هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦
((خونه بدون هستی یعنی هیچ))

امشب با اون که شب عید و به منو محمود هم بد نگذشته ولی یه کم دلم گرفته.

قضیه از این قرار که صبح که محمود بیدار شد تا هستی رو ببره مهد و خودش بره دانشگاه ،دید که زمین پوشیده از برفهRed Hair و ماشینا به جای جلویی ،عقبی میان و نمیتونن درست حرکت کنن(ما طبقه هشتم برجیم و از اون بالا خیلی خوب میشد همه چیز رو دید)از رفتن به اسلامشهر که جاده بدی هم داره پشیمون شد و نرفت.

ساعت 11 که دیگه هوا کلی بهتر شده بود تصمیم گرفتیم بعد از 2ماه بریم دلاوران و سرویس خواب برای خودمون بخریم ولی هوا سرد بود و با هستی خانوم نمیشد رفت،در نتیجه هستی رو بابا محمودش برد خونه مادر جون و برگشت تا با هم بریم خرید.

اول رفتیم نمایشگاه که چیز خاصی نظرمون رو جلب نکرد،بعدش ساعت 3 بعد از خوردن ناهارHeart Smile رفتیم دلاوران و از اونجایی که من همیشه وقتی برای خرید جنس خاصی میرم از هیچی خوشم نمیاد تا ساعت 7شب تو اون سرما میگشتیم و من خدارو شکر کردم که هستی تو خونه گرم و نرم مادر جون داشت شیطونی میکرد و با ما هی سرد و گرم نمیشد.

خلاصه ساعت 7 خریدمون انجام شد و دوتایی یه سر رفتیم پیش بیتا تا من کتابمو باهاش عوض کنم و یکساعتی هم محمود با پسرا حسابی آتیش سوزوندن و بازی کردن و من خدا رو شکر کردم که پسر دار نشدم و گرنه مدام باید با محمود در گیر میشدم که تو خونه فوتبال بازی نکنید،کشتی نگیریدو..........Sagittarius

از اونجا هم رفتیم قنادی لادن(سعادت آباد) که طبق معمول جای سوزن انداختن نبود(مثلا میخواستیم زرنگی کنیم و یه روز زودتر خرید شب یلدامونو انجام بدیم که دیدیم از ما زرنگتر زیاده)ما رفتیم اونجا چون نزدیکترین قنادی به خونمونه ولی نمیدونم چرا مردم از راههای دور میان اینجا خرید میکنن ،خدا نکنه یه جا اسمش خوب در بره ،دیگه تمومه.

تازه آجیلشم تموم شده بود و ما مجبور شدیم بریم از تواضع بالای میدون کاج خرید کنیم.

از اونجا هم شام گرفتیمو اومدیم خونه،ساعت 10 شب بود و تا اومدیم خونه انگار یه چیزی بیرون جا گذاشتیم که اون چیز٬ هستی خانوم عسل مامانی بود که قرار بود امشب خونه مادر جونش بمونه تا ما فردا بریم دنبالش(راه مادر جون اینا یه کم دوره و ما هم خسته بودیم وهوا هم خیلی سرد بود) و بعد از ناهار روز جمعه٬ سه تایی یه عید دیدنی از خاله بابا محمود که شوهرش تازه فوت شده بکنیم و برای شب یلدا هم بریم خونه عزیز هستی(مامان بابا محمود).

از اون موقع تا حالا با اینکه چند دفعه با هستی تلفنی صحبت کردیم و میدونم بهش خوش میگذره،اما دلم خیلی واسه صداش و اذیتاش تنگ شده و چند دفعه نا خود آگاه برای کشیدن روش رفتم تو اتاقش و دست از پا درازتر برگشتم.ولی فکر میکنم واسه همه ما آدما لازمه گاهی از هم دور باشیم تا قدر و ارزش همدیگر رو بهتر بدونیم.

میدونم امشب خوب نمیخوابم و تا صبح کلافه ام.

واقعا بچه چیه که آدم تا وقتی نداره که هیچ ٬ولی وقتی داره دیگه نمیتونه یک لحظه بدون فکرش آروم بگیره ،قربون بزرگی خدا برم با این عشق جاودانی که در وجود انسانها قرار داده.

الان ساعت 2نیمه شب و در حالی که بابا محمود خواب هفت پادشاه رو میبینه من به دوری از هستی فکر میکنم و اینکه امشب که هوا خیلی سرده خوب روشو میکشه یا نه؟؟؟؟

عید سعید قربان مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦
خونه خاله بیتا

از این پنج شنبه جمعه هم مثل 5  هفته پیش که بابایی کلاس داشت هیچی نفهمیدیم.و مامان که دوماهی میشه میخواد بره واسه خرید سرویش خواب جدید ،حسابی کلافه بود.

