هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
آخرین پست سال 87 و ....

دوشنبه، حسابی با هستی خانوم گشت زدیم و حالش رو بردیم،اول رفتیم مدرسه و پیک نوروزی رو گرفتیم و با خانوم شمالی خداحافظی کردیم و از اونجا به بوستان رفتیم و کلی خرید کردیم،بعدش هستی رو بردم دکتر تا موهاش رو ببینه که خدارو شکر ،شپش نداشت و دکتر برگه سلامتی براش نوشت و خوشحال و سرحال اومدیم خونه و یک ناهار دونفره سفارش دادیم و......

محمود از یکماه پیش،(قبل از فوت آقاجون)به پیشنهاد دوستانش،اسممون رو برای تور چهارشنبه سوری نوشته بود و نفری 30000 تومان پرداخت کرده بود(هستی حساب نمیشد)، از اونجایی که چیز زیادی در موردش نمیدونستیم،با اصرار محمود و مامانم قرار شد بریم،اما مراسم ٬با اون چیزی که ما فکر میکردیم خیلی فرق داشت و مثل یک مجلس عروسی قاطی با پذیرایی عالی برگزار شد،ساعت 5:30 عصر تا سید خندان رفتیم و از اونجا سوار اتوبوس شدیم(5 تا اتوبوس با 20 تا سواری،250 نفر)و به سمت لواسان راه افتادیم،از همون اتوبوس ،رقص و آواز خانوم و آقایون شروع شد،ساعت 7 در یک بیابونی، پیاده شدیم و آتش بازی و ترقه و ....محمود و هستی از آتش پریدن٬ ولی من نتونستم(اولین سالی بود که من نپریدم)بعد از 45 دقیقه٬ دوباره سوار شدیم و به یک ویلای خیلی قشنگ رفتیم ،توی حیاط روی میزها شیرینی و شیر کاکائوی داغ و چای و میوه برای پذیرایی گذاشته بودند و همه رو به سالن دعوت کردند که ،یک گروه ارکستر عالی٬ در حال زدن بود،دیدیم همه خانومها لباسشون رو عوض کردند و مثل عروسی نزدیکترین اقوامشون، همراه آقایون شروع به رقص و....هستی کلی تعجب کرده بود و مدام از ما سوال میکرد.....خلاصه، چون من زیاد تو حال و هوای موسیقی نبودم،با محمود و هستی و دوستانش توی حیاط٬ چند تا عکس انداختیم و نشستیم(هوا خیلی سرد بود)ساعت 10:30 ٬شام به صورت سلف سرویس (سبزی پلو با ماهی درسته،زرشک پلو با مرغ و جوجه کباب،سالاد و ژله و ماست و نوشابه و ترشی)توی حیاط ،سرو شد و دوباره همه به سالن برگشتند،آجیل چهارشنبه سوری آوردند و گروه موسیقی سنتی٬ آمدند و.....قرار بود مراسم تا ساعت 1 نیمه شب ادامه داشته باشه ٬ولی ما ساعت 12 ،با اولین اتوبوس برگشتیم و سید خندان پیاده شدیم و با ماشین خودمون اومدیم خونه،حدود ساعت 1:30 بود که خوابیدیم،روی هم رفته ٬خیلی همه چیز خوب بود و بهمون خوش گذشت ،البته اگر ما حال و هوای رقص و موسیقی داشتیم ٬بیشتر خوش میگذشت....از اونجا٬ به مامان زنگ زدم و براش تعریف کردم و گفتم :اگه میدونستم اینهمه بزن و بکوب داره ،تو این موقعیت نمیومدیم،اما مامانم ٬مثل همیشه٬ از شادی ما خوشحال شد و گفت،تا میتونی خوش باش و فکر چیزی رو نکن......

اینم از عکسهای چهارشنبه سوری امسال:

این عکسمون٬ مثل کارت پستال شده

پی نوشت 1:فردا یعنی پنجشنبه،خیلی کار دارم و هنوز شیرینی و میوه و......نخریدیم.

پی نوشت 2:چند نفر از دوستانمون،کامنت گذاشتن، که عکس هستی رو تو مجله دیدن،من اصلا خبر نداشتم و ازتون خواهش میکنم٬ اسم مجله و تاریخش رو برام کامنت بزارین تا بخرمش.

پی نوشت 3:تعطیلات خوبی داشته باشید و بهتون خوش بگذره انشالا......گ

پی نوشت ۴:ما امسال سفره هفت سین نچیدیم و قرار برای سال تحویل خونه مامان بزرگم باشیم و.....توی این ۳۰ سال٬این اولین سالی هست که مثل همیشه نیست و روز اول عید به جای دیدن آقاجون و عیدی گرفتن از دستش.....آقاجونم روحت شاد

پیشاپیش، فرا رسیدن نوروز 88 ،را به شما دوستان عزیز و خانواده های محترمتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت و سلامتی،پیش رو داشته باشید

عید شما مبارک

این عکس رو هم٬ یکی از دوستان عزیزمون برای هستی درست کرده که بینهایت ازش ممنونیم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ
شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
جشن هفت سین هستی و ....

میخوام همش مثبت باشم و مثبت بنویسم،آخه فردا، جلسه آخر، ترم یک، فرادرمانی هستش و من باید یک تغییراتی کرده باشم و تمام سعی و تلاشم این هست که ،به قول مسترمون ،تضاد با خودم و دیگران رو کم کنم.....

خدا رو شکر،مراسم ختم آقاجون عزیز و مهربون من،به خوبی و شکوهی که دوست داشت برگزار شد (چیزی حدود 500 نفر به مسجد اومدن و تاجهای گل رو تا خونه بردن و....)تا روز پنجمش ٬حالم زیاد خوب نبود ولی جلسه چهارم فرادرمانی،مسترمون کلی درباره مرگ و گریه و مراسم و......صحبت کرد که خیلی آرومتر شدم و کلی هم با مادر بزرگ و مادرم صحبت کردم که ،علی رغم اون چیزی که فکر میکردم، خیلی تونست روشون اثر بگذاره،مخصوصا عزیزم که چند بار تا حالا ازم تشکر کرده و......

