هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧
هستی، عسل و بلا...

هفته ای که گذشت خیلی سرم شلوغ بود و کمتر تونستم بهتون سر بزنم که باید ببخشید، مخصوصا پرشین بلاگفایی ها و......

از وقتی هستی رفته مدرسه ،واقعا وقت کم میارم و از ساعت 2:30 که میرسه خونه ، باهم برنامه داریم.....و براش ساعت گذاشتم و کاراش رو از رو برنامه انجام میده و کلی هم غر میزنه ولی باید عادت کنه که تو کاراش برنامه داشته باشه..........

شنبه صبح٬ اون اتفاق خوب که گفته بودم، افتاد(همونی که اگه میشد، واسه هستی تا عید پیانو میخریدیم)و به این مناسب،محمود روز دوشنبه زنگ زد که برای ساعت 9 تو اریکه بلیط فیلم دعوت رو رزرو کردم و ساعت 7 میام خونه تا اول، بیرون شام بخوریم و بعد.......خداییش عجب فیلم مزخرف و بی معنی و مفهومی بود،اگه محمود اینقدر سینما رو دوست نداشت،باور کنید هیچ وقت برای این فیلمها به سینما نمیرفتم ولی چه کنم که محمود برام عزیزه و خواسته هاش عزیزتر....

از روز شنبه ،زنگ زده بودم و مادر شوهر و برادر شوهر و خاله شوهر، رو برای پنجشنبه شام دعوت کردم و به همین دلیل از روز سه شنبه کار داشتم و سرم حسابی گرم بود،روز سه شنبه کارای خونه رو کردم و همه چیز رو (نظافت کلی،ظرفها،.....)آماده کردم،روز چهارشنبه هم از ساعت 10 صبح رفتم بوستان و برای دوست هستی ملینا که پنجشنبه تولدش بود ،کادو خریدم(رنگ انگشتی)،برای هستی کتابهای کمک آموزشی گاج و چند دست لباس خریدم،و کل خرید میوه و سبزی و.....رو که قرار بود شب، با محمود انجام بدیم٬ رو خودم خریدم٬ که کاش این یک کار رو نکرده بودم،قبلا فهمیده بودم وقتی چیز سنگین بلند میکنم دست و گردنم میگیره(مخصوصا از پارسال که فهمیدم دنده گردنی دارم)ولی نه به این سرعت،بارم خیلی زیاد و سنگین بود و همون موقع دست و گردنم گرفت و مجبور شدم تمام کارهامو با درد انجام بدم،محمود خیلی خوشحال شد که از خرید شبانه راحت شده٬ ولی وقتی دید گردنم ناراحته کلی باهام .........من خرید کردم که محمود شب کار نداشته باشه ولی وقتی هستی اومد خونه دیدم حسابی سرما خورده،از طرفی تو مدرسه خورده زمین و مچ پاش ورم کرده ،زنگ زدم که دکتر بردن هستی با تو ،......خلاصه تا 9 شب دختر و پدر دکتر بودن و از اونجایی که دکتر به هستی قول مردانه داده که آمپول نده ،خانومی هنوز مریضه و.........

پنجشنبه، مدرسه هستی جلسه بود که نرفتم و از صبح کار داشتم،ساعت 5 هستی خانوم رو حاضر کردم و با بابایی فرستادم تولد ،از خونه دوستش چند بار زنگ زد که مامان خیلی خوش میگذره و......ساعت 10 بعد از خوردن شام ،بابایی و عمویی رفتن دنبال خانومی و آوردنش خونه،همون موقع شوشو یک کیسه داد دستم که اصلا نفهمیدم کجا گذاشتمش و بعد از رفتن مهمونا ،دیدم مامان ملینا تو کیسه علاوه بر ساندویچ و کیک ،یک بادکنک،یک کلاه تولد و دوتا کادو گذاشته(یک پازل ویک رول عکس برگردون)که دستش درد نکنه ،هستی خیلی خوشش اومد.......مهمونا ساعت 12:30 رفتن و مریم جون تمام ظرفها رو علی رغم میل من شست که دستش درد نکنه وقتی رفتن تازه متوجه شدم، عجب کار مهمی برای من انجام داده و کلی دعاش کردم(آخه من عادت دارم توی مهمونیهام نمیزارم کسی ظرف بشوره و همه رو میزارم برای بعد از مهمونی،چون دلم میخواد هم مهمون بهش خوش بگذره و هم من تمام مدت تو آشپزخونه نمونم)خلاصه از وقتی هستی اومد خونه، حسابی بازار مهمونی رو گرم کرد و لباس باله پوشید و کلی رقصهای متنوع و.....کلی ارگ زدن و.......همش میگفت پام درد میکنه ،انگار کسی مجبورش کرده بود عربی و.....برقصه،خداییش که خونه بدون هستی یعنی هیچ چ چ چ چ چ، قربونش برم من، نمک زندگیمون روووووو

هستی و محمود خوابیدن و من تاساعت 3 همه چیز رو به حال اولش در آوردم و وقتی رفتم تو رختخواب از خستگی و پا درد خیلی دیر خوابم برد و صبح با سردرد بیدار شدم که زود قرص خوردم و.......

جمعه تا عصر خونه بودیم،و ساعت 5 تا 6 رفتیم خونه آقاجون ،که خدا رو شکر با پرستاری شبانه روزی بچه هاش ،خیلی بهتر شده و حسابی همه رو میشناسه و کاراشو خودش انجام میده........از اونجا هم مستقیم اومدیم خونه تا خانومی استراحت بفرماین.....

پی نوشت 1:عمه مریم جون ، تو کارشناسی معماری هم، قبول شده(فوق دیپلمش رو تازه گرفته) و من و هستی و محمود٬ همین جا، مهندس شدنش رو تبریک میگیم و یه عالمه آرزوهای خوب و طلایی براش داریم ،در ضمن ورودش رو به دنیای وبلاگ نویسی تبریک میگیم و ازتون میخوام بهش سر بزنید و بگید از دوستان هستی هستد و خوشحالش کنید......عمه مریم جون تبریک تبریک

پی نوشت 2:هستی، این هفته، برنامه هفته گی ش رو گرفته و کلی منو بابایی راضی و خوشحال شدیم،زبان فرانسه رو هم براشون گذاشتن که خانومی به من میگه بنژو مامی.....و کلا برنامه پر و پیمونی هستش،انگلیسی،فرانسه،شاهنامه خوانی،کتابخوانی،سرود،اسکیت،ژیمناستیک،کادستی،بازیهای دبستانی ،ارگ و...

