هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
هفته ای که گذشت و ....

وای شرمنده ، اینهفته تو دنیای قشنگمون کمرنگ بودم،خیلی سرم شلوغ بود،هر وقت تعطیلات زیاد باشه ٬من،کمتر تو اینترنت میام که بیشتر با هستی و محمود باشم......

پنجشنبه پیش،ساعت 3 با خواهری ،رفتیم مهمونی ماندانا جون،که بقیه دوستان هم اومدن و دور هم خوش گذشت و تونستیم آقا سام کوچولو رو ببینیم،البته نگران هستی و بابا محمودش نباشید،از وقتی من از خونه رفتم بیرون،دو تایی رفتن پیش دوستان بابایی،فوتبال بازی کردن،محمود میگه یهو پیش اومد ولی من ...اینم عکس از بچه های حاضر در مهمونی:

آقای صاحب خونه٬سام کوچولو

بازم سام عسلی

ایلیا جون مامان بیتا

اینم٬ ایلیای مامان لیلا٬با کادوی خاله نوشین به سام کوچولو

جمعه ،ساعت 12 ظهر، از خونه رفتیم بیرون،از سنایی،برای هستی ،چند تکه لباس خریدیم که خداییش لباسای قشنگ اما گرونی داشت،همین چند تکه...اما وقتی تو خونه تنش کردم،بهش میومد و از خریدمون راضی بودیم،امسال برعکسه پارسال، با لباساش عکس ننداختم که وقتی تو عید ازش عکس میندازم تکراری نباشه....بعد از ناهار ،دیدیم فوتبال زنده داره و خیابانها خلوته،گفتیم حتما شهروندم خلوت،رفتیم و خرید عیدمون رو از شهروند انجام دادیم و خداییش عالی بود،موقعی که ما داشتیم میومدیم و فوتبال تموم شده بود،حسابی شلوغ و....اینم٬ چند تا عکس٬ از لباسهای عروسک ما،البته خریدش هنوز تموم نشده....

یک عکس کلی از خرید روز جمعه٬سنایی

رنگ مد سال بنفشه٬این بود که به در خواست بابایی ست بنفش....

خودش٬ این دامن رو انتخاب کرد که خداییش خیلی بهش میاد

شنبه ظهر ،نمایشگاهی از کارهای بچه ها،تو مدرسه هستی برگزار شده بود که من رفتم و کلی لذت بردم و چند تایی عکس انداختم.....

خانومی در نمایشگاه

کارهای کلاس اولی ها

اینم٬نمایی از یک گوشه ی نمایشگاه که واقعا قشنگ بود 

یکشنبه صبح،ساعت 9:30 اولین جلسه کلاس فرادرمانی بود، که رفتم ( دو دل بودم)خیلی عالی بود و کلی از کلاس و مطالبش استفاده کردم و تا ساعت 1 ظهر ادامه داشت،همش 8 نفر بودیم ،اما اینقدر سوالامون زیاد بود که نگو....البته من تازه یک جلسه رفتم،تا خدا چی بخواد.....بعد از ظهر هم،محمود زود اومد و سه تایی رفتیم هفت تیر ،تا من از تخفیف ها استفاده کنم که منم کم نذاشتم،دو تا کفش ، دو تا پالتو ، یک مانتو(این یکی تخفیف خورده نبود و از کارهای جدید بود که تازه داشتن رو رگال میچیدن که محمود خوشش اومد و به زور....)نگید چه پر روست،باور کنید محمود یک پالتو و یک کفش و مانتو رو به زور برام خرید،حتی پالتو رو من اومدم بیرون و اون خودش رفت خرید(میگفت دو تاش هم، خیلی بهت میاد)هستی هم حسابی عصبانی شد که چرا برای مامان دو تا خریدی،محمود اومد دعواش کنه که من،یک اشاره کردم که یعنی حساسیت نشون نده،ما کوچیک بودیم به خواهر و برادرمون ،گاهی حسودی میکردیم،حالا این چون....به من ....آخرش میگفت،مامان ببخشید،مبارکت باشه....تا بیایم خونه ساعت 11 بود.

دوشنبه(اربعین)ناهار رفتیم خونه مامان،که شله زرد نذری هم داشت،داداش رضا و سمیرا جون هم بودند،ساعت 6 عصر،همراه دایی اینا(5 تایی)رفتیم پاساژ ونک تا برای محمود و رضا شلوار لی بخریم که اونا چیزی نپسندیدند و از اونهمه مغازه،فقط من یک روسری خریدم،رضا گفت بریم بوستان،که از اونجا رضا یک شلوار لی خرید و چون محمود دنبال شلوار لی زیپ دار بود(پیدا نشد،همشون میگفتن ،همه شلوارامون دکمه ای هستش)دست از پا درازتر ،خسته و گشنه،اومدیم بیرون و شام مهمون دایی رضا اینا کباب خوردیم و ساعت 11 رسیدیم خونه......

سه شنبه ،خانه تکانی رو از اتاق کار محمود شروع کردم که تا 8 شب طول کشید و حسابی خسته شدم(امسال خیلی دیر شد،همیشه زودتر تموم میکردم تا با خریدهام قاطی نشه)اما امروز چهارشنبه،به خاطر تمرین گروهی هستی و.....کار خونه تعطیل بود،ساعت 3 با هستی رفتیم آرایشگاه تا موهای هستی رو که خیلی به اندازه بدی رسیده (واقعا پشیمونم که اینقدر کوتاه کردم و به بعضی دوستان حق میدم که کامنت میزارن،هستی زشت شده و خدا کنه موهاش بلند شه و....البته افتادن دندانهای جلوش بر این بد شدنش تاثیر گذاشته و بچه مو.....)با هزار خواهش و تمنا،موهاشو گرد کنه تا برای عید بهتر بشه ،خودمم پرو لباس داشتم که با عجله انجامش دادم و به طرف سالن خرد رفتیم،خیلی ترافیک بدی بود اما به موقع رسیدیم و بعد از کلاس ساعت 7 رسیدیم خونه و تند تند برنج گذاشتم تا با خورشت فسنجان فریزری شام بخوریم که خداییش خیلی خوب شد...اگه خودم به محمود نمیگفتم ،اصلا نمیفهمید خورشت فریزری هستش .....(دیدید چقدر سرم شلوغ بوده و نتونستم زیاد بیام تو نت)

عکس داغ داغ امروز٬ بعد از تمرین تو خرد(با موهای گرد)

پی نوشت 1:امروز هستی، برنامه امتحان میان ترم آورده که همونجور که میبینید، از 18 اسفند تا 26 اسفند و دو تا هم 15 و 17 فروردین ۸۸ هستش،کارم حسابی در اومد،فکر میکردم با ترمی شدن ،بچه ها، دیگه تو اسفند امتحان ندارند و مامانا با خیال راحت به کار خونه و خرید و.....

