هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
پست بی شکلک شاد(غم و شادی در کنار هم......)+پی نوشت

 دلم تنگه، برای گریه کردن کجاست مادر ،کجاست گهواره من.........

آنقدر الان(ساعت 12 شب جمعه) ناراحت و غمگینم که نگو،بدجوری شادی و غممون با هم قاطی شده و حسابی منو بهم ریخته،تا امروز که به دیدن آقاجون نرفته بودم همه چیز فرق میکرد اما الان دیگه نمیتونم ......

دوشنبه ،موهامو های لایت کردم و سه شنبه که برای بند و ابرو رفته بودم ،هستی اونجا هوس کرد موهاشو کوتاه کنه و چتری بزاره،منم که فرصت رو غنیمت دیدم(آخه تصمیم داشتم موهاشو بعد از عروسی دایی رضا کوتاه کوتاه کنم تا برای مدرسه و زیر مقنعه آماده بشه ولی راضی نمیشد)و به محمود زنگ زدم و بعد از کسب اجازه از بابایی موهاشو، گرد و چتری دار کوتاه کردم،خیلی ذوق کرده بود و نمیزاشت به چتریش دست بزنیم،بابایی هم از موهاش خوشش اومد ولی میخوام بعد از عروسی حسابی کوتاه کنم تا دیگه به هیچ گل سر و کشی زیر مقنعه نیاز نداشته باشه ،چون خیلی برای درست کردنش اذیتم میکنه و اصلا طاقت نداره و از طرفی عینک هم میزنه و دلم نمیخواد موهاش موقع مشق نوشتن و..........جلوی چشمش بریزه(لطفا نگید حیفه و........حیف پدر بزرگ خوب و مهربونمه که داره از دست هممون میره و هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و.......................)

هستی روز مهمونی،قبل از رفتن به حنا بندان



داره برای باباش هنرنمایی میکنه 

پنجشنبه،حنا بندان دایی رضا بود و من و خاله بیتا از ساعت 2 تا 6 توی آرایشگاه بودیم و به امید اینکه آقاجون بهتره،خودمون رو برای مهمونی آماده میکردیم،ساعت 8 همراه مامانم و هستی(زنونه بود)رفتیم خونه مادر سمیرا جون و تا 1،اونجا بودیم،همه چیز خوب بود و تقریبا خوش گذشت(فکر آقاجون یک لحظه ولم نمیکرد)،دایی رضا حنا رو داده بود گل فروشی درست کرده بودن و همراه شیرینی تزیین شده زودتر از همه گذاشته بود خونه عروس و خودش رفته بود خونه باجناقش که به اونجا نزدیک بود و ساعت 11 برای مراسم حنا و.....آمد و کلی ازش عکس و فیلم گرفتیم............از هستی هم نپرسین که نگفته معلومه به محض دیدن کیمیا همه چیز فراموشش شد و کمتر جلوی من ظاهر میشد و با اونکه شلوغی مجلس نگذاشت زیاد اذیت بشم ولی.........خیلی ها بهم گفتن امشب خیلی خوشگل شدی و منم که به چشم حساس...................به محض اینکه محمود اومد دنبالمون تا همراه مامان بیایم خونه خودمون،دم ماشین پای چپم از انگشت شصتم گرفت،تا اومدم اون رو باز کنم ساق پام گرفت و وقتی محمود اومد تا کمکم کنه (گریه میکردم و سمیرا که آخرین نفر دم در بود و منو دید،قربون صدقه ام میرفت و داشت آدرس کلینیک پزشکی ،به محمود میداد)به محض سوار شدن تو ماشین ران پامم تیر کشید و باعث شد با گریه از سمیرا خداحافظی کنم،بهم میگفت الان میرم یه اسفند دیگه فقط برای شما دود میکنم ،آخه ماشالا امشب.......

خلاصه محمود رو راضی کردم تا بیایم خونه و بعد از تعویض لباس بریم درمانگاه،آخه با اون لباس و آرایش و مو...............ولی خدا رو شکر تا خونه با مالش و التماس، پام ول کرد و دیگه کارم به دکتر نکشید.


اینم هستی خانوم 1 نصف شب، قبل از اومدن به خونه(به زور اونجا نشوندمش)

اینم حنا و شیرینی تزیین شده دایی رضا

محمود توی خونه بهم گفت حتما کف دست هستی هم حنا بزار،هستی هم که نمیدونست حنا چیه و....منتظر حنا گزاری بود و وقتی رضا حنا رو طبق رسم عروس خانوم اینا ،بین مردم میگرداند،به هستی گفتم تو هم حنا گذاشتی؟؟گفت آره مامان ببین،دستشو باز کرد و دیدم سه تا سکه مبارک باد تو دستشه،گفتم پس حنا کو؟؟؟گفت ایناها دیگه،کف دستشو کلی بوسیدم و رفتم براش حنا گذاشتم ولی از اونجایی که رضا گفته بود حنای بیرنگ درست کنند ،دست کسی رنگ نگرفت،عوضش هستی فهمید حنا گذاشتن یعنی چی؟؟ 