بای تا بعد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ
شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
هفته ای شلوغ و عکسهای پشت صحنه هستی

دو هفته ای میشه که، میخوام هستی رو ببرم پارک ملت تا آبنما و.....ببینه ولی قسمت نمیشه،و سرم پنجشنبه ها شلوغ بوده و کلی بد قول شدم..........

شنبه و یکشنبه، برای تعیین سطح زبان انگلیسی هستی،رفتم مدرسه و خانومی تو 7 ترمی که مشخص کرده بودن،بالاترین ترم یعنی همون ترم 7 شروع به آموزش کرد......توی کلاسشون فقط 2 نفر کلاس اول ابتدایی هستن و بقیه کلاسهای بالاترن و خانومی من از همه کوچیکتر ،خدا کنه موفق باشه و کم نیاره....از روزی که تعیین سطح شده ،هر روز که میاد خونه، کتاب داستان انگلیسی میخونه و کلی سعی در یادگیری بیشتر داره......ولی بامزه اش اینه که هر دو روزی که رفتم مدرسه با صحنه های عجیب و بانمکی از هستی مواجه شدم....روز شنبه داشتم با خانوم شمالی صحبت میکردم و موقع ناهار بچه ها بود،که هستی اومد طرفم و مقنعه خیسش رو داد دستم،من که تعجب کرده بودم ،تا اومدم یه چیزی بپرسم ،خانوم شمالی گفت،یکی از بچه ها مقنعه اش رو مداد کشیده بود ،هستی گفت برم خونه مامانم ناراحت میشه ،منم رفتم و مقنعه اش رو کامل شستم و.....اینقدر خجالت کشیدم از خانوم شمالی که نگو،کلی با شرمندگی ازش تشکر و عذر خواهی کردم که گفت،نمیدونید این بچه ها با چه صداقتی با آدم حرف میزنن و من عاشق این صداقتشونم و......اونروز تو راه کلی باهاش صحبت کردم که دخملم ،من گفتم لباساتو خوب نگه دار و کثیفشون نکن،نگفتم که اگه کثیف شد، بده خانومتون لباساتو بشوره......شب که به محمود گفتم ،کلی خندید و گفت ،چه زود با معلمش پسر خاله شده،ما که خیلی از معلممون میترسیدیم و......روز یکشنبه هم، که رفتم تو حیاط مدرسه دیدم بچه ها دارن از کلاس ورزش میرن ناهار و هستی کیف اسکیتشو خیلی راحت داره میکشه رو زمین و صدای بلندی تو حیاط پیچیده ،که صداش کردم و کیف سوراخ شده رو ازش گرفتم، تا معلمش متوجه شد و گفت ،بچه ها مگه من نگفتم هر کی کیفش سنگینه بده من براش ببرم بالا............(دو روز در هفته ورزش دارن،یکروز اسکیت و یکروز ژیمناستیک)خلاصه اونروز هم کیف سوراخ خانوم رو آوردم خونه و وسایلش رو شستم و اتیکت زدم و پنجشنبه که جلسه داشتن بردم گذاشتم مدرسه.........یکشنبه که مدرسه بودم ،فاطمه جون ،سی دی فیلم و عکسی که از هستی گرفته بود، با پیک برام فرستاد و من که اومدم خونه،از نگهبان برج تحویل گرفتم،و چند تایی رو انتخاب کردم که براتون میزارم و همین جا از فاطمه جون ،بازم خیلی خیلی تشکر میکنم و ازش ممنونم.......

چهار شنبه، به مربی ارگش گفتم هستی تو ساعت اصلی مدرسه اش ارگ و کامپیوتر داره و من هدف اصلیم پیانو زدن هستی، که خیلی برای یک خانوم ،موسیقی شیک و برازنده ای،و میخواستم تو این مدت ببینم واقعا علاقه داره یا نه،که مطمئن شدم خیلی دوست داره،مربی برای اولین بار هستی رو پشت پیانو نشوند و هستی آهنگی رو زد و من غرق در لذت......بهم گفت تا پیانو بخرین، باهاش رو ارگ فقط کار پیانویی میکنم و هر زمانی خریدید ،بلافاصله میزارمش پشت پیانو،چون تا وقتی تو خونه نداشته باشه اینجوری بهتره .....انشالا یک اتفاق خوبی قراره بیوفته که اگه بشه،تو چند ماه آینده براش پیانو میخرم ،خانومش که میدونه ارگ هستی نو هستش (اردیبهشت که تولدش بود)،گفت اگه بخوای ارگش رو برات میفروشم و.....وای ی ی ٬یعنی میشه یه روزی هستی من،پیانیست ماهری بشه.......

 

پنجشنبه هم ،عروسی دوست محمود نرفتم و قرار شد به مهمونی زنونه دوست بیتا ،عصمت جون،که خودش دعوتم کرد و منم خیلی دوسش دارم ،برم.......و از صبح بدو بدو داشتم،چون همون روز، تو مدرسه هستی جلسه بود و از ساعت 11 تا 1 اونجا بودم و تا خودمو برسونم و ناهار وآرایش و....محمود اومد پیش هستی و من ساعت 2:30 با بیتا و ناصر و پسرا رفتم مهمونی،خیلی مهمونی خوبی بود و کلی بهم خوش گذشت و برای منی که الان هیچ دوست صمیمی به جز شما ،برام نمونده(تمام دوستای نزدیکم بعد از ازدواج ،یا شهرستانن یا خارج)خیلی به این جمعهای دوستانه نیاز دارم ولی از اونجایی که از اول به محمود عادت ندادم ،بد جوری به وجودم تو خونه عادت کرده و وقتی ساعت 10 شب اومدم ،اصلا باهام حرف نزد،باور کنید اصلا حرف نزد و هر چی گفتم لب باز نکرد و زود رفت خوابید و منو تو خماری گذاشت و نمیدونستم از کدوم قسمت کارم ناراحت شده،از رفتنم،شام خوردنم،دیر کردنم ،عروسی نرفتنم و......؟؟؟؟؟