دیکته و قرآن بعد از عید

پی نوشت 2:فردا پنجشنبه،بعد از شام ،ما و بیتا اینا و دایی رضا اینا،میریم خونه دایی کوچیکه،دیدن پسر کوچولوشون که 12 روزه میشه و اسمش هم، به خاطر تناسب با برادرش پدرام،پیمان شده....قربونش برم من،از حالا کلی هیجان دارم برای دیدنش و میدونم چه عسلیه.....

پی نوشت 3:باید منو ببخشید که، این ماه آخر سال رو٬ کمتر براتون کامنت بزارم،البته همه وبلاگاتون رو میخونم،ولی شاید نتونم براتون کامنت بزارم،برای ای دی اس ال ٬محمود قرار داد بسته ولی فکر نکنم تا بعد از عید وصل بشه...

روزهای قشنگ و خوبی داشته باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
تولد محمود و آپ نه چندان کوتاه......

امروز تولد همسر عزیز من و بابای هستی خانوم هستش،هر چند امروز کاری کرد که خیلی دلم ازش گرفت و یه جورایی یاد نوشته های هاله جونم ،روز تولد همسرش افتادم ،از همین جا، تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم سایه اش همیشه بالای سر من و هستی کوچکمان باشد.....

محمود عزیزم ،عاشقانه دوستت دارم و تولدت رو تبریک میگم

این کارت از طرف نوشین همسرت، به تو شوهر خوب و مهربانم

 

این هم، از طرف هستی قشنگمان، به بابا محمود عزیز

 

با توجه به اینکه،بیشتر دوستان عزیزم، خواسته بودن عکسهای کادوی ولنتاینمون رو بزاریم،(میتونید برید تو کامنتدونی)و هیچ چیز تو این دنیای مجازی مهمتر از نظر دوستان مهربون و خوبم نیست به خواسته شون احترام میزارم،کادوی محمود به من،کیف و کفش و سه تا شلوار لی بود که اینم عکسش هست:

 

کادوی من به محمود،که روز سه شنبه از منیریه خریدیم،وسایل شنایی هستش که سه هفته ای میشه محمود داره با همکاراش میره استخر و این استخر رفتن اینقدر حیاتی و مهمه که ،امروز هم که تولدش هستش نتونست ازش بگذره(براتون توضیح میدم که چقدر دلمو شکست)منم، دیدم با چه ذوقی داره مایو برای خودش انتخاب میکنه،گفتم به جای شلوار،مایو و کیف ورزشی و عینک شنا و دماغ گیر برای ولنتاین براش بخرم که اینم عکسش هست:

 

حالا، بریم سراغ نوشتن این 2 ،3 روز که......

دوشنبه ،از ساعت 10 تا 2:30 ظهر آرایشگاه بودم تا موهامو٬ های لایت عسلی کنم،مثل همیشه موهام رنگ باز نمیکرد و خیلی معطل و خسته شدم،در آخر هم آرایشگر گفت:اونایی که آهن بدنشون کمه ٬اینجوری موهاشون رنگ باز نمیکنه،از دفعه بعد٬ سه ساعت زودتر از اومدن، یک قرص فیفول (آهن خارجی)بخور ببین چقدر فرق میکنه،چند روز پیش یک خانومی مثل شما میگفت من موهام هیچ وقت رنگ دلخواهم،نمیشه و.....همونموقع یک قرص بهش دادم و تاثیرش رو، همه دیدن که چقدر سریع و....همه ما روزی یک عدد فلفور رو میخوریم چون برای خانومها لازم هستش و.....منم از همون شب ٬گفتم محمود خرید و دارم میخورم٬چون علایم کمبود آهن رو دارمساعت 2:30 بدو بدو خودم رو رسوندم خونه و دیدم هستی هم تازه رسیده ولی چون بهش گفته بودم٬ ممکن هستش چند دقیقه دیر برسم٬ تو لابی منتظرم بود و با هم اومدیم خونه،اولش مثل همیشه یکجوری بودم و به نظرم زیاد خوب نبود ولی وقتی آرایش کردمو یک پیراهن خوشگل پوشیدم،دیدم نه خیلی قشنگ شده،الانم بعد از حموم٬ احساس میکنم خیلی خوب شده و تا عید حسابی جا میوفته ،اگرم دیدم خوشم نمیاد ،برای 10 اسفند وقت گرفتم که برم و شکلاتی کنم،(از رنگهای روشن و مش که معمولا رنگ دلخواهم نمیشه بهتره)ساعت ۳ تا ۴ هم تلفنی با خانوم خونه صحبت کردم که خیلی چسبید