امروز یعنی جمعه،ساعت 6 عصر ،همراه مامانم به دیدن آقاجون رفتیم،و توی راه براش هندونه زرد(آناناسی)خریدم ولی هر چی به خونشون نزدیک میشدیم سردردی که از صبح گرفته بودم بدتر میشد و دلم شور میزد و با هر آهنگی که توی ماشین میشنیدم چشمام از اشک خیس میشد،اول از همه بگم که آقاجون مهربون و دوست داشتنی من در عرض 10 روز حافظه شو از دست داده و به گفته دکتر مغزش کوچیک شده و بی اختیاری و.......من دو هفته پیش دیده بودمش که حالش عادی بود و......بالاخره رسیدیم و مامانم و هستی رفتن داخل ولی من که دستام یخ کرده بود و میترسیدم، منتظر محمود موندم تا ماشین رو پارک کنه و با هم بریم تو ،ولی کاش کور شده بودم و اون چشمای مهربون و قشنگ رو اونجور غریب نمیدیدم،آقاجون با بی حالی روی تخت نشسته بود و دست داییم تو دستش بود و سعی میکرد چای رو از دست داییم بخوره(آخه از دیروز هیچی نتونسته بود بخوره و با سرم تغذیه میشد و سوند بهش وصل بود،اما حتی یک قلپ هم نتونست قورت بده و وقتی ما رو دید فقط نگاه کرد و ......دیگه هیچی نفهمیدم و اونقدر گریه کردمو قربون صدقه اش رفتم که داییم از اتاق بیرونم کرد ،هستی هم که با دیدن آقاجون،از بیرون اطاق(از بس فوضوله) و گریه من و مامانم و داییم،وحشت کرده بود ،به گریه افتاد و.......عزیز برام آب قند درست کرد و کمی به خودم اومدم و با اشک یه عکس در حالی که با تعجب نگاهم میکرد ازش گرفتم،ولی دیگه حرفم نمیومد و وقتی خاله ام اومد ،با سختی ازش خداحافظی کردم و دستش رو من و محمود بوسیدیم و اونم دست هستی رو طبق عادت همیشه بوسید و خونی به دلم کرد که نگو،با هزار سختی در حالی که یک قطره اشک از چشمش میومد ،خداحافظی نامفهومی گفت و........از اونجا باید میرفتیم خونه پدر شوهرم تا کارت عروسی بهشون بدیم،اصلا حال خوبی نداشتم و مثل همیشه اول پدر شوهرم فهمید که ناراحتم و بعد از کلی حرف و.....سعی میکرد آرومم کنه،و به زور شام نگهمون داشتن ولی سر غذا، قیافه آقاجونم با اون لبای گشنه و تشنه نمیزاشت چیزی از گلوم پایین بره و با غذا دادن به هستی سر خودمو گرم کردم که اینم از چشمای مهربون و تیز بین پدر شوهر دور نموند و.............

اومدم خونه تا زودتر بخوابم تا کمی حالم بهتر بشه ولی نتونستم و گفتم بنویسم شاید آروم بشم،محمود گفته نکنه عکس آقاجون رو بزاری تو وبلاگ،منم قول دادم که این عکس آخری رو نزارم ولی از عکسایی که این اواخر ازش گرفتم میزارم تا شما هم خیلی خیلی براش دعا کنید تا شاید معجزه ای بشه و........

رضا و مامان و دایی ها و عزیز و.......خیلی نگرانند که خدایی نکرده تا عروسی رضا که کارت هاش هم پخش شده اتفاقی بیوفته و عروسی ........مامان و رضا حسابی به شانس بدشون لعنت میفرستند(هیچ کدوم از فامیل مادریم حوصله و حال درستی برای عروسی نداره و همه چیز به یک مو بنده،رضا هم برای این عروسی خیلی زحمت کشیده و...........)

پی نوشت 1 :چند نفری از شما پرسیده بودین که واقعا ما میخواهیم با عروس و داماد بریم ماه عسل و چقدر من خواهر شوهر بازی در آوردم و.........ولی خوبه تا چیزی رو نمیدونید اینجوری برای کسی کامنت نزارین؟؟؟؟؟من چند بار با رضا در این مورد صحبت کردم و گفتم از نظر زنش مطمئن باشه،چون میدونستم با اخلاقی که سمیرا داره مطمئنن اگه مخالفم باشه بروز نمیده،رضا گفت که ما قرار بوده با کل خانواده سمیرا به این سفر بریم که جور نشد و الانم اصلا دلمون نمیخواد تنها باشیم ،تازه اتاقها جداست و .......بعدش هم زمانی که هتل و بلیط برامون گرفت، خبر قطعی رو داد و گفت برای 2 تا 5 شهریور(فردای پا تختی)همه چیز رزرو شده ،یعنی در واقع من و محمود به در خواست اونا جواب مثبت دادیم و همراهشون شدیم ،امروز هم بعد از دیدن آقاجون باهاش تماس گرفتم تا سفر رو کنسل کنم ،چون نه دیگه حالشو دارم و نه دلم میخواد خدای نکرده در نبود ما ...........ولی رضا با تمام ناراحتی که داشت، گفت باید به خدا توکل کنیم،و الان کنسل کردنمون فرقی با یک روز جلوتر نداره و در هر صورت ضرر مالی میکنیم که مهم نیست،یعنی اینجا هم حاضر نیستن بدون ما برن(محمود هم همین عقیده رو داره و میگه پولش اصلا مهم نیست اگه دوست نداشتی نمیریم)اینم از سفر ما............دیشب به همه میگفتم ما هم میریم ماه عسل و فکرش رو هم نمیکردم الان اینقدر غمگین و دلزده باشم و.........