پنج شنبه که تا شب با مامان نوشین تنها بودیم و بابایی 8 شب اومد و بعد از شام ساعت 9 از خستگی بیهوش شد و تا فردا صبحش (جمعه)که ساعت 8 کلاس داشت در خواب ناز بود و ما اصلا نفهمیدیم کی رفته،عوضش مامان که تا نصف شب رمان خونده بود و میخواست صبح بخوابه ،من نزاشتم و مدام میرفتم تو اتاقش و ازش سوال میکردم(مامان جون کارتون ببینم؟مامانی شیر بخورم؟مامانی صدای تلویزیون خوبه؟و................................)

خلاصه طفلی مامان که دید از خواب خبری نیست مجبور شد پا شه و بیاد سراغ من....

بابا ساعت 2 اومد خونه و چون گوشی موبایلشو جا گذاشته بود و اس ام اس مامان رو که گفته بود بابا کباب بخره تا مامان برنج بزاره رو ندیده بود،دست خالی پرید تو خونه،مامانو میگی انگار جن دیده.

مامان:محمود پس کبابت کو ؟

بابا:کدوم کباب؟

مامان:مگه اس ام اس منو ندیدی ؟

بابا:نه،گوشیمو خونه جا گذاشتم،یعنی صبح پیداش نکردم .

مامان :خب به من میگفتی گوشی منو میبردی.

بابا:مگه ما جرات داریم به موبایل شما دست بزنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان:بهم میگفتی مشکلی نداشت.

بابا:حالا مگه چی شده؟؟

مامان:هیچی نشده ،ساعت از 2 گذشته ،ما داریم از گشنگی میمیریم،برنجمم از ساعت 1 حاضر و همش ته دیگ شده.

بابا:گوشی رو بیار تا زنگ بزنم کباب بیارن....

ساعت از 3 گذشته بود که ناهار خوردیم و مامان واسه اینکه بابا دوباره خستگی رو بهانه نکنه و جلوی تلویزیون ولو نشه و بخوابه،به خاله زنگ زد و گفت تا یکساعت دیگه میایم خونتون.(آخه وقتی بابایی عصر جمعه میخوابه ما کلی کسل میشیم)

ساعت 4:30 رسیدیم خونه خاله و مامان راکت و توپی که واسه پسرا سر راه از گلدونه تو سعادت آباد خریده بود بهشون داد و کلی خاله بیتا رو عصبانی کرد،آخه مامان یا بابا هر چی واسه پسرا میخرن خاله غر میزنه که الان خرابش میکنن یا به درو دیوار میکوبن،مامان واقعا نمیدونه باید واسه اونا چی بخره که خاله تو دلش لعنتمون نکنه،حتی خوراکیم که میخریم بیشتر وقتا خاله ازشون قائم میکنه و گریشون در میاد و مامان پشیمون میشه.

خلاصه کلی بازی و شیطونی کردیم و تا ساعت 7 که اونجا بودیم حسابی آتیش سوزوندیم و یک سر هم به زنعموی مامان زدیم که 10 روزی میشد آسمش عود کرده بود وتو بیمارستان بستری بود .

اینم عکسای روز جمعه، قبل از رفتن به خونه خاله و تو خونه خاله با کیان و کیارش بلاست.Hippie

هستی خانوم بی دندون با شال و کلاه و بانجوی کادویی فرشته مهربون

 

 

  اینم هستی خانوم و دوقلوها

یه لحظه هم راکتهاشونو ول نمیکردن

 

الان که مامان داره مینویسه ساعت 2 ظهر روز یکشنبه ست و منتظر بابا محمود که بیاد دنبالش تا برن یه ناهار دو نفره بخورن و برگردن(جای من خالی)و بابایی ساعت 5 بره آخرین امتحانشو بده (همین الان بابا اومد)

برای بابا محمود دعا کنید که این امتحانشم خوب بده و قبول شه.مرسی

 

 

پی نوشت:از بس اصرار کردین مامانی راست کلیک رو برداشت تا بتونید شو پیکچر کنید(مریم پاییزی و خاله بیتا و ........)

پی نوشت:مامانی که روزای اول وب نویسی ۱۰ روز یکبار میومد سراغ اینترنت حالا بد جوری م ع ت ا د شده و روزی ۳ تا ۴ بار میاد وب گردی٬اگه میشه برای ترک راهنمایی کنید(از کار و زندگی مونده)

پی نوشت:برای اولین بار پست قبلی حدود ۶۵ تا نظر داشت که مامانی حسابی متعجب و خوشحال بود ٬نگو اون همه نظر به قول خاله بیتا مال عکس سه نفره بوده نه؟؟؟؟؟؟

پی نوشت اصلی:

