هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
سه روز تعطیلی

این هفته هم با تمام خاطراتش گذشت و چقدر روزا زود میگذره، عمرمون چه زود تموم میشه و....

سه شنبه شب عید،دو ساعت برقمون رفت و تو همون موقع ،هستی با گریه و اصرار از محمود خواست که دندون سومش رو هم که لق بود بکشه(من اصلا نمیتونم)،محمودم بعد از کلی توضیح و دلیل برای هستی،خودش راضی شد و دندون رو کشید،هستی هم زود دندون رو برداشت و لای دستمال کاغذی گذاشت و نمیدونم چی شد که دستمال رو گم کرد ،و اون موقع بود که رازش فاش شد،کلی گریه کرد که من برای اینکه فرشته مهربون کادو بیاره الان دندونم رو کشیدم و......من که فقط با بدجنسی غش غش خندیدم که فرشته راحت شد و.....اما محمود دلش سوخت و تو همون تاریکی گشت و دستمال رو پیدا کرد و داد به هستی ،اونم دندون رو گذاشت زیر بالشش و خوابید،اما نمیدونم چی شد که دوباره صبح دندون رو گم کرد و فرشته واقعا راحت شد،نگید که خیلی بی رحمم،آخه تازه با هزار زور براش بال و تل و چوب فرشته خریدم و اصلا دوباره حوصله خرید نداشتم..............

اینم فرشته مهربون روز عید

دندون افتاده کاملا معلومه

اینم برای اون گلهایی که عکس هستی رو در حال ارگ زدن خواسته بودن

 

قبل از رفتن به خونه مادر جون،هستی کادوی روز پدر رو همراه با سه تا نقاشی به محمود داد و کلی خوشحالش کرد،محمود خیلی از نقاشی ها خوشش اومد و همه رو برده شرکت و تو اتاقش زده(قراره یه روز با هستی بریم ببینیم)

 

از ساعت 6 خونه مادر جون بودیم و کادوی تولد سمیرا جون و روز پدر رو دادیم و از اونجایی که پدر شوهر جون در سفر بود و نمیخواستیم دیگه خونه اونها بریم،بیشتر تو ایوون مامان اینا نشستیم و بچه ها کلی اذیت کردن و قیافه پدر جون حسابی دیدنی بود ........

شیطونکا تو حیاط مادر جون

هستی با تیپ اسکیت سواری(پشت صحنه رو که دارین)

کیان ،کیارش و هستی(مثلا هستی رو نگه داشته تا نیوفته)

ای آتیش پاره بلا

ساعت 9 شب از اونجا رفتیم زمین بازی پارک چیتگر و بچه ها کلی بازی کردند و ساعت 10 از بیتا اینا و دایی رضا جدا شدیم و اومدیم خونه و قرار شد هستی به خاطر اذیت هاش تنبیه بشه که مثل همیشه به بعد موکول شد،آخه نمیشه بچه ای رو که مظلومانه تو ماشین خوابش برده تا رسیدی خونه بی مقدمه دعوا کنی............

بچه ها، تو زمین بازی چیتگر

 
اینجا هم که خودشو چسبیدی،میکشمت؟؟؟؟

ببین کیان چه قشنگ عکس میندازه

تمام عکسها رو محمود انداخته و ما دورتر ایستاده بودیم.

 

پنج شنبه تا عصر ما خونه بودیم و محمود رفت سر کار،برای شام هم رفتیم خونه عمو بیژن هستی خانوم که دو تا دختر داره که یکیش همسن هستی،اونجا هم کلی بازی و شیطونی کرد و اونقدر بی خودی میخندید که اعصابمو بهم ریخت و همچنان تنبیه به تعویق افتاد،آخه اون شب هم ساعت 1 نیمه شب رسیدیم و......


جمعه خیلی روز بدی از لحاظ روحیم بود،نمیدونم چرا از صبح اصلا حوصله نداشتم و خیلی کسل و غمگین بودم(بدون دلیل)هستی هم از صبح همینجوری تو اتاقش مشغول بازی و به هم ریختن بود،و محمود هم پای لپ تابش کار میکرد،منم اصلا باهاشون کاری نداشتم،یعنی حوصله شو نداشتم ،تا اینکه ساعت 4 از تلویزیون خبر مرگ شکیبایی رو شنیدم و کلی گریه و......بهانه خوبی بود تا بیشتر حالم گرفته بشه،من بیشتر از بازیش از صداش خوشم میومد و خیلی از فوتش ناراحت شدم،محمود که دید من حالم خوب نیست با اصرار زیاد راضیم کرد بریم بیرون،بعد از کلی فکر کردن،رفتیم پارک ارم (من همونطوری ساکت و بی حوصله)و باز هم به اصرار هستی و محمود یه بازی جدید و مسخره رو سوار شدیم که تا دو تا چرخ زد تهوع گرفتم و خودمو به زور تا اخرش نگه داشتم و وقتی پیاده شدیم ،محمود آبمیوه خرید که نتونستم بخورم و تهوع ولم نمیکرد،هر کاری کردم محمود و هستی هم بدون من طاقت نیاوردن بازی کنند و زود از پارک اومدیم بیرون،و بهمون ثابت شد وقتی آدم حوصله نداره تو بهشت هم بهش خوش نمیگذره و باید تو همون خونش بشینه و....تو خیابون محمود کولر ماشین رو برام زد و همینطور چرخ زد تا حالم بهتر شد و رفتیم شام و بستنی و......خلاصه وقتی اومدیم خونه، خیلی بهتر بودم،خدا رو شکر شنبه صبحم که بیدار شدم از اون حالم خبری نبودو تا عصر کلی کار انجام دادم و بعد از ظهر با هستی کمی زبان و فولوت و ارگ کار کردم.