پی نوشت 2:پدر بزرگ خوب و عزیزم،از وقتی دیدمت،یک لحظه فکرت رهام نمیکنه و تمام حرفها و خوبیهات جلوی چشممه و صدای قشنگت توی گوشم و......با اونکه مردن حقه و خیلی ها معتقد هستند که عمر خودتو کردی ولی بدون اگه هزار سالتم بود ،بازم واسه من عزیز بودی و از نبودنت قلبم میلرزید و .......

تو رو به خدا زودتر خوب شو و بازم پیشونی منو ببوس و به خونمون بیا ،آخرین باری که اومدی سه ماه پیش تولد هستی بود که چقدر دعای خیر برای من و محمود کردی و .......آقاجون قلبم ،سرم ،روحم درد گرفته و نمیدونم چی کار کنم که آروم بشم،همه خوابن ولی مطمئنن من تا صبح.................

از همتون میخوام ،سر نماز ،تو امامزاده و......برای پدر بزرگ

 من دعا کنید تا زودتر بتونه غذا بخوره و به خودش بیاد،آخه میخوان فردا تو بیمارستان بستریش کنن و.............التماس دعا


آقاجون و هستی، اول فروردین 87(خیلی هستی رو دوست داره،منو نشناخت ولی هستی رو شناخت)
هستی اولین نتیجه آقاجون و عزیزمه،خدا نکنه عیدی 87 آخرین عیدی هستی از دست آقاجونم بوده باشه

11 فروردین 87 ،پاگشای پسر خاله ام خونه بیتا(محمود تو هر مراسمی کلی عکس از آقاجون و عزیز میندازه،آخه محمودم اونا رو خیلی دوست داره ،اونا هم محمود رو)

عید امسال ،خونه خودمون(همیشه مرتب و تمیز و مبادی آداب)خدا کنه بازم خونمون بیاد

تولد امسال هستی(آقاجون،هستی،عزیز ،مامانم)ببینید چه جوری دست هستی تو دستشه

قربونت برم که کت و شلوارتو برای عروسی رضا آماده کردی ولی نمیتونی بیای

آخه چه جوری جای خالیتو تحمل کنیم ،خودتون تصور کنید بعد از پیدا کردن و گذاشتن این عکسا چه حالی دارم و چه خاطراتی رو دارم مرور میکنم و چه عذابی .................تلفن که زنگ میزنه قلبم میریزه و دلم نمیخواد جواب بدم و میترسم که ...................

پی نوشت ظهر شنبه(قبل از ثبت کردن پست جدید):دیشب تا ساعت 4 صبح بیدار بودم و حال خوبی نداشتم (موفق به ثبت پست جدید هم نشدم)ولی امروز صبح با تلفن محمود که گفت عزیز بهش زنگ زده(داماد دوستی رو داشته باشیبن،به جای من به اون خبر دادن)که انگار حال آقاجون از دیروز خیلی بهتر شده و با پرستاری دایی مهربونم(20 سال تجربه پرستاری)و داداش امیر که دیشب تا صبح بالای سرش بودن ،امروز صبح صبحانه خورده و اطرافیان رو شناخته و کمی هم تلفنی با محمود و مامان و .....حرف زده،خیلی خوشحالم و مطمئنم با دعا و خواسته خدا خیلی چیزا میتونه عوض بشه................. شاید امروز و فردا هم نبرنش بیمارستان و تا دوشنبه خونه بمونه،اما نمیشه که داییم سر کار نره و...