نیمه های شب سه شنبه،از درد گردن بیدار شدم و دیدم،بله.....دنده گردنی محترم عود کرده و گردنم تکون نمیخوره و حسابی درد میکنه،تا صبح طاقت آوردم و بعد از خوردن صبحانه ای که محمود آماده کرده بود،سه تایی رفتیم درمانگاه و بعد از کلی معطلی بالاخره دکتر را دیدیم،دکتر ازم پرسید:دیروز چیکارا کردی؟محمود گفت:5 ساعت تو آرایشگاه بوده،شبم سه ساعت پشت کامپیوتر نشسته و عصری هم کلی از دست دخملی عصبانی شده و...دکتر:بسته دیگه لطفا،شما چقدر به خودتون توجه میکنید،میدونید که گردنتون اینجوری میشه،اونوقت اینهمه مدت پشت کامی،عصبانی شدن،....شما چه جوری میخوابید؟؟یکور یا طاق باز؟؟گفتم :هیچ کدوم،من دمرو میخوابم....گفت:وای خانوم دست شما درد نکنه٬ مگه نمیدونید....خلاصه کلی ورزش برای قوی کردن گردنم داد که قبلا هم میدونستم ولی نمیدونم چرا یادم میره یا زورم میاد انجام بدم،کلی هم در مورد بالش و....توضیح داد و سه تا آمپول هم نوش جان کردم و اومدین بیروم،به محمود گفتم:حتما با این تصاویری که از تظاهرات ۲۲ بهمن نشون میده بالای شهر خلوته،بیا بریم سالن کنسرت هستی رو بهم نشون بده تا هفته دیگه برای تمرین بیارمش،ولی چشمتون روز بد نبینه، تو چنان ترافیکی افتادیم که تا حالا اونجا ندیده بودم،تو همون وضع،هستی خانوم گشنه شد و مثل اوندفعه اینقدر غر زد که به گریه تبدیل شد،محمود گفت بیا بریم درکه ناهار بخوریم که دیدیم وای جا نیست بری بالا.....ساعت از سه گذشته بود که بالاخره تونستیم شکم خانومی رو سیر کنیم،از اونجا رفتیم خیابون کاخ تا من آستری لباس بگیرم و پاپیون پرده آشپزخونه که جا مونده بود رو بگیریم و از اونجا رفتیم منیریه تا برای هستی ست وسایل محافظ اسکیت رو که قراره از این هفته روزهای سه شنبه 2 تا 3 تو مدرسه برگزار بشه بخریم،به در خواست خودش قرمزش رو برداشت و دیدیم تا اونجا رفتیم،یک لباس ژیمناستیک صورتی برای هستی و تاپ شلوار ورزشی برای خودم،و همونایی که گفتم برای ولنتاین محمود خریدم(مایو و کیف و عینک شنا و دماغ گیر)از اونجا هم اومدیم خونه و استراحتی کردیم و ساعت 9:30 تا 11 با همون گردن درد که بهتر شده بود،رفتیم خونه عموم که پسرش رفته قبرس.....اونجا با دختر عمه ام در مورد فرادرمانی صحبت کردم و منو برد تو اطاق تا تو دایره درمان بیماریهام ببره،بعد از اون ٬بهم گفت ممکن حالت٬ اولش بدتر بشه و....خودش ترم 8 این کلاسها بود و منو کلی تشویق کرد که حتما به این کلاسها برم و منم قبول کردم تا با مستری که نزدیک به خونه مون هست صحبت کنه و از یکشنبه ساعت 9:30 صبح، اولین جلسه ترم 1 رو شروع کنم.....

هستی ٬در لباس ژیمناستیک

اینم٬ محافظهای قرمز خانومی

دیشب برای اولین بار تا خود صبح، زمانی که هستی ساعت 7 بیدار شد، اصلا نخوابیدم و مدام فکر به گذشته، حال، آینده ،آدمای اطرافم،کاراشون،نوشتن پست امروزم و......فکر میکردم و اصلا خوابم نمیومد و وقتی ساعت، زنگ زد، باورم نمیشد که حتی یک دقیقه نخوابیدم،هستی و محمود رو راه انداختم ولی بازم برعکس همیشه خوابم نبرد و ساعت 10 با چشمانی پف کرده و سری منگ بیدار شدم،(دختر عمه ام گفت٬همش به خاطر تاثیر فرادرمانی هستش و رفع میشه)اما باید از خونه بیرون میرفتم و برای محمود گل و کیک و شمع میخریدم،ساعت 11:30 که از خونه زدم بیرون هوا خیلی خراب بود و تا 1:30 که برگردم خونه،بارش بارون اینقدر شدید بود که نگو،تا حالا تو همچین هوایی رانندگی نکرده بودم اونم با شب بیداری و گردن درد و...تمام نیایش و خیابونهای اصلی و فرعی رو٬ آب برداشته بود و کثافتی تو خیابونها بود که.....شیشه ها بخار کرده بود و بیرون به زور معلوم بود،واقعا جونم رو به خطر انداختم که محمود رو سورپریز و خوشحال کنم(دلم نمیخواست به خودش بگم کیک بگیر حتی تو این شرایط)بهش گفته بودم٬ میرم بیرون ولی دریغ از یک تلفن که ببینه من با اون وضع ....(جلسه داشته حتما دیگه)بهش اس ام اس زدم و خواهش کردم امشب به استخر نره تا هستی بتونه ببینتش و عکس و کیک و......ساعت 10 تازه برسه٬ خیلی دیره و نمیتونم هستی رو بیدار نگه دارم،اما دریغ از یک جو معرفت....ساعت 7 بهم زنگ زد ولی نتونستم تظاهر کنم که خوبم،مخصوصا که گفت تازه داره میره استخر و......

الان ساعت 9 شب هستش و چشمام داره از کاسه در میاد ولی چون میخواستم حتما امروز براش آپ کنم دو ساعته دارم تایپ میکنم حالا چقدر باید پشت این دایل آپ مسخره صبر کنم تا عکسها دانلود بشه و آپ کنم بماند.....

پی نوشت 1(خطاب به محمود عزیزم):نمیشه که همیشه ازت تعریف کرد،من دلم میخواست امشب بیشتر با من و هستی باشی و سور پیریزمون خوشحالت کنه ولی تو بد جوری با این خونسردی و بی اهمیتی، دلم رو شکستی و الان دلم خیلی گرفته و تمام حس و حالم از بین رفته و حوصله هیچی ندارم........

پی نوشت 2:امروز، که هستی رو بردم کلاس پیانو،بلیط کنسرت رو از خانم ونکی گرفتم،دستش درد نکنه،باید کلی با این حالم میرفتم تا نگارین و......

پی نوشت 3:دیروز از شبکه پارسه زنگ زدند،که پورت خالی پیدا شده و نوبت شما برای ای دی اس ال رسیده،مدارک رو برامون فکس کنید و مبلغ رو بریزید،اما 20 اسفند آماده میشه،من تمام مدارک رو امروز فکس کردم ولی محمود عزیزم که قرار بود پول رو بریزه،هنوز نریخته،مبلغ ماهیانه اش از همه جا گرونتره،سرعت256، 20 گیگ،ماهی 49000 تومان،من نمیخواستم قبول کنم، ولی محمود گفت ،بگیریم که وقتت کمتر هدر بره،حالا برام دعا کنید که به خوبی و خوشی درست بشه و من از این سرعت خلاص بشم،وسواس به کامنت گذاشتن هم دارم و گاهی چند بار یک کامنتدونی رو باز میکنم تا اون عدد ظاهر بشه.....

پی نوشت 4:اینقدر عصبانیم، که هستی ساعت 9:30 داره شامش رو تنها میخوره که نگو....خودمم دارم از گشنگی ضعف میکنم،مثلا سبزی پلو ماهی که دوست داره درست کردم تا دور هم بخوریم......