اینم از، شکار لحظه ها تو اون چند روز:

پیمان کوچولوی دایی٬که تو اون چند روز خیلی بهش عادت کردیم و همش دلمون براش تنگ....

اینم کیارش جون٬ تو مراسم(واقعا میشه اینجوری هم خوابید؟؟)

کلافه ام کرده بود با این بچه٬مدام دور و برش بود و ....

روز شنبه گذشته،یعنی فردای مراسم سوم آقاجون،با اجازه و اصرار عزیز و مامانم،به مراسم عقد محضری خواهر شوهر کوچیکه(مریم) رفتیم،با اونکه قلبم غمگین و.......ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا کسی ناراحت نشه،مراسم عقد هم به خوبی و خوشی تموم شد(مریم و بقیه، از حضورم کلی خوشحال شدند و ازم تشکر کردند) و قرار بود پنجشنبه 22 اسفند، جشنشون برگزار باشه که من گفتم٬ نمیتونم شرکت کنم ،اما متاسفانه روز سه شنبه(دو روز قبل از مراسم)پسر عموی 35 ساله داماد،تصادف کرد و فوت شد و مراسم کلا برگزار نشد،خیلی خیلی ناراحت شدم مخصوصا که دو تا دختر کوچیک هم داره و.....خدا به خانواده اش صبر بده و روحش رو قرین رحمت الهی کنه انشالا.....

اینم خانومی من٬روز عقد عمه مریم

قربونش برم که کلی خوشحال بود

دوست دارم عزیز دلم

مریم جون عقدتون رو تبریک میگم و امیدوارم خوشبخت و سلامت باشید

روز چهارشنبه،مراسم جشن سفره هفت سین و عکس های نوروزی ،هستی خانوم ،تو مدرسه بود که،چون امسال دیگه سفره هفت سین نمیچینم و قرار همگی سال تحویل و روز اول عید(نو عید)، خونه مادر بزرگم باشیم،با تمام کسالتم از صبح تا ظهر رفتم و کلی از هستی و بچه ها عکس انداختم تا عسلم خاطره خوبی از نوروز 88 تو ذهنش داشته باشه،بین عکسها و جشن٬ یکساعتی خالی داشتم که رفتم بوستان و شال و بلیز مشکی خریدم،تو اون چند روز، سمیرا جونم(زن داداشیم)شالش رو بهم داده بود ،مراسم جشن هستی٬به خوبی برگزار شد و همه کلاسها سفره هفت سین داشتند که فقط مال دو تا کلاس اولی ها بزرگ بود،سفره ی  هستی اینا،با ظرفهای سرمه ای طلایی(که منم چند تاشو دارم)که مامان یکی از بچه ها سرویس کاملش رو آورده بود٬ تزیین شد که اولم شد (خیلی ناز شده بود)منم میخوام سرویسم رو کاملتر کنم چون بیشتر خوشم اومد،یک سکه تمام و کارت و گل و شیرینی هم ،به معلمشون کادو دادیم(از طرف همه بچه ها)که واقعا مثل یک مادر با بچه هامون رفتار میکنه و همگی خیلی دوستش داریم،معلمشون هم ،به هر کدوم از بچه ها یک کارت تبریک و یک سبزه و یک تخم مرغ تزیین شده داد.

 

هستی و خانوم شمالی

هستی ٬توی کلاس خودشون

هستی و عشقش مهرانا

تنها اسمهای تکراری کلاس٬هستی و هستی

 

سفره هفت سین کلاس هستی٬که با تلاش و زحمت مامانها و معلمشون درست شد

هستی من٬با سفره هفت سین

بچه های کلاس ۱۳ نفره هستیبا یک غایب(مامانش نیومده بود٬هر کاری کردیم عکس ننداخت)

یکی از یکی خانومتر و معصوم تر

خانوم شمالی٬همش میگفت من عکس نندازم٬آخه یکی از بچه هام راضی نمیشه عکس بندازه

تنها بچه ای که٬ بعد از گرفتن کارت٬خانومش رو بوسید(هستی من)

اینم ٬کارتی که خانوم شمالی ٬خودش برای بچه ها درست کرده بود

مامان اون یکی هستی٬در حال دادن سکه و گل و کارت و شیرینی به خانوم شمالی

اینم٬ آخرین عکس امروز از همیار پلیس من٬هستی خانوم با حکم و کارت

تو ایام عید٬ مواظب رانندگیتون باشید که هستی میاد سراغتون و با حکمش جریمه تون میکنه

پی نوشت 1:پنجشنبه عصر،از ساعت 3 ظهر،عمه بزرگ مامانم ،هممون رو برای ختم انعام و شام(برای آقاجون)دعوت کرده بود که رفتیم و تا آخر شب اونجا بودیم.

پی نوشت 2:چهارشنبه عصر،زنگ زدند که فردا صبح خانوم نوشین.....بیان پارکینگ ایران خودرو و 206  رو تحویل بگیرن،که چون پنجشنبه من کلاس فوق العاده فرادرمانی و محمود دانشگاه داشت،نرفتیم و امروز یعنی 24 اسفند(سالگرد عروسیمون،البته ما عروسی نگرفتیم و 24 اسفند 79 رفتیم مشهد و رسما زندگی مشترکمون رو شروع کردیم و روزی که برگشتیم خانواده هامون بدون اطلاع ما و با هماهنگی خودشون،ماشینمون رو گل زده بودن(پراید سفید)و خونه پدر شوهرم ،یک جشن خودمونی گرفتن و گوسفند کشتن و.....شاید یکروزی حوصله ام اومد و آشنایی خودم و محمود و ....نوشتم)،رفتیم ایران خودرو و بعد از کلی انتظار و خستگی ساعت 1:30 ظهر ٬ماشین رو تحویل گرفتیم و اومدیم خونه و من ٬هستی رو برداشتم و رفتیم آرایشگاه(بعد از شب هفت آقاجون، عزیز به همگی اجازه اصلاح و......داد و با اصرار مامان ،من امروز رفتم)و محمود ماشین رو برد برای دزدگیر ،آخه ،قرار از امشب تو خیابون در کنار جناب آقای پراید بمونه(هنوز پراید رو نفروختیم و محمود میگه بعد از عید، وقتی کارت بنزینش رو تموم کردیم میفروشیم)هنوزم نیومده خونه،موقع تحویل ماشین،محمود گفت،چه احساسی داری و من با اونکه احساس خاصی نداشتم،گفتم خوشحالم،ولی وقتی ماشین رو آوردن و دیدمش و توش نشستم،واقعا خوشحال شدم و کلی ازش تشکر کردم......