پی نوشت ظهر دوشنبه:دیروز که عید بود ،رفتیم دیدن آقاجون و خدا رو شکر خیلی از جمعه بهتر بود و هممون رو شناخت (داییم به هستی اشاره کرد و گفت این کیه؟؟بعد از کمی نگاه کردن به هستی گفت،هستی خانوم و من کلی ذوقیدم)، موقع اومدن همونطور نامفهوم برای شام تعارفمون میکرد (مثل همیشه)کلی بوسش کردم و چند تا عکس قشنگتر باهاش انداختیم،دایی ها و خاله دورشو خالی نمیزارن و برای اینکه تو بیمارستان نمونه، شبانه روزی دارن ازش نگهداری میکنن تا جایی که امکان داره بین خانواده باشه،دیروز همش لبخند رو لبش بود و نشون میداد از اینکه بچه هاش دورش هستند چقدر خوشحاله،همین جا از همتون به خاطر دعاهای خالصانه و کامنتای پر انرژیتون ممنونم و برای همه مریض هاتون و سلامتی خانواده هاتون از ته قلبم دعا میکنم........جا داره بعد از تشکر از شما دوستان عزیزم،از سه تا دایی مهربون و خاله مهربونترم که توقعی از مامان من ندارن(به خاطر کمر درد و عروسی داداش رضا) و خودشون تمام رسیدگی به آقاجون رو به عهده گرفتن و شب تا صبح بالای سر آقاجون بیدار میمونن خیلی خیلی تشکر کنم،امیدوارم خدا بهشون سلامتی و انرژی بیشتری بده ...........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
جهاز برون سمیرا جون و......

چند روزی هم که گذشت، سرمون خیلی گرم بود،چهارشنبه ساعت 5 عصر،تازه بهمون خبر دادن که پنج شنبه ساعت 6 به بعد، جهازبرون سمیرا جون هستش،کلی به تکاپو افتادم تا بتونم وقت بند و ابرو از آرایشگاهم بگیرم که نشد و سرش خیلی شلوغ بود و عروس داشت و من......خودم دست به کار شدم و تا میتونستم خودمو درست کردم و .....

پنج شنبه هر کاری کردم هستی رو با خودم ببرم دلم راضی نشد و از فکر اینکه با کیمیا(دختر خواهر سمیرا)جور بشه و دوباره مثل عقد رضا و سمیرا ،اشکمو در بیاره و خونه تازه عروس رو بهم بریزند و.....همه چی به اسم هستی تموم بشه،نبردمش و محمود و هستی من رو رسوندن و دوتایی رفتند کارواش،که نگو اونجا خیلی دختر خوبی بوده و دوتایی میرن سرزمین عجایب و تا 9:30 حسابی کیف کرده بود و......جای منم اصلا خالی نبوده گویا

چون دوربین پیش من بود،عکسی از سرزمین عجایب نداره تا براتون بزارم و.........

خونه داداش رضا و سمیرا خیلی خوشگل شده بود و با جهیزیه عالی که آورده بود ،همه جا شیک و دوست داشتنی بود،سرویس خواب قشنگ،بوفه و مبلمان و میز ناهار خوری خیلی شیک،یخچال ساید بای ساید،اجاق گاز و ماشین لباسشویی و ماکروفر و چرخ گوشت و غذا ساز و پلوپز و بخار پز و آرام پز و زود پز و چایی ساز و سرخ کن و چرخ خیاطی و سرویس کامل چدن و استیل و چینی و آرکوپال و........همه با بهترین مارکهای خارجی،چیزی حدود 25 میلیون جهیزیه اش شده (رضا گفته ها ،نه که ما فوضول باشیم)روی هم رفته خیلی خوش گذشت و وقتی محمود و هستی اومدن دنبالم،به بهانه هستی چند تایی عکس از آشپزخونه و ......انداختم.

 

 

 هستی خانوم و آینه شمعدان

 

جمعه صبح، با محمود و هستی رفتیم بوستان، تا من صندل قهوه ای بخرم که کلی هم خورده ریزه نوشته بودم ،که بیشترشو خریدم ولی یه چند تایی مونده که باید تو اینهفته خودم برم بوستان و بخرم،چون محمود دیگه..................عصر هم رفتیم خونه مادر شوهرم تا هم سری بزنیم و هم به عمه فریبا هستی که دکترا قبول شده حضوری تبریک بگیم،البته مصاحبه هم داره که نتیجه کلی تا آخر اینهفته معلوم میشه،براش دعا کنید لطفا،خیلی دختر خوب و زحمتکشی ..........

عمه فریبا جون ،خیلی بهت تبریک میگیم و امیدواریم حتما توی مصاحبه هم قبول شی

 

پی نوشت 1:پنج شنبه اینهفته،حنا بندون دایی رضا و سمیراست،نمیدونم هستی رو ببرم یا نه؟؟؟؟وقتی به کیمیا میخوره اصلا حرف منو گوش نمیده ،Confusedمنم نمیتونم تو این مراسم ها که کلی باید حواسم به همه چیز باشه،مواظبش باشم،تو همون نیم ساعتی که با محمود اومد دنبالم اصلا ننشست و کلی ازم حرف کشید و با کیمیا .......ROFLجالب که اون بچه هم تا وقتی هستی نیست مظلوم میشینه ولی تا به هستی میرسه.........

 

پی نوشت 2:اون شب خیلی خسته بودم و چشمامو خوب نشستم،فردا صبحش که پاشدم حسابی چشمام بهم ریخته بود و دوباره خارش شدید و......که بهتر شده بود ،اومد سراغم و داره اذیتم میکنه......Madیعنی از این به بعد اینقدر چشمای من حساس شده و ...........

