هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧
ماجراهای مدرسه هستی خانوم و پی نوشت چهار شنبه

ببخشید که یه کم تو نوشتن تنبل شدم ،آخه میخوام یه کم از اعتیادم به نوشتن کم کنم و از این به بعد که دوباره دارم کلاس میرم، وقت بیشتری برای کارام داشته باشم، اما مطمئن باشید مثل گذشته تند تند به وبلاگای قشنگتون سر میزنم و نظر میزارم................

بعضی هاتون از بیتا و دو قلوها پرسیده بودین که باید بگم خدا رو شکر هیچ مشکل خاصی ندارن جز اینکه بیتا فعلا دسترسی به اینترنت نداره و نمیتونه بیاد بهتون سر بزنه و آپ کنه ولی حتما وقتی بتونه آپ کنه براتون در موردش توضیح میده،و باید بگم دلش براتون تنگ شده و به همتون سلام گرمی رسوند

 

 

 

 

 هفته گذشته هم اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه مدرسه هستی تمام فکرمو مشغول کرده و دستم به هیچ کاری نمیره ،دو تا از مدارسی که برای هستی فورم پر کرده بودم ،زنگ زدن و ازمون خواستن تا هستی رو برای آزمون به مدرسه ببریم(یکیش فردا صبح ساعت 9:45 ،و یکیش هم یکشنبه ساعت 16:30 )از وقتی بهمون زنگ زدن کلی دلشوره دارم و نمیدونم آخرش چی میشه و چه سوالایی میخوان از هستی بپرسن،باباییش هم میگه بهش هیچی رو نسپر که بچه حساس نشه یا لج نکنه.....خلاصه برامون دعا کنید که فردایی که از همه برام مهمتره هستی رو قبول کنن، هرچند با اونهمه متقاضی بعید میدونم منه خوش شانس ،شانسی داشته باشم، مگه شانس هستی این وسط دخیل باشه......

 

البته هفته پیش رفتم مهدشون و کلی پرس و جو کردم ،مدیر مهد میگفت هستی هم خیلی باهوش و هم دختر خود ساخته ای هستش و سعی کنید مدارس دولتی(که یکی بیشتر هم منطقه اش بهمون نمیخوره)ثبت نامش کنید که دوباره من و محمود رو کلی دو دل کرد و به پیشنهاد یکی از دوستام که میگفت بهترین راهنما٬ اولیا بچه هاست ،دیروز رفتم دم در مدرسه دولتی که بهمون نزدیکه و خدا رو شکر فهمیدم همه از معلمها و کادر مدرسه خیلی راضی هستند و تنها ایرادی که به این مدرسه میشه گرفت رو ٬شلوغ بودن کلاسها دونستند و گفتند این مدرسه تو منطقه یکی از بهترینهاست و دو روز در هفته بعد از ساعت درسی آموزش زبان انگلیسی هم داره،یکم خیالم راحت شد و از اونجا رفتم مدرسه راه رشد که هستی فردا آزمون داره و شنیده بودم از بهترین مدارس غیر انتفاعی هستش و کمی سختگیر و .....

از شانس من یکی از اولیا زودتر اومده بود بچشو ببره دکتر که جلوش سبز شدم و سوالامو ازش پرسیدم،گفت که دو تا دخترش اونجا درس میخونن(کلاس اول و چهارم دبستان)و این مدرسه با بقیه مدارس غیر انتفاعی خیلی فرق میکنه چون هم مجتمع آموزشی معتبری هستش و هم از مهد کودک تا دبیرستان داره و از برنامه های روتین مدرسه، کلاس زبان هر روزه (که دخترش تو چهارم دبستان خیلی روان صحبت میکنه)کلاس شنا(دخترش سوم دبستان غریق نجاتیشو گرفته)،سفال ،نقاشی،و......که واقعا همشون با اموزش عالی انجام میشه و میگفت غذای ظهرش عالیه و دخترا خیلی دوس دارن و.......در آخر ازش پرسیدم ،پس سختگیری شون برای چی هستش؟؟گفت:قانون خاص خودشون رو دارن و بچه ها کاراشون رو باید برنامه ریزی کنن و هر لباس و کفش و کیف و لوازم فانتزی نمیزاره بچه ها بیارن،هر خوراکی (چیپس و پفک و سوسیس و کالباس)نمیزاره بچه ها ببرن و روی غیبت و تاخیر حساسه و..............همه اینا رو که گفت تازه بیشتر خوشم اومد و روی هم رفته خیلی راضی بود.

