هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
یک روز قشنگ و....

همونجور، که از ساعت آپ پست قبلی ،معلومه ،من ساعت 1 نیمه شب چهارشنبه آپ کردم و صبح(قبل از اینکه محمود پستم رو بخونه)ساعت 7 صبح وقتی هستی رفت،بیدارش کردم که خواب نمونه،ولی گفت،میخوای امروز نرم شرکت و پیشت بمونم؟؟با هم صبحانه بخوریم،بیرون بریم،ناهار بخوریم و....گفتم،ولی تو که مرخصی نداری؟؟(از سفر کیش تو شهریورماه،مرخصی امسالش تموم بود و دیگه ...)گفت،تو به اونش کار نداشته باش،با اضافه کاری پرش میکنم،چند وقته دوتایی بیرون نرفتیم،و هستی تو رو خیلی خسته کرده ، به یک روز دوتایی نیاز داریم(منظورش من بودم ولی نمیخواست...)منم که از خدا خواسته،گفتم ،پس فعلا بخوابیم که تا صبح بیدار بودم،اونم قبول کرد و تا 11 خوابیدیم،یک صبحانه دو نفره خوردیم،یکی دو ساعتی تو خونه با هم صحبت کردیم،محمود گفت،ناهار دوتایی بریم بیرون، که من گفتم٬ بزار بریم دنبال هستی و اونم ببریم،ساعت یکربع 2 رسیدیم مدرسه،و با محمود رفتیم قسمت حسابداری٬ تا بابت نهار٬ تسویه حساب کنیم ،تا رفتیم تو دفتر ،خانم حسابدار گفت،سلام آقای .....خوب هستین شما؟؟؟کلی تعجب کردم،چون تا حالا بابایی ٬دو سه بار بیشتر مدرسه نرفته ٬ولی از من زودتر شناخته شد،همون موقع خانوم مدیر وارد اتاق شد و سلام و احوالپرسی کردیم و گفت،شما اولیائ کدوم دانش آموز هستین؟؟؟زودتر از ما خانوم حسابدار گفت٬ همون دختر کوچولو با موهای مشکی کوتاه که خیلی بانمکه.....پیش خودم گفتم،حسابدار؟؟؟ تو دفتر٬ قسمت دبیرستان، که اصلا تو ساختمان دبستان نمیره ،دیگه هستی بلا رو از کجا میشناسه؟؟؟خلاصه کلی تحویلمون گرفتن و ما رفتیم ساختمان دبستان ،تا بابایی عکس هستی رو ،روی بورد بین ستارگان درخشان.....ببینه ،بعدش توی حیاط منتظر شیطونک خودمون نشستیم که مثل فرفره ،از کلاس زبان اومد بیرون و با دیدن ما٬ پرید بغلمون و کلی به دوستانش .....که از چشم ما دور نموند،با بابایی رفت تو کلاس تا کارتهایی که گرفته و کمد و....بهش نشون بده،سه تایی رفتیم رستوران مروارید و ناهار خوردیم(هستی با همون قیافه مدرسه)و بدو بدو اومدیم به طرف خونه تا هستی به کلاس پیانو برسه و فقط من پریم بالا تا کیف و وسایلش رو بردارم،ساعت 3:30 تا 4 بابایی تو ماشین موند،هستی راضی نشد تنهایی سر کلاس حاضر بشه و من پیش بابایی بمونم ،منم مثل همیشه رفتم....ساعت 4 اومدیم خونه و به پیشنهاد بابایی که میخواست اونروز بیشتر دو تایی باشیم،هستی تو خونه موند٬ تا تکالیفش رو انجام بده و کارتون ببینه(از صبح تا اون ساعت خیلی خسته بود)و ما دو تایی رفتیم خیابان کاج تا پرده ببینیم(خیلی وقت بود میخواستیم بریم)با اونکه نیمساعت بیشتر چرخ نزدیم تا مدلها و قیمتها دستمون بیاد،ولی خیلی آرامش داشتم و توی ماشین و خیابان ،کسی نبود که مدام باهام چونه بزنه و .....نوار ملایم توی ماشین و صحبت از همه جا (غیر از مسایل ناراحت کننده که محمود اولش منعم کرده بود)خیلی حالم رو خوب کرده بود،پیاده شد تا فکس رو بده تعمیر که دیدم سه تا ساندویچ خریده و میگه ،بیا تو ماشین بخوریم یه حالی میده....با اونکه ساعت 6(با ناهار ساعت 3) اصلا گرسنه نبودم ،دلش رو نشکستم و نصف ساندویچم رو خوردم که بهمون خیلی هم چسبید و سهم هستی رو گذاشتیم کنار...داشتیم میومدیم خونه ٬که هستی زنگ زد و گفت،مامان، راستی ٬خانوم حبیبی گفته،فردا لباسهای ورزشیتون رو بپوشید،میخوایم عکستون رو بگیریم،منم به آقای همسر گفتم،بدو که بریم بوستان ،باید برای هستی لباس ورزشی بخریم،لباس ورزشیش رو به روزی انداخته که اصلا قابل عکس انداختن نیست،رفتیم بوستان و یک لباس ورزشی سرمه ای پارچه شمعی٬ براش خریدیم و رفتیم شهر کتاب و برای کاردستی های هر روز خانومی(بعضی وقتها که میاد خونه،کاری داره که نمیتونم تا فردا وسایلش رو آماده کنم،برای همین میخواستم یک چیزایی تو خونه داشته باشم)18000 هزار تومانی هم از اونجا خرید کردیم و اومدیم خونه،هستی رو حموم کردم و شام خورد و خوابید....ولی چهارشنبه٬ برای من و همینطور محمود(خودش میگفت)خیلی خیلی روز خوبی بود و با اونکه تمام خریدها برای هستی بود ولی من کلی روحیه گرفتم، زمانی که آخر شب کامنتام رو چک کردم ،روز خوبم کاملتر شد و کلی از خوندن نظرات مفید و منطقیتون لذت بردم و استفاده کردم،از اینکه اینهمه برای من وقت گذاشتید و خواهرانه و برادرانه راهنماییم کردید بارها و بارها ازتون ممنونم و اینو بگم که بدونید ،نوشته هاتون همیشه خیلی تاثیر مثبت میزاره و دانسته هامو بیشتر میکنه....

