هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
سفر نامه، با تاخیر چند روزه

 وای خدایا چقدر بی کامپیوتری سخته...............

از سه روز قبل از رفتن به مسافرت،نمیدونم هستی با کامپیوتر چی کار کرد که اینترنتش خراب شده و به محض کانتکت شدن تا 5 دقیقه بعدش خاموش و روشن میشه و............اولش فکر کردیم ویروس گرفته ولی وقتی محمود ویروس کش جدید هم آورد ،فهمید هستی خانوم یه چیزی رو که مربوط به اینترنت بوده پاک کرده و باید دوباره ویندوز بریزه که میگه کار داره و تا آخر هفته نمیتونم ،منم که حساس و معتاد ،مدام غر میزنم.

سفر شش روزه ما،از سه شنبه ساعت 9 صبح شروع شد و یکشنبه ساعت 11 شب به اتمام رسید،سه شنبه ،حتما خودتون میدونید که ما و خیلی های دیگه تو ترافیک جاده رشت گیر کردیم و سه چهار ساعتی بی حرکت متوقف شدیم و نه راه پس داشتیمو نه راه پیش، حسابی پشیمون شده بودیم و اگه پول هتل کبیر سرعین و اسپیناس آستارا رو کامل واریز نکرده بودیم حتما از همون کرج برمیگشتیم،خیلی راه طولانی شد و ساعت 11:30 شب رسیدیم رشت و من مدام به محمود اصرار میکردم که اگه خسته شده یه جایی بمونیم ولی قبول نکرد و گفت حالم خوبه و تا جایی که خسته نباشم میریم و اگه خوابم اومد ادامه نمیدم و .........از اونجایی که مطمئن هستم که خودش تو خواب آلودگی رانندگی نمیکنه ،قبول کردم و ساعت 2 نیمه شب جامو با هستی که حسابی خوابیده بود عوض کردم تا دراز بکشم که چرتم گرفت و وقتی به خودم اومدم ساعت نزدیک 4 صبح بود و ما در مه غلیظ گردنه حیران،هیچی تو جاده معلوم نبود و نمیدونم محمود چه جوری تو اون هوا و اون ساعت رانندگی کرد ،دیگه از ترس مدام باهاش حرف میزدم،تا اینکه ساعت 5 صبح چهارشنبه به هتل کبیر سرعین رسیدیم،شهر خیلی قشنگ بود و مه غلیظی داشت که سر کوچه هم پیدا نبود،هوا هم خیلی سرد بود با اون حال تمام شهر، مردم چادر زده بودن و جای خالی پیدا نمیشد......همون موقع رفتیم بیرون و صبحانه خوردیم و برگشتیم و تا ساعت 11 صبح خوابیدیم،من که از سرعین با اون هوای سرد و مه گرفتش خیلی خوشم اومد و چون لباس گرم برده بودم حسابی کیف کردیم،و تا آخر شب توی شهر گشتی زدیم و به پیست اسکی آلوارس رفتیمو سوار تله سی ایژ شدیم (اون بالا یخ کردیم)و به ویلا دره که خیلی خیلی قشنگ بود رفتیم و هستی اسب سوار شد ،شب هم برای پیاده روی به پارک و شهر بازیش رفتیم که کار نمیکرد ولی تو اون مه و بارش خیلی کم ٬بی نهایت رویایی بود و کلی عکس انداختیم،دو بار هم تا شب آش دوغ خوردیم که خیلی چسبید،ساعت 12:30 شب هم بعد از یه دوش گرفتن خوابیدیم.

 

این هم گزارش ترافیک بدون حرکت جاده ٬روز سه شنبه

 

اولین آش دوغ خوردن هستی خانوم در سرعین

  

هستی ٬در حال گشت زدن در سرعین

 

 

هستی خانوم سوار بر اسب قهوه ای در ویلا دره

  

ساعت ۱۰ شب تو مه غلیظ ٬در شهر بازی رویایی سرعین

 

 پنج شنبه صبح زود ،محمود رفت آبگرم و سر راه کله پاچه خرید و آورد هتل و ساعت 10 بعد از خوردن صبحانه به طرف اردبیل راه افتادیم،منم که آبگرم نرفتم چون محمود که قبلا به سرعین رفته بود بهم گفت با وسواسی که تو داری نمیتونی تو آب بری چون خیلی تمیز نیست و........