پی نوشت 5:راستی کادوی  من برای تولد محمود٬ یک گوشی موبایل هستش که چون خودش میخواد پاکت پیسی بخره(لمسی) و زیاد به حرف من گوش نداد،من 200 هزار تومان از پولش رو گذاشتم که بهش بدم،بقیه اش رو خودش بده،اون به من 500 هزار تومان چک پول ،کادو تولد داده،حالا میخواد گوشی 500 ،600 هزار تومانی بخره....شاید همشو میدادم ٬ولی الان اصلا تو مودش نیستم......ببخشید که کمی تلخ نوشتم،بدجوری حالم گرفته شده.....

بعدا نوشت:الان ساعت ۱۲ شب هستش که اومدم تا نوشته هام رو ثبت کنم٬هستی رو تا ۱۰:۳۰ بیدار نگه داشتم تا با هم عکس بگیریم ولی اینقدر خسته و خواب آلود بودم که واقعا مثل همیشه برام نبود٬البته کلی ازم عذر خواهی کرد و بوس وتشکر و.....ولی راستش قلبا نبخشیدمشرییس شرکت هم٬ یک نیم سکه٬ بهش کادو داده که دستش درد نکنهفردا قراره با بیتا بریم مهمونی٬خدا کنه بعد از دو شب نخوابیدن ٬فردا حال خوبی داشته باشم و بهم خوش بگذرهصبح هم ٬باید با محمود تا ایران خودرو بریم و برگردیم......برم زودتر بخوابم تا نمردم

تو اون هوا٬ تا قنادی ماه بانو(مرزداران)که کیکاشو دوست داره رفتم

اینم ٬دسته گل ٬من و هستی به بابایی

اینم گوشی پاکت پیسی آقای مهندس که دوستش از دوبی آورده

البته هستی٬ توی یک کارت تبریک هم٬ کلی مطلب برای باباش نوشته بود که بهش داد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
تولد پسر دایی و ولنتاین و.....

چهارشنبه گذشته،دومین تمرین گروهی هستی بود که بردمش مهد نگارین و بعد از تمرین، اندازه هاشون رو گرفتن برای دوختن سارافون سرمه ای(برای دخترها که حدود ۴۰ نفرند)،روز کنسرت هم شد یکشنبه، 11 اسفند ساعت 5 عصر، که باید این چهارشنبه دوباره برم نگارین و بلیط کنسرت خانومی(به مبلغ نفری 6000 تومان) رو بخرم و چهارشنبه بعدش، برای آخرین تمرین گروهی به محل کنسرت بریم......

پنجشنبه عصر،سه تایی رفتیم پرده آشپزخونه و دربهای تلقی حمام رو گرفتیم و از اونجا سری به چرم نوین و چرم ونک زدیم که از طرف مامانم برای تولد محمود ،کمربند چرمی گرفتیم،از یکی دو تا چکمه هم خوشم اومد که اندازه من نداشت ،بعد از خوردن شام تو رستوران غروب زیر برج ملت،تصمیم گرفتیم یک سر به بازار صفویه بزنیم که کلی کیف و چکمه های قشنگ داشت ،تخفیف هم خورده بود ،این بود که آقای همسر خجالتمون داد و یک چکمه و کیف به مناسبت ولنتاین(اسپندارمزگان ایرانی) برای من خرید که کلی خوشحال شدم و....حالا باید برای چکمه،شلوار لی تنگ میخریدم که دیگه خسته شده بودیم و موند برای بعد،جمعه هم از صبح تا شب ،محمود مشغول نصب پرده ی آشپزخونه و درهای حمام بود و نتونستیم بریم خرید،بعد از شام هم ٬باید میرفتیم خونه دوست محمود ٬که بازدید عید پارسال رو پس بدیم...که رفتیم و هستی با دخترشون دیبا که اونم کلاس اول هستش ،کلی بازی و شیطونی کردن و ساعت 11 اومدیم خونه تا خانومی بخوابه.....

هستی و دیبا

شنبه شب،محمود زود اومد خونه و بعد از خوردن شام،رفتیم بوستان تا شلوار لی بخریم،توی مغازه کلی شلوار پوشیدم و از بین اونا از سه تاش خوشم اومد که وقتی خواستم از بینشون انتخاب کنم ،بازم محمود خوشحالترم کرد و گفت ،اینا که رنگشون یکی نیست(مشکی ،آبی ،سرمه ای)همه رو بردار،این شد که منم......

پی نوشت 1:نمایشگاه مدرسه هستی٬(آذربایجان)10 روزی عقب افتاده و فعلا منتظریم تا ببینیم سهم ما از این نمایشگاه چیه؟؟؟؟

پی نوشت 2:پنجشنبه عصر، با خواهری قراره بریم خونه ماندانا جون دوستش که تازگی بچه دار شده و یک گل پسری به دنیا آورده ، ماندانا جون هم یکساعت پیش، بهم زنگ زد و صداشو شنیدم و کلی خوشحال شدم،امیدوارم ایندفعه،دیگه قرار بهم نخوره و ما موفق به دیدن آقا سام کوچولو بشیم.

پی نوشت 3:امروز٬ یعنی 20 بهمن،دایی کوچیکم که برام خیلی خیلی عزیزه و من از بچگی بینهایت دوستش داشتم،برای دومین بار پدر شده و تونسته دومین پسر گلش رو بغل کنه و....هنوز اسمش رو لو نداده و من از این بابت از دستش عصبانیم و کلی بهش غر زدم...دلم میخواد زودتر این پسر دایی کوچولو رو ببینم و خیلی بیتابم،اما زنداییم میخواد 10 روزی رو بره خونه مامانش و من فعلا٬ نمیتونم برم بینمش تا بیاد خونه خودشون.....خیلی خوشحالم که آقاجون٬ تونست٬ آخرین نوه اش رو هم ببینه٬ البته ٬هنوز ندیده ولی وقتی مامانم و خاله ام ٬که امروز پیشش بودن٬بهش گفتن٬ پسر تورج به دنیا اومد و هر دو سلامتند٬کلی خوشحال شده و از گوشه چشمش اشک....

تورج و زهرای عزیزم،قدم نو رسیده خیلی خیلی مبارک باشه،انشالا دومادش کنید...

