هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
خداحافظ مهد کودک ،سلام مدرسه

روز سه شنبه،یه دسته گل برای مدیر مهد هستی خریدم و برای خداحافظی و تشکر رفتم مهد کودک،از اونجایی که همیشه از جدایی و خداحافظی بدم میاد،کلی دلم گرفته بود،گل را دادم دست هستی تا به مدیرشون بده،اونم کلی هستی رو بوسید و باهاش عکس انداخت،بعد هم رفتم تو کلاسشون و چند تایی هم اونجا عکس انداختم و اومدم خونه .....

هستی خانوم سر کلاس زبان(روژان٬هستی و هستی)

هستی و مدیر مهد ملینا

چهر شنبه هم٬ خیلی بدو بدو داشتم،صبح با دوربین فیلمبرداری رفتم سراغ هستی و بیدارش کردم تا حاضر بشه،من و محمود هم حاضر شدیم و سه تایی رفتیم مدرسه هستی،جشن خوبی بود و هستی حسابی با رویا و مهرانا ،( دوستای مهدش) بازی و شیطونی کرد و........

هستی کوچولو٬ در حال آماده شدن

اینم ورژن با مقنعه

هستی ٬در حال رد شدن از زیر قرآن مدرسه

هستی مامان ٬در مدرسه

هستی خانوم ٬در سالن آمفی تئاتر

هستی و مهرانا

هستی و رویا

آخرین عکس هستی٬فضای بیرون مدرسه

ساعت 1:30 ظهر اومدیم خونه و محمود رفت سر کار، تند تند ناهار خوردیم و رفتیم کلاس ارگ،خانوم ونکی خیلی خیلی از هستی راضی بود و کلی کیف کردم و خستگیم تا اندازه ای در رفت،وقتی اومدیم خونه داشتم میمردم از بی خوابی ،یکساعتی دراز کشیدم و ساعت 6 که محمود اومد ،افطار رفتیم خونه مادر شوهرم و ساعت 12 اومدیم خونه ،مثل جنازه افتادم تو رختخواب و امروز ساعت 11 از جایم بلند شدم............

امروز پنجشنبه،محمود که اومد خونه ،خیلی خسته بود و گفت، اصلا حاضر نیست از خونه بیرون بره،منم زنگ زدم به آرایشگاه و ساعت 4 با هستی رفتیم و موهامون رو کوتاه کردیم،البته من فقط دوسانت کوتاه کردم ولی هستی..................

پی نوشت 1:هستی٬ از امروز تا دوشنبه خونه است ، تا یه چند روزی حسابی بازی کنه و آماده بشه برای مدرسه و شروع درس و مشق و......

پی نوشت 2:حالا که ما کلی لوازم التحریر خریدیم ،دیروز مدیر مهد گفت ،به جز کیف و جامدادی،تمام لوازم بچه ها خریداری شده و به هیچ چیز نیازی نیست،فقط پول لوازم یکسال بچه ها که 100000 تومان میشه رو لطف بفرمایین.......

پی نوشت 3:معلوم نیست فردا ٬جمعه کجا بریم٬هر جا رفتیم تو پست بعدی براتون مینویسم

پی نوشت روز جمعه:دیشب ساعت ۱ نیمه شب ٬محمود روزنامه رو آورد و گفت اینجاشو بخون٬منم خوندم و فهمیدم شنبه ٬یک دختر و پسر جوون از صندلی پرنده پارک شاهد تو سردار جنگل پرت شدن (صندلی تو سرعت بالا شکسته )و دختر همونجا مرده و پسره دوشب پیش تموم کرده٬اینقدر حالم بد شد که نگو٬مخصوصا که نوشته بود تمام وسائل این پارک مشکل داره و تا حالا چند دفعه پلمپ شده و همون روز شنبه متصدی پارک بی اجازه وسائل رو کار میندازه و...دوباره بعد از همچین حادثه ای مسلما شهرداری و بقیه مسئولین جدی تر به قضیه نگاه میکنن(یاد ریزش ساختمان سعادت آباد افتادم که دو سال به همون شکل موند و وقتی .........تازه یادشون افتاد ٬ الان همچین آسفالتش کردن که انگار نه انگار زمانی اونجا ساختمانی بوده)به نظر من که اگه تمام باعث و بانی های این اتفاق رو دار هم بزنند٬ ذره ای از داغ پدر و مادر این دو جوون کم نخواهد شد٬از بس شب تو رختخواب ٬خودمو جای خانواده و حتی خودشون موقع پرت شدن و کوبیده شدن و...گذاشتم و اشک تو چشمام اومد ٬تا صبح کابوس دیدم و ساعت ۹ با چنان سر درد شدیدی بیدار شدم که دو تا قرص ناشتا با هم خوردم٬کلی هم به محمود غر زدم که من اعصاب مرگ و میر و اینجور خبرها رو ندارم ٬میتونستی یه جور دیگه منو از خراب بودن دستگاههای این پارک مطلع کنی نه اینکه روزنامه رو بیاری و هی منو چک کنی که کامل بخونم و به این روز در بیام.

