هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
آخر هفته خوب و پی نوشت بد

چهار شنبه ،وقت دکتر چشم براش گرفته بودم و ساعت 7 مطب بودیم،دکتر گفت خدا رو شکر تنبلی چشمش تقریبا خوب شده ولی هستی چون چشمش آستیگمات باید حداقل تا ده سالگی(شایدم همیشه)عینک بزنه و خانومی من٬ در هر صورت٬ یه دختر عینکی هستش.........Madمنم که کلی دلخور بودم و فکر میکردم هستی با عینک زدن کلا خوب میشه حسابی کلافه بودم Exclamationولی خب کاریش نمیشه کرد،با پدر و مادر و دایی و خاله و عمه و عمو و........آستیگمات و عینکی از این بیشتر نمیشه توقع داشت.Sad

پنج شنبه عصر، اول رفتیم پارک ساعی و هستی تو زمین بازیش کلی بازی کرد و از هیچ سرسره ای نتونست بگذره و همه رو امتحان کرد،اینم عکسای شیطونک من:A Peck

 

 

هستی در پارک ساعیShocked

 

Yeah 

 

 The Joker

 Luv Ya

 Love Couple

بعدش هم ،سه تایی رفتیم فرحزاد و کلی هوا و شام و....خوردیم ،Laughingهستی هم که حسابی خسته بود راضی شد زودتر بیایم خونه و بخوابه.Mr. Cool

 

 

 به اصرار خودش رفتیم فرحزاد ولی از خستگی.......Bash

 

جمعه ،تا عصر خونه بودیم و ساعت 7 به پیشنهاد خانوم کوچولو که تازگیها به تئاتر و سینما علاقه مند شده ،رفتیم سینما عصر جدید و فیلم تلافی رو (که خیلی آبکی بود ) دیدیم و سر ساعت 9 خانومی رو برای خواب به خونه رسوندیم. Twisted Mad

پی نوشت 1:چند وقتی میشه که هستی خیلی کم اشتها و بد غذا شده ،Neenerفکر میکنم لاغر هم شده و من از این بابت خیلی ناراحت و باهاش در گیرم،Karateبیشتر غذاها رو که قبلا خیلی خوب میخورد٬ رو میگه دوست ندارم(قورمه سبزی،جوجه کباب،کباب،کدو،باقالی پلو و.........)نمیدونم چیکار کنم ،Embarassedحتی میوه و تغذیه مهدش رو هم با گریه میخوره و به همین دلیل همش از دستش عصبی هستمExclamation و میخوام دوشنبه صبح که میخوام واکسنشو بزنم با دکترش صحبت کنم٬ تا بچه ام محو نشده یه کاری کنه..........Laughing

پی نوشت 2:امروز میگه، مامان، برای جشن فارغ التحصیلی(پیش دبستانی) The Jokerباید این شعر رو حفظ کنم،بغلش کردمو کلی ماچ مالیش کردم و دوتایی شعرو حفظ کردیم.

پی نوشت3:بهش میگم خودتو برای واکسن روز دوشنبه آماده کن،میگه من صد تا واکسن میزنم ولی یدونه آمپول نمیزنم..............

 

پی نوشت دوشنبه ظهر(بد):