پیشاپیش عید قربان رو به همتون تبریک میگمو شب یلدای خوبی براتون آرزو دارمجای ما رو هم خالی کنید چون معمولا ما شب یلدا خونه خودمون سه تایی خوش میگذرونیم و جایی نمیریمامروز هستی از مهد اومده میگه مامان امشب که شب یلداس کجا میریم

منم گفتم مامانی هنوز دو شب مونده حالا تا اون موقع فکرشو میکنیم

شاید به خاطر هستی هم شده امسال بریم خونه مادر ش و ه ر عزیز

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
بازم عکس

 ببخشید دیگه چون از روی عکسا مامانی عکس گرفته از این بهتر نشد

در ضمن اگه میبینید همه عکسا با موی بلنده ٬به این

 دلیله که من حاظر نشدم یه عکس بدون مو هم بندازم و مامانی تقصیری نداره

حالا سورپیریزمون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونم یه عکسه ولی یه عکس سه تایی تا شما نظرتون رو در مورد اینکه من شکل کیم بدین

ببخشید دیر اومدید سورپیریزو برداشتیم.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
آبان 86 و مهد کودک ملینا

سلام به همه شما دوستان خوب و مهربونمون،باید ببخشید که منتظر عکسای آتلیه موندین ،آخه هم عکاسمون بد قول از آب در اومد و هم دوشنبه که عکسا اومد مامان و بابا بعد از اینکه براتون از روش عکس انداختن،بیشترشو برگردوندن تا بعضی هاش پشت زمینش عوض بشه ،بعضی هاشم ایراداش گرفته شه،اون مسئول اصلی که مامانم به خاطرش عکسارو اونجا سفارش داده بود تو اثاث کشی بوده و نظارت نکرده بود ولی بعد از کلی عذرخواهی قراره همه عکسارو دوباره درست کنه،ولی چون شما منتظرین مامانی چندتا از عکسارو بعد از عکسای مهد کودک براتون میزاره تا بعد، که فکر میکنم 20 روزی طول بکشه ،ببخشید دیگه اینم شانس ماست.

سه شنبه هستی خانوم با یه دستمال کاغذی که اولین دندونش توش بود اومد خونهRed Hair و با کلی خوشحالی اونو بهم نشون داد و برد گذاشت زیر تختش تا فرشته مهربون مثل بقیه دوستاش کادو بیاره،منم که فکر نمیکردم چند روزی از خونه بیرون برم بهش گفتم ،تا فرشته دندونتو ببینه ممکنه دوسه روزی طول بکشه عزیز دلم،شبم که باباش اومد از افتادن دندون هستی کلی تعجب کرد و پاپیچش شد و اون موقع بود که فهمیدیم هستی چند روزی بوده که مدام با دندونش بازی میکرده تا لق تر شه و هر روز به الهام جون اصرار میکرده تا دندونشو مثل بقیه بچه ها بکنه تا بزاره زیر تختش که کادو بیاد،Baby Girlآخه نیست که ما هیچی واسش نمیخریم و اصلا اسباب بازی و لباس نداره ،اینه که منتظر فرشته مهربون بوده.

ولی از شانسش بیتا شب زنگ زد و قرار شد چهارشنبه صبح تا ظهر همراه کیان بریم خرید بوستان که منم بیشتر به همین بهانه قبول کردم،Photographerو از طرف فرشته مهربون لطف کردم و 4تا شلوار(مخمل،لی،کتون)،یه بلیز ،یه دست سه پییس مغز پسته ای،یه شال و کلاه صورتی ،یه بانجوی صورتی،4جفت جوراب،یه سرویس میک آپ عروسک،کمربندو......(110هزار تومانی از جیب بابا محمود عزیز و به خرج فرشته مهربون)خرید کردم.

همه خریدمو آوردمو گذاشتم پشت تخت تا هستی بیاد،Flowerوقتی اومد و رفت لباسشو عوض کنه با دیدن لطف فرشته مهربون به هیجان اومد و پرید بغلمو هی بوس و هی.......

منم کلی کیف کردم و همه خریدامو تنش کردم که خداروشکر همه چیز اندازه بود و خیلی هم بهش میومد.

شب که باباش اومد کلی از خریدای فرشته مهربون تعجب کرد و گفت:واقعا که فرشته خجالتمون داده.....

پنج شنبه هم یه سری با شیرینی و کادو(پول)به مادر جون زدیمو تولدشو تبریک گفتیم.

 

جمعه هم به خونه اون یکی مادر بزرگ رفتیمو کلی هستی خانوم با عمه هاشون کیف فرمودن.....

آبان 86 هستی و سیندرلا(مهد ملینا)

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
یه پست طولانی من و مامان

این پست احتمالا طولانی میشه ،آخه چیزای تعریفی خیلی داریم،هم من و هم مامان نوشین،اینو گفتم که بعدش کسی گله نکنه.           