محمود عزیزم،ازت ممنونم و خیلی دوستت دارم

پنجشنبه صبح،با اونکه محمود دانشگاه نداشت،برای پر کردن همون ساعت کاری ،رفت شرکت و تا ساعت 4 اونجا بود،ولی من بر عکس همیشه، اصلا دلگیر نبودم و تا بیاد خونه کارامو کردم و حموم و....

هستی که اومد خونه،دیدم تو دفتر روزنگارش،خانم معلم نوشته،برای شنبه و درس ل ،هستی به تعداد بچه ها لواشک و آلبالو خشک بیاره.....اینم از کار عصر پنجشنبه مون،حالا لواشک و آلبالو خشک ،یک طرف،تزیینی که خانوم کوچولو بپسنده .....دوباره عصر پنجشنبه،سه تایی رفتیم بوستان و لواشک و آلبالو خشک و مشمع بنفش و روبان و 15 تا گل(هر کدوم 100 تومان)خریدیم و رفتیم مدبر تا هستی که اونجا رو خیلی دوست داره،شام بخوره.....

خوشحال از خرید لواشک و....

امروز جمعه هم،ساعت 9 صبح٬ با محمود دو تایی رفتیم مولوی و پرده سفارش دادیم و یک سر هم به شوش زدیم،(من خیلی کم بازار میرم ولی امروز ٬خیلی خوشم اومد،چقدر تنوع و.....)تا سرویس چدنی رو که چند وقتی بود٬ میخواستم بخرم رو بخریم(مثل اینکه به محمود الهام شده، برای تجدید روحیه و شادابی من،برام خرید کنه....)بعد از کلی گشت و گزار،سرویس چدن رو همراه ماهیتابه رژیمی دو رو،دو دست پارچ و لیوان،قوری و...خریدیم و اومدیم خونه تا با خانومی ناهار بخوریم.....(خیلی دختر خوبی بود و تمام کارهاش رو ٬مرتب انجام داده بود)چون محمود خسته بود،دیگه بیرون نرفتیم و بعد از ناهار دوتایی٬لواشک و....درست کردیم تا الان که من اومدم آپ کردن..ایندفعه زودتر آپ کردم تا شما کمتر ناراحت من باشید،چیزهایی که گفتید٬ واقعا حقیقت داشت،سرمای هوا و کمتر بیرون رفتن،کم خونی من(حمیده جونم)،سر و کله زدن زیادی با هستی و.....همه در کسالت من نقش دارن و میخوام از این به بعد ،بیشتر مواظب خودم باشم و برای خودمم وقت بزارم و.......

اینم٬ ۱۵ تا بسته لواشک و آلبالو خشک(برای معلم و مستخدم هم درست کرده)

کاری از بابا محمود(طرح قیفی)و مامان نوشین(روبان و گل)

میگه از منم بنداز٬میخوای بزاری تو وگلاگم(وبلاگم)

اینم مخصوص خودشه و تنها بسته ای که برعکس همه ٬دورش زرشکی و گلش زرده(میگه باید مال من فرق داشته باشه)تو عکسهای بالا دقت کنید

پی نوشت:راستی ٬وبلاگ من تو بلاگفا برنده شده و میگن آدرسم از اینی که هست به همین آدرس بدون بلاگفا تغییر میکنه٬شما چیزی در این مورد میدونید؟؟برم و فورم مخصوص رو پر کنم یا نه؟؟؟شرایط بهترش نسبت به اینی که هست چیه؟؟؟؟

شاد و سلامت باشید

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
روزهای کسالت و بی حوصلگی و....