دیشب ساعت ۹:۳۰ مامانم تلفن زد و گفت :دو تا از نوه های عمه سمیرا(زن داداشم)جمعه شب با مادرشون به مهمونی رفته بودن که آژانس اونور اتوبان همت پیاده شون میکنه و یه سوناتا بهشون میزنه و مادر زخمی میشه و بلند میشه میره میبینه دختر بزرگ که ۲۱ ساله بوده مرده ،بعدش میره دختر ۶ ساله شو بغل میکنه که اونم تو بغلش جون میده و...........به سمیرا زنگ زدمو تسلیت گفتم و حال مادر بچه ها رو پرسیدم که گفت دیوونه شده ،تو یه لحظه بچه بزرگ و کوچیکش جلوش مردن و فقط یه پسر دیگه داره ،شب قبلش واسه دختره خواستگار اومده بوده و...........حرفاشو درست نمی شنیدم وقتی تلفن رو قطع کردم خیلی حالم بد شد و همینجوری اشک میریختم و هستی جلوی چشمم بود ،هر کاری کردم نتونستم از هجوم افکار بد خودمو دور کنم و مدام صحنه های اون تصادف و از دست دادن عزیزترین موجود روی زمین برای یک مادر٬ داشت دیوونه ام میکرد،نه دیگه تلویزیون دیدم و نه کتاب خوندم،رفتم تو تخت هستی و کلی بوسش کردم و اشک ریختم ،بعدش هم رفتم تو اتاق کار محمود که داشت روزنامه میخوند و با بغض بهش گفتم مگه بدون هستی هم میشه زندگی کرد ،میشه نفس کشید،میشه از خونه بیرون رفت،میشه زنده بود.........دیگه نتونستم خودمو آروم نگه دارم و با صدای بلند رو شونه محمود های های گریه کردم ،اونم که دید حالم خوب نیست حرفی نزد تا کمی آروم بشم،وقتی اومدم تو رختخواب هم نتونستم فکرمو جمع کنم و از محمود خواستم بره تو اتاق هستی بخوابه که صدای هق هق منو نشنوه و...............تا صبح پلک رو هم نزاشتم و به خودم میپیچیدم،همیشه من همینجوریم برای اینکه بتونم کسی رو درک کنم خودمو جای طرف میزارم و..........این یکی ولی برام خیلی گرون تموم شد و تا ساعت ۲ ظهر یعنی یکساعت پیش، نتونستم از تو رختخواب بیرون بیام و هنوز چیزی هم نخوردم و نمیدونم خدا چرا .............من آدم بی اعتقادی نیستم و از سن راهنمایی تا حالا نمازم قطع نشده و خدا رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم و .............اما داغ عزیزامو نمیتونم فکرشو هم بکنم مخصوصا سه نفرو که هر وقت به یادش میوفتم مریض میشم(هستی،محمود،مامانم)دست خودمم نیست و هر کاری میکنم هر وقت که کسی میمیره یا به بهشت زهرا میرم از فکر نبود این سه نفر دیوونه میشم و از خدا از صمیم قلبم میخوام که منو زودتر از این سه عزیز از دنیا ببره و.............

در همینجا از خدا میخوام به این مادر داغدیده و همه مادرای مثل اون صبر زیاد و سلامتی ادا کنه هر چند میدونم غیر ممکنه مادری بعد از چنین حوادث تلخی بتونه از ته دل بخنده و زندگی کنه........

تو رو خدا ببخشید ناراحتتون کردم ولی اینجا تنها جایی بود که الان میتونستم کمی خودمو باهاش تسکین بدم.

راستی امروز نتونستم هستی خانومم رو واکسن بزنم چون احساس کردم اصلا نمیتونم پشت فرمون بشینم و به صحنه تصادف فکر نکنم،انشالا اگه خدا بخواد چهار شنبه یا شنبه میبرمش، هر چند صبح خودش کلی کیف کرد و با خوشحالی رفت.

خدا، حافظ و نگهداره خودتون و بچه های عزیزتون و خانواده های مهربونتون باشه

 

هستی خانوم، آخر هفته پیش، حسابی کیف کرد و ما هر جایی که پیشنهاد میداد بردیمش تا خوشحال بشه ،I Luv Uچون تو این بهاری، کمتر وقت کرده بودیم پارک و...........ببریمش،البته تمام گرفتاریمون به خاطر مدرسه و تولد و......خودش بود.Mr. Green

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ
شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تولد های 6 سالگی هستی مامانی

سلام به همه دوستان خوب و مهربونمون،Blinking Loveممنون از این همه تبریک و صمیمیتتون ،امسال برای هستی خانوم دو تا تولد گرفتیم ،یکیش دقیقا دوشنبه 16 اردیبهشت ،که خیلی خودمونی بود و مادر جون (که از دوشنبه تا جمعه خونمون بود)و خاله بیتا و کیارش(عمو ناصر ماموریت بود و کیان خونه مادر بزرگش) اومدن خونمون ،که بعد از شام ٬با یک کیک کوچولو و چند تا عکس تموم شد:

 

روز دوشنبه هستی خانومHearts n Kisses

 

خوشگلم تولدت مبارکHeart Smile

 

هستی و کیارش(جای کیان خالی)Mr. Green

 

 

مبارک باشه خانومیLove Couple

 

روز جمعه هم ،35 نفر مهمون داشتیم که مامان نوشین خونه رو تزیین کرده بود و کلی بزن و برقص و...........که البته باید از خاله بیتا که مدیریت رقص رو به عهده داشت و مجلسمون رو گرم کرد خیلی تشکر کنیم،خاله بیتا جون دست شما درد نکنه.