 

پی نوشت 3:خبر بدی که چند روزه هممون رو ناراحت کرده،اینه که پدر بزرگ خوب و مهربونم(بابای مامانم)در عرض یکهفته،حالش خیلی بد شده و حسابی فراموشی و.....گرفته،دکتر گفته مغزش کوچیک شده و تو این سن و سال کاریش نمیشه کرد و باید تحمل کرد ولی با شرایط بد مادر بزرگم که خودش استراحت مطلق و حاضرم نیست با پرستار دائم زندگی کنه ،شرایط سختی دارن که حسابی مامانمو بهم ریخته و کمتر میتونه تو این شرایط با رضا خوشحالی کنه.........

 

پی نوشت 4:قرار رضا و سمیرا دو روز بعد از عروسی،برای ماه عسل برن کیش(جشنواره)A Peckکه چون از ما هم خواستن باهاشون بریم،به احتمال زیاد ما هم میریم و نمیزاریم تو این سفر رویایی تنها باشن و غصه بخورن،Neenerدیدین ما چقدر مهربون و فداکاریم.......Mr. Green

 

پی نوشت 5:دوشنبه و سه شنبه و پنج شنبه وقت آرایشگاه دارم،Embarassedچهارشنبه هم هستی کلاس داره و حسابی تا آخر هفته ،مشغول میباشم و وقت سر خاروندن ندارم ،Bashاگه کم اومدم سراغتون به بزرگی خودتون ببخشید و ......Luv Ya

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
فرحزاد و تولد بازی و مهمون داری و....

 وای که چقدر این چند روزه سرم شلوغ بود و نتونستم درست و حسابی نت بیام،و همش در حال بدو بدو بودم و.....

سه شنبه شب،بابایی به قولش عمل کرد و ما رو برد فرحزاد،توی پارکینگ فرحزاد دو تا ماشین گشت بود که با اونکه من موردی نداشتم ولی با هزار ترس و لرز از جلوشون رد شدم و محمود رو تحدید کردم که اگه منو بگیرن دیگه نه من نه تو ،چرا اینجا پارک کردی؟؟اونم با نیشخند گفت نترس تا من اینجام باهات کاری ندارن و خدا رو شکر به خیر گذشت ولی نمیدونم چرا اینقدر از این جور آدما متنفرم و...............شب خوبی بود و خوش گذشت و سر ساعت 10 شب برق رفت و چون برق اونجا با برق خودمون میره ،یکساعت دیگه هم نشستیم(موتور برق روشن کردن)و وقتی اومدیم خونه برقمون اومد.اینم عکسهای فرحزاد دخملی ما:


خانومی تو رستوران آبشار فرحزاد

 

چهارشنبه ،تا عصر خونه بودیم و محمود از بس خوابید ،مثل دیوونه ها شده بودم و همش غر میزدم که ما حتما باید از خونه بیرون بریم که تو با ما باشی،چرا پا نمیشی بشینی و مثل مریض ها افتادی زیر پتو و....خلاصه بعد از کلی کسل شدن ساعت 6 عصر اول رفتیم خونه مادر بزرگم تا عید رو بهشون تبریک بگیم و از اونجا با دایی امیر رفتیم پارک چیتگر تولد کیان و کیارش،که تا ساعت 10:30 اونجا بودیم و با خاله بیتا و دایی رضا و دایی امیر بهمون خوش گذشت و جشن کوچولویی گرفتیم که بیتا گفته عکسارو من نزارم ولی من بد جنسی میکنم و چون معلوم نیست کی بتونم عکسارو به بیتا برسونم چند تایی میزارم.............آبجی جونم دلخور نشی ها،فکر میکنم اینجوری زودتر به عکس بچه ها میرسی و میتونی تو وبلاگشون هم بزاری،دوستانتم بفرست اینجا بیان عکسارو ببینن،به خدا خودمم امروز عکسها رو ریختم تو کامی و هنوز محمود هم ندیده .....هر چند ،با این عکسایی که گرفتیم باید کلی هم ازمون راضی باشی............

بازم شرمنده خواهری،چیکار کنم تو رو که دیگه نمیشه پیدا کرد،عوضش ببین و حالشو ببر


قربونتون بره خاله که فقط منتظر کادوها بودین


ببخشید خوشگلا که خاله کیک خوشگل تر بلد نیست بپزه


عشق من با پسر خاله ها

بالاخره کادوها رویت شد،لودرهای کنترلی بی سیم ،کادوی هستی به پسر خاله ها


اینم یه شکار لحظه ها از عمو محمود،الهی فدای اون چشمای قشنگتون

 پنج شنبه صبح تا ساعت 3 ظهر با محمود دو تایی رفتیم برای خرید موکت تا اتاق خوابها رو که سرامیک ،موکت کنیم،دیگه واقعا کم آوردم و نمیتونم هر روز هر روز اتاق خوابها رو هم .......وقتی هم اومدیم محمود بعد از استراحت،اتاق خودمون رو موکت کرد و بعد از شام رفتیم خونه مامانم اینا و مامان رو آوردیم خونمون تا با هم رختخوابهای دایی رضا رو برای جاهاز برون آماده کنیم و......رضا هم همون شب اومد خونمون خوابید تا صبح جمعه با محمود برن تلویزیون بخرن و.....