نمیدونم چرا دو هفته ای است که اینجوری شدم،خیلی کسلم و حوصله هیچی رو ندارم،نه دلم میخواد بیرون برم و نه جایی که میرم، بهم خوش میگذره،خیلی کم حوصله و بد اخلاق شدم و مدام با هستی و گاهی آقای همسر بگو مگو داریم و...... دلیل خاصی ندارم،البته یک ماهی میشه که به خاطر بعضی مسائل مربوط به......(قرار دیگه ازشون ننویسم)کلافه و دلخور هستیم و از ناراحتی محمود بیشتر ناراحت میشم،آدمی که حالش همیشه خوب بود٬ دقیقا بعد از مسائلی که با خانواده اش پیش اومد ،دستاش پوست پوست و قرمز شد و خیلی اذیتش کرد،چند باری هم دکتر رفته که گفتن از اعصابه و......البته خدا رو شکر الان داره بهتر میشه و جای نگرانی نیست....منم هر کاری میکنم بی خیالشون بشم و خودمو کنترل کنم،نمیشه و اونقدر اعصابمو بهم ریخته که نگو،هستی هم حسابی با کاراش ....یکهفته است٬ درست و حسابی تغذیه و ناهارش رو نمیخوره و گاهی میاره خونه و گاهی هم یادش میره بیاره،3 سالی میشه که اصلا وزنش از 20 کیلو فرقی نمیکنه و من٬ امروز حسابی باهاش کنتاک کردم که اگه نمیخوای غذا بخوری بگو بابات بیاد مدرسه و پول غذا رو تسویه کنه و تو هم٬غذا خوردن بچه ها رو نگاه کن و.....تازگیها میگه قورمه سبزی دوست ندارم،میگو و ماهی(که تو زمستان، تو برنامه غذایی مدرسه شون گذاشتن و خیلی خوبه)نمیخورم،جوجه کباب.....چلو کباب......قیمه.....دیگه امروز کم آوردم و حسابی باهاش دعوا کردم که مریض میشی،رشد نمیکنی،قدت کوتاه میمونه و.....حالا قول داده که از فردا تغذیه و غذاشو تا آخر بخوره،خودم٬ تک تک غذاهاشونو چشیدم و میدونم کیفیتش عالیه،تغذیه هم٬ معمولا یک مشت آجیل تو ظرف٬ براش میریزم و یک میوه که معمولا نارنگی هستش و یک کیکی هم میزارم که با شیر روزانه شون بخوره ولی یک هفته آجیل تو کیفش میمونه،کیک رو له شده میاره خونه و نارنگی ها بعد از سه روز موندن تو کیفش ..... وقتی هم میاد خونه اگه براش میوه پوست بکنم ،دو سه تکه بیشتر نمیخوره،و مجبورم هر روز آبمیوه براش بگیرم که حداقل دو سه تا میوه خورده باشه،البته توی خونه ،شامش رو خوب میخوره و از غذا خوردنش ناراضی نیستم ولی اگه خودم نباشم....امروز هر کاری کردم که راضی بشه دیگه مدرسه ٬بهش ناهار نده ٬کلی گریه کرد که من میخوام با بچه ها غذا بخورم(از طرفی از صبح تا ساعت 3 ظهر، خیلی طولانی هستش و ناهار ساعت 12:30 مدرسه ،واقعا مناسبه،مخصوصا که صبح ها هم فقط یک لیوان شیر گرم با یک قاشق عسل میخوره)خلاصه حالا قول داده، تا ببینیم.....محمود و مامانم مدام بهم میگن٬ اینقدر حرص درس و خوراک و.....هستی رو نخور خودت مریض میشی ٬ولی نمیدونم چرا دست خودم نیست و وقتی فکر میکنم، اینهمه پول بابت ناهار گرم و تازه ،به مدرسه میدیم تا هستی تغذیه خوب و به موقعی داشته باشه اونوقت خانومی هر روز ....دلم میسوزه و ناراحت میشم دیگه...نمیدونم چرا بعضی ها نمیخوان قبول کنن بعضی چیزا دست آدم نیست و وقتی میدونی بچه ات به چیزی نیازمند(درس یا غذا یا.....)نمیتونی خودت رو به خاطر لجبازی یک بچه٬ کنترل کنی و بی تفاوت باشی....من که اینجوریم و متاسفانه، به خاطر بعضی مسایل ناراحت کننده دیگه ،حسابی خسته شدم و عصبی....

