنعه و بلیز مدرسه میشویم و.....امروز روز دومی بوده که کاپشنش رو پوشیده و در کمال ناباوری مجبور شدم به خاطر یک کاپشن ٬یک ماشین لباسشویی خالی از لباس رو راه بندازم.........بهش میگم :چرا دو روزه این قدر کثیفش کردی؟؟؟؟؟میگه:خب کثیفه بشورش دیگه، چرا غر میزنی...........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ
جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
اولین حرف زندگی هستی...

والا چی بگم، از دست شیطنت های این خانوم کوچولوم،روزدوشنبه ،جلسه معلم کلاس و مادر 13 تا دانش آموز بود،که منم رفتم و اونجا فهمیدم هستی خانوم بنده جزئ شاگردان شیطون و البته خوب کلاسه و.....معلم کلی صحبت کرد و گفت از چهارشنبه ،آموزش حروف الفبا شروع میشه و خانومی با آ (اول)و ا(غیر اول) با سواد شدن رو شروع میکنه و اولین الفبای زندگیشو یاد میگیره،در ضمن تنها کاری که از ما خواست، درست کردن دفتر روزنامه و فلش کارت حروف هستش که همچین هم کم وقت آدم رو نمیگیره......روی هم رفته جلسه خوب و مفیدی بود و زمانی که ازش در مورد هستی پرسیدم فهمیدم دخملی به جای زنگ تفریح ٬آجیلی رو که هر روز تو جیبش میریزم، سر کلاس میخوره و حواس خودش و بچه ها پرت میشه.....کلی خجالت کشیدم و معلمش گفت آجیلش رو تو ظرف بهش بدین.......منم قبول کردم ٬هر چند میدونستم هستی فقط آجیلش رو چون تو جیبش میریزم میخوره؟؟؟؟قبلا بارها تو ظرف داده بودم که همونجوری برمیگردوند،خلاصه وقتی دوباره دیدم آجیلش رو نمیخوره، پنج شنبه از شهروند ظرف کوچولو خوشگل خریدم تا شاید.....حالا ببینیم نتیجه میده یا نه؟؟؟؟البته وقتی اومد خونه ٬کلی باهاش صحبت کردم که نباید سر کلاس چیزی خورد و من دوست ندارم بچه ام جزئ شیطونا باشه و......بالاخره قول داد تا دو هفته آینده که برای دیدن معلمش میرم مدرسه،کلی بهتر و خانومتر بشه......ببینیم امکان داره یا نه؟؟؟؟؟

 

اینهمه صحبت کردم، ولی خانومی روز سه شنبه، وقتی مقنعه رو برداشت از خراشی که کنار صورت خوشگلش برداشته شده بود جیغ زدم،با ترس بهم گفت که یکی از بچه های بزرگتر حلش داده و صورت هستی به لای در کلاس خورده و......همون موقع به مدیرشون زنگ زدم که کلی عذر خواهی کرد و گفت چرا هستی نرفته دفتر و به هیچ کس چیزی نگفته(دخترم اصلا لوس و ....نیست)و همونجوری رفته سر کلاس؟؟؟؟و قرار شد فرداش هستی صورتش رو نشون بده و خانوم مدیر در مورد ماجرا که هستی اصلا تقصیری نداشته سوال ازش بپرسه.......خیلی ناراحت بودم و مجبور شدم همون شب با اون صورت ،ببرمش مهمونی بابا زندایی سمیراش ،که تو باشگاه بانک مرکزی گرفته بود و کلی مهمون و.....هر کسی هم که دیدش از علت زخمش میپرسید؟؟؟؟؟؟شب خیلی خوبی بود و بعد از شام و پذیرایی تو محوطه گشتی زدیم و هستی با کیمیا تو پارکش بازی کردند و ساعت 11 اومدیم خونه تا هستی بخوابه ولی بابایی گفت، من فردا صبح هستی رو خودم میبرم مدرسه و در مورد صورتش با مدیرصحبت میکنم و....هر وقت میبینم صورتش رو ٬جیگرم آتیش میگیره