پی نوشت 3:قرار بود هستی،تا آخر هفته بره مدرسه،ولی چون یکی دو مورد شپش توی مدرسه دیده شده،از امروز، کلا تعطیلشون کردن تا مدرسه رو ضد عفونی کنن(بقیه امتحانای میان ترمشون هم فعلا کنسل شد) و بچه ها بعد از عید ٬باید با برگه سلامتی مو از پزشک ٬در مدرسه حضور پیدا کنن....تو این هفته، هستی رو میبرمش دکتر، ببینم شپش داره یا نه؟؟؟؟

پی نوشت 4:با اینکه امتحانای هستی دقیقا موقع ختم و....شروع شد و خیلی سخت ،سر درس میرفت،با تلاش من، که وسط گریه و ناراحتی میومدم سراغش و باهاش کار میکردم،تا اینجا٬ همه رو 20 گرفته......

پی نوشت 5:بینهایت از همدردیها و تسلیتهاتون که مرهمی بر قلب و روح آشفته ام بود،تشکر میکنم و امیدوارم تنتون سالم و دلتون همیشه خوش باشه،امیدوارم تو خوشی ها و شادیهاتون جبران کنم.....

پی نوشت 6:چه خوب شد که خریدهای هستی رو انجام داده بودم و خونه رو تمیز کرده بودم و گرنه دیگه نمیتونستم،انجامشون بدم،همینجوری هم، همش در حال دویدن هستم و خسته و خواب آلود.....

پی نوشت ۷:روز چهار شنبه که با هستی رفتیم کلاس پیانو٬کادوی خانوم ونکی رو دادیم(یک جفت شمعدان خوشگل)و دیدیم داره اسباب کشی میکنه و باید بعد از عید به منزل جدید که از اینجا ٬به ما دورتر میشه بریمآخه الان ٬همش یک کوچه با ما فاصله داشت

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
پست کنسرت هستی، با آپلود جدید عکسها(خیلی هاتون نتونسته بودید عکسها رو ببینید)

پنجشنبه صبح(تعطیلی)همونطور که گفته بودم،آقای همسر رفت سر کار و من و هستی حسابی تو لک بودیم که ،یهو تصمیم گرفتیم ناهار بریم خونه مادر جون تا شاید بابایی از خیر فوتبال و....ساعت 11 زنگ زدم که ٬محمود جون مامانم  گفته ناهار بیاین خونه ما،میتونی بیای بریم یا نه؟؟؟؟که محمود نمیدونم چی شد که گفت،12 میام خونه تا بریم.....من  و هستی هم خوشحال،حموم کردیم و حاضر شدیم ،اگر چه بابای خوش قول هستی خانوم از 1 گذشته بود که رسید ولی رفتیم و با دایی رضا اینا دور هم بودیم،دایی امیر جون هم ماشینمو حسابی برق انداخت(هر چند بارون گندی بهش زد که....) و ساعت 8 شب اومدیم خونه و من تازه احساس کردم دلم میخواد کار کنم،این بود که تا ساعت 2 نیمه شب تو آشپزخونه و کشوها و.....البته در حال دیدن سریالهای مورد علاقه ام(اینجوری کار بهم خیلی بیشتر میچسبه)خلاصه تا پاسی از شب کلفت پارتی و.....

روز تمرین نهایی(دوشنبه پیش)میگه ٬مامان منو با این خروس تو تلویزیون بنداز

جمعه ساعت 11،طبق قرار قبلیمون،دو نفر اومدن تا راحتی نارنجی  کرم مون ،رو تو خونه با دستگاه بشورن که خیلی عالی و تمیز شد و محمود داد تا فرشهای پذیرایی و سه قالیچه ای رو هم، که قرار نبود بشوریم تو خونه بشورن،تا ساعت 1 طول کشید ولی  می ارزید(با اونکه خودشون کلی تمیز کردن و جارو کشیدن ولی خودمم ...)قیمتش هم خوب بود،یک دست مبل تمام پارچه 5 نفره با دو تا فرش 9 متری کرم و سه تا قالیچه و دو تا پا دری ،50000 تومان شد،البته یک فرش 6 متری کرم و سه تا قالیچه خیلی کثیف تر، رو دادیم تا ببرن برای شستشو...ساعت 5 عصر، بدون اینکه کاری انجام داده باشم،سه تایی رفتیم جمهوری و یک دستگاه تلفن بی سیم خریدیم(پاناسونیک دو خط داشتیم که خیری ازش ندیدیم و اینبار ای کام خریدیم ببینیم این چی میشه)البته  اول آوریل یک قرعه کشی داره که به 5 نفر بی ام و 320 ،جایزه میدن، که من حتما یکی از برنده هاش هستم...از اونجا هم رفتیم و یک چراغ خواب نارنجی دیواری٬ به جای اون ستاره ای که من تو اتاق تکونی ٬زدم خرابش کردم،برای خانومی خریدیم که هنوز ساعت خوش نشده تا بابایی نصبش کنه...

شنبه ،وقتی هستی اومد خونه،گفت که تو مسابقه علمی که دو هفته پیش داده بودن،اول شده و من بینهایت خوشحال شدم(انتظارش رو نداشتم)و کلی بغلش کردم و بوس و ...بعد هم به بابایی خبر دادیم و اونم بعد از تشکر از من،با هستی پشت تلفن، کلی عشقولانه در کردن و....خدایا خودت میدونی چه لذتی داره دیدن موفقیتهای بچه آدم و چه حالی میشن مادر و پدر ....تازه المپیاد هم دادن که هنوز از جواب اون خبری نیست(حالا المپیاد کلاس اول چی بوده؟؟؟الله اعلم...)