جمعه تا ساعت 2 ظهر،محمود با رضا بود که با هم یک تلویزیون ال سی دی 32 اینچ سونی خریدن و از اونجا یک سر رفته بودن خونه رضا و محمود سینک ظرفشویی شون رو چسب آکواریوم زده بود و اومد خونه و بعد از مدتها یک آبگوشت جانانه با مامان خوردیم و بعد از استراحت محمود ،موکت کردن اتاق کارشو شروع کرد که وسطاش کم آورد(جا به جایی یخچال،میز کامپیوتر و....)و زنگ زدم به داداش امیر و اونم ساعت 6 خودشو رسوند و دو تایی تا ساعت 11 شب اتاق کار و اتاق هستی رو که از همه سخت تر بود(تمام سرویسش که خیلی هم سنگینه باید باز و جا به جا میشد)موکت کردن،البته بیتا هم ساعت 6:30 اومد خونمون و تا ساعت 10 پیش ما بود...........

 

شنبه من و مامان و امیر رفتیم بوستان و برای جاهاز برون سمیرا جون ،کادو خریدیم و بعدش مامان رو یک جا نشوندیم و با امیر کلی خرید شهروند و میوه و لباس و.....کردیم و ساعت 1 اومدیم خونه و تا شب کارهای دوخت پارچه ها رو با چرخ خیاطی انجام دادیم و.......

یکشنبه هم تا ظهر و قبل از برق رفتن (اینهفته 2 تا 5 عصر)برای اولین بار،لحاف دوختم(مامان اصلا با وضعیت کمرش نمیتونست)آخه تا حالا تمام لحاف ها و .....رو مامانم میدوخت و من اصلا بلد نبودم و خیلی هم دلشوره داشتم که لحاف رضا خراب بشه ولی وقتی دیدم مامان اصلا نمیتونه ،با هزار سلام و صلوات شروع کردم و انصافا هم خیلی خوب شد و مامان کلی تشویقم کرد،هر چند کمر و پام خیلی اذیت شد و.......محمود هم بعد از موکت کردن اتاق هستی حسابی کمر درد داره و ناله میکنه،آخه شوهر فداکار من نذاشته سنگینی وسائل به امیر بیوفته و فردین بازی در آورده...............خلاصه بعد از سه چهار روز مهمون داری و کار زیاد(کل اتاق خوابها با موکت کردن، زیر و رو شده بود ویه نظافت کلی شد)مامان و امیر دیشب ساعت 12 با دایی رضا ،رفتند خونشون و ما تنها شدیم.

پی نوشت 1:خدا رو شکر حال مامانم کمی بهتر شده و بالاخره از رختخواب بیرون اومده و خدا بخواد میتونه عروسی داداش رضا رو به سلامتی بگذرونه،هر چند خیلی چیزها رو باید رعایت کنه و...

پی نوشت 2:چشمام هنوز خوب خوب نشده و وقتی دیروز با دکترم حرف میزدم گفت شما خیلی حساسی و گرنه چیز مهمی نیست و.........گفته داروهامو تجدید کنم و تا یک ماه دیگه اگه خوب نشد مراجعه کنم،چه خواهر شوهر زشتی میشم من..........

پی نوشت 3:واقعا از برق رفتنهای طولانی و گرما و .......خسته شدم و روزی هزار بار به باعث و بانیش.......مخصوصا که به عروسی رضا کمتر از بیست روز مونده و هممون دلشوره برق رفتن و خراب شدن مجلس رو داریم،با توجه به اینکه رضا خیلی برای این مراسم هزینه کرده و زحمت کشیده،شما هم دعا کنید که اون روز برق نره و مراسممون به خوبی و خوشی بگذره..........

پی نوشت 4:امروز صبح اول با مدرسه آفرینش تماس گرفتم و در مورد روپوش هستی و پرداخت بقیه شهریه سوال کردم که گفتن تا دو هفته دیگه لباسها آماده میشه و محمود باید برای تعیین چگونگی پرداخت بقیه پول به مدرسه مراجعه کنه و......همینطور در مورد غذا،که گفتن غذامون از رستوران فارسی میاد و خود آشپز برای بچه ها به هر اندازه که بخوان سرو میکنه و روزی یک شیر میهن هم به بچه ها میدن که روی هم رفته هزینه یکسال تحصیلی شیر و غذا .......میشه ،شما موافقید یا نه؟؟؟که من هم موافقتم رو اعلام کردم و بعدش به محمود زنگ زدم و خبر دادم........از برخورد مسئولین مدرسه خیلی خوشم میاد ،اینقدر با احترام و قشنگ با اولیا و بچه ها برخورد میکنن که من لذت میبرم ،چون خیلی مدارس دیگه هم رفته بودم ،تجربه ام زیاد شده و.......