پنج شنبه صبح ،هستی رو صدا کردم برای حاضر شدن و تا چشمم رو بستم و باز کردم دیدم 5 دقیقه مونده به اومدن سرویس ،زود بلند شدم تا ببینم هستی چقدر آماده شده که دیدم اونم بدتر از مامانش داره تازه از تخت میاد پایین،چه جوری تو 5 دقیقه٬ این خانوم خونسرد(انگار نه انگار)رو فرستادم پایین، بماند،اما هستی از سرویس جا مونده بود و وقتی به راننده زنگ زدم فهمیدم سرویسش رو تحویل داده و.....خیلی کلافه تند تند حاضر شدم و چون بابایی ماشین منو برده بود(کلی هم به اون پشت تلفن.....)آژانس خبر کردم و هستی رو بردم و برگشتم........دیگه هم خوابم نبرد و......عصر هم به پیشنهاد محمود عشق سینما ،رفتیم اریکه و فیلم محیا رو دیدیم که بد نبود و از سه زن و دعوت بهتر بود و حداقل یه پیامی میشد از فیلم گرفت......از اونجا هم رفتیم بوستان و خرید میوه و......مقوا و ماژیک برای فلش کارت خانومی و....ظرف خوشگل برای آجیل و......خریدیم و توی راه شام خوردیم و ساعت10 رسیدیم خونه عزیز اینا و تا ساعت 1:30 اونجا بودیم،حال عزیز زیاد خوب نبود و بابا محمود بردش دکتر و تا برگردند کمی دیر شد.......

امروز جمعه ،بعد از صبحانه، رفتیم دلاوران و یک میز ناهار خوری چهار نفره جمع و جور برای آشپزخانه خریدیم تا خانومی(روی اوپن راحت نبود)از این به بعد راحت تر غذا میل کنند و کمتر غر، بلند بودن صندلی اوپن(البته حق داره) و........بزنه و خوب غذا بخوره......از اونجا هم رفتیم ناهار، نایب سعادت آباد که علی رغم گرون بودن غذاهاش، همچین تعریفی هم نداشت و دقیقا میز پشت سریمون سر سرد بودن غذا و....دعواش شد و نفهمیدیم چی خوردیم.........بعدش هم تقریبا ساعت نزدیک 4 بود که اومدیم خونه تا میز رو برامون بیارن و دیگه از خونه بیرون نرفتیم.......

پی نوشت 1:خانوم گل من،چهارشنبه اولین حروف الفبای زندگیشو یاد گرفت،خانوم شمالی، توی کتابش براش تبریک نوشته بود.......

دختر عزیز و قشنگم ،تمام هستی من،من و بابایی هم بهت تبریک میگیم و برات سبد سبد موفقیت و پیروزی تو تمام مراحل زندگیت آرزومندیم......

پی نوشت 2:امشب دفتر روزنامه و کارتها رو درست کردمکلی از روزنامه٬ حروف الفبا بریدم و چسبوندم تو دفترش و هستی دور آ و ا خط کشید

پی نوشت ۳:به دوستان عزیزی که گله کرده بودن٬ چرا کمتر آپ میکنم و ......باید بگم ٬دارم سعی میکنم از اعتیادم به وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی کم کنم تا بیشتر به هستی برسمتا حالا که زیاد موفق نبودم اما باید موفق بشم و از این به بعد هفته ای یکبار آپ میکنم و تا ساعت ۲:۳۰ که هستی میرسه باید کارم با کامپیوتر تموم شده باشه و......شما هم بچه تونو به امید خدا بفرستید مدرسه تا حالتون رو بپرسماونم یه آتیش مثل هستیدرکم کنید و گله مند نباشید ٬چون من و هستی خیلی دوستتون داریم و هر جا باشیم به شما عشق میورزیم.........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