تنها عکس هستی تو پارک ارم

پی نوشت 1:سه شنبه پیش،هستی که باله داشت،لباسش رو برداشت و رفت مهد کودک،ساعت 1 ظهر بود که محمود زنگ زد و گفت که هستی لباسش رو تو ماشین جا گذاشته،میخواستم با آژانس براش بفرستم ولی گفتم بزار تنبیه بشه و دفعه بعد حواسش رو بیشتر جمع کنه،ساعت 2(ساعت شروع کلاس باله)معاون مهد زنگ زد که خانوم.......هستی میگه صبح که اومدم مهد لباسم رو گذاشتم تو کلاس و رفتم صبحانه،ولی وقتی برگشتم لباسم نیست و ما تمام مهد رو، زیرو رو کردیم و لباس پیدا نشد،من که قیافه هستی جلوی چشمم بود و میدونستم چقدر غصه خورده،خندمو خوردم و گفتم که باباش یکساعت پیش گفت که لباس تو ماشین جا مونده ولی من فکر نمیکردم که خودش فکر کرده باشه آورده،وگرنه زنگ میزدم و خبر میدادم ...............بعد از تلفن با کلی خنده به محمود زنگ زدم و دوتایی حسابی ...................چه مامان و بابای بد جنسی نه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تبریک روز پدر و......

پنجشنبه شب بعد از شام،رفتیم خونه عمو بهنام هستی خانوم که خدا تازه یه دختر کوچولوی ناز به اسم درسا ،بهشون داده،توی کوچه شون بودیم که برقشون رفت و حسابی تو تاریکی و گرما موندیم و نمیتونستیم خوب خانوم کوچولو رو ببینیم،هستی هم تا آخر شب از کنارش تکون نخورد و مدام گهوارشو تکون میداد، اونم چه تکونایی ،کم مونده بود بچه پرت بشه بیرون و.......اینقدر هم قشنگ براش یواش یواش شعر میخوند، که بچه همش خواب بود و تا صدای هستی قطع میشد گریه میکرد.اینم درسای عمو بهنام بعد از لالایی هستی جیگر

خانومی بیدار شده

والا من زنعموی بد جنسی نیستما

جمعه، خیلی روز خسته کننده ای بود واز ساعت 12 ظهر تا 10 شب در حال گشتن و خرید کردن بودیم،اول رفتیم سپهسالار و نفری یه کفش خریدیم و بعد از ناهار ،رفتیم ولیعصر تا محمود کت و شلوار بخره،اونم که وسواس تو خرید ،پدرمون در اومد تا آقا کت و شلوار بخره،ساعت 6 اومدیم خونه و بعد از دستشویی و تعویض لباس،رفتیم بوستان و برای پدر جون(ربدو شامبر،بلیز و شلوار)وپدر محمود(پیراهن)و برای خود محمود یک کیف به عنوان روز پدر خریدیم و یک ظرف میوه خوری هم برای سمیرا جون که امروز تولدش هست از طرف خودم و مامانم خریدیم و خسته و داغون اومدیم خونه و از اونروز حسابی زانوی راستم درد میکنه و دیشب از دردش نخوابیدم وحسابی کلافه بودم.

این هفته هم هوا خیلی گرم بود و سعی کردم زیاد از خونه بیرون نرم تا سر درد نگیرم،امروز که مامانم مهمونی خونه سمیرا اینا رو قبول نکرد و قرار فردا ساعت 4 همگی خونه بابا اینا باشیم تا هم کادوی روز پدر رو بدیم و هم کادوی تولد سمیرا جون رو ،بعد از اونجا هم احتمالا میریم خونه مادر شو شو .......
پی نوشت ،حال مامانم همچنان تعریفی نداره و تو استراحت مطلق به سر میبره

پی نوشت،هستی خانوم خدا رو شکر خوبه و مثل همیشه مشغول بازی و شیطنت

 


 


روز پدر به همه باباهای مهربون و عزیز ،مخصوصا محمود مهربون و پدر و پدر شوهرم صمیمانه تبریک عرض میکنم و برای سلامتیشون دعا میکنیم......


بابا محمود خوب و مهربونم روزت مبارک و همیشه سلامت و شاد باشی


ببخشید عزیزم قابل اینهمه خوبی تو رو نداره
 

سمیرا جون، زن داداش مهربونم تولدت مبارک

اینهم کادوی نا قابل ما قلب

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧
خرید بدون همسر هرگز.....