پی نوشت 4:فردا، هستی خانوم،امتحان مید ترم زبان ترم 8 داره و من چند روزه حسابی هلاک شدم و....براش دعاکنید امتحانش رو خوب بده و نمره خوبی بگیره.....

روز عشق رو٬ از همین الان، به همه عشاق روی زمین ،مخصوصا محمود خودم ،تبریک میگم و امیدوارم همیشه عاشق و سلامت باشید.....

من کادوی ولنتاین رو از محمود گلم گرفته ام(چکمه و کیف چرم)ولی اون مثل همیشه خودش رو لوس کرده و منو اذیت میکنه،(نمیاد بریم بخریم)هر سال ولنتاین ٬برای هم یک عطر میگیریم،اما امسال چون چند تایی داشتیم،من اونجوری گرفتم و محمود هنوز چیزی نمیگه،اما منم٬ میخوام براش شلوار بگیرم،و تصمیم دارم برای تولدش ٬یک گوشی که خیلی لازم داره(گوشیش خراب شده)بخرم که اونم باید خودش انتخاب کنه(از بس وسواس داره و مشکل پسنده ،کسی جرات نمیکنه براش کادو بخره و مامانم٬ هر سال میزاره به عهده خودمون و من با خودش میرم خرید و خداییش همیشه تو انتخاب گرونترین جنس سنگ تموم میزاره....)حالا ببینیم چی میشه، هر روز میگه فردا....چهارشنبه 23 بهمن، تولد محمود عزیزمه که حتما اونروز یک آپ کوچولو براش میکنم......

اینم٬ عکسای پنجشنبه پیش٬ خونه مامانم ایناکسی مسابقه خواب آسمانی جایی سراغ نداره ٬من عکس دوقلوها رو بزارم

آقا کیارش گل که خیلی قشنگ٬ پازلش رو گذاشته بالای سرش که کسی.....

اینم کیان خودم ٬که داره هفت پادشاه رو خواب میبینه

اینم هستی من٬که همون موقع داره دیکته مینویسه٬اونم با کلی....

والا٬میخواستم عکس کادوی ولنتاینم (چکمه و کیف)رو اینجا بزارم ولی گفتم٬ ممکن اون دوستای نازنینی که هر بار ٬کلی حرفای قشنگ لایق خودشون رو برام کامنت میزارن٬بترکند و کار دست مامان و بابای محترم تر از خودشون با این تربیت قشنگشون ٬بدن....این بود که بهشون رحم کردم تا شاید٬خجالت بکشند و به آدمایی که هیچ بدی بهشون نکردند و نمیشناسند ٬اینهمه حرفهای زشت و زننده و بی منطق و...نزنندبه امید اونروز که همه ٬حداقل تو این دنیای مجازی مزاحم هم نشویم و احترام آدمای ندیده رو هم ٬نگه داریم و هر وبلاگی رو که دوست نداریم نخونیم٬اگرم خوندیم توهین نکنیم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
نمایشگاه 21 بهمن و.....

پنجشنبه، همونطور که گفتم،عصری رفتیم خونه آقاجون اینا که خاله بیتا و دایی رضا اینا هم اومدند،مظلومیت و ناتوانی آقاجون دل سنگ رو آب میکرد،چه برسد به ما که نوه هاش هستیم و دوستش داریم،زمانی که محمود و ناصر به سختی آقاجون رو از اتاقش بیرون آوردند(با کمک واکر) تا بنشینه،زمانی که با چشمان درشتش به هممون نگاه میکرد ولی چیزی نمیگفت،وقتی که دستاشو گرفتم و او بهم گفت:چرا دستات سرده نکنه مریضی؟؟؟وقتی ازش پرسیدم آقاجون چیزی نمیخوای؟؟؟با سختی و خیلی نامفهوم گفت:نه مرسی ،به اون چیزی که میخواستم رسیدم،گفتم:چی اقاجون؟؟؟گفت:دیدن شماها که خیلی دلم میخواست ببینمتون.....وقتی سراغ هستی رو با نگاهش ازم گرفت(خونه مامانم بود)وقتی که یک قلپ آب رو نمیتونست قورت بده و.....داداش رضا که خیلی هاشو ندیده بود،گریه کرد و من بغضم رو خوردم،موقع خداحافظی دستشو بوسیدم و تا دم در با نگاهش بدرقم کرد و برعکس همیشه نتونست تا دم در همراهیمون کنه و.....توی ماشین با صدای گرفته به محمود گفتم:هر بار آقاجون رو میبینم،پیش خودم میگم،یعنی این آخرین باری هست که.....

از اونجا، همگی با دلی پر از غم،رفتیم خونه مامانم و شام اونجا بودیم،موقع خداحافظی،هستی که میدونست ما جمعه خرید داریم،اصرار کرد بمونه خونه ی مامانم اینا تا جمعه رو پیش اونا باشه،وقتی بابام اصرار کرد،منم موافقت کردم که بمونه،اما به خونه نرسیده،دلم براش تنگ شده بود و تا صبح چند بار رفتم تو اتاقش و تا صبح چراغ خوابش روشن بود....

 

هستی و تحقیق علوم از اجسام ساکن(کار خودشه مثلا)

روز جمعه،ساعت 11 ٬با محمود رفتیم خیابان کاخ تا برای آشپزخونه ٬پرده سفارش (پشت شیشه ای)بدیم و از اونجا رفتیم برای مامانم.....خریدیم،ناهار رو هم ،برای اولین بار در رستوران سفید کنار ،روبروی هتل سیمرغ(دوستای محمود معرفی کرده بودن)خوردیم که شلوغ بود و غذامون رو هم خیلی دیر آوردن ولی غذاش خوشمزه بود و باقالی پلوش ....بعد از ناهار٬ میخواستیم بریم از پاساژ قائم ،چکمه بخریم که وقتی رسیدیم تعطیل شده بود....یک سر به چرم نوین زدیم٬ که یکی پسندیدم ولی محمود گفت:وایسا هفته دیگه بخریم و عجله نکن...ساعت 6 رسیدیم خونه مامان و ساعت 8 رسدیم خونه و.....

شنبه شب،بعد از شام ،رفتیم خونه عموم، تا از پسرش که چهارشنبه میره قبرس(درس بخونه)،خداحافظی کنیم،چقدر از دوری و جدایی و خداحافظی بدم میاد.......