الانم اومدم اینجا بنویسم٬چون میدونم خیلی مامانای وبلاگی بچه هاشونو به این پارک میبرن٬گفتم خودم اینجا بنویسم تا بیشتر هواستون به این وسایل و پارکهایی که میرین باشه٬من که فکر نکنم حالا حالاها جرات سوار شدن به این وسائل رو تو هر پارکی پیدا کنم.....

در ضمن از دیشب که موهای هستی رو کوتاه کردم ٬به نظرم اینقدر خوشگل شده و بهش میاد که مدام بغلش میکنم و بوس و.......اگه میدونستم اینقدر بهش میاد حتما زودتر موهاشو کوتاه میکردم....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
هستی، عشق مامان و بابایی

خدا رو شکر ،بعد از زدن سرم،خیلی زود حالم خوب شد و هستی و محمود هم نگرفتن،از تمام دوستان عزیزم که حالم رو پرسیده بودن ،خیلی خیلی ممنونم..........

 

دوشنبه گذشته، هستی خانوم وقت چشم پزشکی داشت،دکتر گفت که خدا رو شکر تنبلی چشمش کاملا خوب شده ولی چون آستیگمات هستش باید تا 10 سالگی عینک بزنه که به احتمال زیاد خوب میشه ،ولی ممکن هم هست همیشه عینکی بمونه و......کاری نمیشه کرد اینم قسمت دخملی ما هست که مثل مامان و بابا و خاله و دایی و عمو و عمه هاش و.... باید عینک بزنه،و احتمالا مثل خودم اگر دلش خواست وقتی بزرگ شد لیزیک کنه و خلاص....... به دکتر گفتم براش نسخه جدید بنویسه تا یک عینک قشنگتر براش بگیرم که خوشحال بشه.

پنجشنبه عصر ،اول رفتیم عکاسی عروسی رضا و سمیرا و هم عکسا رو دیدیم و هم برای خودمون چند تایی انتخاب کردیم که هفته دیگه حاضر میشه،از اونجا رفتیم بوستان و برای هستی عینک سفارش دادیم،جامدادی و....براش خریدیم و برای افطار رفتیم خونه مامانم اینا که رضا و سمیرا هم اومدن ،فیلم کیش رو براشون بردم تا ببینن،کلی هم خوششون اومد،شب خوبی بود ولی هر وقت به مامانم با اون کمر بسته (مخصوص)نگاه میکنم خیلی دلم میسوزه که از حالا تا آخر عمرش یه جورایی درد میکشه و مثل چینی بند زده باید مواظب تمام حرکاتش باشه،با مردن مادر زنعموم بعد از عمل کمرش(شبیه عمل مامان)حسابی ناامید تر شده و اصلا زیر بار عمل نخواهد رفت،خدا خودش معجزه ای کنه تا مامانم حالش بهتر بشه و.........

جمعه هم تا عصر خونه بودیم و از اونجایی که من ٬جمعه خونه بمونم٬ غمگین میشم،وقتی زنگ زدم و فهمیدم عینک هستی حاضر شده،ساعت 5 رفتیم بوستان،هر چی گشتم٬ لیوان تاشو براش پیدا نکردم،حتی گلدونه (سعادت آباد)هم رفتم ولی همشون گفتن تموم کردیم............ تا چرخی زدیم ،درست سر افطار رسیدیم خونه و حلیم وسریال و.........

پی نوشت 1:پنجشنبه صبح، از مدرسه هستی زنگ زدن و گفتند که روز چهار شنبه، 27 شهریور ساعت 9:30 مدرسه باشیم ،برای جشن شکوفه ها و.......حالا قرار اون روز سه تایی بریم جشن و عکس و فیلم و......

پی نوشت 2:متاسفانه برای این پست عکس جدید نداریم و برای خالی نبودن عریضه،یک عکس از هستی خانوم ،در مرداد 87 ،روزی که برای خرید کت و شلوار محمود(برای عروسی داداش رضا)رفته بودیم ولی عصر، میزارم،به بزرگی خودتون ببخشید دیگه..........انشالا برای پست بعد کلی عکس از روز جشن و عینک خانومی و.....میزارم تا این کوتاهیمون حسابی بخشیده بشه.