 توی اردبیل هم که شهر خیلی تمیز و مرتبی بود ٬به دریاچه شورابیل و شیخ صفی و آبشار سردابه رفتیم که محشر بود و تا ساعت 3 ظهر توی ده ٬چرخ زدیمو کباب و چای و قلیون و.........و حدود ساعت 4 تا 6 از گردنه حیران که باز هم توی مه غلیظی بود رد شدیم و سه دفعه ای توقف کردیم(بلال و آش و ناهار و عکس و...)واقعا که خیلی رویایی و دلچسب بود،من که دفعه اولم بود خیلی خوشم اومد.

ساعت 6:30 عصر هم به هتل اسپیناس رسیدیم و بعد از کمی استراحت به بازار ساحلی رفتیم که به نظر من شبیه جمعه بازار خودمون بود و فقط برای لباس زیر و وسائل آشپزخونه و خورده ریزه به درد میخورد و چیز شیک و.....پیدا نمیشد،ساعت 11:30 هم برگشتیم و خوابیدیم.

 

 

هستی خانوم ٬داخل حیاط شیخ صفی

  

هستی خانوم٬ در گردنه حیران

جمعه هم ،به باغ پرندگان و آبشار لاتون که اون هم قشنگ بود رفتیم و عصر هستی خانوم رو به ساحل خرمشهر بردیم تا ماسه بازی کنه ،کنار دریا هم خیلی سرد بود و یخ زدیم با این حال یه عالمه آدم ساعت 8 شب توی دریا بودن و همه شهر پر بود از چادرهای سفری و.....بعد از شام هم کنار ساحل شریعتی چای خوردیم و پیاده روی کردیم.

 

هستی خانوم ٬در حیاط هتل اسپیناس آستارا

  

هستی ٬سوار بر قایق لابی هتل

 

هستی ژست گرفته ٬در حیاط هتل

 

کنار ساحل خرمشهر ٬در حال یخ زدن و بازی کردن

  

در حال جمع کردن صدفYeah

تو رو خدا آفتاب بدید خدمت خانومی٬ سر میز صبحانهROFL

 

اینقدر بچه ام التماس کرد٬ تا آقای طاووس افتخار باز کردن پرهاشونو دادنTwisted Mad

 

هستی ٬در جنگل زیبای آستارا(البته پای بچه مو گزنه زد و کلی غر زد)Bash

 

هستی خانوم ٬در حال ایرادگیری از غذاExclamation

 

شنبه هم که جایی رزرو نکرده بودیم تصمیم گرفتیم تا رامسر بریم و اگه جاده شلوغ بود توی رامسر بمونیم،ساعت 12:30 از هتل اومدیم بیرون و ساعت 3 در بندر انزلی ناهار خوردیم و کنار ساحلش چای و کیک خوردیم و هستی با محمود کایت هوا کردن و یه سری هم به بازار گیلار زدیم و ساعت 8 شب به رامسر رسیدیم که محمود گفت دیگه نمیتونم رانندگی کنم و چون دیشبش ساعت 3 خوابیده بود ،میدونستم باید حرفشو بی چون و چرا قبول کنم ،بنابراین در هتل رامسر ساکن شدیم و به ساحل توسکا که شهر بازی هم داشت رفتیم و کلی هستی بازی کرد و......بعد از شام هم به سه ساحل دیگرش رفتیم و هوا خوردیم و...........

Blinking Cool

یکشنبه ،ساعت 10:30 صبح هستی که خیلی دلش دریا و آب تنی میخواست و مایو برده بودیم براش،با محمود یه وان خصوصی تو آبگرم هتل رامسر گرفتن و .........حسابی قرمز شده بودن و معلوم بود که خوشش اومده ،منم تو اون مدت داشتم خاطرات سفرم رو مینوشتم و خواستم به کافی نت هتل برم که گفتن از امروز که هتل خلوت شده قطعش کردن،منم............ساعت 12 ظهر راه افتادیم و ساعت 3 تو رستوران باران نمک آبرود ناهار خوردیم و ساعت 7 شب نزدیک سد کرج چای و قلیان و جیگر و ........و ساعت 9 شب به خونه مامانم رفتم و سوغاتی هاشو دادم و ساعت 11 شب خسته و......رسیدیم خونه ،محمود و هستی حمام کردن و خوابیدن، اما منه حساس که تا وسایلمو جا به جا نکنم، نمیشه، تا ساعت 3 کار میکردم و........