اینم مراحل بیدار شدن هستی خانوم٬هر روز ساعت ۴:۳۰ بعداز ظهر٬نمیدونید چه انرژی ازم میگیره٬اولش میگه نمیخوابم(البته الان معتاد شده و حسابی عادت کرده به خواب بعد از ظهر)ولی وقتی میخوابه٬ دلش نمیخواد بیدار بشه و مکافاتی دارم هر روز٬هر چی قربون صدقه میرم٬ناز میکشم٬بوس میکنم....فرقی نمیکنه و با گریه بیدار میشه

پی نوشت 1:پنجشنبه پیش،دایی رضا و سمیرا جون بهمون زنگ زدن که با هم بریم بیرون٬ ولی چون من حوصله بیرون رفتن نداشتم ،گفتم اونا بیان خونمون و دور هم جیگر و جوجه کبابی که بابایی و هستی خریده بودن تو بالکن کباب کردیم و خوردیم،شب بدی نبود و کمی سرمون گرم شد

پی نوشت 2:جمعه عصر هم ،سه تایی رفتیم تیراژه تا مثلا هستی رو ببریم سرزمین عجایب ،ولی یک چرخی تو سه طبقه زدیم و تو کافی شاپ یه چیزی خوردیم ولی بازم به همون دلیل بی حوصلگی(که نمیدونم چی کارش کنم)راضیش کردم که بعد از امتحانات، میبرمش تا بازی کنه،با کلی غر زدن راضی شد و تو بوف شامی نه چندان دلچسب(از غذاش خوشم نمیاد و فقط به خاطر راضی کردن هستی، رفتیم)خوردیم و اومدیم خونه.

پی نوشت 3:امتحانات دانشگاه هم شروع شده و محمود ،بعد از چند روز،سوالات امتجانی رو برد دانشگاه و مثل همیشه تو این دوران(امتجانات و نمره دادن)به من التماس میکنه که ماشینم رو بدم ببره،چون جرات نمیکنه ماشین خودش رو ببره،دانشجوهای ناراضی ٬چند باری حسابی بهش حال دادن....دو سه هفته دیگه هم ٬ورقه صحیح کردن و نمره دادنمون شروع میشه و من مثل همیشه بابت کمک کردن در تمام مراحل(تا حالا تمام لیستهای اصلیش خط منه)ازش حقوق میگیرم...

پی نوشت 4:از پونه جونم، بابت راهنمایی در مورد جایگزینی ٬برای شوشو ممنونم،و تصمیم گرفتم از این به بعد هر جا نخواستم اسم شوشو رو ببرم،از آقای همسر استفاده کنم(دلم نمیخواد تقلب کنم و گرنه آقای خونه رو بیشتر دوست دارم)

پی نوشت 5:هر ماه ،اون چند روزی رو که نماز نمیخونم ،هستی خانوم مثل....کنترلم میکنه و میره میاد،میگه چرا امروز نماز نخوندی؟؟؟نوشین:خوندم عزیزم شما ندیدی...هستی:مطمئنم نخوندی...نوشین:تا تو بیای خونه نمازم رو میخونم....هستی:ولی هر روز عصرم، بعد از اذان، بلافاصله نماز میخونی ولی امروز...؟؟؟نوشین:تو بخوابی میخونم....هستی:چرا الان نمیخونی من ببینم؟؟؟؟دلم نمیخواد به این زودی و تو عالم بچگی ،بعضی چیزا رو بهش بگم و حال و هواش رو عوض کنم ولی بعضی وقتها سوالی میکنه که.....وقتی٬ کم میارم،برای اینکه الکی هم ٬جواب نداده باشم،بهش میگم،یه کمی بزرگتر بشی، خودم ٬همه چیز رو،بهت قشنگ توضیح میدم٬ ولی الان هر چی توضیح بدم ٬ممکن خوب متوجه نشی(مخصوصا بعضی مسایل دینی و...)تو اینجور مواقع راحت تر قبول میکنه...خلاصه نماز نخوندن من هم ٬رفت پیش بقیه سولایی که وقتی بزرگتر شد بهش بگم،ولی واقعا برام سخته بخوام از این چیزا براش حرف بزنم و همیشه به این فکر میکنم که چه جوری و از کجا و چه زمانی باید باهاش حرف بزنم؟؟؟بچه داری هم خیلی سخته ها نه؟

پی نوشت 6:بدجوری به استخر رفتن نیاز دارم ، زمانی که استخر میرفتم و شنا میکردم ،حالم خیلی بهتر بود ولی الان به خاطر سرما،و گردن دردی که تو زمستون، بعد از شناکردن، میگرفتم،فعلا تا پایان بهمن ماه نمیتونم برم،اما آقای همسر اگه خدا بخواد از فردا ٬قرار از طرف شرکت با دوستانش چهارشنبه ها، برن استخر و از این بابت خیلی خوشحالم.....امروز میگه٬دوستام دارن میرن تایلند٬دلت میخواد ما هم بریم؟؟میگم٬نه٬هستی مدرسه داره٬نمیتونم ولش کنم یا به کسی بسپارم باید خودم......

پی نوشت 7:بعضی از دوستان خوب و مهربونم ،بهم میگن اینجا از موفقیتهای هستی ننویس؟؟؟از مهر و محبت خودت و شوهرت ننویس؟؟؟از خرید و.....ننویس؟؟؟؟چشم میخوریا؟؟؟ولی ما هم، مثل بقیه آدمها تو زندگیمون مشکلات و غم، زیاد داریم که اونا رو نمیشه نوشت،اگر قرار باشه اینجا هم از هستی و خرید و.....ننویسم ،اصلا چرا بنویسم؟؟؟مگه کسی مجبورم کرده که بیام و .....واقعا که بعضی ها چقدر ظاهر بین هستن ..٬خودم که میدونم ،با مشکلاتی که دارم چشم نمیخورم.....منم به نظر زدن و چشم٬ خیلی معتقدم و بارها و بارها....اما نمیشه به خاطر این مسله ٬از زندگی ساقط شد و باید تا اونجا که میشه صدقه داد و کمتر تلقین کرد....