پی نوشت 3:در مورد کار با تردمیل پرسیده بودین که باید بگم ،ما تازه شروع کردیم و قرار گذاشتیم هفته ای سه روز 45 دقیقه باهاش کار کنیم(محمود از من خیلی جلوتره،آخه من مریض بودم)نتیجه اش هم مدتی طول میکشه تا معلوم بشه ولی باور کنید خیلی عالیه و وقتی باهاش کار میکنی حسابی عرق میریزی و باید بری دوش بگیری تا حسابی بهت بچسبه،ما فقط هدفمون لاغری نیست،از اونجایی که همیشه به ورزش توصیه میشه و پیاده روی جز ئ بهترین ورزشهاست ،گفتیم تحرکی داشته باشیم(حالا من،بعد از ماه رمضون بازم میرم استخر،ولی محمود٬ واقعا با پشت میز نشینی به این ورزش نیاز داشت).

پی نوشت 4: باورم نمیشه هستی من اینقدر بزرگ شده که از هفته دیگه باید بره مدرسه(از بس که شیطون و بازیگوش)خدا کنه خوب درس بخونه تا هم خودش لذتش رو ببره و هم ما رو خوشحال و راضی کنه،ما که هر کاری از دستمون اومده تا حالا کردیم و تا لحظه ای که نفس داریم٬ هم انجام میدیم ولی خیلی چیزها به خودش بستگی داره،یه جورایی دلشوره دارم و مدام برای سلامتی و موفقیتش دعا میکنم،هر چند تا حالا امتحانش رو خوب پس داده و تو ارگ و هر کلاسی که گذاشتیمش(کامپیوتر،باله،زبان و....) خیلی خوب و موفق بوده،ولی کاریش نمیشه کرد مادر و هزار فکر و خیال ...........

هستی گلم،عسلم، عشقم، عمرم،.....مامان نوشین و بابا محمود خیلی دوستت دارند و برات٬ بهترینها رو در آغاز فصل جدیدی از زندگیت ،از خدای بزرگ و مهربان خواستارند،پس تو باید همیشه و همه جا عالی و بهترین باشی عزیز دلم...........

قربونت برم ٬عشق من

کداهنگ میخواهی بیاتو

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
سالگرد ازدواج و اونیفورم مدرسه هستی...+پی نوشت مریضی و سالگرد ازدواج خواهری

در اولین ساعات روز شنبه 16 شهریور مشغول آپیدن هستم.............

دوشنبه صبح٬محمود که بیدار شد گفت ،اصلا حوصله سر کار رفتن رو ندارم و میمونم خونه،هستی تا شنید ،خواست دبه در آره که منم نمیرم مهد ٬ولی از اونجایی که ترم 6 زبان هستش و هفته پیش هم مهد نرفته بود،راضیش کردیم که بابایی شوخی کرده و......محمود هستی رو گذاشت مهد و دوتایی تا ظهر چند کار بانکی و بوستانی انجام دادیم و با توجه به اینکه با شنیدن خبر فوت مادر زنعموم(زمان مجردی خونه عموم زیاد میموندم و خیلی دوستش داشتم)روز قبلش سر درد بدی داشتم که آخر شب آمپول زدم و اثرات خواب آلودگیش تا دو روز باهام بود،محمود سعی میکرد سر حالم بیاره و برای ناهار منو برد رستوران مروارید و........از اونجا اومدیم خونه و استراحت کردیم و عصر با هستی برای خرید کادو سالگرد ازدواج که پیشنهاد خود محمود بود ،رفتیم منیریه و................الان نمیگم باشه آخر پست.........

سه شنبه ،عصر، در حالی که سرم هنوز به شدت درد میکرد ،با محمود رفتیم مسجد الرسول، تو میدان کاج(که خیلی بهمون نزدیکه)ختم مادر زنعمو ،که اونجا هم ،فامیل معتقد بودن من رنگم پریده و ...