نمیدونم چرا بعضی ها در مورد مدارس غیر انتفاعی ،فکر میکنن خانواده ها فقط برای نمره گرفتن و.....بچه شونو اونجا میزارن در حالی که یه بچه دبستانی چرا باید نمره بگیره و قبول بشه؟؟؟؟همه که یه جور فکر نمیکنن ٬؟؟از چند نفر پرسیدم،بهم گفتن از بس مدرسه های الکی و پولکی زیاد شده همه اینجوری فکر میکنن در صورتی که من به دلایل خاصی( اولا٬ سه تا از بهترینها رو برای هستی انتخاب کردم که خیلی ها میشناسنشون و اگر نتونم اونجا بنویسم حتما دولتی میزارم بره،ثانیا٬ به خاطر کلاس زبان و آموزشهایی که تو همون ساعت درسی برگزار میشه و دیگه بچه مجبور نیست بیاد خونه و ناهار بخوره و راه بیفته و مثلا کلاس زبان یا....بره که بیشتر هم خسته میشه و برای خونواده ها هم بردن و آوردن و.....مشکل تر هستش، ثالثا ٬کلاسهای 45 نفره مدارس دولتی که معلم واقعا کمتر میتونه به بچه ها، اونم دبستان، رسیدگی کنه ،رابعا٬ بیشتر تکالیفشون رو تو مدرسه انجام میدن و این خیلی بهتره ،چون روشها فرق کرده و ما زیاد از درساشون سر در نمیاریم،)میخوام غیر انتفاعی بره و گرنه هیچ دلیل دیگه ای نداره که بعضی ها خجالت هم نمیکشن و هر چی فکر میکنن به زبون میارن که مثلا خنگا میرن غیر انتفاعی و یا برای کلاس گذاشتن دارید بچه تون رو میزارید غیر انتفاعی و..........منم تصمیم گرفتم دیگه به حرف هیچ کس اهمیت ندم و اون کاری رو بکنم که فکر میکنم درسته و..........

بگذریم ٬مثل اینکه این پست همش از مدرسه گفتم،باید ببخشید که خستتون کردم ،آخه خیلی فکرمو مشغول کرده و دلم میخواد بهترین تصمیم رو برای هستی بگیرم.............

پی نوشت 1: 16 اردیبهشت تولد 6 سالگی هستی و من با اونکه زیاد حوصله تولد گرفتن ندارم و پارسال هم تو مهد براش جشن گرفتم ،به خاطر روز شماری خودش هم که شده باید یه کارایی بکنم،هر روز میگه چند روز مونده به اردیبهشت و کیا رو میخوای تولدم دعوت کنی و خودش هم به هر کی میرسه دعوت میکنه ....خدایا خودت حوصله و انرژی مو زیاد کن.

پی نوشت 2:هفته پیش رفتم و 12 جلسه استخر تفریحی برای روزهای زوج ثبت نام کردم که مجبور بشم برم ولی تا امروز که جور نشده برم.......فکر میکنم خیلی بهش احتیاج دارم.

پی نوشت 3:هستی خانوم امروز یه آهنگ جدید برای فولوت گرفته که تمرین کنه و باید بعد از حموم باهاش کار کنم ٬ حسابی باید خودش رو برای کنسرت خرداد ماه آماده کنه.

پی نوشت 4:کلی تو عکسای فروردین ماه گشتم و یکسری عکس آماده کردم که براتون میزارم و امیدوارم خسته نشین.......

پی نوشت 5:برای موفقیت هستی عزیز من و همه بچه های گلمون صمیمانه دعا کنیم....