پی نوشت ۸:لطفا ٬برای گذشتن٬ این برهه از بی حوصلگی و کسالت من٬خیلی دعا کنید ٬بدجوری کلافه ام و از خودم خسته شدم٬میترسم هستی و آقای همسر ازم خسته بشن

بر آدم حسود و چشم بد لعنت

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ
پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
هستی و تاسوعا و عاشورا و...

روز شنبه ساعت 12:30 ظهر، جلسه با معلمهای زبان بچه ها بود که من رفتم مدرسه،قبل از جلسه٬ کارنامه آذر ماه خانومی رو گرفتم و با معلمش صحبت کردم که مثل همیشه از درسش راضی و از شیطونیش.....بعدش رفتم جلوی دفتر مدرسه که دیدم روی یک مقوا تزیین شده،اسم ستارگان درخشان دبستان ....باورم نمیشد یکی از ستاره های کلاسشون ،هستی شیطون بلای من باشه،خیلی خوشحال شدم و چون دوربین تو کیفم بود، عکس انداختم....بعد از اون٬ رفتم سر کلاس زبان خودشون٬ که سپیده جون معلمشون بود،با دیدن من و پرسیدن اسم هستی،گفت:وای من یه روز این دختر رو میخورمش،اولش ترسیدم؟؟؟؟؟بعد٬ کلی از هستی و کاراش تعریف کرد و گفت باور کنید کوچکترین بچه کلاسمه٬ اما یک سطح هم از کلاس من بالاتره و گذاشتمش تا با بچه های دیگه تو صحبت کردن و روخوانی کمک کنه.....همون موقع بود که در کلاس باز شد و هستی گفت:تیچر،می آی کامینگ؟؟؟؟معلم هم با خنده گفت:نه.....معلمشون در مورد روش کار خودش و کار کردن با سی دی ها و فلش کارت توضیح داد و اینکه اصلا توی کلاس فارسی صحبت کردن نداریم و...(خیلی ازش خوشم اومد٬بچه ها هم خیلی دوسش دارن) ما اومدیم خونه،توی راه به شوشو زنگ زدم و از زبان هستی و ستاره شدنش گفتم که اونم خیلی خوشحال شد و کلی ازم تشکر کرد...ولی از وقتی اومدم خونه توی این فکر بودم که با شیطنت هستی توی مدرسه چه کنم؟؟؟نکنه به خاطره بازیگوشی ، موقعیت درسیش خراب بشه و....؟؟؟؟خلاصه کمی بهم ریخته بودم و وقتی خانومی اومد خونه٬ کلی باهاش صحبت کردم،که اونم کلی قول داد و گفت خانوممون گفته ٬اگه بازم شیطونی کنم، مجبور میشه عکسم رو از بورد برداره و یا کارتهای جایزه ام رو بگیره....روز یکشنبه٬ قبل از اومدن هستی به خونه ٬به موبایل معلمش زنگ زدم و باهاش صحبت کردم که گفت چیز مهمی نیست و کمی سر کلاس موقع درس جواب دادن بالا پایین میپره و گاهی وقتها بلند حرف میزنه که اقتضای سنشون هست و نگران نباشید یکی دو روزه که قول داده خیلی بهتر شده و......یکشنبه یک دیکشنری خیلی خوب  انگلیسی به انگلیسی که مربوط به درساشون هست،بهشون دادن که آورده خونه تا اسمش رو روش بنویسم و ببره بزاره تو کمد مدرسه.....

به جز کلاس اول که دوتاست٬بقیه پایه ها ٬فقط یک کلاس دارند

فامیلیهاشون رو خودم.....

سه شنبه ساعت 2ظهر(تاسوعا)٬یکسر رفتیم خونه مادر جون اینا و کمی نذری خوردیم و ساعت 7 اومدیم خونه خودمون،آخه هیچ کس تو برج نذری نمیده،اجتمالا٬ صرف نمیکنه 50 تا خونه رو یکجا نذری داد....من برای خوردن نذری٬ همیشه باید برم خونه مامانم یا......