پی نوشت 5:الان بابا محمود خبر داد که با رییس شرکت صحبت کرده تا دایی امیر از فردا بره شرکتشون کار آموزی،منم به امیر خبر دادم و خیلی خوشحال شد،انشالا دایی امیر هم، تو درس و کار آدم موفقی بشه و ما بهش افتخار کنیم،محمود خوبم بازم ازت ممنونم

پی نوشت 6:بعد از اون به خانوم ونکی زنگ زدم که نبود ،تا تکلیف کلاس این هفته ارگ هستی رو مشخص کنم ،آخه برقمون دقیقا ساعتی میره که هستی کلاس داره،دو تا چهارشنبه که تعطیل بوده اینم از این هفته،حسابی کلافه ام،بچه همش دو جلسه با فاصله زیاد کلاس رفته و........باید دوباره زنگ بزنم ببینم چی میگه،از شانس ما تمام وقتش پر و........الان زنگ زدم،گفت به جای ساعت 3:30ساعت 1:30 ببرمش،اینم از این..................

من و هستی دوستتون داریم و براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی روز افزون داریم



 
+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
عکسهای قرار وبلاگی و....

چهارشنبه ساعت 3:20 ،با هستی از خونه زدم بیرون که بریم کلاس ارگ، ولی از شانس بدم هر کاری کردم قفل فرمون باز نشد و بیشتر از اون هم نمیتونستم معطل کنم و عصبانی و .....دست هستی رو گرفتم و بدو بدو به طرف خونه خانوم ونکی که دوتا کوچه پایینتر هستش رفتیم ولی گرما و تنبلی هستی خانوم باعث شد 3:45 برسیم و فقط یکربع از نیمساعت کلاس تشکیل شد و سر ساعت 4 شاگرد بعدی رسید و ما هم دوباره تو اون گرما اومدیم طرف خونه و تلفن زدم به محمود و هر چی دلم خواست گفتم،اونم گفت من چیکار کنم ؟؟دیروز سالم بود،ولی وقتی دید از اینکه نمیتونم تو قرار وبلاگی شرکت کنم ناراحت هستم،گفت که تا ساعت 6 میاد خونه تا قفل رو باز کنه و منو هستی بریم قرار،که خدا وکیلی سر وقت اومد ولی قفل باز نشد و خودش ما رو رسوند و گویا تا ساعت 8 قفل ساز اومده بود تا بتونه بازش کنه،ما هم برای دومین بار تو قرار وبلاگی شرکت کردیم (اولیش تولد آرش وروجک بود)و جای همگی خالی خیلی خوب بود وبا چند نفر دیگه از بچه ها و ماماناشون آشنا شدیم و چند تایی هم عکس انداختیم که چون بقیه دوستان (مامان فاطمه زهرا جون و...)عکسای قشنگی گذاشتن،من فقط بهترین عکسهامو میزارم،فقط سوئ تفاهم نشه چون همه عکسامون به علت همکاری نکردن بچه ها خوب نشده و.......ساعت 9:30 هم عمو ناصر زحمت کشید و ما رو رسوند خونه،و سه تایی شام خوردیم و هستی خوابید.

محمود جان مرسی که ما رو به قرار وبلاگی و دیدن دوستانمون رسوندی عزیزم


هستی خانوم، قبل از رفتن به کلاس ارگ


اینم شکار لحظه های ما از قرار وبلاگی:


هستی و دنیا جون خوشگل


اینم کیان عسل خودم(خاله جون تولدت خیلی خیلی مبارک)


ارغوان،هستی،کیارش خودم(عزیز خاله تولد تو هم مبارک)


فاطمه و پرنیان گلم ،دختر خاله های ناز و مهربون


آندیای شیرین و شیطون

باران متین و خانوم

وای چی بگم از این فاطمه زهرا که من عاشقشم به خدا(پفیلا رو جای خوبی گذاشتیا)


ستایش کوچولو که از همه قشنگتر برای عکس ایستاد


اینم شکار لحظه ها


اینم عسل به خدا،ایلیا کوچولو

هستی و کیان

اینم عکس دست جمعی بدون دخمل خودم

ترنم جون و آندیا گلم در حال بازی و گریه


صبح پنجشنبه،محمود به جای مهد، هستی رو با خودش برد شرکت و از همیشه زودتر اومدن خونه،آخه هستی حسابی حالشو جا آورده بود......باید از این به بعد هستی رو بفرستم شرکت تا محمود زود بیاد خونه..... ساعت 6 تا 9 پنجشنبه شب هم،دنبال خرید کادو برای کیان و کیارش بودیم و بعد از کلی گشت و گزار،بالاخره کادوشونو خریدیم (نمیگم،مامانشون بعدا میگه)و بعد از خوردن شام تو احمد بی ،(خیلی خوشم اومد،غذاهای ترکیه ای)که تو ستار خان هستش،رفتیم خونه مادر محمود تا کادوی روز پدر ،باباشو بدیم و ساعت 1 اومدیم خونه و لالا....