صبح که بیدار شدیم لب باز کرد و گفت ،چرا اینقدر دیر اومدی؟؟؟اگه برای شام رفتی پس چرا ساعت 2:30 رفتی؟؟؟مگه ما مهمونی شام اونموقع میریم؟؟؟؟؟چرا به من آدرس ندادی تا به خاطر بیتا معطل نشی و خودم بیام دنبالت؟؟؟؟ و......تا حدی در مورد بعضی چیزا مثل نگفتن ساعت برگشتم و آدرس ندادن بهش حق دادم ولی خدا میدونست، من فقط برای ترافیک سنگین پنجشنبه ، غر نزدنش ،دوری راه و آدرس پیدا نکردنش، خسته بودن روزهای پنجشنبه،نخواستم اذیت بشه و گرنه من جز زحمت ،چه چیزی برای بیتا و ناصر داشتم؟؟؟تازه من وقتی با بیتا رفتم و برگشتم ،نمیتونستم برای ساعت رفت و برگشت اذیتش کنم،بعد از چند وقت دوستاش رو دیده بود و من بهش حق میدادم دلش بخواد بیشتر بمونه.......فهمیدم ،آقا داره بهانه گیری میکنه که نکنه من بد عادت بشم و.......خداییش خیلی دلم گرفت و کلی باهاش صحبت کردم و اون مثل همیشه بدون عصبانیت و با خونسردی تمام ،حرفای خودش رو زد ،میدونستم خودش هم میدونه داره اذیت میکنه ولی نمیدونم چرا از حرص خوردن من خوشش میاد......از اونجایی که باید ناهار میرفتیم خونه عموم،چهلم مادر زنش،زیاد طولانیش نکردم و رفتیم خونه عموم،ولی بهش گفتم از این به بعد بیشتر از خونه در میام تا عادت کنی و.......تا ساعت 6 عصر خونه عموم بودیم و مستقیم اومدیم خونه تا خانومی ،استراحت کنن،البته گشنشون بود که زنگ زدم پیتزا براش آوردن و بعد از خوردن شام خوابید.......من و محمود هیچ وقت با هم قهر نمیکنیم و تو هر شرایطی با هم صحبت میکنیم که این باعث میشه، همون حرف زدن ،نزاره هیچ وقت ناراحتیمون طولانی بشه و بالاخره تو همون چای خوردنها و حرف زدنها خود به خود ،کدورت از بین میرود........تا هستی خوابید ،رفتم سراغ چک کردن کامنتهام و دیدم یه دعوت نامه از طرف پرشین بلاگ برام اومده، که به عنوان بهترین نویسندگان ٬وبلاگم ثبت شده،و روز 21 مهر ساعت 3 تا 5 عصر ،برم و.......اومدم و با خوشحالی به محمود موضوع را گفتم ،خندید و گفت ،مواظب باش عزیزم کلکی در کار نباشه و......اومدم تو اتاق و شروع به نوشتن کردم(همین الان)،براش چای بردم و گفتم،نگران نباش من نمیرم،تو که میدونی من چقدر کم تو این جور چیزا شرکت میکنم ،از 10 تا قراره وبلاگی شاید یکیشم جور نشه که برم(تو این یکسال و نیم،دو بار رفتم)،بارها تو مهمونیای بیتا اینا دعوت شدم ولی فقط تا حالا دو بار رفتم(چون خیلی دوسشون دارم)،اما تو نباید وقتی هم میرم اینجوری برخورد کنی و......احساس کردم خجالت کشید ،چون حرف رو عوض کرد و کلی قربون صدقه و......

پی نوشت 1:از نهال جون خوب و مهربونم که با قالب خام قبلی هستی،کلی وقت گذاشت و قالب رو با کمی تغییرات برام درست کرد بی نهایت ممنونم ،بالاخره بعد از کلی چت کردن و اس ام اس بازی و ایمیل و.....قالب هستی درست شد و من و هستی و محمود کلی خوشحال شدیم و همین جا، بازم از نهال عزیز تشکر و قدر دانی میکنیم و امیدواریم در تمام مراحل زندگیش موفق و شاد و سلامت باشه.....

پی نوشت 2:دو روز پیش ،مامان ملینا جون،یکی از دوستای مهد هستی،زنگ زد و هستی رو برای پنجشنبه 25 مهر ،تولد ملینا دعوت کرد(ساعت 5 تا 10 شب) که میخوام هر جور شده ببرمش،آخه این دومین باره هستی تولد دعوت میشه ،اولین بار پارسال که ما تایلند بودیم ،دعوتش کرده بودن که مامانم زنگ زد اونجا،و بعد از کلی گریه هستی و کباب شدن جیگر من ،بالاخره راضیش کردم که مادر جون نمیتونه تو رو ببره و.....از حالا فکر لباس و کادو و......

پی نوشت 3:روز پنجشنبه،چند تا از کارای هستی رو سپردم به محمود که تا من میام ،با هستی زبان کار کنه و پلی کپی شو براش بخونه تا انجام بده،چند تا شکل هندسی با مقوا رنگی درست کنه،ولی وقتی اومدم ،دیدم تا ساعت 5 خواب بوده ،دو ساعتی با هم بیرون بودن و تا 10 شب هم فیلم دیده،هستی کلی ازش شاکی بود که شب شد٬ اما بابا بیدار نشد،همه کارام مونده و خودم با مقوا شکل درآوردم(کج و کوله)و...........

خلاصه خیلی مونده خانومی بفهمه، مامان کجا و بابا کجا......ساعت 12 شب اشکال رو درآوردم و صبح زود با هم پلی کپی حل کردیم..........میره میاد ،قربون صدقه ام میره،مامان خوبم ،مامان عسلم.......

پی نوشت ۴:عصمت جونم ٬خسته نباشی و خیلی ممنونم٬واقعا مهمونی خوبی بود و خیلی خوش گذشتتو هم خیلی زحمت کشیده بودی عزیزمامیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ
شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
هستی خانوم ،رفت تلویزیون

روز سه شنبه ،وقتی هستی از مدرسه اومد ،اولش وقتی فهمید میخواد بره برنامه عمو پورنگ،خوشحال شد ولی گفت خجالت میکشم و نمیرم،کلی براش توضیح دادم تا با خوشحالی، قبول کرد،،افطار هم رفتیم خونه مامان محمود و تا آخر شب اونجا بودیم که خیلی خوب بود و قرار شد اونا و همه کسایی که اس ام اس زده بودم هستی رو ببینند...