Luv Ya

پی نوشت 1:مامانم به خوبی و خوشی چشمشو عمل کرد و خدا رو شکر خیلی خوب و راضی هستش و تو همین مدت کم هم میگه خیلی شفاف میبینم و از این بابت خیلی خوشحالم و از دعای شما عزیزان ممنونم.

پی نوشت 2:بابای عزیزم هم، روز جمعه ۱۷ خرداد ٬نیمه شب ،راهی خونه خدا شده که امیدوارم بهش خوش بگذره و ما رو بابت نبودمون ببخشه و برامون دعا کنه.

پی نوشت3:دلم خیلی برای خودتون، بچه های شیرینتون و نوشته های قشنگتون تنگ شده و به محض درست شدن اینترنت به همتون سر میزنم و همین جا از تاخیری که ممکن پیش بیاد شرمنده هستم و عذر میخوام ولی حتما پیشتون میام،اصلا همش تقصیر محمود............الان که سه شنبه شب هستش دارم مینویسم ولی نمیدونم کی میتونم وبلاگ هستی رو آپ کنم.

پی نوشت 4:روی هم رفته به جز ترافیک روز سه شنبه،خیلی سفر خوبی بود و بهمون خوش گذشت،شما هم اگه تا حالا اون طرفها نرفتین حتما برین به یکبار دیدنش می ارزه،محمود هم که راه به راه عکس انداخته و کلی هستی رو خسته میکرد ولی الان که عکسها رو تو کامپیوتر میبینم ،خیلی از این همه ذوق و ........خوشم اومده و از سماجتش توی عکسها راضی هستم چون خیلی قشنگ و خاطره انگیز شده.

(محمود عزیزم ،من و هستی ازت بابت سفر خوبمون و عکسهای قشنگت ممنونیم)

پی نوشت 5:امروز سه شنبه ،دوباره هستی رو برای تمرین گروهی بردم و همونجا بلیط کنسرت رو برای چهار شنبه 29 خرداد ساعت 6:30 عصر تو مجموعه خرد(ولنجک)به مبلغ نفری 5000 تومان خریدم (سه تا خریدم ،یکی هم برای دایی امیر)شما هم اگه دوست دارین بلیط تهیه نموده و به کنسرت دخمل من که مهم شده و بلیطش اینقدر گرونه،تشریف بیارید،خوشحال میشیم، ولی نمیدونم کجا میشه بلیط تهیه کرد...........

پی نوشت ۶:بالاخره پنج شنبه شب ٬کامی رو بردیم خونه عمه لیلا جون و ویندوزمون رو کلا عوض کرد و الان که ساعت ۱ صبح شنبه٬ ۲۵ خرداد ٬هستش دارم وبلاگمون رو آپ میکنم٬عمه لیلا جون دست شما درد نکنه

پی نوشت ۷:روز چهار شنبه ۲۲ خرداد ٬جشن فارغ التحصیلی هستی برگزار شد که خیلی عالی بود و مدیر مهد ٬بهشون لوح و جایزه داد که تو پست بعدی عکساشو میزارم.

پی نوشت ۸:با اجازه همتون٬ بقیه عکسهارو دفعه بعد براتون میزارم که بیشتر خسته نشید

 

Yeah 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧
سفر در تعطیلات و پی نوشت جیشی چهارشنبه شب

سه شنبه ،یعنی دیروز، هستی از طرف مهد با بچه ها رفتن قلعه سحر آمیز ،ROFLکه وقتی اومد خونه خیلی خوشحال بود و میگفت خیلی خوش گذشته،منم نمیدونم چرا شیرم سر رفت I Luv Uو احساس کردم بلیز زرد که خیلی وقت بود تنش نکرده بودم خیلی بهش میاد،بغلش کردم و کلی ماچش کردم و نشوندمش رو اوپن و چند تا عکس هول هولکی ازش انداختم که کیف کرد.Hearts n Kisses

 

 

Luv Ya

امروز هم ساعت 3 رفتم دنبالش و بردمش مهد کودک نگارین برای تمرین گروهی فولوت،Yeahو از اونجایی که مادرها نمیتونستن اونجا بمونن تا ساعت 4:45 توی ماشین موزیک گوش دادم و.........Exclamationتا خانوم تمرینشون تموم بشه.