چهار شنبه هم زیاد حالم خوب نبود ولی با این حال برای روز پنجشنبه ،رضا و سمیرا رو برای افطار دعوت کرده بودم و کلی کار داشتم که همه رو با درد انجام دادم و همه چیز رو آماده کردم ،چون میدونستم پنجشنبه تا ظهر خونه نخواهم بود،بله.......پنجشنبه صبح،با هستی و محمود رفتیم مدرسه خانومی و هزینه سرویس و ناهار و شیر روزانه خانومی رو دادیم و براش به اصطلاح روپوش مدرسه خریدیم ،میگم به اصطلاح چون خوشبختانه از روپوش خبری نبود و لباس هستی یک شلوار لی و بلیز بنفش یقه دار و سارافون لی با مقنعه گلدوزی شده بود که وقتی پوشید ............نمیتونم بگم چه حالی شدم و چقدر بوسش کردم،محمودم کلی کیف کرد و به زور راضیم کرد(آخه قیمت هر دست کاملش 35000 تومان بود که به نظرم گرون میومد) دو دست لباس کامل براش بگیرم تا در طول سال هم من و هم هستی برای تعویض و شستنش به سختی نیوفتیم(مرسی محمود عزیزم که همیشه به فکر مایی)خلاصه 12 ظهر ما رو گذاشت خونه و گفت برم اضافه کاری تا ساعت (روزه بود)5 که پول روپوشای هستی خانوم در بیاد......

اومدیم خونه و از هستی و روپوشاش و کیفاش عکس انداختم تا بعدها یادش بمونه چقدر برای ما عزیزه و.....

خواهری(بیتا)٬دیدی منم دو قلو فرستادم مدرسه

اینم کیف دو قلوهام(سمت راستی رو از تایلند و چپی رو از کیش آوردم)

قربونت برم که اینقدر ناز شدی

اینم عروسک من٬با مقنعه و....

ساعت 6 که با حلیم و نان تازه و یک سبد گل خیلی قشنگ اومد خونه،و سالگردمون رو تبریک گفت کلی عشق کردم ، مخصوصا از کارتی که روش زده بود(تقدیم با عشق)،هستی به من مهلت نداد و زودی دوید جلوی در و گفت ،بابا این گل برای من و مامان هستش، که محمود گفت نه عزیزم، این فقط برای مامان ،آخه امروز.......

محمود خوبم٬ از اینهمه خوش سلیقه بودنت٬ ممنونم

هووی مهربونم٬از تو هم ممنون

داداش امیر هم ،به پیشنهاد محمود به افطاری اضافه شد ،رضا و سمیرا کمی بعد از افطار رسیدن(رضا و محمود و امیر روزه بودن)که یه کمی دلم گرفت،چون خیلی برای سفره زحمت کشیده بودم که امیر و محمود بهمش ریختن،اما وقتی سمیرا عذر خواهی کرد که تقصیر من بوده و خونه دوستم بودم و.......اصلا به روی خودم نیاوردم (که نکنه رضا از سمیرا ناراحت بشه)و حسابی ازشون پذیرایی کردم،رضا و سمیرا هم که نمیدونم از کجا یادشون بوده که سالگرد ازدواج ماست ،برای من یه دسته گل قشنگ آوردن که خیلی خوشحال شدم و برای هستی هم دفتر و اتیکت و.....،ساعت 10:30 شام رو کشیدم(لازانیا و باقالی پلو با مرغ که رضا خیلی دوست داره مخصوصا اولیش رو)و بعد از سریالها محمود سی دی عکسایی که برای رضا زده بودم تو دستگاه گذاشت و بچه ها تمام عکسهای مراسم ها و سفر کیش رو دیدن و سمیرا که خیلی از عکسهایی که تو تمام مراحل گرفته شده بود ،خوشش اومد٬ کلی از من و محمود تشکر کرد و خستگی عکس گرفتن و کار کردن روشون ، از تنمون در اومد٬روی هم رفته شب خوبی بود،امیر شب موند و با محمود سحری خورد و وقتی من صبح بیدار شدم ،ندیدمش ،چون رفته بود کلاس.....

رضا و سمیرا جان ٬دستتون درد نکنه٬خیلی خوشگله

امروز هم از صبح با سر درد لعنتی بیدار شدم و تا ظهر تحملش کردم ولی دوباره مجبور شدم مسکن بزنم،و از اونجا رفتیم بوستان ،شلوارهای مدرسه هستی رو دادیم کوتاه کردن،یک سری لوازم التحریر خوشگل و یه کتانی طوسی صورتی خوشگل٬ برای مدرسه ،براش خریدیم که کلی خوشحال شد و وقتی اومد خونه امتحانشون کرد،.....یکی دو ساعت هستش که سرم خوب شده که اومدم سراغ کامی و محمود کلی غر زده............