چهارشنبه تا ظهر کلی برای هستی دنبال لباس میگشتم ،چون فاطمه جون گفته بود ،باید لباس هستی پوشیده باشه(آستین کوتاه یا حلقه ای نباشه)و هیچ مارک خارجی هم نداشته باشه،با خودش روسری و دستمال سر همراه داشته باشه،(ترجیحا شلوار لی باشه)این بود که دیدم لباس مدرسه اش که شلوار لی و سارافون هستش از همه بهتره،از اونجایی هم که هستی روسری نداشت،کلی چمدانها رو زیر و رو کردم تا یه روسری پیدا کردم ،از طرفی فاطمه جون گفت، فقط یک نفر باید همراه هستی بره بالا ،که من ترجیح دادم محمود ببردش تا من تو خونه برنامه رو براش ظبط کنم(محمود اصلا حوصله این کارا رو نداره)خلاصه اونا با دو تا شاخه گل رفتن(همونایی که تو برنامه دستش بود و برای عمو پورنگ برد) و من تو خونه کلی قربون صدقه اش رفتم و......مثل اینکه روسری لازم نشده(حتما دیدن کوچولو هستش)اون دستمال سر رو هم،خود محمود برای تنوع سرش گذاشته بود،ساعت 4:30 رسیدن خونه و خوشبختانه ،محمود عکسای قشنگی ازش گرفته بود(البته بیرون از استودیو)یک سی دی هم عمو پورنگ با امضا خودش به هستی عیدی داده بود که خیلی خوشحال بود......همون موقع رفتیم خونه مادر جون که خاله بیتا اینا هم اونجا بودن،ساعت 8 هم اومدیم خونه٬ لباس عوض کردیم و یکسر به عموم اینا زدیم(اولین عید مادر زنش بود)و ساعت 12 اومدیم خونه...........

اینم عکسای روز عید فطر هستی خانوم:

هستی تو محوطه٬قبل از برنامه

قربونش برم من

خانومی ٬با دو شاخه گل رز برای عمو پورنگ

هستی و عمو پورنگ٬بعد از برنامه

هستی٬امیر محمد و عمو پورنگ

هستی و سی دی ای که عمو پورنگ٬بهش عیدی داد

اینم کاری از بابا محمود که از همه چیز عکس گرفته تا هستی بعدها.....

هستی و آرم شبکه یک (پشت سرش)

اینم نیکی خانوم در نقش درسا(سریال بزنگاه)

 

روز پنجشنبه،اولین سالگرد فوت شوهر خاله محمود بود که براش مراسم گرفته بودن،قرار بود هستی رو ببرم خونه مامان اینا که رضا اومد ماشینم رو داد و هستی رو با خودش برد خونه مامان،و کلی راه ما رو کوتاه کرد،چون محمودم مثل همیشه دیر رسید و ما دقیقا سر ناهار رسیدیم که من کلی خجالت کشیدم،بعد از ناهارم مسجد و بعد از اون سر خاک،مراسم خیلی خوب و کامل برگزار شد که دست بچه هاشون درد نکنه ٬تو این دوره زمونه که همه٬ مراسم هفتم رو هم طبق وصیت مرده،وقف میکنن،واقعا جای تشکر داره از بچه هایی که سال والدینشون رو هم برگزار میکنن و کلی فاتحه و......نثار روح عزیزانشون میشه،  فقط دو چیز باعث شد اونروزم حسابی خراب بشه و حالم گرفته......اولیش اینکه صبح، قبل از رفتن، اومدم تا قالب وبلاگ هستی رو که ایراد پیدا کرده بود درست کنم که کل قالب پرید و اونقدر ناراحت شدم که همون موقع گردنم گرفت،البته قالب رو قبلا کپی کرده بودم ولی وقتی گذاشتمش، دیدم قالب اولیه هست و هیچ کاری روش انجام نشده و حسابی ایراد داره و قالب نهایی رو کپی نداشتم،از اونجایی که از سازنده قالب هستی(بهار جونم)هیچ خبری ندارم و وبلاگشم باز نمیشه،منم عاشق قالب اختصاصی هستی بودم خیلی حالم گرفته شد و گریه ام گرفته بود،مجبور شدم قالب قبلی رو که تو وب هستی گذاشته بودم و از بقیه قالبها بیشتر دوستش دارم رو بزارم (همین که الان هست)و غمگین و ناراحت با گردن درد ٬رفتم تو ماشین،محمود کلی دلداریم داد و گفت برات درست میکنم(شب که اومد و نوشته ها رو دید گفت کار من نیست)خلاصه رفتیم و اونجا خبر بد دومی رو شنیدم که با اولی قابل قیاس نبود.......فهمیدم، دختر 6 ساله پسر دایی محمود ٬تو بیمارستان بستریه و دکترا گفتن متاسفانه سرطان خون داره و......من زیاد ندیدمشون٬ چون رفت و آمد نداریم،ولی نمیدونید چه حالی شدم وقتی شنیدم ،مادر و پدرش حسابی داغون شدن و.......از اون روز تا حالا دلم برای مادرش و درد و عذابی که خودش تو این بیماری میکشه ،داره آتیش میگیره،حیف که تو این جور مواقع کاری از دست هیچ کس بر نمیاد...،ساعت 6 که رسیدیم خونه مامان و هستی پرید بغلم ،کلی بوسش کردم و در قلبم برای مادر اون بچه و......گریستم،مگه میشه یک مادر بتونه بچه شو یک روزی فراموش کنه و به زندگی عادی برگرده،پس اینهمه خاطره و عکس و اتاق و وسائل و....چی کار کنه،بچه ای که ٬باید اول مهر میرفت پیش دبستانی ،از بیمارستان سر در آورده....خدایا ٬گاهی چقدر سخت ما رو امتحان میکنی....  

جمعه هم،ظهر رفتیم شهروند و بوستان و کمی تا قسمتی خرید کردیم،از اونجا رفتیم ناهار خوردیم و بعدش هم رفتیم سینما آزادی و فیلم سه زن رو دیدیم که خیلی خیلی مزخرف بود و حیف پول و وقتمون.......

هستی ٬ظهر جمعه در رستوران نوید

پی نوشت 1:باید همین جا از فاطمه جویکار عزیز و مهربونم تشکر ویژه کنم که باعث شد هستی من ٬خیلی شاد و خوشحال بشه(کلی معروف شده) و از طرفی محمود که روزی با وبلاگ نویسی من مخالف بود کلی نظرش نسبت به دوستان وبلاگی من تغییر مثبت کنه و بهم ایمان بیاره و.....در ضمن فاطمه جون، از هستی٬ تو صحنه، فیلم و عکس گرفته و رو سی دی زده٬ که قراره شنبه،برام با پیک بفرسته ،که از این بابت هم ازش تشکر میکنم.......