شبش هم با انرژی زیاد از موفقیت هستی،خونه رو تمیز کردم(به خاطر شستن فرشها تو خونه٬حسابی....) و یخچال و فریزر و........

یکشنبه ظهر،بعد از کلاسم ،ساعت 1 رفتم مدرسه خانومی تا اجازه اش رو بگیرم که مدیر مدرسه و معلمش هم٬ موفقیت هستی رو، که هنوز اسم و عکسش به عنوان ستاره درخشان رو برد مدرسه است،بهم تبریک گفتن و من و هستی٬ خوشحال و خندان اومدیم خونه و حموم کردیم ،هستی یکساعتی خوابید و حاضر شدیم،بابایی سر موقع اومد خونه و راه افتادیم،قرار بود برای خانوم ونکی سبد گل بخریم که محمود گفت ٬حالا تو راه کلی گل فروشی هست ولی زهی ....تمام اطراف سالن خرد رو هم گشتیم ولی پیدا نکردیم و.....این شد که با دست خالی رفتیم و بیشتر از خانوم ونکی ،از هستی خجالت کشیدیم،چون موقع معرفی بچه ها و دادن لوح و جایزه،اکثر خانواده ها و مهمانهاشون(خاله و دایی و عمه و عمو و.....)برای بچه ها کادو و گل گرفته بودن و من که خوب هستی رو میشناسم میدونستم الان چه حالی داره و....از دست خودم کلی ناراحت شدم که چرا برای تک ستاره قلبم که اینهمه تو کنسرت عالی  و برازنده بود و کلی زحمت کشیده بود هیچی نگرفتم و اصلا فکرش رو هم نمیکردم که حالا که از هیچ عمه ، عمو و خاله و دایی و....در کنسرت خبری نیست(چون بلیطش نفری 6000 هزار تومان بود نمیتونستم به کسی اصرار کنم که بیاین ،کسی هم نپرسید ما میتونیم بیایم یا میخوایم بیایم،و من خودم به هستی که میگفت چرا هیچ کس نیومده؟؟؟نه خاله بیتا،نه دایی رضا ...گفتم که همه سر کار هستند و نتونستند بیان،در حالی که کنسرت ساعت 5:45 عصر شروع شد)خودم براش گل و کادو بگیرم تا اینجوری تو ذوق بچه ام نخورهاز اون به بعد هر چی خواستیم ازش عکس بندازیم ٬روش رو اونور میکرد که من بهش حق میدادم،یکی از دوستاش از شاخه های گلش بهش داده بود و گفته بود،حالا که کسی به تو گل نداده ،من بهت میدم، تا رفتم پیشش٬گفت٬من با شما قهرم٬چرا برای من گل و.....خلاصه به خاطر راضی کردنش،بردیمش رستورانی که دوست داره ،و قول دادم امروز براش جامدادی رو که میخواست بخرم.......

هستی قشنگم،تو مثل همیشه عالی بودی و خیلی خوب فولوت زدی،من و بابایی به وجود نازنینت افتخار میکنیم و همین جا٬ از تو عزیز دلمون به خاطر اینکه یک لحظه دل کوچیکت گرفت،معذرت میخوایم و امیدواریم مامان و بابایی رو ببخشی عزیزم،و بدونی که خیلی ٬به توان خیلی٬ دوست داریم خانومی

روز یکشنبه٬قبل از رفتن به کنسرت

 

قربونش برم که اونروز دوست داشت همش ازش عکس بندازم

فدای اون هیکل خوشگلت بشم من

هستی من٬در حال فولوت زدن(دومی از چپ که نشسته)

مثل فرشته ها کنسرت اجرا کرد٬عالی عالی عالی....

هستی خانوم ٬بعد از گرفتن لوح و جایزه از خانوم ونکی

 

خانوم ونکی و خواهرش ٬در حال دادن لوح و جایزه به بچه ها٬عمو شهرام که مجری کنسرت بود

عشق من٬با لوح و جایزه(الهی مدرک دکترا بگیری مادر.....)

هستی و خانوم ونکی که خیلی دوستش داره(بعد از تمام شدن کنسرت)

جایزه شون ٬یک مداد خوشگل و یک دفترچه بود که روی جلدش اسم و فامیل بچه ها چاپ شده بود

عروسک من٬تو رستوران مدبر

قربون دل شما بچه ها٬ که با یک کار کوچیک شاد میشین و....

 

اینم٬ لوح تقدیر خانومی من

به محض ورود به سالن٬این کاغذ رو بهمون دادن که اسم تمام شرکت کننده ها در کنسرت توش بود٬جالبش این بود که ۴۳ نفر دختر و ۱۴ نفر پسر ٬شرکت کرده بودند٬محمود میگه٬پسرا کمتر حوصله شون میاد به این چیزا مشغول بشند

تا برسیم خونه،ساعت 10 شب شد و برای خانومش نوشتم که هستی نتونست تکلیفش رو انجام بده و.....روی هم رفته٬کنسرت ٬خیلی خوب برگزار شد و خانوم ونکی خیلی خوشحال بود و برای معرفی٬ بچه ها رو از لحاظ سابقه موسیقی شون معرفی کرد که هستی جزو چند نفر اول بودالبته ارگ و خواننده و ....هم داشتند

امروز یعنی دوشنبه٬ساعت ۱۱ رفتم لباسامو از خیاط گرفتم و از اونجا رفتم بوستان٬تا برای دوست هستی(آذین)که تولدش پنجشنبه هستش و خانوم ونکی کادو بگیرم که کلی خرید کردمبرای دوست هستی یک چراغ خواب خیلی خوشگل و برای خانوم ونکی یک جفت شمعدان ناز(عوض سبد گل گرفتم که براش یادگاری از هستی بمونه) و برای هستی جامدادی صورتی و......

پی نوشت 1:دیروز ٬وقتی هستی خواب بود،دفتر جمله نویسی مدرسه اش رو نگاه کردم و اونقدر خندیدم و خندیدم که ....الان چند تا از جمله هاش رو اینجا مینویسم تا بعد ها ببینه و ....الان رفتم برای محمود خوندم ،اینقدر خندیدیم که از چشمام اشک اومد.....