وای از دست تو بابا محمود وسواسی و ایرادی تو خرید،خطاب به آبجی بیتا ،که هنوز چیزی از ماجرا نمیدونه،بیتا همیشه به من میگه چرا تو همیشه چسبیدی به محمود و نمیای با هم بریم خودمون خرید کنیم و همیشه میگی محمود باید باشه،منم بعد از 8 سال زندگی مشترک برای اولین بار بدون محمود رفتم برای خرید لباس و همونطور که گفتم 2 تا پیراهن با زنعموم و یکی هم با بیتا خریدم و با خیال راحت داشتم دنبال کفش خریدن برای اونا میگشتم ،اما وقتی لباسها آماده شد(کار خیاطی داشت) و محمود آورد و من پوشیدم ،گفت:خیلی قشنگه و بهت خیلی میاد ولی هر سه تاش یقه هاش زیادی بازه و من نمیزارم هیچ کدوم رو تو عروسی قاطی بپوشی،منم که حساس، خیلی دلم گرفت و مثل بچه مظلوما رفتم یه گوشه نشستم و بهش گفتم من اصلا عروسی نمیام،همش تقصیر خودته، که واسه اینکه زیاد دنبال لباس نکشونمت، گفتی هر چی خوشت اومد بخر، در صورتی که به نظر من، تو هر خریدی یه زن و یک مرد بهتر میتونن تصمیم بگیرن چون هر کدوم به یه جنبه اش نگاه میکنن ،ما که یه مدادم بدون هم نمیخریم چرا ایندفعه تنبلی کردی و.....تازه من با این توری که به یقه اش اضافه کردم فکر میکردم خوب میشه(نظر محمود خیلی برام مهمه وگرنه اگر اهمیتم نمیدادم کار خاصی نمیکرد و راضی میشد) و.........وقتی دید ناراحتم گفت:حالا که نگفتم بی لباس بمونی ،یادته همیشه مامانم،حتی خاله حسودم، به دخترا و عروسای دیگشون میگن،همیشه از لباس پوشیدن نوشین خوشم میاد ،چون هم شیک میپوشه و هم سنگین(من همیشه و همه جا حواسم به لباسم هست و بابامم که خیلی حساسه بارها تو مهمونیا از بابت لباس پوشیدنم تشکر کرده و کلی بوس و......) چشمم کور میبرمت یه لباس قشنگ و ناز ،اما مناسبتر برات میخرم،غصه هم نخور، اینا رو، تو مراسم زنونه داداشت و پسر عمه ات و مهمونیای زنونه بیتا (خوندی بیتا)بپوش،منم که کلی خوشحال شدم حسابی ازش تشکر کردم و........تا اینکه دیروز ساعت 6 زنگ زد که دارم میام ببرمت خرید لباس، تا نیمساعت دیگه حاضر باش ،منم هول هولکی حاضر شدم و سه تایی رفتیم بازار صفویه(با بیتا دیده بودم لباسای خوبی داره) و یه لباس نقره ای شب خریدیم و ساعت 10 اومدیم خونه و دوباره تشکر و.......(حالا 4 تا پیراهن دارم،مشکی،سبز،قهوه ای ،نقره ای)فکر کنم باید دقیقه به دقیقه عوض کنم که تا از مد نیوفتاده پوشیده باشم......اینم ماجرای لباس ما، آبجی جون بیتا،دیدی شوهر خواهر جونت چه وسواسی به من داره،تازه از لحاظ پوشیدگی زیاد با بقیه فرقی نداره،فقط خیالش راحته که چ ا ک ی ،چیزی پیدا نشه.......یادتون باشه برای خرید مهمی، مثل لباس برای مهمانی قاطی(با شوهر غیرتی و حساس)،هرگز خودتان به تنهایی اقدام نکنید که مثل من دوباره کاری و ولخرجی بی مورد شامل حالتون نشود.........

کلاس ارگ:امروز هستی برای اولین جلسه به کلاس ارگ رفت که خانوم ونکی خیلی خیلی راضی بود و میگفت محشره............اونجا نیمساعت کلاس داشت ولی از وقتی اومدیم، ول کن نیست و 2 ساعتی میشه که داره میزنه

.

هستی، امروز قبل از رفتن به کلاس ارگ

کلاس باله:بالاخره بعد از دو هفته ،لباس باله خانومی که براش تو مهد دوخته بودن حاضر شد و با کلی ذوق وقتی خونه اومد یکساعتی رقص باله میکرد و.....به محمود میگم ،یادته وقتی قیمت لباس باله رو بهت گفتم ،گفتی نمیخواد واسه دو ماه اینقدر پول بدی ولی من بهت گفتم، من میدونم هستی فقط به عشق این لباس میخواد کلاس باله بره،نمیتونم بین اینهمه بچه ،دلشو بشکنم،خودم پولشو میدم،واقعا که اگر مادر بالای سر بچه اش نباشه،بهترین پدر که یکیش تو باشی هم........چون شما مردها هیچ کلاس و لباس و....رو لازم نمیدونید و این ما مادرها هستیم که پشت صحنه داریم هدایتتون میکنیم..........شما اینطور فکر نمیکنید؟؟؟