 

 

هستی ٬روز سیزده به در ٬جلوی پارک نیاوران

 

هستی و بابایی همون روز ٬در حال انداختن ماهی قرمز هاش تو حوض

هر چند بعدش پشیمون شد و میگفت باید پیداشون کنید و با خودمون ببریمشون

 

 

 

این سه تا عکس هم ٬همون سیزده به در انداختیم

 

 جمعه ای که گذشت خونه مادر جون ٬در حال چیدن تنها گل باغچه شون

 

بازم یه ژست دیگه

 

عید دیدنی کیان و کیارش ٬خونه خاله نوشین

 

هستی و دیبا جون(دختر دوست بابا محمود)

 

هستی و کیارش ٬خونه خاله بیتا(پاگشای نیلوفر و سمیرا جون٬ ۱۱ فروردین)

 

اینم همون روز پاگشا٬هستی خانوم عسل

بعدا نوشت:حقیقتش بعضی ها ازم خواستن در مورد حال پویان کوچولو که مامان سحرشو در بدو تولد از دست داده خبری بدم ولی باید بگم من هم مثل شما فقط وبلاگشو میخوندم و الانم هیچ خبری ازشون ندارم و مثل همه شما برای آمرزش سحر عزیز و سلامتی و شادی پویان کوچولو دعا میکنم

پی نوشت چهارشنبه ساعت 12:30 ظهر:الان ٬هم من و هم بابا محمود٬ از دست هستی خیلی ناراحت و دلخور هستیم ،آخه میدونید چی کار کرده؟؟؟؟؟بزارید از اولش بگم:

من که اینقدر دلشوره داشتم،محمود گفت من میرم صبح شرکت و یه کاری رو انجام میدم و میام خودم هستی رو میبرم آزمون و از اونجایی که گفته بودن فقط یکی از والدین بیان ،منم قبول کردم و ساعت 9:45 صبح در حالی که کلی با هستی خانوم در مورد مهم بودن جواباش صحبت کرده بودیم و شعرهای فارسی و انگلیسی و...............وهمه چیز رو چک کرده بودیم همراه بابایی رفت مدرسه راه رشد برای آزمون و از اون موقع به بعد من و بابایی از طریق اس ام اس با هم در ارتباط بودیم و دل تو دلم نبود...

ساعت 9:50 دقیقه تا 11:15 هستی و بقیه رو برای آزمون از خونواده ها جدا کردن و.......

ساعت 11:30 محمود عصبانی زنگ زد که این دختر باید همون مدرسه دولتی بره اینجا که فکر نمیکنم قبول بشه،منو میگید؟؟؟؟؟؟پرسیدم چرا؟؟؟؟محمود گفت :گفتن شعر بخون گفته بلد نیستم،گفتن 10 با 1 چند میشه؟؟گفته بلد نیستم و..........من که اینقدر ناراحت شدم که دیگه نفهمیدم چی شد تا خواستم بگم ٬نمیخواد ببریش مهد بیارش خونه تا من......دیدم محمود قطع کرده و هر چی هم زنگ زدم دیگه جوابمو نداد............زنگ زدم به مهد و ازشون گله کردم که مگه شما بچه ها رو آماده نکردین واسه آزمون مدارس؟؟؟؟که گفتن همه بچه های ما حاضر هستن و کلی هم باهاشون صحبت کردیم و..........حتما هستی هول شده چون حداقل 20 تا شعر حفظ شده،گفتم منم میدونم بلده،چون صبح یکیشو اینقدر خوند که ما هم حفظ شدیم،فقط ازتون میخوام صداش کنید و ببینید چرا اینجوری جواب داده؟؟؟؟ما بهترین کیسمون رو از دست دادیم و.........

الانم اصلا نمیتونم از جام بلند شم،تو رو خدا مسخره ام نکنید،منم میدونم بچه اینقدر ارزش فداکاری و زحمت پدر و مادر رو نداره و.................باور کنید شما هم اگه جای ما بودید میسوختید که بچه تون از سه سالگی مهدای خوب و دو زبانه بره اونوقت بگه من یه شعر فارسی بلد نیستم و.......مسافرتتون رو عقب بندازین تا بچه تون رو همون روز اول ثبت نام کنید و اون تمام زحماتتون رو به مسخره بگیره و......شما حاضر باشید حدود ........برای مدرسه غیر انتفاعیش هزینه کنید و اون قدر ندونه و......میدونید اگه واقعا سوالایی که بلد بود جواب میداد و قبول نمیشد ،اینقدر از دستش ناراحت نمیشدیم ٬دلم از این میسوزه که هر چی پرسیدن گفته بلد نیستم و......میخواد منو دق بده .

هر چند نتیجه رو هفته دیگه زنگ میزنن و خبر میدن ولی ما از حالا میدونیم نتیجه چیه و خیلی خیلی دارم عذاب میکشم که چرا هستی...............دارم تصمیم میگیرم واسه
آزمون دو مدرسه دیگه نبرمش و بزارم همون دولتی دم خونمون بره،مامانم میگه غصه نخور ،حتما حقش همینه،خودتو واسه بچه هلاک نکن و.........