روز تاسوعا ٬توی راه خونه مادر جون

چهارشنبه هم،فقط به خاطر هستی ساعت 12 ظهر از خونه زدیم بیرون و به باغ فیض رفتیم که اونجا٬ هستی کلی دسته دید و با باباش به امامزاده رفت ،ساعت 2 هم رفتیم از زنعموم که نذری پخته بود ،نذری گرفتیم و اومدیم خونه و تا عصر خونه بودیم و ساعت 6 رفتیم بیمارستان ابن سینا تا من چشمم رو که از صبح یه لخته خون بزرگ گوشه چشم چپم افتاده بود٬ نشون بدم،که دکتر گفت ٬یک مویرگش پاره شده که احتمالا بر اثر سرفه یا عطسه و یا فین کردن محکم اینجوری شده که من مورد سوم رو احتمال میدم،هیچ دارویی نداد و گفت خودش خوب میشه٬ فقط کمپوت آناناس بخور که زودتر خوب بشه....از اونجا هم شمع خریدیم و رفتیم امامزاده باغ فیض و شمع روشن کردیم (شام غریبان)و کلی برای مریضها و همه دوستانمون دعا کردیم و اومدیم خونه.....

هستی خانوم در حال ورود به امامزاده

نسبت به آخرین باری که امامزاده رفته بودم٬ خیلی از قبرها پر شده بود و تا پله هاش ....من خیلی به شوشو اصرار میکنم ٬یک قبر دو طبقه تو همون امامزاده بخریم ولی راضی نمیشهشما شاهد باشید اگه پر بشه و برای من جا نباشه شوشو رو نمی بخشم

پی نوشت 1:هستی ٬هفته دیگه امتحان ترم اول داره و باید تمام هفته رو امتحان بده،انشالا هستی و تمام بچه های گلمون امتحاناتشون رو خوب بدن و همشون موفق باشن......

پی نوشت ۲:همین الان با شوشو فرستادمشون جیگر بخرن و هستی یک پارکی بره و بیان٬آخه خودم اینروزها ٬یکم کسلم و زیاد جوصله بیرون رفتن ندارماگه به خاطر روحیه هستی و محمود نبود اصلا از خونه در نمیومدم

پی نوشت ظهر شنبه:الان محمود زنگ زده میگه:داشتم وبلاگ هستی رو میخوندمچرا به من میگی شوشو؟؟؟میگم:خوب دلم نمیخواد تند تند اسمت رو بگممیگه :من از این شوشو خوشم نمیادیه عزیزمی یه......حالا تا پست بعدی فکر میکنم تا یک لقب مناسب برای شوشو پیدا کنم٬شما هم تمام شوشوهای این پست رو محمود بخونید لطفا ٬که راضی باشهدر ضمن اگه دلتون خواست ٬تو این نامگذاری کمکمون کنیددر مورد چشمم هم باید بگم٬لکه خون داره بزرگتر و کمرنگ تر میشهخدا کنه زود خوب شه و گرنه من٬ از خوردن کمپوت آناناس تپلی میشمماشالا به شما دوستان دقیق و باهوش که از روی عکسم فهمیده بودید لاغر تر شدمچند روز با محمود و هستی گذروندم و امروز ٬که خونه نیستن بیشتر از همیشه دلم براشون تنگ شده٬با محمود تلفنی صحبت کردم ولی هستی ....اگه میشد حتما با هستی هم تلفنی صحبت میکردم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ
جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
تشکر از شما و یه عالمه عکس.....

اگه تعداد کامنتای پست قبلیم رو ببینید شما هم بهم حق میدین،قبل از هر چیز صمیمانه از تک تک شما دوستان عزیزم تشکر کنم،باید بگم تا حالا اینقدر تبریک برای روز تولدم نداشتم و از خوندن هر کدومش غرق در خوشحالی و لذت شدم و بازم میگم ازتون ممنونم که اینقدر خوشحالم کردید و اینهمه خوب و مهربونید....در ضمن از اینکه مامانم رو پرسیده بودین هم متشکرم،خدا رو شکر همه چیز خوبه و مشکلی نداره.

خوب دیگه، حالا نوبت ثبت خاطرات هفته ای که گذشت....روز شنبه 7دی که روز تولدم بود یک جشن کوچولوی سه نفره  داشتیم و محمود یک کیک و یک شاخه گل رز سفید برام خریده بود ولی هیچ کادویی بهم نداد و گفت منم کادوم رو پنجشنبه میدم،از من اصرار و از شوشو ...(بیشتر کیکمون هم نصیب نگهبان و سرایدار خونمون شد)