همه چیز به خوبی برگزار شد و اگر چه مامان نوشین آخر شب خیلی خسته و داغون بود ولی از خوشحالی و شادی من راضی و خشنود بود،دایی امیر مهربون هم ،شب موند و حسابی تا 2:30 نصف شب با مامان و بابا ٬خونه و ظرفا و تزیینات و................مرتب کردند،هر چند فرداش خواب موند و نتونست دانشگاه بره  و تمام شنبه رو هم خونمون موند،دایی امیر جونم دست شما هم درد نکنه.

هستی خانوم کلی کادوی خوشگل گرفت که دست همه درد نکنه............

اینم عکسای روز جمعه:

 

 

تزیینات خونه توسط مامان نوشین و مادر جون و هستیROFL

 

 

به نظرم اومد این مدل مو به خانومی نمیاد و به زور راضیش کردم عوضش کنهNeener

 

مادر جون میگفت حتما عکس هستی که پارسال فامیل ندیده بودند رو کیک باشه و هستی خانوم اصرار داشت که باید کیکش باربی باشهاین بود که من و باباش با هزار زحمت تونستیم این کیک رو سفارش بدیم که مورد پسند همه شدMad

 

هستی خانوم ۶٬سالگی مبارک

 

دختر مامان در حال فوت کردن شمعYeah

 

بازم آقا کیارش که با قلدری کیان رو از صحنه خارج کرد(سر کلاه دعواشون شد)

 

هستی خانوم که خودشو انداخت بغل پسر دایی مامان نوشین(آقا پدرام گل)A Peck

 

خودش رقص چاقو رو برای خودش انجام دادTwisted Mad

 

خودش چاقو رو آورده تا کیک رو ببره

 

هستی و کادوهاشThe Joker

 

پیراهن عمه ها٬سندل دایی امیر٬عروسک پرنیان

 

اینم کادوی مادر جون(باربی حامله با دو بچه) که خیلی خیلی مقبول افتاد و ...Razz

 

همون باربی بعد از زایمان با دو بچه(نوزاد بالای کالسکه)خیلی بامزه بود

 

 

بله...........نوبت کادوی مامان و باباست (یه ارگ یاماها خوشگل) Luv Ya

 

میز دسر ۶تایی مامان نوشین(بستنی ٬ژله آلبالو و تمشک آبی٬کرم کارامل٬کرم شکلاتی٬پودینگ توت فرنگی)مامان نوشین دست شما درد نکنهBeating Hart

 

بابا محمود دست شما هم درد نکنه(کباب نگینی و جوجه کباب از بیرون)I Luv U

 

پی نوشت 1:مامان هنوز خسته و ..............فکر نکنم تا وقتی بزرگ بشم و کمکش کنم دیگه واسم از این تولدهای پر زحمت بگیره Mad

پی نوشت ۲:بقیه مهمونا هم کادوهای قشنگی دادن که دست همشون درد نکنه(پدر جون عروسک سرامیکی بزرگ٬دایی رضا میکروسکوپ٬خاله بیتا پول٬دایی های مامان یکی بلیز شلوار یکی پیراهن یکی عروسک٬مامان بزرگ مامان پول٬آقا و عزیز یک ربع سکه٬....)Hearts n Kisses

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
هستی، با حجاب میشود

هفته ای که گذشت، برامون خیلی پر کار بود و منی که به زور استخر میرفتم تقریبا هر روز از خونه در اومدم و محمودم زودتر میومد، تا به کارامون که تقریبا همش مربوط به هستی میشد برسیم .

روی هم رفته ده دوازده تا مدرسه تا حالا رفتیم و دیدیم .......شنبه عصر تو مدرسه منان و شکوفه های دانش که هستی تو آزمونشون قبول شده بود ،به مدت دو هفته جا رزرو کردیم تا نتیجه سه مدرسه دیگه ای که هر سه نسبت به اونا اولویت داره و دو زبانه است بیاید و اگر اون سه تا رو قبول نشد با تحقیق بیشتر (از اولیا بچه ها باید بپرسم)یکی از اون دوتا رو ثبت نام نهایی کنم.