مثل:من مثل پدرم هستم.(این رو بچه ام راست گفته)

معصومه:من دو خواهر دارم که اسم یکی شون معصومه است.(یکی هم نه٬ دو تا)

پذیرایی:مادرم از مهرانا پذیرایی میکند.

پذیرفتم:من سوپ مادرم را پذیرفتم.(لطف کرده و سوپ من رو....)

ذره بین:من ذره بین هستم.(محمود اینقدر خندید که....)

نوزاد:دیروز دو نوزاد پیش من آمدند.(حالا چه جوری دو نوزاد.....چه کم اشتها٬دو تا دو تا...)

خوشم:من در خانه خوشم.

ژاپن:من در ژاپن هستم.(یادتون باشه الان ما در.....)

آژیر:ماشین پدر من آژیر می کشد.(هر کی ندونه فکر میکنه باباش آمبولانسی٬ماشین پلیسی...)

موفق:من خیلی موفق هستم.(قربون اعتماد به نفست برم)

پی نوشت 2:امروز هستی خانوم تمام تکالیف دیروزش رو هم ٬با کمال میل انجام داد و من رو خوشحال کرد که اینهمه دختر درس خوان و خوبی .....

پی نوشت 3:امسال خونه تکونی من٬خیلی طولانی شده و هنوز خیلی کارام مونده٬فکر میکنم علتش مشغولیتم به هستی باشهفردا ساعت ۹ صبح٬ بازم جلسه با معلمش هست که باید برم و تا بیام خونه دوباره کلی ....وقتی از خونه میرم بیرون ٬دیگه حوصله کارم نمیاد

پی نوشت ۴:البته بگم٬ که تمام این عکسها٬ق ا چ ا ق ی گرفته شده و اصلا نزاشتن عکس و فیلم بگیریم و عکاس ٬عکسهای تکی و دسته جمعی ازشون گرفت که بهمون بدهند(فیلم و عکس)٬اون عکسا رو هم٬وقتی به دستمون برسه٬براتون میزارمتوی یکی از عکس های بالا٬ که خانوم ونکی در حال دادن لوح و...اون دو تا پایینی ها عکاس هستند که وقتی بچه ها میومدن٬هر دو تا ٬عکس مینداختن.....قبل از شروع کنسرت هم٬از هر کدوم عکس تکی انداختن

انشالا همیشه شاد و سلامت و موفق باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
آقاجونم رفت .....

چقدر غم و شادی مون در کنار هم هستش و از یکساعت بعدمون بی خبریم....

ساعت ۶ بعد از ظهر روز سه شنبه٬ ۱۳ اسفند ۸۷ ٬آقاجونم برای همیشه ما رو ترک کرد و رفت....

چه حالی شدم.....با اونکه آقاجون مریض بود ولی فکر نمیکردم از دست دادنش اینجوری داغونم کنم٬خودم رو رسوندم خونشون و دیدم هنوز آمبولانس نیومده و مامانم داره خودش رو میکشه و....صورتش رو باز کرد تا من برای همیشه از آقاجونم خداحافظی کنم٬برعکس همیشه اصلا نترسیدم و خوب نگاهش کردم٬آمبولانس اومد و جلوی چشم ما و.....اونو برد و داغی سنگین به دلم نشست.....

آخرین عکس زنده بودن آقاجونم

تا آخر شب اونقدر گریه کردم که سردرد لعنتی نزاشت بیشتر بشینم و مستقیم رفتیم آمپول زدم و اومدم خونه و تا صبح.....چهارشنبه صبح٬یعنی دیروز به خاک سپردیمش و من که از صبح سرگیجه بدی داشتم کم مونده بود تو قبرهای خالی بیفتم که دایی منو گرفت.....

آخرین باری که آقاجون به خونه ما اومد(تولد هستی)همیشه دستای هستی رو میگرفت و میبوسید...

آقاجونم٬مهربونم٬عزیز دلم٬پدر بزرگ با معرفت و با شخصیت و آروم و مظلوم من رفت و من دیگه پدر بزرگ ندارم و بدجوری دارم میسوزم٬آقاجون٬ چقدر جات تو خونه خالیه٬تختت٬عینکت٬عصا و جای خالی صندلیت٬ بدجوری عذابم میده و از همون دیروز دلم برات یک ذره شده٬خدا رو شکر که تو این ۷ ماه مریضی همگی دور و برت بودیم و نمیذاشتیم تنها بمونی و دخترا و پسرات از هیچ کاری کوتاهی نکردن٬آقاجون٬ دیشب که شب اول قبرت بود به خواب مامان(فرزند بزرگت)اومدی و با گریه گفتی که دلت برای هممون تنگ شده و مامان با گریه بیدار شده٬آقاجونم٬ مامان دیشب حالش بد شد و عزیز همش گریه و بیقراری میکنه٬چرا تا عید نموندی که بازم ازت عیدی بگیریم؟؟؟آقاجون٬ تو که منو خیلی دوست داشتی و همیشه یواشکی بهم میگفتی تو خیلی برام عزیزی٬تو که عاشق هستی و محمود بودی.....آقاجونم ٬من تو رو میخوام و بدجوری دلتنگتم٬نمیدونم از این به بعد چه جوری میام خونتون٬عکس قاب گرفته ات تو خونه ٬داره باهام حرف میزنه و طاقت نگاه کردن بهش رو ندارم٬آقاجونم ٬بدون که خیلی خیلی برامون عزیز بوده و هستی و هیچ وقت اون چشمای درشت و مهربونت رو فراموش نخواهیم کرد.....حالم اصلا خوب نیست و سه روز که سردرد و سرگیجه بدی دارم و آرزو میکنم کاش یکبار دیگه میتونستم دستای مهربونش رو ببوسم....زندگی و عید بدون او٬چه بی رنگ و......چقدر دلم برات تنگ شده.....