یکشنبه هم،آقای همسر٬ کلی ورقه صحیح کرد و من هم با کلی دخل و تصرف نمره ها رو وارد لیست کردم(البته حالا حالاها کار داریم)هستی اومده میگه:بابا چرا ورقه ها رو مامانم داره نمره میده؟؟؟مگه بلده؟؟؟محمود بهش گفت:دخترم مگه تو نمیدونی مامانت مهندس و بلده خیلی کارا انجام بده...هستی هم دوید اومد منو بوسید و گفت:مامانی به همشون بیست بدیا...جالبه که صبح، داشتم نمره ها رو وارد میکردم،که دیدم محمود نوشته 10 از 18 و 2 از 2 برابر 18،زنگ زدم و گفتم:فلانی....نمره اش 18 نیست،12 هست،گفت:آره حتما 12 درسته(از روی اسمش شناخت که شاگرد زرنگی نیست)،دیشب اشتباه کردم،آفرین به اینهمه دقت.....یعنی اگه من نمیفهمیدم،فلانی به جای 12 ،18 گرفته بود و چه خوش به حالش میشد...نکته جالبتر٬ برای من اینه که،با اونکه محمود خیلی مشغله کاریش زیاده و با کلی آدم تو شرکت و دانشگاه و....سر و کار داره و هر ترم حدود 300 تا دانشجو داره،تک تک اونا رو به اسم میشناسه،اما کوچکترین کارهای مربوط به خونه و من و هستی ....رو خیلی راحت فراموش میکنه؟؟؟؟چه جور همچین چیزی ممکنه؟؟؟اونم فامیلیهای خیلی عجیب و غریب و....

امروز یعنی دوشنبه،ساعت 12 تا 13 مدرسه بودم،هستی با بچه ها، امروز رفته بودن دشت بهشت(اردو)و همگی با کلی هدیه و صورتهای نقاشی شده ،توی مدرسه میچرخیدن و هستی به خاطر خراب نشدن لبهاش ،ناهارم نخورد و من غذاشو آوردم خونه، تا ساعت 2:30 تو خونه بخوره....موضوع جلسه ی امروز،در مورد نمایشگاه روز 21 بهمن(به مناسبت دهه فجر)بود که کلاس هستی،باید در مورد استان آذربایجان و هر چیز مربوط به اون تحقیق کنه ، خوراکیهاش(آجیل و شیرینی و....)لباسهای محلیش،صنایع دستیش،ماکت شهرهای این استان و...... و مادرها(مثلا با کمک بچه ها)کارها و خریدها رو بین خودشون تقسیم کنند و برای اون روز ....خلاصه یکی از مادرها که عضو انجمنم هست و زیاد مدرسه میره،قرار شد ،کارها رو تقسیم کنه و به مامانها زنگ بزنه ،منم بهش گفتم،لطفا خوراکی ها رو به من بگو ،چون من هیچ چیز از شهرستانها نمیدونم ....نیست بچه ناف تهرانم.....اونم گفت،آخه هزینه اش زیاد میشه،خود آجیل تبریز(تواضع)....خلاصه اینم کار این هفته مون،باید ببینم چی به ما میوفته....

هستی عزیزم٬تو کلاس تزیین شده ی خودشون

هستی و معلم زحمت کش و دوست داشتنیشتحقیق علومش٬ دقیقا پشت سر خانومه

آزالیا و هستی جونم

اومده خونه میگه٬بازم ازم عکس بگیر

میگه٬ مامان خانومه گفت٬به پشت چشمت نمیتونم اکلیل بزنم چون فاصله چشم و ابروت کمهمیگم٬قربونت برم مثل خودمیمیگه٬فقط لبای منو اینجوری قلنبه کردهمیگم٬عزیز دلم لبای تو هم مثل من کوچیکهمیگه٬اه چقدر تو زشتی٬نمیشد من شبیه بابام باشممنو میگی...

اینم ٬هدیه های امروز هستی عسلی من

امشب ٬سبزی پلو ماهی درست کردم و برای اولین بار از ماهیتابه ی جدید استفاده کردم که خیلی خوب بود........

پی نوشت ۱:هر کاری کردم ٬نذاشت صورتشو تا محمود بیاد٬بشورم (حتما باید بابام ببینه ٬من چه عروسکی شدم)وقتی هم محمود ساعت ۹ اومد٬وقت خوابش رسیده بود و خیلی سخت صورتش رو شستمدیگه از وقت حموم رفتن گذشته بود و مجبور شدم سنبلش کنماحتمالا فردا تو مدرسه میگن٬عجب مامان بی خیالی که بچه شو حموم نکرده فرستاده مدرسه.....از دست تو هستی....برای همین از هر چی رنگ و ماژیک و خمیر و.....بدم میاد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
عکس تولد وبلاگی و کارنامه ترم یک و....

روز سه شنبه صبح٬رفتم مدرسه و کارنامه هستی رو گرفتممعلم هستی٬خودش یک کارنامه زیبا برای بچه های کلاسش درست کرده بود که همه مامانا و مدیر مدرسه سورپیریز شدن و کلی ازش تشکر کردیمطبق قولی که داده بودیم ٬باید برای هستی ٬کادویی که دوست داشت(کامپیوتر کوچولو)بخریم ولی فعلا به خاطر بعضی کاراش تصمیم گرفتیم ٬خرید کادو به تعویق بیوفته تا کمی حرف گوش کن تر بشه و بعد.....

این کارنامه و کارتیه که٬دفتر مدرسه به شاگردانش داده

این پشت کارنامه ای هستش که خانوم شمالی درست کرده

اینم کارنامه ی اهدایی خانوم شمالی(دستشون درد نکنه٬یادگاری قشنگیه)

آفرین به تو هستی قشنگ و زرنگم٬من و بابایی همیشه بهت افتخار میکنیم عزیزم

حالا دیگه نوبت٬ عکسهای تولد فاطمه زهرای عزیز و نازمه

اول از همه دخمل خودم که پیش کسوتشونه

 از روزی که از تولد مهرانا و فاطمه جون اومدیم٬میگه کی اردیبهشت میاد

آندیای عزیزم 

 باران گلم

ملوسک(فاطمه) نازم 

فاطمه زهرای گل و هستی 

باران و هستی 

 هستی و پرنیان

 هستی٬فاطمه زهرا٬آندیا٬امیر مهدی٬مهدیار٬کیارش

 کیک خوشگل و کادوهای فاطمه زهرا جون

 عروس خانوم در حال انگشت زدن و تست کردن کیک

 قربونش برم٬در حال فوت کردن شمع

پرنیان٬هستی و ارغوان عزیزم 

اینم مهمون کوچولوی ما(نوه دایی ٬مامان طاهره)