توی اتاق سوممون دو تا دستگاه ورزشی دارم که چون خیلی ازشون استفاده کردم و الان مثل باربی هستم،محمود برام.............خرید تا اتاق ورزش کامل بشه و من به چیزی که مدتهاست میخواستم، ولی محمود به علت جاگیر و مستاجر بودنمون نمیخرید،برسم و ازش ممنونم،هر چند تو این چند روز ٬من همش سر درد داشتم و خودش ورزش کرده ٬که خیلی هم راضی بود،تا ببینیم من چقدر میتونم استفاده کنم،فهمیدین چی خریده؟؟؟؟؟؟

این دو تا رو داشتم

آب کینگ......

اینم دوچرخه٬که ۶ سالی هست دارمش٬ولی الان دکتر گفته باهاش کار نکنم

آفرین به هوشتون٬بله ٬یه دستگاه تردمیل که قراره من رو ......

پی نوشت:من حقیقتش امسال اولین سالی هستش که برای محمود چیزی نخریدم،با بی فکری تمام دوشنبه صبح ،هر چی پول داشتم ،بردم بانک سمیرا جون و یه سپرده یکساله باز کردم ،که فقط میتونم سودش رو بگیرم ،محمودم در جریان بود و وقتی بهش گفتم فقط 3000 تومان نگه داشتم،و اصلا ٬ کادو دادن از پول خونه ٬رو دوست ندارمکلی خندید و گفت ،اولا ،میزارم به حسابت،ثانیا خوشم اومد که با پول خودت بهم کادو میدی،سوما،کادوی من استفاده مشترک داره و منم استفاده میکنم ،پس خودتو ناراحت نکن...............

پی نوشت بد بد(ظهر شنبه):چه میدونستم ساعت ۲:۳۰ نیمه شب ٬بعد از آپ کردن که میرم بخوابم٬ساعت ۵:۳۰ میرم زیر سرم تو بیمارستان عرفان٬نفهمیدم اصلا خوابیدم یا نه؟؟؟فقط میدونم از درد تمام اعضای بدن بیدار شدم و دیدم علاوه بر گرفتن ران پای راستم ٬تمام استخوانها و سلولهای بدنم از درد داره میترکهنفس که میکشیدم قفسه سینه ام درد میگرفت٬مفاصلم٬حتی تک تک انگشتانم و....هر کاری کردم شو شو رو با زبان روزه و .....بیدار نکنم ٬نشد و اونقدر نالیدم که سه تایی همراه هستی که بیدار شده بود ٬رفتیم بیمارستان عرفان٬ دکتر ازم پرسید تازگی کسی اینجوری نشده؟؟؟منم یاد بیتا افتادم که روزی که از مسجد رفت خونه(بعد از کلی ماچ و بوسه٬میکشمت خواهری)آنفولانزا گرفت و رفت زیر سرم٬وقتی به دکتر گفتم٬گفت:مطمئن باش از خواهرت گرفتی و الان تو هم باید سرم بزنی ولی چون عفونت و گلو درد نداری ٬آنتی بیوتیک نداد٬تو اون مدت که ۲ساعتی طول کشید٬هستی همینطوری بیمارستان رو متر میکرد٬ولی از ترس مریض شدن٬ به من نزدیک نشد(دکتر گفت اگه بچه بگیره خیلی بدتر میشه)ساعت ۷:۳۰ اومدیم خونه و مثل همیشه شرمنده محمود شدم و طفلی با همون چشمان پر خواب و زبان روزه هستی رو برد مهد و خودش رفت شرکت٬تا الان همچنان در رختخواب ناله میکردم٬دکتر گفته ۳ تا ۵ روز همینجوریم......٬اومدم ٬که بهتون بگم٬ از این ویروسهای وحشتناک آنفولانزا فرار کنید و ماه دیگه که وقت واکسن آنفولانزا میرسه حتما همه خانواده بزنیدچهار ساله که ما هر سه مون میزنیم و من تا حالا آنفولانزا نگرفته بودم(تقصیر بیتا شد)البته تاثیرش ۶ ماه میمونه و من خیلی خیلی راضی بودم ٬هم برای هستی و هم برای خودمون٬برام دعا کنید زودتر خوب بشم ٬نه پرستار دارم و.......دوستتون دارم و امیدوارم هیچ وقت این بیماری رو نگیرید.

پی نوشت روز 17 شهریور:امروز ، سالگرد ازدواج  بیتا و عمو ناصر عزیز هستش ،که من و محمود و هستی خیلی خیلی بهشون تبریک میگیم و بهترین آرزوهارو براشون داریم

بیتا و ناصر عزیزم ،سالگرد ازدواجتون مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