امروز تو مدرسه سعادت آباد آزمون داد که قراره خانم روغنی مسئول خیلی خوش برخوردش(خیلی خوشم اومد)برام پارتی بازی کنه و نتیجه رو فردا بگه..........و پنج شنبه ساعت 11 صبح تو مجتمع آموزشی آفرینش (شهرک غرب)که از پیش دبستانی تا پیش دانشگاهی داره ،وقت آزمون داره که قراره همون روز نتیجه رو بگن،مدیر مهدشون چند روز پیش زنگ زد و خیلی از این مدرسه دو زبانه تعریف کرد و من خودم چهارشنبه رفتم و خیلی از محیطش و بزرگی مدرسه و ........خوشم اومد و از لحاظ مسیر هم خیلی بهمون نزدیکه،مدرسه سوده هم هنوز برای آزمون تماس نگرفته و منتظریم.

روی هم رفته خیالم خیلی راحت تر شده(به خاطر ثبت نام تو دو تا مدرسه که گفتم)و الان اولویت به اینصورت:1.مجتمع آفرینش۱.سعادت آباد ۲.مجتمع سوده ۳.منان یا شکوفه های دانش

سه تا مدرسه اولویتمون هنوز هیچی معلوم نیست و تقریبا تا ده روز دیگه همه چیز مشخص میشه و خیال ما و شما که خیلی اذیتتون کردیم راحت میشه..................

پنج شنبه، رفتیم تولد عمو فریبرز ،دوست بابا محمود ،که 36 سالگیشو جشن گرفته بود و روی هم رفته خوش گذشت و هستی حسابی کیف کرد.اینم عکسای اون روز و اون شب هستی خانوم:

 

 

هستی خانوم قبل از رفتن

 

قربون اون موهات برم مادر

 

عروسک من زنده باشی

 

هستی تو اتاق پرنیان٬دختر عمو فریبرز(تا رفتیم تو ٬موهارو انداخت اونور و شد اینی که میبینید و حسابی منو......انگار من اصرار کرده بودم که باید مو بزاری)

 

کیک تولد عمو فریبرز٬ که خوشمزه هم بود

 

هستی خانوم٬ در حال رقص چاقوبرای عمو فریبرز

 

چقدر تو ناز داری مامانی

جمعه هم،بعد از یک ماه و نیم(روز اول عید )رفتیم خونه مادر شوهر عزیز و تا ساعت 12 شب اونجا بودیم و ..................

راستی چهار شنبه هستی رو بردیم عکاسی و برای مدرسه عکس با حجاب انداختیم که دو ساعته حاضر شد،اینم همون عکس.............. 

 

 

 وای خدا جونم٬هستی من بزرگ شده ماشالا

 

 پی نوشت ۱:راستی دیروز که رفتیم مدرسه شکوفه های دانش و با مدیرش سه تایی مشغول مذاکره شده بودیم٬هستی خانوم شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن با خانوم مدیر و حسابی غافلگیرش کرد ٬مدیر هم اونقدر خوشش اومده بود که گفت من دیگه با این اعتماد به نفس هیچ سوالی ازش نمیکنم چقدر این بچه باهوش و.....خلاصه آخرش هم هستی گفت:میس آی لاو یومدیر رو میگین٬ خیلی کیف کرد و هستی خانوم حسابی خودشو تو دلش جا کرد٬من و محمود هم ٬که کاملا تعجب کرده بودیم تو دلمون قند آب میشد و از ته دل از زحمات مدیر مهدشون و مربی های مهربونشون ممنون شدیم٬فکر نمیکنم قیافه هستی زمانی که گفت :مای مامی ایز فلاور ٬هیچ وقت فراموشم بشه

پی نوشت ۲:وبلاگ عزیزم٬ باید ببخشی که به خاطر دوندگیهام برای هستی عزیزم ٬فراموش کردم اولین سال تولدت رو که پنجم اردیبهشت سال گذشته بود تبریک بگم و جشن بگیرمنمیدونی تو این یکسال چه لطفی در حق من کردی و منو با چه دنیای قشنگ و مهربونی آشنا کردیمنی که دوستان زیادی نداشتم٬ الان یه عالمه دوست مهربون و دوست داشتنی دارم که بهشون افتخار میکنم و خیلی دوستشون دارمباورم نمیشه از نصف شب تا حالا ۴۵ تا کامنت داشتم و این خیلی منو شاد و سر حال میکنهنمیدونم تا کی نوشتن رو ادامه میدم ولی بدون تو این یکسال خیلی چیزا توسط تو یاد گرفتم که به همین یکسالشم می ارزه