آقاجونم٬ برای همیشه خداحافظ٬انشالا با ملائک محشور بشی

لطفا برای شادی روحش ٬فاتحه بفرستید و طلب آمرزش کنید٬ازتون ممنونم

پی نوشت:هر وقت حالم خوب شد٬ پست قبلی رو دوباره براتون آپلود میکنم تا عکسها رو ببینید(خیلی برام عزیزید)...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
کنسرت هستی و......

پنجشنبه صبح(تعطیلی)همونطور که گفته بودم،آقای همسر رفت سر کار و من و هستی حسابی تو لک بودیم که ،یهو تصمیم گرفتیم ناهار بریم خونه مادر جون تا شاید بابایی از خیر فوتبال و....ساعت 11 زنگ زدم که ٬محمود جون مامانم  گفته ناهار بیاین خونه ما،میتونی بیای بریم یا نه؟؟؟؟که محمود نمیدونم چی شد که گفت،12 میام خونه تا بریم.....من  و هستی هم خوشحال،حموم کردیم و حاضر شدیم ،اگر چه بابای خوش قول هستی خانوم از 1 گذشته بود که رسید ولی رفتیم و با دایی رضا اینا دور هم بودیم،دایی امیر جون هم ماشینمو حسابی برق انداخت(هر چند بارون گندی بهش زد که....) و ساعت 8 شب اومدیم خونه و من تازه احساس کردم دلم میخواد کار کنم،این بود که تا ساعت 2 نیمه شب تو آشپزخونه و کشوها و.....البته در حال دیدن سریالهای مورد علاقه ام(اینجوری کار بهم خیلی بیشتر میچسبه)خلاصه تا پاسی از شب کلفت پارتی و.....

روز تمرین نهایی(دوشنبه پیش)میگه ٬مامان منو با این خروس تو تلویزیون بنداز

جمعه ساعت 11،طبق قرار قبلیمون،دو نفر اومدن تا راحتی نارنجی  کرم مون ،رو تو خونه با دستگاه بشورن که خیلی عالی و تمیز شد و محمود داد تا فرشهای پذیرایی و سه قالیچه ای رو هم، که قرار نبود بشوریم تو خونه بشورن،تا ساعت 1 طول کشید ولی  می ارزید(با اونکه خودشون کلی تمیز کردن و جارو کشیدن ولی خودمم ...)قیمتش هم خوب بود،یک دست مبل تمام پارچه 5 نفره با دو تا فرش 9 متری کرم و سه تا قالیچه و دو تا پا دری ،50000 تومان شد،البته یک فرش 6 متری کرم و سه تا قالیچه خیلی کثیف تر، رو دادیم تا ببرن برای شستشو...ساعت 5 عصر، بدون اینکه کاری انجام داده باشم،سه تایی رفتیم جمهوری و یک دستگاه تلفن بی سیم خریدیم(پاناسونیک دو خط داشتیم که خیری ازش ندیدیم و اینبار ای کام خریدیم ببینیم این چی میشه)البته  اول آوریل یک قرعه کشی داره که به 5 نفر بی ام و 320 ،جایزه میدن، که من حتما یکی از برنده هاش هستم...از اونجا هم رفتیم و یک چراغ خواب نارنجی دیواری٬ به جای اون ستاره ای که من تو اتاق تکونی ٬زدم خرابش کردم،برای خانومی خریدیم که هنوز ساعت خوش نشده تا بابایی نصبش کنه...

شنبه ،وقتی هستی اومد خونه،گفت که تو مسابقه علمی که دو هفته پیش داده بودن،اول شده و من بینهایت خوشحال شدم(انتظارش رو نداشتم)و کلی بغلش کردم و بوس و ...بعد هم به بابایی خبر دادیم و اونم بعد از تشکر از من،با هستی پشت تلفن، کلی عشقولانه در کردن و....خدایا خودت میدونی چه لذتی داره دیدن موفقیتهای بچه آدم و چه حالی میشن مادر و پدر ....تازه المپیاد هم دادن که هنوز از جواب اون خبری نیست(حالا المپیاد کلاس اول چی بوده؟؟؟الله اعلم...)

شبش هم با انرژی زیاد از موفقیت هستی،خونه رو تمیز کردم(به خاطر شستن فرشها تو خونه٬حسابی....) و یخچال و فریزر و........

یکشنبه ظهر،بعد از کلاسم ،ساعت 1 رفتم مدرسه خانومی تا اجازه اش رو بگیرم که مدیر مدرسه و معلمش هم٬ موفقیت هستی رو، که هنوز اسم و عکسش به عنوان ستاره درخشان رو برد مدرسه است،بهم تبریک گفتن و من و هستی٬ خوشحال و خندان اومدیم خونه و حموم کردیم ،هستی یکساعتی خوابید و حاضر شدیم،بابایی سر موقع اومد خونه و راه افتادیم،قرار بود برای خانوم ونکی سبد گل بخریم که محمود گفت ٬حالا تو راه کلی گل فروشی هست ولی زهی ....تمام اطراف سالن خرد رو هم گشتیم ولی پیدا نکردیم و.....این شد که با دست خالی رفتیم و بیشتر از خانوم ونکی ،از هستی خجالت کشیدیم،چون موقع معرفی بچه ها و دادن لوح و جایزه،اکثر خانواده ها و مهمانهاشون(خاله و دایی و عمه و عمو و.....)برای بچه ها کادو و گل گرفته بودن و من که خوب هستی رو میشناسم میدونستم الان چه حالی داره و....از دست خودم کلی ناراحت شدم که چرا برای تک ستاره قلبم که اینهمه تو کنسرت عالی  و برازنده بود و کلی زحمت کشیده بود هیچی نگرفتم و اصلا فکرش رو هم نمیکردم که حالا که از هیچ عمه ، عمو و خاله و دایی و....در کنسرت خبری نیست(چون بلیطش نفری 6000 هزار تومان بود نمیتونستم به کسی اصرار کنم که بیاین ،کسی هم نپرسید ما میتونیم بیایم یا میخوایم بیایم،و من خودم به هستی که میگفت چرا هیچ کس نیومده؟؟؟نه خاله بیتا،نه دایی رضا ...گفتم که همه سر کار هستند و نتونستند بیان،در حالی که کنسرت ساعت 5:45 عصر شروع شد)خودم براش گل و کادو بگیرم تا اینجوری تو ذوق بچه ام نخورهاز اون به بعد هر چی خواستیم ازش عکس بندازیم ٬روش رو اونور میکرد که من بهش حق میدادم،یکی از دوستاش از شاخه های گلش بهش داده بود و گفته بود،حالا که کسی به تو گل نداده ،من بهت میدم، تا رفتم پیشش٬گفت٬من با شما قهرم٬چرا برای من گل و.....خلاصه به خاطر راضی کردنش،بردیمش رستورانی که دوست داره ،و قول دادم امروز براش جامدادی رو که میخواست بخرم.......