گشت و گزار با هستی ،روز دوشنبه:بعد از 6 سال برای اولین بار بدون محمود ،(کلا ما همیشه با هم بیرون میریم و اینجوری عادت کردیم)هستی رو بردم پارک سعادت آباد و بعد از یکساعت که توی شهر بازیش ،چرخیدیم و خانومی کیف کرد ساعت 8:15 با محمود رسیدیم دم در خونه،ولی نمیدونم چرا با تمام تشکری که هستی ازم کرد ولی هم خیلی احساس گرما و خستگی میکردم و هم بدون محمود به خودم خوش نگذشت............تازه کلی هم محمود از بابت پارک بردن هستی ازم تشکر کرد

اینم عکسهای دوشنبه

 

 

هستی خانوم حسابی اونروز شیطونی کرد

پی نوشت 1:از اونجایی که تو کامنتهای خصوصی و عمومی ازم خواسته بودید عکس ایزی کلین و شماره خریدش رو براتون بزارم، منم الان اینکار رو میکنم تا مدیونتون نباشم،ولی یادم باشه پور سانتمو از ایزی کلین بگیرم....در ضمن باید بگم کارایی خاصی نداره که توضیح بدم ،یه مخزن سفید رنگ ،شبیه قمقمه داره که اونو از آب یا مواد شوینده پر میکنید و با کلید زیر دسته وقتی فشار می دهید به صورت آب پاش به زمین میپاشد و شما با حوله ای که زیرش دارد ،آنرا پاک میکنید و...شماره فروش:

22302679 و 09354436744

اینم عکسش با جعبه و بیرون جعبه(دو تا هم حوله داره)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
خرید مامانی و...دو عکس جدید برای پی نوشت 3 قبل از ریزش ساختمان هفت طبقه

 سه شنبه صبح ،ساعت 10 صبح همراه محمود که مرخصی گرفته بود(برای خرید لباس من)رفتیم دنبال زن عمو و دختر عموم و همگی رفتیم به یک آدرس برای خرید لباس شب، که زن عموم داشت(یک خونه تو میر داماد)و بعد از کلی لباس پوشیدن دو تا پیراهن ترک خوشگل من(برای عروسی و حنا بندان داداشی) و یک پیراهن دختر عموم خریدیم و ساعت 1 گذشته بود که محمود را دم در(ورود آقایون ممنوع بود)در حال تصحیح ورقه دانشجویان محترم غافلگیر کردیم،چون لباس هام باید کاری روش انجام میشد ،فقط عکسشون رو تو بوردا به محمود نشون دادم که پسندید،و از همونجا از اونها جدا شدیم و بعد از یک ناهار عشقولانه ای اومدیم خونه تا هستی خانوم تشریف بیارن،و ساعت 5 دوباره چرخی برای لباس سوم(پا تختی)توی مفتح و.....زدیم که دست از پا درازتر به خانه برگشتیم و............

اینم خانومی من،پایین سمت راست تصویر

چهار شنبه، با خانوم ونکی بابت کلاس ارگ هستی تماس گرفتم که قرار شد از هفته دیگه چهار شنبه ها ساعت 3:30 تا 4 ببرمش خونه خانوم ونکی که دقیقا خونه شون کوچه جلویی خودمونه و از این لحاظ عالیه،ولی از قیمتی که بهم داد کمی تعجب کردم،البته من در مورد قیمت کلاس موسیقی ،چیزی نمی دونم ولی فکر میکنم ماهانه 25 هزار تومان برای 4 جلسه کلاس نیم ساعته کمی زیاده اینطور نیست؟؟؟؟در ضمن ازم خواست که هستی(که جزئ دو سه نفر انتخابی کنسرت قبلی هستش) بازم توی کنسرت بعدی(فولوت) که بهمن ماه هستش شرکت کنه و شرایطشم با توجه به مهارت هستی تو نت خوانی، فقط شرکت تو جلسات تمرین گروهی هستش و دیگه هستی بدون کلاس خودش نت های جدید رو تمرین میکنه و فقط اشکالاشو توی همون جلسات ارگ رفع میکنه،و هزینه ای هم پرداخت نمیکنه،از این بابت من و محمود هم خوشحال شدیم و خیلی راضی هستم که هستی فولوت رو کنار نگذاره و همچنان در کنسرت شرکت کنه و.......

پنج شنبه، ساعت 4:30 محمود همراه دایی رضا برای بستن قرارداد خونه شون رفت و من هم ساعت 5 همراه بیتا و خانواده، دوباره به همون خونه رفتیم و دوباره بعد از کلی لباس پوشیدن ،یک پیراهن من و یک بادی بیتا خرید و از اونجا هم یک سر به بازار صفویه و بازار قائم رفتیم که بیتا یه کفش جلو باز برای پیراهنش خرید ولی من نتونستم چیزی پیدا کنم و ساعت 9:30 هم همراه دوقلوها که منو همه جا وسطشون میزاشتن شام خوردیم و به خونه اومدیم،طفلی آقا ناصر که همه جا بچه ها رو تو ماشین نگه میداشت تا ما راحت خرید کنیم آخه ماشالا .....موقع اومدن خونه هم، دوتایی سرشون رو گذاشته بودن رو پاهای من و با مالشهای من چشماشونو چنان بسته بودن که فکر کردم خوابن ولی موقع پیاده شدن غش غش به خیال من خندیدن و....هستی هم بعد از یکساعتی که تنها بود تا باباش بیاد تمام مدت در خدمت بابایی بود و دوتایی کلی میوه و آجیل ونان و.....خریده بودن و البته همه رو ریخته بودن تو آشپزخونه تا من تشریف بیارم و......کمی زودتر از من به خونه رسیدن،محمود میگفت هستی اصرار داشت که به پارک یا فرحزاد و.....بریم که من گفتم بدون مامان خوش نمیگذره و از هستی اصرار که خیلی هم ......و از من انکار که نه.............اینم وفای بچه.