هستی جونم مامانی ٬تولد یک سالگی وبلاگت که فقط ۱۱ روز با تولد ۶ سالگی خودت فاصله داره رو بهت تبریک میگم عزیزم و امیدوارم اونقدر توان داشته باشم که تا زمانی که خودت بتونی ادامه اش بدی بنویسم

 

 وبلاگ هستی تولدت مبارک

 

پی نوشت ۳(ساعت ۳:۴۵ روز دوشنبه):الان خانوم روغنی مسئول ثبت نام مدرسه سعادت آباد زنگ زد و گفت هستی خانوم در آزمون مدرسه شون قبول شده ٬ومن الان خیلی خوشحالم وبلافاصله بعد از تلفن به محمود و مامانم اومدم تا به شما هم خبر بدم تا خوشحال بشید

هستی مامان٬ آفرین به تو که٬ تو این مدرسه که آزمونش هم آسون نبود(کامپیوتری)قبول شدی عزیز دلم٬دوست داریم و یه تولد خوشگل٬جمعه٬  ۲۰ اردیبهشت(۱۶ اردیبهشت تولدشه)برات میگیریم که کیف کنی

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ
دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
یه گله کوچولو و پی نوشت مهم چهارشنبه

اول، از همه شما کسانی که برام کامنت گذاشتین ممنونم و باید بگم نکته جالب برای من این بود که با توجه به اینکه 80 تا 90 در صد دوستای وبلاگی من٬ یا بچه ندارند و یا بچه هاشون زیر 5 سال هستند ،میتونم درکشون کنم که شاید خیلی خوب ٬نمیتونن خودشون رو جای من بزارن ،چون منم موقعی که هستی کوچیک بود و یا بچه نداشتم همیشه راجع به مدرسه و درس و.......زیاد حساسیت پدر و مادرای بچه مدرسه ای دار رو ٬درک نمیکردم و فکر میکردم چرا اینقدر خودشونو اذیت میکنن و.....ولی الان و بعد از این خیلی خوب میتونم توجه و ......پدر و مادرایی که تنها فرزندشون داره به مدرسه میره رو درک کنم و خودمو جای اونا بزارم.اکثر شما تمام مشکل و ....از توجه و حساسیت زیاد من دونسته بودین و کلی چیزهایی رو یادآوری کردین که من و محمود همشو در مورد هستی اجرا کردیم و سعی کردیم خیلی قشنگ و به جا براش همه چیز رو توضیح بدیم و حساسش نکنیمو............

ولی دیروز یکشنبه ،که برای مدرسه دومی خودم با هستی ساعت 16:30 رفته بودم و چیزی حدود 20 بچه و 30 پدر و مادر رو دیدم، که با چه هیجان و ......اومده بودن و هر کدوم 5 تا 6 مدرسه رزرو کرده بودن، فهمیدم که شما یه کمی در مورد من کم لطفی کردینو نتونستین خودتون رو جای من و محمود بزارین و حس واقعیمون رو ،در مورد یک مدرسه خوب در مورد هستی حس کنید و بازم فهمیدم که من زیاده روی نکردم و تمام دلشوره و ....من مثل بقیه طبیعی بوده نه چیز غیر عادی........... از طرفی مطمئن هستم وقتی نوبت خودتون بشه نمیتونید اینقدر راحت از کنار همچین مساله ای بگذرید و بگین اصلا مهم نیست شمایی که در مورد مهد کودک گذاشتن بچه هاتون اینقدر از خود من و ....تحقیق کردین و دلتون میخواد همیشه بچه هاتون بهترین باشن،باز هم بگذریم و..........................

جمعه پیش، با محمود و هستی رفتیم اریکه ایرانیان ،تا تئاترشو ببینیم که بلیط تموم شده بود و به پیشنهاد محمود که سینما رو خیلی دوست داره رفتیم همونجا فیلم دایره زنگی رو دیدیم که خوشمون هم اومد و ساعت 11 رسیدیم خونه و هستی خانوم خوابید و منم نمیدونستم چرا از عصرش دلم همش پیچ میخورد و ول میکرد.