شایدم براش تولد نگیرم تا اونم حسابی مثل امروز من و محمود که جواب تلفنمو نمیده(انگار من گفتم جواب نده)بسوزه و دل منم خنک بشه،اومدم اینجا نوشتم تا هم کمی آروم بشم و هم خودش بعدها بدونه که با لوس بازی خودش موقعیتهای خوبشو از دست داده نه سهل انگاری ما................

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧
تعطیلات و سفر به نوشهر

بعد از غیبت دو هفته ای ،اومدیم تا براتون از تعطیلات و سفر بگیم با کلی عکس از هستی خانوم که حسابی تو 20 روز تعطیلی شیطونی و کیف کرد .......

تا 13 فروردین که تهران بودیم و به تمام دید و باز دید عید رسیدیم ،13 رو هم تا عصر خونه بودیم و ساعت 4 رفتیم پارک نیاوران تا هم هستی خانوم ماهی قرمزاشو تو حوض بندازه و هم سیزده رو به در کنیم ،ساعت 7 شب هم به خونه رسیدیم و من وسایل سفر رو که یهو قطعی شده بود بستم،دایی رضا همراه خانواده زندایی سمیرا (کلا 12 نفر بودن)قرار بود 14 فروردین به نوشهر بروند که ما هم تصمیم گرفتیم بریم یه جایی ٬که نزدیک اونا باشه و بتونیم اونجا همدیگر رو ببینیم و هتل نارنجستان (نزدیک نور)رو در نظر گرفتیم و به قیمت بالای هتلها در ایام نوروز هم توجه نکردیم (چون اولین سال بود که محمود تا 17 فروردین تعطیل بود و آخرای تعطیلی خیلی کسل شده بودیم و به اصرار خودش راهی شدیم).

البته زودتر میخواستیم بریم ولی چون از پارسال چند تا مدرسه بهمون گفته بودن اولین چهار شنبه بعد از 13 فروردین باید برای رزرو مدرسه اقدام کنید(به حق چیزای ندیده)،ما هم بار سفر رو تو ماشین گذاشتیم و ساعت 9 صبح روز 14، تو سه تا مدرسه فورم پر کردیم و تقریبا ساعت 11 کارمون تموم شد و سفر آغاز.............

یک سره تا هتل گچسر رفتیم و اونجا ناهار خوردیم:

 

 

هستی خانوم در حال خوردن سوپ ٬تو هتل گچسر

 

دوباره به طرف نوشهر به راه افتادیم و توی راه بودیم که ساعت 2 ظهر دایی رضا زنگ زد که ما رسیدیم و شما کجا هستید و کجا میخواید برید؟؟؟؟؟وقتی فهمید داریم به هتل نارنجستان میریم بعد از هماهنگی با پدر خانومش بهمون گفت با معرفی پدر سمیرا جون ما هم به هتل بانک مرکزی پیش اونا بریم تا تو این سفر با هم باشیم که ما هم قبول کردیم و ساعت 4:30 عصر پیش اونا رسیدیم و بغل اتاق اونا ،اتاق گرفتیم.........

تا شب هم توی خود محوطه هتل بودیم و هستی حسابی با کیمیا(دختر خواهر سمیرا)بازی و شیطونی کرد و طبق معمول وقتی یه بچه میبینه دیگه ما رو .........

 

 

هستی خانوم در لباس اسکیت سواری

 

دو اسکیت سوار ماهر در حال خوردن پفک

 

هستی در زمین بازی هتل

 

همون شب اول کنار دریا(بچه م میترسید شمال تموم بشه و میخواست همون روز همه چیزو امتحان کنه)

 روز پنج شنبه هم توی همون محوطه و توی شهر گشت زدیم و قایق سواری و خرید و.........البته تمام ناهار و شامارو با هم توی هتل میخوردیم......که برای اونا به قیمت بانک مرکزی و برای ما آزاد حساب میشد.

 

 

هستی خانوم سر میز صبحانه

 

 

هستی جونم سوار بر قایق

 

روز جمعه بعد از صبحانه ،همگی به پارک جنگلی سی سنگان رفتیم که خیلی قشنگ و هوای خوبی داشت و همگی اسب سواری کردیم و چای و قلیان و تخمه و .....وبرای ناهار برگشتیم و دوباره عصر پینگ پنگ و ........البته هر شب بعد از شام تو اتاق سمیرا جون اینا که بزرگتر و دوبلکس بود جمع میشدیم و چای و میوه و ورق بازی و.......