امروز هم طرفای ظهر، گشتی تو تیراژه و بوستان زدم و فعلا یه سندل خریدم تا بعد یه کفشم برای عروسی بگیرم و خلاص........هر چند تاخود روز عروسیم،بازم خرید من به قول محمود تمومی نداره......ساعت 4 هم بعد از خوردن ناهار اومدیم خونه و دوتایی با هستی حموم و تلویزیون و.....دیگه هم بیرون نرفتیم تا هستی زودتر بخوابه که فردا صبح ساعت 9 برای سنجش،سر حال و قبراق باشه.


 

پی نوشت 1:مامانم کمی با وضعیت موجودش کنار اومده و با تمام دردی که داره ،سعی میکنه کسی رو ناراحت نکنه و قراره از چهارشنبه که کمر بند مخصوصش (فلزی و خیلی سخته)حاضر میشه ،اون رو ببنده و فعلا به عمل فکر نکنه چون خیلی ها حتی خود دکتر هم گفته اگه مدارا کنه بهتر از عمل کردنه و............

پی نوشت 1.5:در مورد بخار شور و قیمتش خیلی هاتون پرسیده بودین که باید بگم مال من 185000 تومان بود و در مورد کار کردش هم باید بگم، که من تو این هفته یکبار باهاش کار کردم که بد نبوده و باید قبل از اون حتما جارو برقی کشید که زمین آشغال نداشته باشه ،و چون یک وسیله برقی هستش تند تند آدم حوصله اش نمیاد کارش بندازه و در حالت معمولی من طی ایزی کلین (به مبلغ 18000 تومان از توی پیک سعادت آباد پیدا کردم و تلفنی برام آوردن،دفعه بعد عکسشو براتون میزارم حتما،مطمئن هستم مشتری میشین)رو که یه آب پاش داره و زمین رو پاک میکنه ترجیح میدم چون خیلی زودتر و سبک تر میشه باهاش کار کرد و بخار شور برای لکه های سخت تر و اتاق تکونی عید و....بیشتر به درد میخوره،البته من قبل از این حدود یکسال پیش یه بخارشور و جاروی ،کن وود خریدم که علی رغم گرونیش(348000 تومان)خیلی هم سنگین بود و مثلا میگفتن هم جارو میکنه و هم طی میکشه و.......حدود 20 تا 30 تایی هم سری داشت و......ولی در واقع هیچ کار خاصی نمیکرد نه خوب جارو میکشید ونه خوب لکه میبرد، این بود که بعد از 6 ماه بردم و خدارو شکر نمایندگی پسش گرفت و دقیقا به همون قیمت جنس برداشتم....این یکسال هم ،محمود تنبیهم کرد و دیگه نخرید تا اینکه تصمیم گرفتیم دوباره بخریم و چون گفتن فقط این مارکش(دلونگی) هست که میتونی در صورت تموم شدن آبش همون موقع درشو باز کنی و آب بریزی یعنی خطر نداره ،منم اینو انتخاب کردم ،در ضمن دقیقا کار اون اتوی بخاری رو که م ا ه و ا ر ه تبلیغ میکنه انجام میده و به صورت ایستاده چروک لباس رو میگیره(عکس اتوش روی جعبه در پست قبلی کاملا مشخصه) و.....به طور کلی من راضی هستم.

پی نوشت 2:با راهنمایی بعضی از دوستان خوبم، فهمیدم، که چون من همیشه تا آماده شدن عکسها، ثبت موقت میکنم، آپم تو بلاگفا ثبت نمیشه،از همتون ممنونم.

پی نوشت 3:چیزی که هفته پیش خیلی خیلی ناراحتم کرد ریزش ساختمان هفت طبقه سعادت آباد بود،با توجه به اینکه ما زیاد از جلوش رد میشدیم و معلوم بود به زودی میریزه ولی اینقدر تاخیر کردن تا اینجوری به سر مردم فرو ریخت و حدود 20 نفر کشته داد و.....واقعا که خیلی زود دیر میشود...

محمود چند تا عکس گرفته که براتون میزارم:


این دو عکس بالا رو تازه از موبایلم پیدا کردم که محمود چند وقت قبل از ریزش گرفته بود،دقیقا تو عکس اولی اون ساختمان پشتی که تخلیه هم نبوده(دو سالی بوده که اینو تخلیه کرده بودن و به همین صورت رها شده بود)همونی هستش که تو عکسهای بعد از ریزش، از دیوار اتاق خوابها سوراخ شده و الان اونو تخلیه کردن ......شما باور میکنید با ریزش این ساختمان هفت طبقه ،با این پیاده رو و لب خیابون بودن، فقط همون 20 کارگر مشغول تخریب ،مرده باشند و کسی تو اون ساعت صبح(8:30)تو اتاق خواب بغلی چیزی نشده باشه؟؟؟یا از اون قسمت رهگذری عبور نکرده باشه؟؟؟؟و خیلی یاهای دیگر............