تو رو خدا ببخشید٬ اگه عکس بچه ای نبود یا ...خیلی از عکسام به علت حرکت بچه ها خوب نشده بود و گرنه همشون مثل دسته گل هستن و برای من عزیزند و خیلی دوستشون دارم

پی نوشت ۱:قرار است امشب(پنجشنبه)٬یک سر به آقاجون بزنیم و شام بریم خونه مامانم اینافکر کنم خاله بیتا (مهمونی ماندانا جون بهم خورد وگرنه امشب هر دومون اونجا بودیم٬از بس که من قدمم سبکه ٬ایندفعه که میخواستم باهاش برم٬مهمونی بهم خورد و موند برای چند هفته دیگه)و شاید دایی رضا اینا هم٬ اونجا باشند

این دسته گل هم٬تقدیم به همه شما که دوستتون داریم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
آقاجون دوست دارم،تو رو خدا حالا حالاها نرو .....

روز یکشنبه ،پرده اتاق پذیرایی رو باز کردم و تمام قاب پنجره و......تمیز کردم تا برای روز جمعه که قرار پرده رو بیارن و نصب کنن ،تمیز باشه،خیلی خسته شدم و اصلا انرژی زیادی برای اینجور کارها ندارم....

دوشنبه صبح٬ رفتم بوستان تا برای تولد دوست هستی که فردا پنجشنبه هستش کادو بخرم،دو ساعتی چرخ زدم و کلی خرید کردم،تنهایی هم خرید حال میده ها،نه کسی که بگه چرا نگاه میکنی؟؟چرا اینو میخری؟؟چرا..؟؟؟ساعت 1 اومدم خونه و برای ساعت 4 وقت آرایشگاه گرفتم و رفتم ابروهامو  تر و تمیز کردم و ساعت 6 رسیدم خونه و بدو بدو ...

حالا که قرار است از بعضی روزهای خوب و بعضی روزهای بدم اینجا بنویسم،اینم میگم که با توچه به این که پدر بزرگ خوب و مهربونم این روزها حال خوبی نداره و آلزایمرش بیشتر شده و هم خودش عذاب میکشه و هم مادر بزرگ استراحت مطلقیم٬ داره مثل پرستار٬ ازش مراقبت میکنه (راضی نمیشه پرستار بگیرن)و دایی ها٬ حسابی هواش رو دارن ولی روز به روز داره تحلیل میره و یکهفته ای میشه که نمیتونه از جاش بلند شه و .....سه شنبه صبح خواب دیدم،زندایی بزرگم پشت تلفن میگه ،آقاجون رفت.....و من با گریه و جیغ از خواب بیدار شدم و سردرد وحشتناکی گرفتم،تا ساعت 2 ظهر با مسکن ٬هی آروم میشد و هی شدت میگرفت،تا اینکه از ساعت 2:30 که هستی اومد اونقدر حالم بد شد و کلی استفراغ کردم و از زور درد شدید٬ گریه میکردم،تا 4 بیشتر طاقت نیاوردم و از هستی که نمیدونم از چی ترسیده بود و بهم نزدیک نمیشد،خواستم تا به باباش زنگ بزنه و بگه زود خودش رو برسونه ولی زهی خیال باطل که آقا در جلسه بود و جواب نمیداد....به بیتا زنگ زدم  ...خلاصه شماره منشی شرکت رو گرفتم،سلام که کردم ،منشی گفت:وای خانوم.....صداتون رو نشناختم،حالتون خوبه؟؟؟گفتم،نه اصلا خوب نیستم،آقای مهندس تو جلسه با هر کسی که هست پیداش کنید و بگید زود خودشو برسونه،حالم خیلی بده٬نمیدونم با چه سرعتی رفته بود تو جلسه که خیلی زود محمود زنگ زد و گفت اومدم.....رفتم تو اتاق هستی تا بهش بگم ،من رفتم دکتر چی کار بکنه؟؟؟که دیدم مقنعه و چادر نماز سرش کرده و مهر رو جلوش گذاشته و داره برای من دعا میکنه.....تا درو باز کردم،پرید بغلم و زد زیر گریه....جیگرم کباب شد و کلی باهاش حرف زدم که راضی شد،گریه نکنه و کارای مدرسه رو انجام بده،با محمود رفتم دکتر و سرم و آمپول و......وقتی هم اومدم خونه ،دیدم هستی جز کارتون دیدن هیچ کاری نکرده،منم اصلا حال خوشی نداشتم و به خاطر داروها خوابم میومد،از محمود خواستم که از درس ج به هستی دیکته بگه تا من کمی بخوابم،اینقدر سر این دیکته٬ پدر و دختر در گیر بودن که نگو و صداشون تمام خونه رو برداشته بود و خوابم نبردولی بهتر شدم و خودم دیکته شو صحیح کردم و برای خانومش نوشتم که نتونستم عروسک پارچه ای(برای درس ریاضی) رو درست کنم و به کار هستی نظارت داشته باشم و.....خلاصه برعکس اون چهارشنبه شیرین،سه شنبه خیلی خیلی بدی داشتم،(تا مریضی نباشه ٬قدر روزهای خوب رو...)البته سردرد به این شدیدی ،کمتر میگیرم و به کمک نوشا جون و آرام جون تا وقتی قرص اکسدرین داشتم بهتر بودم ولی الان مدتی هست که پیدا نمیکنم(لطفا اگر میدونید از کدوم داروخانه میتونم قرص اکسدرین رو که آمریکایی هست،پیدا کنم لطفا راهنمایی کنید و منو یک عمر شرمنده خودتون ....)