 

 

هستی تو محوطه هتل

 

قبل از راه افتادن به طرف سی سنگان٬هستی سوار بر اسب سفید

 

خیلی زمین بازی باحالی داشت

 

دو یار شیطون و تنها بچه های جمع ۱۵ نفرمون(کیمیا و هستی عسل)

 

هستی خانوم سوار بر اسب خاکستری

 

هستی شجاع٬سوار بر اسب کرم قهوه ای(نه به اونی که سوار نمیشد ٬نه به اینکه میخواست همه اسبا رو ..................)

 

آخرین عکس اون روز در رستوران بعد از شام٬راست میگن جلوی بچه ها عکس عروس دامادی نندازین

 

روز شنبه هم که ما میخواستیم برگردیم ولی به اصرار هم سفرانمون رفیق نیمه راه نشدیم و موندیم و همگی به نمک آبرود رفتیم که خیلی خوش گذشت و توی اون هوای سرد و مه کلی کیف کردیم و من بر عکس همه، اینبار مجهز به انواع لباسهای گرم به سفر رفته بودم (بارونی ،پالتو که اون بالا کلی ازش استفاده کردم)که اصلا اذیت نشدیم چون کلا هوای شمال خنک تا کمی سرد بود و من واقعا از هوای شمال تو این سفر لذت بردم...........موقع برگشت یه جایی برای خرید سوغاتی توقف کردیم که بعد از یکربع از طریق تماس تلفنی با هم، فهمیدیم کیمیا تو هیچ کدوم از ماشینا نیست و جا مونده ،پدر و مادرش با کلی دلشوره و ناراحتی برگشتند و کیمیا رو که خیلی خونسرد همونجا وایساده بود رو آوردند ولی استرسی که به هممون وارد شد کلی حالمون رو گرفت و ساعت 4 ناهار خوردیم.....من هیچ وقت اجازه نمیدم هستی از جلوی چشمم دور شه و سوار ماشین کسی شه،به همین خاطر هر جا میرفت یا من یا محمود باهاش میرفتیم و تنها نمیزاشتیم

بعد از ناهار هم بلافاصله به جنگل قشنگی که ته یکی از روستاها (دزدک)بود رفتیمو ساعت 8 شب برگشتیم....

 

هستی خانوم٬ سوار بر تله کابین نمک آبرود

 

قربون اون دل مهربونت برم هستی جونم

 

هستی و کیمیا در حال خوردن آش و سیب زمینی

 

اینم میمون کوچولوی من

 

وای خدا٬ چقدر اون بالا قشنگ بوددستت درد نکنه

 

این همون جنگلی که گفتممحشر بود

 

روز یکشنبه هم ساعت 10 صبح اتاقهارو تحویل دادیم و از جاده کلار دشت که فوق العاده زیبا بود، 4 ماشین پشت هم برگشتیم به طرف تهران بزرگ،توی جاده ،کنار یه آبشار زیبا ناهار خوردیم و تا ساعت 5:30 یکسره اومدیم و توی راه آش دوغ خوردیم و ماست خریدیمو ...........توی کرج هم از همه خداحافظی کرده و جدا شدیم تا یکسر هم به مادر جون بزنیم و سوغاتیشو بدیم،تقریبا حدود ساعت 9:30 شب رسیدیم خونه و.......

 

 

جاده کلار دشت کنار آبشار٬قربون اون ‍ژستت برم خانومی

 

دخترا در حال آتیش روشن کردن

 

اینم آخریش٬هستی خانوم در حال خوردن آش دوغ تو جاده چالوس

پی نوشت 1:از کامنتهای قشنگ و با احساستون بی نهایت ممنونم. 

پی نوشت 2:فکر کنم یه چند روزی طول بکشه تا بتونم به همتون سر بزنم و وبلاگاتونو بخونم،باید ببخشید...

پی نوشت 3:تو پست بعدی ٬ بازم عکس از ایام نوروز براتون میزارم.