فاطمه جون٬ خیلی خیلی ممنونتیم و دوستت داریم ،به خاطر همه خوبیها و مهربونی هات،و برات از صمیم قلبمون آرزوی خوشبختی و موفقیت روز افزون در تمام مراحل زندگیت داریم 

 پی نوشت عمه ای:عمه فریبا هستی خانوم ،تو مصاحبه دکترا هم قبول شد و از این به بعد خانوم دکتر باید صداش کنیم،که باعث افتخار ما و خونواده و.......شدهو همینجا من و هستی و محمود خیلی خیلی بهش تبریک میگیم و براش تو تمام مراحل زندگی٬ آرزوی خوشبختی و موفقیت زیاد٬از خدای مهربون خواستاریم.........

پی نوشت 2:قالب اختصاصی هستی خراب شده و من دلم قالب اختصاصی خوشگل میخواد که از همین جا از دوستانی که تو این کار تبحر دارن و هستی منم دوست دارن، خواهش میکنم کمکم کنن،چون خودم اصلا وارد نیستم،محیا جونم کمک کن.........

پی نوشت 3:به دوستانی که از حال سمیرا جون پرسیده بودن،باید بگم ،خدا رو شکر از پزشک قانونی تایید سلامتی گرفت و پنجشنبه ماشین رضا رو در آوردن،خودش میگه خوبم ولی هنوز کمر و پاهاش درد میکنه که امیدوارم زودتر خوب شه و اثر بدی هم در آینده براش به جای نگذاره..........

پی نوشت 4:ازتون خواهش میکنم ،با خلوص نیتی که دارین از صمیم قلبتون برای تینا کوچولو که توی بیمارستان داره با .....دست و پنجه نرم میکنه و تو این مدت(دو هفته) قلب و طحال و.....در گیر شده و دیگه راه هم نمیتونه بره،دعا کنید،در ضمن یک خواهر کلاس اول ابتدایی هم داره که الان ،جای خواهر کوچیکش رو خیلی احساس میکنه و......منی که از بابت قالب وبلاگ هستی اینقدر ناراحت شدم ،حتی نمیتونم خودم رو لحظه ای جای مامان تینا کوچولو بزارم،خدایا خودت شفاش بده و به مادرش صبر و تحمل عطا کن....

پی نوشت 5:تو رو خدا منو ببخشید که ناراحتتون کردم،بیشتر برای خودم نوشتم تا یادم نره ،هر روز باید ،برای سلامتی خودم و هستی و محمود و......شاکر خدای بزرگ باشم و هیچ زمانی در مقابل مشکلات، ناشکری نکنم که بعضی دردها هیچ درمانی نداره ،از بدترین نوعش هم درد و مریضی و.....بچه و جگر گوشه آدمه......

پی نوشت 6:راستی عمه مریم هستی٬ هم به جرگه وبلاگ نویسان اضافه شده و از این به بعد جز خواننده های وبلاگ هستی خواهد بود،حتما آدرسش رو بعدا میزارم که به اونم سر بزنید،تازه فهمیدم که اکثر فامیلهای خودم آدرس وبلاگ منو دارن و احتمالا اینجا تشریف میاوردن،خدا رو شکر ٬من خورده پورده ای با کسی ندارم،ولی نمیدونم چرا تا حالا ٬برام کامنتی با اسم خودشون نذاشتن و برعکس٬ مدتیه برام کامنتای ناجور که معلومه از کسانی که ما رو خوب میشناسن و احتمالا خیلی هم بهمون نزدیک هستن برام میاد،ولی هیچ فرقی نمیکنه ،آشنا یا غریبه ،بالاخره یک روز مچشون باز میشه و اونروز باید سرشون رو بزارن و بمیرن........من که دلیلش رو چیزی جز حسادت ،بد بختی،نمک نشناسی،عقده ای بودن،ترسو بودن،و......نمیدونم، چون تا به حال٬ هیچ وقت به هیچ کس بدی و نامردی نکردم که سزاوار این حرفا باشم و با تمام وجودم به خدای بزرگ و مهربون میسپارمشون که خودش به بدترین شکل جوابشون رو بده.............

پی نوشت 7:اگه تونستم عکسهای فاطمه جون رو هم به این پست اضافه میکنم وگرنه میمونه برای پست بعدی...همیشه سلامت و تندرست باشید...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
هستی، از دست تو....+هستی روز عید به تلویزیون میرود

چهارشنبه و پنجشبه گذشته٬ هستی خانوم تعطیل بود و حسابی بی تاب مدرسه،پنجشنبه بعد از افطار٬ رفتیم خونه دختر خاله خودم و تا ساعت 2 اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت..........

جمعه ساعت 2 ظهر ،مامانم زنگ زد و خبر تصادف داداش رضا و سمیرا جون را داد که بیتا تو وبلاگ خودش کامل توضیح داده و من دیگه دوباره نویسی نمیکنم،خدا خیلی بهشون رحم کرده،با اونکه ماشین رضا پارک بوده و اون ماشین که راننده اش مشکل روحی داشته، اول به سمیرا و بعد به ماشین میزنه،خدا رو شکر سمیرا فقط کوفتگی پیدا کرده و اتفاق بدتری براش نیافته،اما هر دو ماشین رو (ماشین رضا خیلی آسیب دیده)پلیس 110 تو پارکینگ خوابونده تا تکلیف سمیرا تو پزشک قانونی مشخص بشه،الانم که دارم مینویسم،از صبح بابا و سمیرا  و داداش امیر رفتن دکتر،پزشک قانونی،کلانتری و.......تا زودتر ماشینشون رو در بیارن،طرف هم تو بیمارستان بستری هستش البته نه برای تصادف، بلکه پزشک قانونی تشخیص بیماری روانی داده و بستریش کردن،........خلاصه تا سمیرا روز جمعه مرخص بشه و رضا تا 7 شب برگرده از کلانتری و دادسرا،حسابی داغون بودیم ،ساعت 4:30 با محمود و هستی نیم ساعتی رفتیم خونه پدر سمیرا و وقتی خیالم راحت شد ،برای پسرای بیتا دفتر و مداد رنگی خریدم و کادو کردم و رفتیم افطار آش خوری و.......خیلی خوب بود و بچه ها کلی شیطونی کردن،البته هستی از اون دوتا بیشتر............ساعت 8 اومدیم خونه تا خانومی صبح برای مدرسه راحت بیدار بشه،از این به بعد سعی میکنم جز شبهای تعطیلی جایی نریم تا هستی صبح ها سرحال سر کلاس بره..............