  

 این عکس همون روز صبح گرفته شده(تله خاک ساختمان فرو ریخته و ساختمان سوراخ شده از اتاق خوابها،ساختمان بغلیش هستش)


ساعت 11 شب همون روز، در حال خاکبرداری برای کشف جنازه ها


اینم دو روز بعد که کاملا جای ساختمان فرو ریخته رو آسفالت کردن و انگار هیچ 20 نفری وجود نداشته و......دیدید چه زود جاشو آسفالت کردن؟؟؟حیف که خیلی دیر..........

خداوندا،همه رفتگان خاک را بیامرز و قرین رحمت الهی بفرما

پی نوشت 4:(عصر شنبه)امروز صبح با هستی رفتیم مدرسه شهید بهزادی تو فاز 2 برای سنجش و خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی کارا انجام شد و دفتر چه سلامت خانومی رو تحویل مدرسه دادم و رسوندمش مهد کودک و خودم اومدم خونه و..............

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ
شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
کادوی روز زن و پی نوشت دوشنبه ظهر

چی بگم از هفته ای که گذشت..............

سه شنبه روز مادر، هستی با یه کاردستی برای من اومد خونه و محمود هم با یه دسته گل قشنگ از طرف خودش و یه شاخه گل رز از طرف هستی،بعد سه تایی رفتیم بوستان و محمود یه ساعت نگین دار قشنگ گوچی برای من و یه ساعت قرمز دخترونه برای هوو(هستی)خرید و یه شامی بهمون داد و اومدیم خونه،اون روز نه خونه مامانم و نه خونه مادر شوهر رفتیم و موند برای آخر هفته و.........

 

 

عزیزم از گل قشنگت ممنونمA Peck

 

اینم ساعت برای مامان نوشینROFL

 پنج شنبه عصر،اول رفتیم شریعتی و محمود یه عینک آفتابی و یه بخار شور در ادامه کادوی روز زن برای من خرید و کلی خوشحالم کرد(کادوهام هیچ ربطی به هم نداشت،عینک آفتابی،ساعت مچی،بخار شور،گل)و از اونجا برای مامانم غذا خریدم و یک سر بهش زدم که عزیزم هم اونجا بود،و برای شام رفتیم خونه مادر شوهرم و کادوی اونم که پول یه مانتو بود بهش دادیم و.........

 

 

اینم بخار شور برای مامان نوشین(البته برای کلفتی)Mad

 

اینم برای خوش تیپی مامان نوشین(به بالایی در)Neener

روز جمعه تا عصر خونه بودیم و ساعت 5 ،هستی رو بردیم شهر بازی سعادت آباد که هستی کارت تخفیف 50 درصدی از مهد آورده بود و از اونجایی که من تا حالا نرفته بودم فکر میکردم فضای بسته هستش ولی نبود و تا هستی بازی کنه تو گرما هلاک شدیم..........

 

 

هستی خانوم بلاLove Couple

 

 

خانومی حسابی شیطونی کردTwisted Mad

 

آفتاب رو که دارینExclamation

 

معلومه چه آتیشی سوزوندهMr. Green

 

هستی خانوم موتور سوارDuck!

 

هستی و آقای آدمک ٬در حال الاکلنگ بازیThe Joker

 Luv Ya

به زور هستی رو راضی کردیم که بقیه بازی ها رو دفعه دیگه انجام بده و رفتیم شهروند خرید کردیم ولی باور کنید همون خرید 30 هزار تومانی همیشگیمون سه برابر شد و.............خدا خودش به همه مردم به خصوص جوونها رحم کنه و کمکشون کنه که به راههای بد کشیده نشن و..............

Blinking Love 

امروز صبح از مدرسه هستی زنگ زدند که برم و معرفی نامه سنجش هستی رو بگیرم و که ساعت 1 ظهر رفتم و گرفتم و قراره فردا زنگ بزنم و براش وقت بگیرم.

  Stooges

پی نوشت 1:از تموم دوستانی که در مورد مامانم سوال کردن باید تشکر کنم و بگم که هنوز جواب ام آر آی و نظر دکترش رو نمیدونیم(همونجا به بابا گفتن دیسک شدید داره)ولی تو این دو هفته اصلا بهتر نشده و همچنان استراحت مطلق هستش و حسابی نا امید و افسرده شده و.....بازم براش دعا کنید.

 

پی نوشت 2:هنوز هیچ لباسی برای عروسی داداشی نخریدم،به همین دلیل قرار شوهر عزیز روز سه شنبه مرخصی بگیره و دوتایی بریم خرید و ناهار و .........

 

پی نوشت 3:باید تو همین هفته با خانوم ونکی تماس بگیرم و برای کلاس ارگ هستی باهاش صحبت کنم،اونجوری که میگفت هفته ای یکساعت باید هستی رو ببرم خونشون تا آموزش ببینه ،خدا کنه تو این زمینه هم که خودش خیلی علاقه داره پیشرفت کنه..........