پی نوشت ۴:خدا رو صد هزار مرتبه شکر به ما که خیلی خوش گذشت٬هم سفر به نو شهر و هم تعطیلات نوروزی٬امیدوارم به همه شما عزیزان هم خوش گذشته باشه

پی نوشت آخر:تقریبا میشه گفت به اکثر وبلاگهایی که آدرسشونو داشتم سر زدم و از اینکه به اکثریت دوستانمون خوش گذشته٬ خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم٬اما با فهمیدن فوت غم انگیز سحر مامان پویان عزیز خیلی دلم گرفت و کلی غصه خوردم........مخصوصا وقتی حس کردم تو تعطیلات عید که اکثر ما ها خوش میگذروندیم مادری جوان و مهربون که به قیمت جونش باردار شده بود(دکترا بعد از تصادف در زمان بارداری اول و مردن بچه اش ٬حامله شدن رو براش ممنوع کرده بودن ولی سحر به عشق مادر شدن این خطر رو قبول کرد و هنوز طعم خوش مادر شدن رو نچشیده بود که) ٬چند روز بعد از تولد پویان عزیزش و قبل از اینکه یک دل سیر اونو بغل کنه برای همیشه خاموش شد...روحش شاد

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ
شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧
سه روز اول عید و هستی خانوم

سلام به همه مامان و باباهای مهربون و بچه های گلشون،بازم عیدتون مبارک....

این سه روزی که گذشت روی هم بد نبود و هستی خانوم٬ کلی کیف فرمودن و شیطونی کردن که ما هم کلی عکس از خانومی انداختیم که براتون میزارم.

واقعا دید و بازدید عید کمی خسته کننده است و منی که هیچ وقت تو عید مسافرت نمیرم، شاید بعد از دهم عید یه مسافرت سه روزه بریم که از هوای بهاری و گشت و گذار هم بی نصیب نمونیم ،از شما هم میخوام که جاهای تفریحی و قشنگ تهران خودمونو بهم یادآوری کنید که تا نرفتیم اونا رو هم بگردیم....

پنج شنبه صبح ،رفتیم خونه مادر شوهر و بعد از عید دیدنی با هم رفتیم خونه خاله محمود که نو عید داشتن و دوباره برای ناهار برگشتیم خونشون و عصر هم به خونه مادر بزرگ من و دایی من و مادر جون (شام)رفتیم که خاله بیتا و دایی رضا و سمیرا جون هم بودند،نکته جالب این که تازه من از روز اول عید فهمیدم هستی تمام رقصهای کشور ها ٬به خصوص عربی رو خیلی خوب یاد گرفته و از خونه مامان محمود شروع کرد به رقصیدن و هر جا رسیدیم آهنگ عربی گذاشتن و خانومی رقصید (که خیلی هم قشنگ رقصید، طوری که کلی شگفت زده شدیم)اینم عکسای روز اول عید:

 

 

قبل از سال تحویل

 

بعد از تحویل سال

 

هستی عسل٬خونه مادر بزرگ مامان نوشین

 

هستی و کیان خونه مادر جون

 

اینم کیارش ٬در حال نقادی (نقاشی)کردن

 

هستی ٬همون شب با عیدی دایی رضا و سمیرا جون(عروسک نیکو)

جمعه هم ،برعکس سالهای پیش که دوم عید سرمون شلوغ بود ،هیج جا جور نشد بریم ،ما هم با دایی رضا و سمیرا جون که اومدن خونمون عید دیدنی٬ رفتیم سیرک ایتالیا تو پارک پردیسان که خیلی خوب بود و همگی خوشمون اومد و کلی هم عکس انداختیم،بعدش هم دایی و سمیرا جونو بردیم شام بیرون و ساعت 12 شب اومدیم خونه،که اینم عکسای روز دوم عید:

 

 

هستی در سیرک ٬همراه با چوب دستی و شاخ ایتالیایی(اونجا خریدیم) 

 

 

اینم بدون فلاش که نورشون معلوم بشه

 

هستی خانوم جلوی در سیرک

 

هستی عزیزم سوار بر اسب سفید

امروز شنبه هم،ساعت 3 از خونه در اومدیم و سه جایی هم عید دیدنی رفتیم و ساعت 8 شب رسیدیم خونه ،که اینم عکسای روز سوم عید:

 

 

هستی قبل از عید دیدنی

 

هستی در حال رقص عربی ٬خونه دایی مامان نوشین

 

قربون اون حرکات قشنگت برم من

 

تعطیلات خوش بگذره

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