خلاصه همچنان در خماری به سر بردم و از روز سه شنبه مشغول کار و خرید و......برای مهمانی پنجشنبه،حالا خوبه به قول شوشو با خودمون 12 نفر میشدیم و گرنه من چی کار میکردم؟؟؟نمیدونم چرا هر کاری میکنم که کمی راحت تر مهمانی برگزار کنم تا هم خودم و هم مهمان کمتر اذیت بشیم نمیشه،و برای یک مهمونی معمولی٬ حداقل سه تا چهار روز کار دارم...این خصلت خوب از مادر گرامی به ما رسیده و از کنترلش ٬من یکی که عاجز موندم و نمیتونم .....باید تمام خونه برق بزنه(از آیینه کردن توالت و دستشویی گرفته تا بالکن و ......)حتما باید ظرفهای مخصوص مهمان از توی بوفه در آورده و تمیز بشه،حتما باید مرغ و بقیه مواد غذایی تازه خریداری بشه و....تمام اینهفته هم،هستی امتحان میان ترم داشت و روی مخ من راه میرفت ،آخریش هم کامپیوتر بود که پنجشنبه داد،بالاخره  پنجشنبه هم فرا رسید و شوشوی مهربان٬ مثل یک مهمان ٬ساعت 7شب (کلاس فوق العاده برای دانشجوها داشت)بدو بدو اومد و گفت من میرم تو حموم،رضا و سمیرا دارن ماشینشون رو پارک میکنن و من رو ندیدن،(این هم از کمک آقای خونه ما٬ که هیچ وقت تو مهمونی کمکی برای من نیست و دست تنها باید میز بچینم،میوه بشورم،غذا بپزم،هستی رو سرویس بدم،آشغالها رو ببرم بیرون و.....)مهمان بعدی خاله بیتا اینا و بعد از اونها مادر جون و پدر جون(قابل توجه اونی که کامنت گذاشته بود ٬چرا پدر شما خونتون نمیاد؟؟)و دایی امیر٬ اومدن و شب خیلی خوبی بود وفکر کنم به همه خوش گذشت،

اینم کیان و کیارش خاله که واقعا پسرای خوب و گلی بودناز اول تا آخر مهمونی ٬تو اتاق کار شوشو سی دی میدیدند و همونجا شام و کیک و میوه خوردند و آخرش هم خوابشان برد

اینم ٬عکس از میز شام که نفهمیدم  شوشو کی گرفته:

بفرمایید شام(سوپ جو با شیر٬زرشک پلو با مرغ٬دلمه فلفل٬ژله و کرم کارامل و...)

یک شب شام تشریف بیارید خونمون تا از خجالتتون در بیایم

بعد از شام هم٬ کیک و کادو و عکس، دست همگی درد نکنه کادوهای قشنگی گرفتم

مادر جون و پدر جون:گلدان همون سرویس سرمه ای که محمود دو سال پیش برای سالگرد ازدواجمون میوه خوری بزرگش رو گرفته بود،دست شما درد نکنه.....

دایی رضا و سمیرا جون:شیرینی خوری همون سرویس،دست گل شما هم درد نکنه.....

خاله بیتا و عمو ناصر و پسرا:یک بلیز نقره ای خوشگل که پوشیدمش و خیلی ناز بود،دست شما هم درد نکنه...

دایی امیر:یک شال مشکی سبز زمستونی،داداش کوچیکه مرسی....

هستی عسل:یک چک پول 100000تومانی با یک نقاشی خوشگل و زدن آهنگ تولد و آواز زنگوله ها با پیانو(وقتی گفت مامان میخوام برای تو بزنم ،نمیدونید چه کیفی کردم و چقدر لذت بردم.....)،هستی گلم دستهای کوچولوت درد نکنه مامانی ....

و بالاخره شوشو:4 تا چک پول 100000 تومانی (که همون دیشب 500000 تومان رو دادم به سمیرا جون که بریزه به حسابم)محمود عزیزم ازت ممنونم که اینهمه به فکرمی....

من صادقانه٬ از کادوهام و مهمونیم براتون نوشتم و عکس گذاشتم ٬امیدوارم سوئ تفاهمی پیش نیاد یا حمل بر چیزی نباشه که خیلی دلخور میشم

مهمونها ساعت نزدیک 1 رفتند(برای عزیز و آقاجون هم غذا فرستادم،آخه اونا هم دعوت داشتند ولی به خاطر مریضی آقاجون نتونستند بیان)و من مثل همیشه تا ساعت 2:30 مشغول مرتب کردن و......بودم و نفهمیدم چه جوری خوابیدم....

امروز هم ٬شوشو صبح زود دوباره رفت دانشگاه٬ برای کلاس فوق العاده،از بس توی ترم غیبت داره،آخر ترم باید همش فوق العاده بزاره،منم تا 11 تو رختخواب وول میخوردم و هستی مثل....نمیزاشت کمی بیاسایم،الانم اومدم اینجا تا زودتر براتون عکس بزارم ،نیمساعت پیش شوشو زنگ زده میگه،من تو دانشگاه ناهار میخورم ،شما هم منتظر من نمونید،میگم مگه ناهارتون چیه؟؟؟میگه نمیدونم ولی خیلی گرسنمه،تا بیام خونه دیر میشه،آقای فلانی ناهار چی هست امروز؟؟؟؟ماکارانی....نه نه منتظرم بمونید ناهار میام خونه...فکر نکنم امروز از خونه بیرون بریم،با اونکه هستی از حالا داره غر میزنه ولی هم محمود خیلی خسته شده و هم من سرم درد میکنه..

راستی دوستای گلم ٬سعی کنید وبلاگ ما رو با اکسپلورر باز کنید تا موزلا چون خوشگلتر باز میشه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ
شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
مامان نوشین تولدت مبارک

 

مامان نوشین تولدت مبارک

از دیشب تا حالا صد دفعه تولد مامانی رو بهش تبریک گفتمولی از کادو فعلا خبری نیست باید ببینیم بابایی چی کار میکنه در ضمن کادو مادر جون و خاله بیتا و دایی رضا و دایی امیر میمونه برای پنجشنبه که میان خونمون مهمونی.........