شنبه صبح ،هستی رو خودم بردم مدرسه و تو برنامه صبحگاهی هم شرکت کردم و وقتی بچه ها رفتن کلاس٬ اومدم خونه،و تا دور خودم بچرخم، ساعت شد 12 و رفتم مدرسه تا خانومی رو به راننده سرویس نشون بدم که نشد و خودم برش داشتم و دوتایی رفتیم آرایشگاه برای بند و ابروی من که خیلی شلوغ بود و ساعت 3:30 رسیدیم خونه و تازه ناهار خوردیم و.......شب بعد از افطار،بابایی به گفته معلم هستی و صلاحدید خودم کتابهای هستی رو برد برای سیمی کردن،که به علت وجود صد جلد کتاب توی نوبت ،کتابهای هستی حاضر نشد و قرار شد خانومی یک روز بدون کتابه بخوانیم و بنویسیم بره مدرسه،که البته من برای خانومشون یادداشت نوشتم تا راضی شد بدون کتاب بره مدرسه...........

و اما اصل ماجرای این عنوان،یعنی دیروز یکشنبه،که هستی رو بابایی٬ به علت سردرد شدید من خودش برد مدرسه و قرار بود از ظهر به بعد با سرویس بیاد،سر درد من خیلی شدید بود و با قرص هم خوب نشد،از طرفی به داداش رضا زنگ زدم و گفتم، فکر میکنم از امروز سرویس هستی راه بیوفته ،یه چند روزی بیا ماشین منو ببر و کارهاتو انجام بده،اول قبول نکرد ولی از اونجایی که حسابی تو این دو روز کلافه بی ماشینی بود و کلی جاهای مختلف باید میرفت،قرار شد ساعت 4 بیاد و ماشین منو ببره،(این اولین باره که من ماشینمو به کسی میدم ،یکی به خاطر اینکه کلا قرض دادن و قرض گرفتن اینجور وسائل رو دوست ندارم،دوم هم ،چون ماشین من اتوماتیک هستش٬ کسایی که تا حالا ماشین اتومات سوار نشدن و قلقش رو نمیدونن٬ نمیتونن به خوبی باهاش کنار بیان و یا الکی کلاج میگیرن ویا الکی دنده ماشین رو جا به جا میکنن و......ولی خب رضا با همه فرق داره و خیلی برام عزیزه،محمود هم کلی تعجب کرده بود و میگفت کاش اسم منم رضا بود)خلاصه حالم خیلی بد بود و حاضر شدم تا هستی برسه و ناهار بخوره ،دوتایی بریم من آمپول بزنم که حالم بدتر نشه،البته وقتی اینجوری سردرد دارم پشت فرمون نمیشینم چون احساس میکنم، دید چشمام هم تو سر درد فرق میکنه و کلافه گی اذیتم میکنه،و معمولا محمود منو میبره،ساعت 2 هستی خانوم اومد و من بغلش کردم و کلی بوس و.....زود گفت مامان یک بچه ای عینکم رو خراب کرد،منو میگین یه حالی شدم که نگو،اینم مکالمه من و هستی..............

من:هستی............یعنی چی که یکی عینکمو خراب کرد،مگه من نگفتم عینکت  رو نباید در بیاری؟؟

هستی:تقصیر من نبود،برو اون بچه رو دعوا کن......

من(گریه ام گرفته بود):تازه دو روزه داری میری مدرسه ،اینجوری کردی.....حالا بده ببینم،وای اینکه له شده هستی من چی کارش کنم ؟؟جواب باباتو که میگفت عینک قبلیش خوبه رو چی بدم؟؟؟؟بگو چه جوری اینطوری شد؟؟

هستی(با بغض):موقع سوار شدن به سرویس ،عینکم خیلی کثیف بود(دلم براش ریش شد)تا از چشمم در آوردم گذاشتم رو صندلی بغلی که پاکش کنم یکی نشست روش...........

من:خب اینکه تقصیر اون بچه نیست،تقصیر توئه که به حرف من گوش ندادی،مگه نگفته بودم تو نمیخواد عینکت رو پاک کنی(چند دفعه موقع پاک کردن دسته ها رو شکونده)در ضمن تو میخواستی بیای خونه دیگه عینک میخواستی چی کار؟؟؟من که گفته بودم اول قاب عینکت رو در بیار بعد عینک رو از چشمت بردار بزار توش و زود بزار تو کیفت ....حالم بدتر شده بود از طرفی نمیخواستم راحت ازش بگذرم،چشمم افتاد به کیفش که درش بازه،گفتم،هستی در کیفت رو چرا نبستی؟؟؟

هستی:زیپش پاره شده..........

من در حالی که .......مگه امروز اولین بار نیست که این کیف ( کیف آبی چمدانی که از کیش گرفتم)رو بردی مدرسه؟؟گفتی دوستام از این کیفا دارن ،من پشتم درد میگیره و......هستی من با تو چی کار کنم؟؟؟؟

هستی:هیچی،ببر برام درست کن، من میخوام برم ناهارمو بخورم و بخوابم.......

منم که کلافه شده بودم گفتم:الان میخواستم با تو برم آمپول بزنم ولی دیگه تو رو نمیبرم برو لباستو عوض کن،ناهارتو بخور،بخواب تا من برم و کارامو بکنم و بیام تو رو حسابی تنبیه کنم.........