امروز چهارشنبه،صبح تا ظهر پنجره اتاق خودم و هستی رو تمیز کردم(همون کلفت پارتی خودمون)آخه خانوم کوچولو تا فهمید قرار یک پرده ای خریده بشه،زود خواهش کرد که اتاق اونم......ما هم که دلمون مثل گنجشک،به پیشنهاد خودش چون دیگه بزرگ شده،پرده عروسکی نمیخواد ،ما هم یک پرده آبی قشنگ بزرگونه براش سفارش دادیم که اونم جمعه میاد(با تمیز کردن قاب و شیشه پنجره ها ،از کارهای اتاق تکونی عیدم کم شد...)ساعت 4 عصر هم، به مهد کودک نگارین بردمش تا توی تمرین گروهی کنسرت اسفند ماه (که هستی فولوت میزنه)،شرکت کنه،خانوم ونکی خیلی ازش راضی بود و اندازه هاشو ازم گرفت تا برای دختر بچه ها سفارش سارافون سرمه ای بده(برای روز کنسرت،پسر بچه ها باید بلیز سفید و شلوار سرمه ای و دخترها،بلیز و جوراب شلواری سفید با سارافون سرمه ای بپوشن)سر راه خونه،دو تایی رفتیم قنادی و یک جعبه شکلات به سلیقه خودش خریدیم تا هفته دیگه که درس( ه) دو چشم ،رو میخونن و میتونه اسم خودش رو بنویسه،به کلاسشون ببره و با دوستانش بخورند(هر کی یاد بگیره اسم خودش رو بنویسه شیرینی میده)،اینقدر گفت گشنمه ،تشنمه که از بغل قنادی(ماه بانو)یک سیب زمینی سرخ کرده و یک شیشه آب براش خریدم تا تو ماشین بخوره و صداش در نیاد...

هستی خانوم٬امروز جلوی مهد نگارین٬ با شاخه گلی برای خانوم ونکی

با اونکه آقاجونم خیلی مریضه و این جور وقتها ،اطرافیان خودشون رو برای ....آماده میکنند ولی برام خیلی سخته ،از عزیزانی که ،از لحظه تولد باهام بودن ،دل بکنم و مدام دلشوره دارم و از صدای زنگ تلفن لرزه به اندامم میوفته،مخصوصا که میدونم این خبر رو مامانم بهم میده،تا بدجوری باهام حرف میزنه.....آقاجون  من خیلی مهربون ،با ادب،همیشه تمیز و آراسته،مظلوم و......دلم میخواد بهش بگم:آقاجون تو رو خدا نرو و ما رو تنها نزار،فکر جای خالیت تو خونه،فکر عیدی نگرفتن هستی از دست شما،فکر هرگز ندیدنتون ،فکر.....خیلی عذابم میده و تو روحیه این اواخرم خیلی تاثیر گذاشته،از صمیم قلبم دوست دارم و برات آرزوی سلامتی میکنم.....یکساعت پیش مامان گفت،دایی وسطی (سالیان سال نرس بوده)از حال آقاجون راضی نیست و میگه ممکن زخم بستر و.....حیف که جز دعا کاری ازم برنمیاد و با تمام این حرفا نمیخوام نبودنت رو قبول کنم ،وقتی با اون چشمای درشتت بهمون فقط نگاه میکنی،وقتی موقع خداحافظی دست هستی رو(اولین نتیجه شونه و خیلی دوستش دارن)بوسیدی و گوشه چشمت اشکی دیدم،وقتی به خاطر باد کردن پای محمود،تو این وضعیتت کلی ناراحت شدی(محمودم خیلی دوست داره)وقتی دستان چروک خورده تو ٬موقع خداحافظی بوسیدیم و تو سرمون رو نوازش کردی....همه اینا جلوی چشمم رژه میره و دلم نمیخواد هیچ وقت از پیشمون بری ولی حیف که.....

آقاجونم تو رو خدا نرو و حداقل یه عید دیگه پیشمون باش

اول فروردین ۸۷ ٬خونه آقاجونم(حالش خیلی خوب بود و مشکلی نداشت)

پاگشای رضا تو خونه بیتا٬ ۱۱ فروردین ۸۷

پی نوشت 1:ببخشید که اینا رو نوشتم،اگه اینجا نمینوشتم،میترکیدم،آخه نمیشه اینا رو به کسی گفت،دیشب نصف شبی به محمود گفتم،منو میبری آقاجونمو ببینم؟؟؟گفت،آره میبرم،هر وقت تو بگی ٬ولی خواهش میکنم الان بهش فکر نکن تازه از زیر سرم اومدی بیرون،به خاطر خودت، به خاطر هستی، به خاطر من......

پی نوشت 2:حالا برای عوض شدن فضای این پستم و بهتر شدن حال خودم و شما،عکسهایی از سرویس چدنم که خیلی ها تو کامنت خصوصی خواسته بودن بزارم، اینجا میزارم،اگه این خریدها و عید و....نبود،فکرمون رو به چی مشغول میکردیم تا رفتن عزیزانمون و مشکلات زندگی و.....از پا درمون نیاره.....

این سرویس کامل ۱۹ پارچه٬که ۷ تکه اش فقط همون قاشقهاست٬ولی من از این مرغ خوری دو طرفه این سرویس خوشم اومد که طرف نازکترش هم برای ماهی خوبه٬مارکشم از سمیرا جون٬زنداداشی عزیزم(تو جهیزیه اش بود)پرسیده بودم٬البته مدل درهامون با هم فرق داره و جفت نیست

 

اینم ماهیتابه چدنی دو طرفه است که باید بدون روغن توش غذا درست کرد(رژیمی)

کوکو سبزی که دیشب باهاش درست کردم

اینجا هم ماهیتابه رو برگردوندم و عکس انداختم(هستی میگه مامان از چی هی عکس میندازی)

پی نوشت 3:فردا ساعت 4 تا 8 ،هستی تولد مهرانا دوست و همکلاسیش ،دعوت داره،البته منم دعوت دارم ولی هنوز نمیدونم برم یا نه؟؟؟اگه برم فقط به خاطر عکس گرفتن ازشون میرم،آخه چند وقت پیش که رفت تولد ملینا ،هیچ عکسی از تولد به دستمون نرسید و من دلم میخواد از این مهمونیها یادگاری داشته باشه،هنوز بهش نگفتم برای مهرانا چی خریدم،ترسیدم بره مدرسه بهش بگه و بی مزه اش کنه؟؟؟یک لباس ورزشی سه پیس ،شامل شلوار و بلیز و جلیقه کلاهدار و زیپ دار ،خریدم،البته برای هر دوتاشون،از بس که رفت و اومد گفت،بگو منم از کادوی مهرانا خودم دارم یا ندارم؟؟؟

امیدوارم خدای بزرگ و مهربون به خودتون و خانواده های عزیزتون سلامتی و دل خوش عطا کنه و تمام مریضها رو شفا بده و دلشون رو شاد کنه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