پی نوشت مادر جونی:امروز قرار مادر جونم اون یکی دیگه چشمش رو هم٬ که آب مروارید داشت عمل کنه(خیلی زود به سراغش اومده وگرنه مادر جون من ۵۵ سال بیشتر نداره ها)٬از اونجایی که مادر جون از اتاق عمل میترسه ٬و حالش بد میشه ٬براش خیلی خیلی دعا کنید

به امید سلامتی مادر جون و همه مامانای مهربون و خوب روی زمین....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
مامانی عاشق.....

نه بابا فکر بد نکنید عاشقی از اون لحاظ نه از این لحاظ.........

الان از مدرسه هستی اومدم،یادمه زمانی که خودم مدرسه میرفتم ،در سال دو سه تایی جلسه میزاشتن که اونم اکثرا مامان و بابام نمیومدن ولی الان حداقل هفته ای یکبار رو باید برم مدرسه هستی ،و بدتر از همه ساعتش هست که ساعت 8 صبح شروع میشه و برای منی که عادت به صبح زود بیدار شدن ندارم ،تو این سرما خیلی سخته و .....آنقدر در مورد امتحان هستی هول بودم که اصلا به تیتر بالای برنامه نگاه نکرده بودم(همون عاشقی منظورمه) و فکر میکردم خانومی امتحانات ترم اولش رو داره میده ،در صورتی که امروز فهمیدم ،اینی که داره امتحان میده میان ترمه و از 21 دی ،امتحان ترم یک شروع میشه.......(تو پست قبلی اگه برنامه رو ببینید بالاش نوشته میان نوبت ٬که من اصلا ندیدمش)طفلی بچه ام دیروز کلی باهاش ریاضی کار کردم....

شنبه که شب یلدا بود و ما قرار بود با خانواده عمه کوچیکه و جوونهای فامیل برای عروسش چله ای ببریم،عصری رفتم آرایشگاه و یک سشوار به موهام زدم که به نظر خودم از مدل جمع خیلی بیشتر بهم میومد و کلی از خودم خوشم اومده بود ،اما حالم زیاد خوب نبود و سرما خوردگیم بدتر شده بود ولی باید میرفتم،مگه میشه بدون من.....خلاصه ساعت 7، هستی رو گذاشتم با مادر جون خونمون بمونند و خودم و شوشو  رفتیم خونه عمه و از اونجا همگی همراه با بیتا و ناصر و داداش رضا و سمیرا جون و داداش امیر و......همراه وسایل آماده شده توسط عمه و دختران راه افتادیم،من آجیل رو گرفتم دستم و......شب خوبی بود و کلی رقص و شام و ....البته داداش رضا با بیتا خیلی بیشتر از ما رقصیدند،(من معمولا زیاد نمیرقصم و باید تو مد باشم ولی بیتا......)ساعت 12:30 اومدیم خونه و دیدیم هستی خوابه و مادر جون تنهایی خوراکی های شب یلداش رو خورده و....

این جناب آقای ماهی که به خونه عروس خانوم برده شد

اینم سبد میوه ای که به شکل گل درست شده بود

یکشنبه شام،برای مامان سبزی پلو ماهی درست کردم تا تلافی شب یلدا در بیاد که خیلی خوشش اومد،داداش امیر هم اومد و بعد از شام با آژانس فرستادم رفتند خونشون و من بلافاصله با شوشو رفتم دکتر ،چون احساس میکردم خیلی سر و گوشم گرفته تر شده و البته اینبار دو تا آمپول با هم نوش جان کردم و دو تا فرداش.....و با هستی که میخواست اولین امتحان عمرش رو بده(دیکته)دیکته کار کردم ،خدا رو شکر هستی خیلی ریلکس ولی نمیدونم چرا خودم مثل همیشه اضطراب دارم و همش فکر میکنم باهاش باید بیشتر کار کنم و خیلی خودم رو اذیت میکنم.....دوشنبه که اومد خونه گفت که رفته رو میز خانوم رو نگاه کرده و دیده که دیکته بیست شده،کلی بوسش کردم و گفتم مهم اینه که تو درسات رو خوب بلد باشی وگرنه 20 و 19 و......مهم نیست دیروز سه شنبه هم ،برای امتحان امروز باهاش ریاضی کار کردم ولی نمیدونم چی کار کرده؟؟؟؟صبح هم از گریه کردن مونده بودم،دیشب ساعت 2 خوابیدم و صبح 7 بیدار شدم و بعد از رفتن هستی،خودم هم رفتم مدرسه .....خدا رو شکر یک کم بهتر شدم ولی هستی خوب خوب شده،هر چند تو این هوای سرد بعید یدونم دوباره مریض نشه،خودم صبح کلی یخ کردم......

موفق و شاد و سلامت باشید 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