 

پی نوشت 4:کلا کلاسهای تابستان هستی از این قراره:هر روز از صبح تا ظهر کلاس زبان(که هستی ترم 6 فونیکس هستش)،بعد از ناهار دو روز کلاس کامپیوتر(ترم 6 و 7)،دو روز کلاس باله(تازه شروع کرده)،دو روز کلاس ارف(فقط یکماه مونده تا دوره ارف کلا تموم بشه) و بقیه کلاسهای معمول مهد مثل ژیمناستیک و نقاشی و......البته بعضی از خانواده ها بعد از جشن مهد، دیگه نمیزارن بچه هاشون تابستون مهد بیاد و وقتی حساب کردم دیدم با این کار میتونن چیزی حدود 700 تا 800 هزار تومان نسبت به ما ذخیره کنن که خودش نصف شهریه مدرسه غیر انتفاعی میشه.........

 

پی نوشت 5:حتما شنیدید که قرار بود از اول تیر ماه دیگه کارت بنزین ماشینهای خارجی و وارداتی شارژ نشه،حالا من بهتون میگم که کارت ماشین شو شو شارژ که نشد هیچی ،کلا سوخت تا دیگه نتونه از سهمیه قبلیش هم استفاده کنه،حالا اگه میزاشتن با کارت کس دیگه بنزین بزنه خوب بود ،میتونست با کارت من یا باباش یا بابام و......یه مواقعی بنزین بزنه ولی دیروز که پمپ بنزین بودیم یه کمری که داشت با کارت، بنزین میزد، کارتشو گرفتن و دعوا و........این وسط کلی دشمن شاد شدیم و همش تو این چند روزه تلفنی که بهمون میشه که محمود جان چطوری؟؟؟؟؟اگه کارت ما رو نمیگیرن بیا ببر بنزین بزن و....خوشم میاد از محمود که کم نمیاره،میدونید چی بهشون گفت؟؟؟؟؟گفت نه بابا دستتون درد نکنه ٬بالاخره اینا فهمیدن کسی که ماشین خارجی سوار میشه نیازی به این بنزین سهمیه بندی نداره،یعنی که........حالا از صبح که پا شدم برم مدرسه هستی،میبینم کارت بنزینم نیست،زنگ زدم میگه:کارت تو رو با شناسنامه خودم آوردم تا اگه گفتن کارت کی رو آوردی؟؟؟بگم کارت زنمه.........گفتم تو که به همه گفتی...میگه نه بابا یه چیزایی به آدم زور داره ٬چرا من باید بنزین آزاد بزنم؟؟؟اونجوری گفتم که دلم خنک شهبالاخره خدا کاری کرد که محتاج اسم من تو شناسنامه اش شد.....هر چند خوشحال نشدم ولی آی خندیدم آی خندیم......از این به بعد باید با شناسنامه بره سر کارحالا میخواستم از شما عزیزانی که آشنایی تو این زمینه دارید ما رو راهنمایی کنید که شو شو از این به بعد چه طوری بنزین دولتی بزنه یا اینکه هیچ راهی نداره و باید هر دفعه 16000 تومان بنزین بزنه؟؟؟؟

 

پی نوشت 6:دیدید چی شد؟؟؟گوشت گذاشته بودم تو زود پز تا پاشم باقالی پلو درست کنم که الان رفتم دیدم بله،نصف گوشتها به ته زود پز چسبیده ،اینم از شام امشب خانومه خانه دار.....به محمود نگید ها

 

پی نوشت ۷(ساعت نزدیک ۱۲ شب):هستی از وقتی اومد خونه حسابی سر و دماغش به هم ریخته بود و مریض شده٬ساعت ۱۰ شب محمود بردش دکتر و الان حالش بد نیست و خوابیدهخدا کنه بدتر نشه که واویلاستراستی محمود تونسته ایندفعه با کارت و شناسنامه بنزین بزنهMr. GreenMr. Green

 

آپ شدنم تو بلاگفا ثبت نمیشه و هیچ اطلاعی از بلاگرد و پینگر و....ندارم٬لطفا اگه آدرس جدید یا اطلاعی دارید کمکم کنید

 

پی نوشت ۸(دوشنبه ساعت ۱۴:۲۰):حدود نیساعتی میشه که دارم گریه میکنم و حالم اصلا خوب نیست.........مامانم از خونه مادر بزرگم زنگ زد و گفت امروز که جواب ام آر آی رو به دکتر نشون داده٬دکتر گفته علاوه بر دیسک شدید چند تا از مهره های پایین کمرش هم جا به جا شده و درد شدیدش از اونه٬و چون هنوز جوون بهتره که عمل کنه هر چند از نتیجه عمل کسی خبر نداره و.....فعلا هم یه کمر بند فلزی و ۱۰ جلسه فیزیوتراپی براش نوشته تا دردش کمتر شه و.......خودش که خیلی گریه کرد ولی من جلوی اون خودمو نگه داشتم و وقتی تلفن رو قطع کردم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و......آخه مامان من تو ۵۵ سالگی برای اینهمه مریضی خیلی جوونه٬ما داشتیم به عمل زانوهای پرانتزیش فکر میکردیم که کمرش اینجوری شد و چشمش هم که هنوز یکیش مونده تا عمل بشه و.....دلم از اینهمه درد داره میترکه و کار زیادی هم ازم برنمیاد٬خودش هم که حسابی روحیش رو نزدیک عروسی پسر بزرگش از دست داده و همش گریه میکنه ٬تازه دکتر گفته باید حداقل ۲۰ کیلو وزن کم کنه که اینم واسه آدمی که استراحت مطلق هستش و تنها دلخوشیش یه لقمه غذاست خیلی خیلی سخته٬همونطور که میدونید خود رژیم خیلی ها رو افسرده میکنه و حالا مادر عزیز من با اینهمه درد و........چی کار باید بکنه؟؟؟؟خیلی غمگینم و فکر میکنم چند روزی حوصله هیچ کاری نداشته باشم ٬امروز باید میرفتم استخر که از بس گریه کردم چشمام برای رانندگی باز نمیشه و خونه موندم.........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
عکس جشن های هستی و تبریک روز مادر