 

هستی خانوم در حال تمرین گروهی Love Couple

 

دیشب محمود کلی تلفنی به هتلهای سرعین و آستارا (که من و هستی تا حالا نرفتیم و خیلی تعریفش رو شنیدیم)زنگ زد تا برای تعطیلات جا رزرو کنه که همشون میگفتن جا نداریم(با قیمتهای خیلی بالا تازه ناز هم میکردن)Mad و بعد از کلی تلفن بازی، چهاردهم و پانزدهم تو سرعین و شانزدهم و هفدهم تو آستارا جا رزرو کردیم و امروز صبح هم پولش رو کامل واریز و فکس کردیم،عصر بود که فهمیدم مامانم شنبه قراره چشمش رو(آب مروارید )عمل کنه ،خواستم به محمود بگم نمیام مسافرت، که مامانم گفت، عملم سر پایی و نیازی به کسی ندارم A Peckتازه شما سه شنبه میرید تا اون موقع حالم بهتر شده،طفلی مامانم خیلی زود مریضی های جور وا جور سراغش اومده ،Twisted Madهنوز واسه آب مروارید آوردن خیلی جوونه ،Sadولی چه میشه کرد.....Evil or Very Mad

مادر جون خوشگلم انشالا که عمل چشمت شنبه ،با موفقیت انجام میشهBlinking Love و بعد از اون خیلی خوب و واضح میتونی همه چیز رو با چشمای قشنگت ببینی

روز جمعه ۱۰ خرداد ٬تولد پدر جون هستی خانومه٬پدر جون تولدت مبارک و سفر مکه که ۱۷ خرداد ٬برای چندمین بار مشرف میشی٬ خوش بگذره و پیشاپیش زیارت قبول ما و دوستانمون رو هم دعا کن و یادمون باش

 

پی نوشت 1:انشالا قبل از سفر یک بار دیگه میام و آپ میکنم و به همتون سر میزنم.Beating Hart

پی نوشت 2:امیدوارم تعطیلات هر جا که هستید بهتون خوش بگذره و روزهای خوبی داشته باشید.Heart Rotate

پی نوشت 3:هوای اسکیت بازی دوباره به سر خانومی زده و هر روز غر میزنه که کی منو میبری اسکیت و از اونجایی که من هنوز نمیزارم هستی تو پارک و........بازی کنه، باید ببرمش سوخته سرایی تا امتحان بده و کلاسهای آموزشی بگذرونه تا خیالم راحت بشه،Bashفکر کنم اگه آخر این هفته نبرمش بمونه تا بعد از تعطیلات که دیگه حتما ببرمش.

پی نوشت پنج شنبه عصر(من از طرف هستی خجالت میکشم به خدا):نیمه های شب حدود ۲ بود که من هنوز بیدار بودم و صدای زوزه باد و بارون و....هم مزید بر علت شده بود و خوابم نمیبرد و مثل همیشه افکار بد به سراغم اومده بود که دیدم چراغ توالت روشن شده٬از اون جایی که محمود کنارم بود فهمیدم هستی خانومه٬صداش کردم که بعد از دستشویی بیاد تا من بلیزش رو بزارم تو شلوارش که پهلوهاش سرما نخوره(کار هر شبمه)وقتی اومد دیدم شلوارش عوض شده٬گفتم چرا نصفه شبی شلوارتو عوض کردی؟؟؟گفت آخه یکمی جیشی شده بود..........منم که فکر میکردم حتما تو توالت اینجوری شده گفتم برو بخواب بیام روتو بکشم٬زود گفت نه آخه تختمم یکمی جیشی شده٬اون موقع بود که دوزاریم افتاد و پاشدم رفتم تو اتاقش که دیدم بله..........خانوم چی کار کرده؟؟؟؟؟؟؟؟بالشش رو انداخته زمین که مثلا رو زمین بخوابه و تختش و لحاف و......سیل برداشته ٬تازه فهمیدم یکمی جیش یعنی چی........از اونجایی که هستی اصلا سابقه جیش و....از همون کوچیکیشم نداره گفتم شاید به خاطر صدای باد و رعد و برق و..........اینجوری شده٬آخه نمیدونم خونه ما اینجوری که طبقه هشتمیم یا همه جا اینجوریه ولی صدای باد و طوفان تو خونه ما خیلی وحشتناک و من خودم نتونسته بودم بخوابم٬خلاصه خانوم رو رو زمین خوابوندم و روشم کشیدم و امروز که اومده٬ خودش همه چیز رو چک کرده که نکنه رو همون جیش بخوابونمشاینقدر که مثل باباش بد دل و وسواسه٬هر کی ندونه فکر میکنه من یا باباش رفته بودیم تو جای خانوم...........لحاف رو که کلا انداختم تو ماشین لباسشویی ٬کل ملحفه ها رو هم خودش درآورده و عوض کرده خانوم تمیز و قول داده دیگه قبل از خواب٬ برعکس همیشه که چونه میزنه جیش ندارم٬حتما بره دستشویی تا دیگه تو جاش بارون نیاد٬ما هم امیدواریم