هستی قشنگم،تو مثل همیشه عالی بودی و خیلی خوب فولوت زدی،من و بابایی به وجود نازنینت افتخار میکنیم و همین جا٬ از تو عزیز دلمون به خاطر اینکه یک لحظه دل کوچیکت گرفت،معذرت میخوایم و امیدواریم مامان و بابایی رو ببخشی عزیزم،و بدونی که خیلی ٬به توان خیلی٬ دوست داریم خانومی

روز یکشنبه٬قبل از رفتن به کنسرت

 

قربونش برم که اونروز دوست داشت همش ازش عکس بندازم

فدای اون هیکل خوشگلت بشم من

هستی من٬در حال فولوت زدن(دومی از چپ که نشسته)

مثل فرشته ها کنسرت اجرا کرد٬عالی عالی عالی....

هستی خانوم ٬بعد از گرفتن لوح و جایزه از خانوم ونکی

 

خانوم ونکی و خواهرش ٬در حال دادن لوح و جایزه به بچه ها٬عمو شهرام که مجری کنسرت بود

عشق من٬با لوح و جایزه(الهی مدرک دکترا بگیری مادر.....)

هستی و خانوم ونکی که خیلی دوستش داره(بعد از تمام شدن کنسرت)

جایزه شون ٬یک مداد خوشگل و یک دفترچه بود که روی جلدش اسم و فامیل بچه ها چاپ شده بود

عروسک من٬تو رستوران مدبر

قربون دل شما بچه ها٬ که با یک کار کوچیک شاد میشین و....

 

اینم٬ لوح تقدیر خانومی من

به محض ورود به سالن٬این کاغذ رو بهمون دادن که اسم تمام شرکت کننده ها در کنسرت توش بود٬جالبش این بود که ۴۳ نفر دختر و ۱۴ نفر پسر ٬شرکت کرده بودند٬محمود میگه٬پسرا کمتر حوصله شون میاد به این چیزا مشغول بشند

تا برسیم خونه،ساعت 10 شب شد و برای خانومش نوشتم که هستی نتونست تکلیفش رو انجام بده و.....روی هم رفته٬کنسرت ٬خیلی خوب برگزار شد و خانوم ونکی خیلی خوشحال بود و برای معرفی٬ بچه ها رو از لحاظ سابقه موسیقی شون معرفی کرد که هستی جزو چند نفر اول بودالبته ارگ و خواننده و ....هم داشتند

امروز یعنی دوشنبه٬ساعت ۱۱ رفتم لباسامو از خیاط گرفتم و از اونجا رفتم بوستان٬تا برای دوست هستی(آذین)که تولدش پنجشنبه هستش و خانوم ونکی کادو بگیرم که کلی خرید کردمبرای دوست هستی یک چراغ خواب خیلی خوشگل و برای خانوم ونکی یک جفت شمعدان ناز(عوض سبد گل گرفتم که براش یادگاری از هستی بمونه) و برای هستی جامدادی صورتی و......

پی نوشت 1:دیروز ٬وقتی هستی خواب بود،دفتر جمله نویسی مدرسه اش رو نگاه کردم و اونقدر خندیدم و خندیدم که ....الان چند تا از جمله هاش رو اینجا مینویسم تا بعد ها ببینه و ....الان رفتم برای محمود خوندم ،اینقدر خندیدیم که از چشمام اشک اومد.....

مثل:من مثل پدرم هستم.(این رو بچه ام راست گفته)

معصومه:من دو خواهر دارم که اسم یکی شون معصومه است.(یکی هم نه٬ دو تا)

پذیرایی:مادرم از مهرانا پذیرایی میکند.

پذیرفتم:من سوپ مادرم را پذیرفتم.(لطف کرده و سوپ من رو....)

ذره بین:من ذره بین هستم.(محمود اینقدر خندید که....)

نوزاد:دیروز دو نوزاد پیش من آمدند.(حالا چه جوری دو نوزاد.....چه کم اشتها٬دو تا دو تا...)

خوشم:من در خانه خوشم.

ژاپن:من در ژاپن هستم.(یادتون باشه الان ما در.....)

آژیر:ماشین پدر من آژیر می کشد.(هر کی ندونه فکر میکنه باباش آمبولانسی٬ماشین پلیسی...)

موفق:من خیلی موفق هستم.(قربون اعتماد به نفست برم)

پی نوشت 2:امروز هستی خانوم تمام تکالیف دیروزش رو هم ٬با کمال میل انجام داد و من رو خوشحال کرد که اینهمه دختر درس خوان و خوبی .....

پی نوشت 3:امسال خونه تکونی من٬خیلی طولانی شده و هنوز خیلی کارام مونده٬فکر میکنم علتش مشغولیتم به هستی باشهفردا ساعت ۹ صبح٬ بازم جلسه با معلمش هست که باید برم و تا بیام خونه دوباره کلی ....وقتی از خونه میرم بیرون ٬دیگه حوصله کارم نمیاد

پی نوشت ۴:البته بگم٬ که تمام این عکسها٬ق ا چ ا ق ی گرفته شده و اصلا نزاشتن عکس و فیلم بگیریم و عکاس ٬عکسهای تکی و دسته جمعی ازشون گرفت که بهمون بدهند(فیلم و عکس)٬اون عکسا رو هم٬وقتی به دستمون برسه٬براتون میزارمتوی یکی از عکس های بالا٬ که خانوم ونکی در حال دادن لوح و...اون دو تا پایینی ها عکاس هستند که وقتی بچه ها میومدن٬هر دو تا ٬عکس مینداختن.....قبل از شروع کنسرت هم٬از هر کدوم عکس تکی انداختن

انشالا همیشه شاد و سلامت و موفق باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ
چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
پیمان کوچولو و....