از اونجایی که رضا میخواست بیاد ماشین رو ببره،و میدونستم الان محمود لج میکنه و عینک رو نمیبره تعمیر ،زود رفتم بوستان و عینک رو ،بردم همون جایی که خریده بودم ،دختره تا منو دید شناخت و کلی تعجب کرد،گفتم٬ خانوم اینم محکمترین عینکتون،گفت باور کنید هر عینک دیگه بود...........فکر نمیکنم درست بشه احتمالا موقع صاف کردن میشکنه ٬ولی ما تمام سعیمون رو میکنیم،ساعت 6 امروز هم حاضر میشه......از اونجا رفتم خیاطی سعادتی که همیشه اونجا میریم و آقای سعادتی ما رو میشناسه،کیف رو بهش دادم ،گفت سر زیپش شکسته و بعد از کلی معطلی(با اون سردرد)با اونکه کیف زیر چرخش نمیرفت ،با دست و زحمت زیاد درستش کرد و گفت بهش یاد بدین چه جوری در کیفش رو باز و بسته کنه وگرنه  .....کیف رو گرفتم و از همونجا زنگ زدم به محمود و ماجرا رو گفتم که کلی غر بهم زد و......و قرار شد موقع برگشت عینک رو بگیره،برای گرفتن کتابهای سیمی شده هم رفتم که بسته بود و اونم موند واسه محمود،بدون زدن آمپول اومدم خونه و هنوز تو ماشین بودم که رضا اس ام اس زد:بیام؟؟؟گفتم:بیا و اومدم خونه و آروم در رو باز کردم و دیدم خانوم خواب هفت پادشاه رو میبینه و خونه ساکته،کیفش رو زیر تختم قایم کردم و دوباره یه قرص خوردم،تمام مواردی رو که در مورد ماشین باید به رضا میگفتم رو یادداشت کردم و شروع کردم به کار و.......ساعت 4:30 خانوم بیدار شد و گفت عینک و کیفم درست شد مامان جون؟؟؟گفتم کیفت که درست نشد همونجا انداختمش دور،از فردا هم کیف کوله تو میبری تا حالت جا بیاد و جرات غر زدن که سنگینه و......نداری٬من میدونستم کیف چمدونی میشه اسباب بازیت و به درد تو نمیخوره ،خیلی راحت گفت چشم..............گفتم برو سر تمرین ارگ و فولوتت و وقتی تمرین تموم شد میام تحویل میگیرم،خیلی راحت قبول کرد و رفت سر تمرین،ساعت 5 رضا زنگ زد که بیا پایین من اومدم،رفتم و کارت ماشین و سوئئچ رو بهش دادم و از روی نوشته همه چیز رو بهش گفتم و رفت،اما دلم شور میزد و ساعت 6 زنگ زدم خونه مادر سمیرا و بعد از احوالپرسی وقتی فهمیدم رضا رسیده خوشحال شدم،رضا هم چند تا سوال در مورد دنده و.....ازم پرسید و قطع کردیم...........طفلی محمود با زبون روزه ،تو اون ترافیک بوستان ،ساعت 8 رسید خونه و اصلا با هستی حرف نزد،خدا رو شکر عینک مثل روز اولش شده ،کتابهای سیمی و جلد شده خیلی خوب شده بود،با صدای بلند گفتم:محمود جون دستت درد نکنه با زبون روزه رفتی عینک و کتابهای هستی رو گرفتی ،تو خیلی بابای خوب و زحمت کشی هستی،من خیلی ازت ممنونم عزیز دلم،محمود که کلی خوشش اومده بود نشست سر سفره افطار،هستی هم که خجالت کشیده بود،وقتی عینک و کتابهاشو دید،اومد و ازش تشکر کرد......

امروز صبح با اونکه کیفش سنگین بود(کلی دلم سوخت٬هنوز کمدهاشون تو مدرسه آماده نشده) انداختم رو کولش و عینک قبلیشو زدم به چشمش ،گفتم فعلا باید یکهفته با این عینک بری مدرسه تا مراقبت رو یاد بگیری،کلی غر زد که اون یکی خوشگل تره و.......اصلا به حرفش اهمیت ندادم و دوتایی اومدیم پایین تا سرویس اومد و خانومی رفت........خدا میدونه امروز با چه خراب کاریهایی میاد خونه..........

پی نوشت ۱:با اونکه میدونم هستی هنوز بچه هستش و نباید زیاد بهش سخت بگیرم ولی نمیشه هر کاری هم میکنه چیزی نگم٬میترسم اونجوری شلخته و لوس بار بیاد ٬مجبورم بعضی وقتها بهش سخت بگیرم

پی نوشت ۲:گاهی اوقات از اینکه مجبوره عینک رو تو مدرسه و با مقنعه و ورزش و....تحمل کنه ٬خیلی دلم میگیرهولی چاره ای نیست

توجه توجه توجه:

هستی ٬فردا ساعت ۲ ٬به برنامه عمو پورنگ میرود

همین الان ٬فاطمه جویکار عزیز ٬زنگ زد که اگه بخوای فردا روز عید فطر ٬اسم هستی رو بدم تا بره تو برنامه عمو پورنگ٬منم قبول کردم٬حالا قراره اگه قظعی شد بهم خبر بده که کی و کجا بریم

شما هم٬ حتما نگاه کنید یا هستی هست یا نیست

از مدرسه بیاد ٬بهش بگم٬ حتما خوشحال میشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
دوم مهر 87 و هستی من با یک عالمه عکس+پی نوشت ها

 

روز جمعه، تا عصر که خونه بودیم، کلی حوصله مون سر رفت و ساعت 4 تا 6 رفتیم پارک ملت چرخی زدیم و اومدیم خونه،امسال خیلی کم رفتیم پارک،نمیدونم چرا دیگه مثل سابق ،پارک رفتن رو دوست ندارم و لذت نمیبرم ،در صورتی که سالهای پیش هفته ای یکبار رو حتما پارک میرفتیم و کلی خوش میگذشت ،شاید اینم از علائم سی سالگی و پیری ،طفلی هستی که به خاطر من،امسال خیلی کم پارک رفت،باید منو ببخشی عزیز دلم ،نمیدونم چرا دیگه پارک دوست ندارم، اون چند دفعه ای هم که رفتیم فقط و فقط به خاطر دل کوچولوی تو بود،انشالا وقتی حوصله پارک رفتن مامان خوب شد،جبران میکنم.......

هستی ٬تو زمین بازی پارک ملت

هر کی میبینتش میگه٬چقدر این مدل مو بهش میاد

قربون اون قد و بالات٬ عزیز دلم

روز یکشنبه ،قبل از افطار، محمود اومد دنبالمون و سه تایی رفتیم و واکسن آنفولانزا رو زدیم،بماند که هستی چه کولی بازی در آورد و چقدر گریه و.......

دوشنبه هم که تعطیل بود،تا عصر خونه بودیم ،ساعت 5 هستی لباس مدرسه شو پوشید، که بریم خونه مادر جون تا مادر جون و پدر جون لباسمو ببینند،ما هم که گردنمون از مو نازکتر ،اول رفتیم مغازه پدر جون و هستی کلی دلبری کرد و دو تا لیوان مدرسه از پدر جونش گرفت و بعدش رفتیم خونه مامان و بعد از افطار محمود، اومدیم خونه تا خانومی بخوابه که فرداش بره مدرسه(البته بریم مدرسه)...........