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
خونه عزیز جون و مادر جون

یک عکس اختصاصی که هستی خانوم خودش مدل و سیاه و سفید بودنش رو تو مهد انتخاب کرده و تو اون هفته آورده خونه و میگه:مامان خیلی مدلها زیاد بود،سفید برفی،سیندرلا،با مایو،.......ولی من این مدلو انتخاب کردم که ساده ترخودت میگی هر چیزی ساده اش بهترهمن و باباش که خوشمون اومد فقط نمیدونیم چرا کف کفشش اینجوری معلومه

 

 

چهار شنبه ساعت 2 ،رفتم مهد کودک ،تا تو جلسه خانوم ونکی که برای فولوت و روز کنسرت بچه ها گذاشته بود شرکت کنم،خدا رو شکر مثل همیشه از هستی راضی بود و کمی راجع به روز جشن که 29 خرداد تو مجتمع خرد برگزار میشه صحبت کرد و کمی از دروس رو برامون توضیح داد ،که روی هم رفته جلسه بدی نبود ولی موقع خونه اومدن هستی که منو دیده بود با بغض ازم خواست که با خودم بیارمش خونه و...........منم که حساس،برش داشتمو بردمش خرید و یه بستنی که دوست داشت براش خریدمو اومدیم خونه.........و قراره که چهارشنبه 8 خرداد ،هستی خانوم رو برای تمرین گروهی بازم به مهد نگارین تو مرزداران ببرم.

روز پنج شنبه هم، نزاشتم بره مهد و دوتایی رفتیم درمانگاه و هستی خانوم سه تا واکسن نوش جان کردند(یک قطره و دوتا تزریقی تو بازوهاش)و ما 20000  تومانی پول بابت واکسن پرداخت کردیم و اومدیم خونه و تا عصر دو تایی استراحت کردیم و ساعت 7 تا 12 شب رفتیم خونه عزیز اینا که خیلی خوب بود و هستی بی نهایت شیطونی کرد.........

جمعه ظهر هم رفتیم خونه مادر جون تولد بازی.............آخه هم تولد خاله بیتا و هم دایی رضا رو اونجا گرفتیمHearts n Kisses و حسابی به مادر جون زحمت دادیم و خستش کردیم،Embarassedالهی من قربون اون پاهای خوشگلت برم که همیشه ورم میکنه، مادر خوب و مهربونم،حیف که کاری از دست من بر نمیاد جز اینکه بهت اصرار کنم زودتر عمل کنی و تمام دوران نقاهتت رو خودم ازت به بهترین شکل مواظبت کنم I Luv Uو نزارم از جات تکون بخوری و...........

بچه ها خیلی خیلی خیلی.............اذیت کردن و طبق معمول کیان و کیارش و البته هستی وقتی بهشون میرسه آتیش سوزوندن و بزرگتر ها حرص خوردن و خونه مادر جون رو به ویرانه ای تبدیل کردن که نگو و نپرس...............Mad

مادر جون مهربون خسته نباشی و دستت درد نکنه

Love Couple 

خاله بیتا جون تولدت خیلی خیلی مبارک باشه

Luv Ya 

دایی رضا جونم تولد شما هم با تاخیر مبارک باشه و انشالا عروسیتون

 Blinking Love

اینم عکسای روز جمعه :

 

هستی خانوم با کیک و کادو های خاله بیتا

 

هستی با دو قلوهای خاله بیتا 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