شنبه هم٬ از صبح زیاد حال نداشتم و خیلی بی حوصله و شل شده بودم و دلم همونطوری بود و با نبات داغ و اینا هم خوب نشد ،تا اینکه شب با محمود رفتم دکتر و سه تا آمپول و یک سرم نوش جان کردم(ویروس جدید)و برگشتم و بی حال خوابم برد.

یکشنبه ٬یعنی دیروز ،رفتم دنبال هستی مهد کودک و با هم رفتیم مدرسه شکوفه های دانش تو فاز 3 روبروی میلاد نور برای آزمون،جالبه که باید همون ابتدا اسم بچه و ساعت ورودمون رو دم در مینوشتیم و میومدیم تو،ما نشسته بودیم و بچه ها رو برده بودن برای آزمون ٬که دیدم یه خانومی اومده میگه ماشین پراید مشکی به پلاک ..........مال کیه ،بیاد که اتوبوس گیر کرده و نمیتونه رد بشه،منم با اون کفش نه چندان اسپرت و حال نه چندان مساعد بدو بدو یه عالمه راه رو(دو خیابون اونطرفتر پارک کرده بودم ولی به پارکبان گفته بودم میرم مدرسه وگرنه پیدام نمیکردن)دویدم و دیدم بله،یه اتوبوس زرد گنده نمیتونه رد شه و من با اونکه به پارکبان ماشینو نشون داده بودم٬ بهم نگفته بود اونجا پارک ممنوعه و.........خلاصه ماشین رو جا به جا کردمو کلی بد و بیراه تو دلم به پارکبان محترم دادم و قبض 7000 تومانی جریمه پلیس محترم رو برداشتمو بدو بدو برگشتم و در جلسه مدیر مدرسه شرکت کردمو ساعت 6 بعد از صرف شیرینی و آبمیوه همراه هستی خانوم که میگفت خوب جواب دادم به خونه اومدیم،البته باید بگم که مدیر گفت که از بین 60 متقاضی ما 30 نفر رو بهشون زنگ میزنیم.........

ساعت 21:30 دقیقه هم معاون مدرسه منان (سومین و آخرین مدرسه)زنگ زد که امروز ساعت 5 بعد از ظهر هستی رو ببریم که قراره محمود بیاد و با هم بریم.

در هر صورت یکهفته دیگه ،فکر کنم جواب هر سه تا مدرسه بیاد و معلوم شه که بالاخره هستی خانوم قسمتش کجا خوابیده.

این هم چند تا عکس از هستی خانوم برای اونایی که دوسش دارن:

 

 

همیشه شاد و سلامت باشید

پی نوشت: امروز ظهر٬ از هر دو مدرسه منان و شکوفه های دانش که تو شهرک غرب هستن ٬زنگ زدند که دخترتون تو مرحله اول ثبت نام ٬نمره آورده و برای ثبت نام نهایی روز شنبه همراه پدر و مادر ٬هستی رو بیارین مدرسهاز اونجایی که من تعریف هر دو رو به یه اندازه شنیدم ٬میخواستم تا شنبه ظهر اگه چیزی راجع به بهتر بودن یکیش میدونید برام کامنت بگذارید٬با توجه به اینکه من و محمود بعد از راه رشد(که هستی خانوم با بلد نیستم گفتناش٬ امتحانشو خراب کرد)مدرسه منان رو بیشتر پسندیدیم.منتظر حضورتون هستیم

در ضمن٬ میخواستم بدونم کسی در مورد مجتمع آموزشی سوده (اشرفی اصفهانی-انتهای خیابان پارک)

و مدرسه سعادت آباد(خیابان پنجم سعادت آباد)که هر دو ٬دو زبانه هستند و امکاناتشون هم خیلی خوبه (استخر و ناهار از رستوران فارسی و .......)و من تازه امروز قبل از تلفن مدرسه ها ٬رفتم برای هستی رزرو کردم و خیلی هم خوشم اومده چیزی میدونید یا نه؟؟؟؟؟؟؟تو رو خدا اگه میتونید در مورد این ۴ مدرسه کمکی کنید٬ لطفا زودتر بهم خبر بدید٬مخصوصا اون چند تا دوستی که مادرشون یا کسی رو تو آموزش و پرورش دارن 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