هر چند به خاطر مادر جون خیلی غمگینم و کار زیادی ازم برنمیاد ،ولی گفتم بیام آپ کنم شاید کمی حوصله ام بیاد سر جاش،تو این یکهفته ای که مامانم حسابی زمین گیر شده و نمیتونه راه بره ،با توجه به اینکه خونمون بهشون نزدیک نیست و نمیتونم تند تند برمو بیام ،دوباری غذا درست کردم و دوبار هم از بیرون غذا گرفتیم و رفتیم خونشون و از مهموناشون هم تا ساعت 12 شب پذیرایی کردم ،اما تا بیایم خونه ساعت از یک شب گذشته بود و محمود و هستی صبح ها خیلی اذیت شدن(هستی جایی میره 9 نمی خوابه)مامانم هم اصلا بهتر نشده و امروز که دکتر مغز و اعصاب رفته ،براش ام آر آی نوشته و گفته احتمالا دیسک داره و.......الان که باهاش صحبت میکردم حسابی گریان و ناراحت بود و میگفت ،نمیدونم با اینهمه درد چی کار کنم و.........در آستانه روز مادر ،از اینکه مادر خوب و مهربانم اینقدر درد میکشه که مدام گریه میکنه ،خیلی در عذابم.بازم برای مادر جون هستی دعا کنید لطفا........

روز زن و مادر به همه مادرهای مهربون روی زمین مبارک باد

مادر جون عزیزم روزت مبارک

خاله بیتا روزت مبارک

مامانای وبلاگی روزتون مبارک

مادر شوهر جان روزتون مبارک

مامانای تو بهشت روز شما هم مبارک

 

امروز یکسر رفته بودم پیش دوست عزیزم فرشته،که یک دکوری قشنگ برای روز زن بهم کادو داد که خیلی شرمنده شدم و کلی خجالت کشیدم که من.........فرشته عزیزم روزت مبارک هنوز از آقای همسر هدیه ای دریافت نشده و هستی جونم میگه مامان روز مادر از مهد برات نقاشی و چادر میارم(به حق چیزای ندیده)الهی من قربونت برم هستی من،وجود عزیز تو برام بهترین کادو،هر چند فکر میکتنم هدیه گرفتن از دست تو چه لذتی داره...........

  

عکسهای جشن فارغ التحصیلی (۸۷.۳.۲۲)

توجه داشته باشید که عکسها در تاریکی بی برقی گرفته شده(تمام مدت برق مهد رفته بود)

Luv Ya

  

هستی ٬در حال گرفتن لوح و جایزه از مدیر مهد و عکس انداختن

 

در حال خوندن شعر خوش آمد گوییDuck!

 

هستی و دوستانLove Couple

 

هستی در نقش آ همراه دنیا و.....Mr. Green

 

بچه ها با حروف الفباA Peck

 

هستی٬دنیا٬زهرا٬پریا و رویا که تو آفرینش هم همکلاسشه

 

عکسهای روز کنسرت(۸۷.۳.۲۹)

 

 

هستی و قسمت نوازندگان فولوتBeating Hart

 

 

نمایی از دور(خانوم ونکی مانتو مشکی)

 

هستی بی صبرانه منتظر گرفتن لوح

 

حالا دیگه گرفته و میگه بریمMad

 

هستی ٬با جایزه و لوح و فولوت(به زور عکس مینداخت)Twisted Mad

 

هستی و مهتا خانوم قد بلندI Luv U

   

 

 پی نوشت۱:روز مهمونی خاله بیتا ٬از ایلیا ها عکس انداختم که میدم خاله بیتا ٬براتون بزاره

پی نوشت ۲:روز جمعه ساعت ۱۲:۳۰ شب پدر جون رسید و ما و دایی رضا و سمیرا جون و دایی امیر و عمو ناصر رفتیم دنبالش و از همون فرودگاه٬ ساعت ۲ نیمه شب ازشون جدا شدیم و اومدیم خونه ٬روز شنبه غذا و سبزی خوردن برای مامانم اینا آماده کردم و بعد از شام رفتیم خونشون و از مهموناشون پذیرایی کردم و.... آخر سر سوغاتی هامون رو گرفتیم و اومدیم خونهبا توجه به اینکه پدر جون دفعه پنجمش بود که میرفت ولی بازم ما رو خجالت داد و برامون سوغاتی های قشنگی آورد٬برای عروس خانوم(سمیرا جون)هم که دیگه نگو ...............

  پدر جون دست شما درد نکنهقلب

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