هستی خانوم در اتاق کار بابا محمود


هستی در حال صحبت با من


هستی و نقاشی هاش تو اتاق بابایی


پشت میز کار بابایی

جمعه هم ساعت 3 رفتیم خونه دایی رضا وسمیرا جون،و محمود تا ساعت 9 شب براشون لوسترها،نصب سرویس توالت و حمام،سینک دستشویی ،کولر و........کارهای فنی و دلیری را براشون انجام داد که همینجا ازش خیلی خیلی ممنونم و تشکر میکنم،تو اون گرما تمام مدت خیس عرق شده بود وشدیدا سرش درد میکرد(به هیچ کس نگفت و موقع اومدن من فهمیدم) کار میکرد و من میدونم که با دل و جون انجام میداد ،چون همه خونواده من رو خیلی دوست داره و هر کاری میکنه به من منت نمیزاره و.......

محمود گلم خسته نباشی عزیزم،ازت ممنونم

از اونجا هم اومدیم خونه و محمود دوش گرفت و بعد از شام رفتیم خونه عمه من،دیدن دختر عمه ام که دومین باره از مکه اومده،و تا ساعت 12 هم اونجا بودیم و تقریبا ساعت 12:30 هستی خوابید و معلومه که شنبه صبح چه جوری بیدار شد و چقدر بابا محمود رو اذیت کرد تا از خونه برن بیرون.........



بابا نترسین،هستی با پوشه دختر عمه مامانی


پی نوشت 1:محمود، چند دفعه هست که به هستی قول داده ببردش فرحزاد ولی جور نشده و هستی حسابی عصبانی و دلخور شده ،و هر روز منتظر که محمود بیاد و بگه بریم فرحزاد ولی از طرفی ،محمود به علت کار زیادش با کامپیوتر تو خونه،هر روز سردرد داره و هستی زیر بار نمیره،ولی مطمئنن همین روزا میبردش.............

پی نوشت 2:سه هفته ای میشه که هر دو چشمم پلکهاش شدیدا میخاره و اذیتم میکنه،دو هفته پیش رفتم پیش دکتر خودم(همونی که چشمامو دو سال پیش عمل لازک انجام داد)اول معاینه دقیق انجام داد و گفت که دیدم خلبانی شده......و بعد گفت چیز مهمی نیست و با دو تا قطره و پماد خوب میشه،ولی 10 روزی گذشت و خوب که نشدم هیچ دو سه روزم بود که صبحها شدیدا پشت چشمم قرمز و متورم شده بود و حسابی نگرانم کرد(نزدیک عروسی داداشی حسابی خوشگل شدم)دیروز عصر وقت فوری گرفتم و رفتم پیشش،وقتی معاینه کرد گفت مثل اینکه از پماد خوب استفاده نکردی،چون چشمات خیلی خشک تر و.....شده،گفتم دکتر اتفاقا پمادش اصلا چرب نیست و تا میزنم خشک میشه،گفت پماد رو نشونم بده،منم داروها رو از تو کیفم در آوردم،گفت پس پمادت کو؟؟؟گفتم همینه دیگه یک قطره و یک پماد،گفت نه،این پماد برای داخل چشم هستش و باید مثل قطره تو چشمت میریختی،نه رو پلکت بمالی،.................خلاصه فهمیدیم که احمق خان اصلا پماد رو تو نسخه ننوشته و چون تو کامپیوترش ثبت کرده ،دیگه یادش رفته برام بنویسه و چون از پماد و مالیدن رو پلک توضیح داده بود،من تمام این 10 روز ژل مخصوص داخل چشم رو به پلکم مالیدم و خشک تر و پوسته پوسته اش کردم و.....هر کاری کرد نتونست نخنده و زد زیر خنده و بعد از کلی عذر خواهی و ویزیت(10 هزار تومان)نگرفتن پمادرو نوشت و تو این گرما و ترافیک با سردرد محمود اومدیم خونه،از دیشب یه کمی بهترم ولی هنوز خیلی خارش داره و پدرم دراومده،راستی دلیل این مشکلم هم چشم بندی بوده که هر روز صبح به خاطر روشنی هوا و اتاقم میبستم تا خوابم ببره و به گفته دکتر اشک چشمم کم شده و از خشکی زیاد خارش پیدا کرده................

پی نوشت 3:امروز یکشنبه محمود مرخصی بود تا کارهاشو انجام بده و تازه اومده خونه(ساعت 5) ولی امروزم حوصله نداره به قولش عمل کنه،هستی جونم ،شاید وقتی دیگر.....................

پی نوشت 4:دقیقا امروز تولد کیان و کیارش عزیزمه که همین جا به بیتا و ناصر عزیزم صمیمانه تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال ،در کنار هم زندگی عشقولانه و خوبی با دوقلوهای شیرین و شیطونشون داشته باشند و به وجود این دو عزیز افتخار کنن

 

عشقای خاله کیان و کیارش گلم تولد 5 سالگیتون مبارک

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