سلام سلام٬ به همه شما٬ دوستای گل و عزیزمون٬تو این پست چندتایی عکس٬ از پنجشنبه گذشته که رفته بودیم خونه دایی کوچیکه ٬دیدن پسر کوچولوی نازش٬آقا پیمان میزارم٬شب خوبی بود و خوش گذشت....

پیمان ۱۲ روزه٬بغل خاله بیتا

آنقدر چلاندیمش تا چشماشو باز کنه

عسل من٬در حال خواباندن پیمانبچه ام کمر درد گرفت از ذوقش.....

هستی من ٬در حال له کردن پیمان

پیمان کوچولوی من٬در حال بوس فرستادن برای هستی

اینم کیان عسلم٬ که گفت خاله از منم عکس بنداز و کلی شرمنده ام کرد

کیارش هم خواب بود و عکس ننداختم(همش میاین میگین٬ چرا اینا تو عکسا خوابن و....)

پی نوشت ۱:یکشنبه ٬در دومین جلسه کلاس فرادرمانی که بیشترش تکرار جلسه اول بود ٬شرکت کردم٬راضی هستم و خوشحالم که به این کلاس میرم.....

پی نوشت ۲:دوشنبه٬ساعت ۴ عصر٬هستی رو برای آخرین تمرین گروهی به مهد نگارین بردم٬سارافون سرمه ای رو هم گرفتیم(زیاد ازش خوشم نیومد ولی جلوی هستی صدام در نیومد٬هر چند خودشم....)دیروزم دادم تا براش تنگتر کنند تا شاید قابل تحمل تر بشه٬ ۱۰۰۰۰ تومان بابتش گرفتن و اصلا خیاط ٬روش کار نکرده٬خب بیشتر میگرفت ٬عوضش یه چیزی میدوخت که یکبار مصرف نباشه و ۴۵ تا دختر بچه ٬بعدا هم٬ از این سارافون استفاده کنند....

پی نوشت ۳:یکشنبه٬ ۱۱ اسفند ۸۷ ٬ساعت ۵:۳۰ عصر٬هستی خانوم در سالن خرد(ولنجک)کنسرت داره که هستی تو این کنسرت٬فولوت میزنه٬البته خواننده و بلز و ارگ و....هم دارندبلیطها به قیمت ۶۰۰۰ تومان فروخته شده(حتی پدر و مادرها) و بلیط کم هم اومده....برای هستی من و موفقیتش در این روز دعا کنید

پی نوشت ۴:سه شنبه هم ٬کمی خرید کردیم (دیگه نمیگم چی خریدیم)و برای شام رفتیم خونه دایی رضا اینا ٬که اونجا هم خیلی خوش گذشت

پی نوشت ۵:چند وقتی میشد که آقای همسر میگفت٬ تا عید برات سورپیریز دارم و....دیشب گفت٬فردا میام دنبالت بریم یک جایی؟؟؟ساعت ۱۱ اومد و منو برد ایران خودرو تا رنگ ماشینی رو که برام پیش ثبت نام کرده بود انتخاب کنم و امضاهای لازم رو بزنم......برام سورپیریز جالبی بود ٬هر چند زیاد مایل نبودم ماشینم رو عوض کنم و هر وقت پیشنهاد میداد من مخالفت میکردم(این شد که در عمل انجام شده قرارم داد)میدونم میاین میپرسید ماشینت چی بود و حالا چی شد....برای همین خودم میگم که ....ماشین من ٬یک پراید مشکی اتومات مدل ۸۱ بود(سفارشی)٬که دقیقا با تولد کیان و کیارش خریدیمو الان٬ محمود منو خجالت داده و یک پژو ۲۰۶ تیپ ۶(اتومات)نوک مدادی مدل ۸۸ ٬ثبت نام کردههر چند تا بهمون ندادن٬هیچی معلوم نیست(ایران خودرو دیگه)بیشتر از من٬هستی خوشحاله که از این به بعد٬ با ماشین جدید میرم مدرسه دنبالش و......هر وقت میخواستیم از خونه بریم بیرون٬میگفت٬ تو رو خدا با ماشین بابا بریم

پی نوشت ۶:محمود٬الان میگفت٬حالا که برات ماشین خریدم٬فردا که تعطیل رسمیه(پنجشنبه)باید برم سر کار تا پولش در بیاد(سابقه نداره بزارم روزای تعطیل بره سر کار٬اکثر دوستاش گاهی اوقات میرن)بعد از شرکت هم٬میخوام با بچه ها برم فوتبال....منم که دلم نازک....خلاصه٬ داره باج میگیره بدجوربنابراین فردا من و هستی صبح تا شب تنها میمونیم و من٬ بقیه اتاق تکونی آشپز خونه رو تموم میکنم٬یعنی همون کلفت پارتی خودمون...

پی نوشت ۷:متاسفانه٬حال آقاجون چند روز که خیلی بدتر شده و روزای بدی رو میگذرونه٬خدا کنه هر چی براش بهتره٬همون بشه٬طفلی داره عذاب میکشه....نمیشه هیچ چیزی رو٬ زوری از خدا خواست و خودش مصلحت آدما رو بهتر میدونه

پی نوشت ۸:به همتون سر میزنماولی کامنت نذاشتم تا انشالا اگه عمری بود و ای دی اس ال دار شدیم(بعد از عید)تلافی کنمدلگیر نشیدااحتمالا تو پست بعد٬ عکسای کنسرت خانومی خودم رو براتون میزارم که یک هفته ای میشه٬گوش شیطون کر٬خیلی خانومتر و حرف گوش کن تر شده٬و من و محمود با تمام وجودمون بزرگتر شدنش رو داریم حس میکنیم و.....

 

تقدیم به شما

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