هستی٬قبل از رفتن خونه مادر جون

سه شنبه ساعت 9 صبح٬منو هستی مدرسه بودیم،(منم باید یکبار دیگه از اول درس خوندن رو شروع کنم)هستی و رویا و مهرانا بی صبرانه منتظر کلاس بندی بودند و دلشون میخواست تو یه کلاس بیوفتن ، برعکس من که دعا دعا میکردم هستی تک بیوفته،خلاصه دوباره فیلمبردار و عکاس و اسفند و......بچه ها همگی از بیرون تو یک صف مرتب ،با رد شدن از زیر قرآن وارد مدرسه شدن و قبل از ورود به ساختمان ابتدایی ها،دو تا معلم کلاس اول، به بچه ها یک شاخه گل دادند،و ناظم شکلات تعارفشون کرد و بچه ها و اولیا وارد یک کلاس شدند و در اونجا چند تا برنامه شاد و مسابقه و جایزه و.......هستی هم دو تا جایزه گرفت که وقتی اومدیم خونه دیدیم یکیش نیست؟؟؟؟؟

خلاصه بچه ها همونجا نشستند تا برنامه ببینند و اولیا اومدن بیرون برای کلاس بندی ،از اونجایی که تعداد کل کلاس اولی ها به 30 نفر هم نمیرسید ،دو تا کلاس 14 نفره شدند،و متاسفانه هستی و رویا و مهرانا توی کلاس خانوم شمالی افتادند و سه تایی ........ما وارد کلاس شدیم و معلم از خودش و سوابق کاریش( 29 سال سابقه کار،22 سال معلم کلاس اول و سال گذشته باز نشست شده بود)و روش تدریس و.....گفت،تمام میزها دو نفره و برای هر دانش آموز یکسری لوازم التحریر و کتاب و قمقمه و......که خیلی قشنگ بسته بندی شده بود ،گذاشته بودن، که ما به ذوق اومده بودیم چه برسه به بچه ها،بعد از ما بچه ها با صف در حالی که فیلمبردار از تک تکشون فیلم میگرفت وارد کلاس شدند و هر کدوم جایی نشستند و تمام حواسشون به لوازم جلوشون بود،بعدش ما هم وارد شدیم و عکس انداختیم و معلم در مورد هر دفتر توضیح داد(تمام دفترها آرم مدرسه خورده)دفتر آبی برای دیکته،دفتر زرد برای ریاضی،دفتر قرمز برای مشق ،.......قراره تا اخر سال ما هیچ لوازمی برای بچه ها نخریم و هر چیزی لازم شد، معلم خودش به دفتر اطلاع بده،برای هر بچه هم یک کمد بزرگ توی کلاسشون در نظر گرفته شده که لوازمشون رو توش بگذارند تا کیفاشون هر روز سبک باشه،بعد از این مراسم گفتن بچه ها تا شنبه تعطیل هستن و از شنبه درسشون شروع میشه،ما هم لوازم رو آوردیم تا کتابها رو جلد کنیم و روی همه وسایل اتیکت بزنیم و تحویل مدرسه بدیم،باید شنبه ساعت 8 هستی مدرسه باشه و از ظهر دیگه با سرویس برگرده خونه.......

منم دیشب کارم در اومده بود و تمام کارهایی رو که گفته بودن انجام دادم و دو ساعتی طول کشید مخصوصا دفتر ریاضی و علوم که به گفته معلمشون باید تا نصفه،هر صفحه به شش قسمت خط کشی میشد که خیلی وقتمو گرفت ولی تمومش کردم........

اینم عکسای دوم مهر ماه 87 و هستی خانوم

مهرانا ٬رویا٬هستی

صف بچه ها٬در حال وارد شدن به مدرسه

هستی و دوستان در آخر صف

معلمها و مدیر در حال گل و شکلات دادن

میزهای دو نفره بچه ها

اینم کلاس بدون شاگرد و لوازم تزیین شده

هستی خوشحال و رویا در کنار و مهرانا میز پشت

هستی خانوم هوای مهرانا رو هم داشت که میز پشتی نشسته بود

پی نوشت ۱:جالب بود که ٬تمام کیف مدرسه بچه ها٬ صورتی و باربی و.......بود٬انگار رنگ دیگه ای تو بازار نبوده

پی نوشت ۲:خداییش امکانات ما کجا٬ اینا کجاتوی مدرسه و کلاس هستی ٬دل آدم خود به خود شاد میشد٬من که خودم از دبستانم بدم میومد و الان که فکر میکنم اصلا دوسش نداشتم ٬تازه هستی خانوم نفهمه٬ من از اون بچه هایی بودم که کلاس اول گریه میکردمو نمیخواستم از مامانم جدا بشم٬توی کلاس هستی ٬هم یه دخمل کوچولو که اسم اونم هستی بود خیلی گریه میکرد و مامانش رو تا آخر ول نکرد٬خداییش چقدر خوبه که بچه ها با مهد رفتن و پیش دبستانی ٬برای مدرسه اماده میشن٬توی این یکهفته که هستی خونه بود٬ با تمام اذیت ها و حرف کشیدن هاش و....اینقدر بهش وابسته شدم که مطمئنن اگه ۴ سال به مهد رفتنش عادت نمیکردم٬این جدایی برای هردومون خیلی سخت میشد٬ الان به درست بودن مهد کودک رفتنش ٬بیشتر مطمئن شدم و از اینکه هستی دختر اجتماعی و شادی هستش لذت میبرم

پی نوشت روز شنبه(ساعت ۱۰ صبح):هستی خانوم ٬حسابی مامان نوشین رو سحر خیز کردهامروز ساعت ۷ صبح بیدار شدیم(دیشب ۳ نیمه شب خوابیدم) و همراه خانومی رفتیم مدرسه٬بعد از برنامه صبحگاهی ٬بچه ها رفتن سر کلاس و من اومدم خونه تا ساعت ۱۲:۳۰ برم با راننده سرویس هماهنگ کنم و خانومی رو بیارمنمیدونم چرا با اونکه هستی اینهمه مدت مهد میرفت ولی من کلی دلشوره دارم٬برای دستشویی رفتنش٬آب خوردنش٬سر کلاس حرف نزدنش٬و.........اومدم خونه گفتم یه کمی بخوابم ٬ولی نتونستم و کلی جاش تو خونه خالیه٬امروز میگفت مامان نمیشه مقنعه سرم نکنم٬آخه کیفمو میندازم پشتم کشیده میشه٬گفتم نه عزیزم تا خانوم معلم اجازه نداده ٬نباید در بیارید و.........خدا کنه همه چیز خوب پیش بره و خانومی ما بتونه همه کارهای مدرسه رو به خوبی و درستی انجام بده و مشکلی براش پیش نیادمن غیر عادی هستم یا همه مامانای بچه های کلاس اولی اینجورین؟؟؟من که هر کی رو دیدم مثل خودم بود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