چهارشنبه ساعت 4 واسه هستی و خودم وقت آرایشگاه گرفتم تا موهای هستی رو که رشد خیلی خوبی داره و کلی از ماه پیش که کوتاه کرده بود،بلندشده بود،حسابی کوتاه کنمHippie که دیگه جلو چشماش اصلا مو نیاد و همیشه به گل سر نیازی نباشه.ساعت 3:30 رسیدم مهد و دیدم بچه ها با الهام جون مشغولا،تا نگاه الهام به من افتاد اومد دم در کلاس و پرسید مشکل هستی دقیقا چی بوده و من کامل براش توضیح دادم.الهام هم هستی رو صدا کرد و ازش همون سوالارو پرسید که دوباره بعضی جاهاش گیر کرد،Tornadoالهام هم که احساس کردم کمی ناراحت شده رو به من گفت مامان هستی موقعی که من درس میدم خانومی سرش به خنده و بازی گرمه وگرنه گیرایی بالایی داره و از همه زودتر یاد میگیره ،همون موقع الهام نگاهی به رویا که با هستی صمیمی تره و لای در وایساده بود کرد و گفت رویا جون بگو حیوانات وحشی کجا زندگی میکنن.رویا با خنده گفت تو باغ،اونموقع بود که الهام هم خیط شده بود و هم داشت میترکید که من به کمکش اومدم و گفتم الهام جون هستی قول میده دیگه بازیگوشی نکنه،اگه هم مشکلی بود زودتر به من خبر بدین تا باهاش صحبت کنم.ازاونجاهم رفتیم آرایشگاه که هستی موهاش با هزار خواهش کوتاه کرد و منم بند ابرو داشتم(جمعه میخواستیم یه خواستگاری پیش بینی نشده واسه برادرم رضا بریم)

پنجشنبه هم با هزار زحمت به بهانه خواستگاری فردا همسر رو با هزار کار و خستگی کشوندم خرید و مستقیم رفتیم چرم مشهد میدون ونک و یکی یکدونه کت چرم همراه با نیم چکمه و کیف برای من به عنوان کادو تولدمون برای هم خریدیم.I Love You(تولد من 7دی 56 وتولد محمود 23 بهمن 51)فکر کنم همون شب، سردی هوا باعث شد که مریض بشیم.ساعت 10 شب هم خسته و کوفته با خانوم غر غرو رسیدیم خونه.

جمعه هم که طبق 4هفته اخیر آقا کلاس نظام مهندسی داشت و تا ساعت 2 من و هستی تنها بودیم و من با هیجان زیادی خودمو واسه خواستگاری آماده میکردم.

ساعت 4:30بیتا و ناصرو پسرا اومدن دنبالم ،تا ناصر ما رو برسونه و با بچه ها یه گشتی بزنن و برگردن دنبالمون،به محض اینکه سوار ماشین شدم کیان و کیارش که جلوی ماشین با کمربند نشسته بودن تا من و بیتا سبد گل رو عقب نگه داریم،میخواستن بیان پیش من که نشد.وقتی هم برگشتیم احساس کردم گلوم داره درد میگیره و مریض شدم.اینبار بچه ها عقب پیش من بودن یکی رو این پام یکی رو اون پام سرشو گذاشته بود و هی میگفتن خاله دوشت دارم،منم به هیجان اومده بودم.ساعت 7:30 از اونهمه سیخ و ساکت تو مجلس نشسته بودن خسته ،رسیدم خونه که دیدم همسر گرامی با باباش قرار گذاشته شام بریم اونجا ،نفهمیدم چه جوری خودمو هستی رو حاضر کردم و راه اوفتادیم،اونجا هم بد نبود ولی چون محمود یکشنبه(امروز )امتحان داشت زود اومدیم خونه تا درس بخونه ،جالب این بود مدتهابود تبخال نزده بودم ولی روز خواستگاری تبخالی رو لب پایینم زده بود که لبام به نظر خودم مثل شتر شده بود،اینم شانس منه بدون جوش و تبخال مهمونی بهم نمیچسبه

اینم فرض کنید گل خواستگاری بود

 

جمعه و دیشب شبای خیلی بدی روگذروندم و تا صبح از گلو درد شدید نخوابیدم و مدام ناله میکردم.برای اولین بار صبح شنبه منو همسری دوتایی با گلو درد بیدار شدیم ،دیگه نفهمیدم من از اون گرفتم اون از من گرفت..............White Hair

از ساعت 11:30 تا 1ظهر هم تو درمانگاه بودم و دوتا آمپول نوش جان کردم و اومدم خونه تا واسه دکتر عصر هستی آماده شم.

ساعت 6:30 سر قرارمون تو مطب دکتر امید صالح پور جراح و متخصص چشم کودکان از انگلستان بودیم ولی چشمتان روز بد نبیند با اونکه حدود 40 تا صندلی بود ولی کلی آدمم سرپا وایساده بود اونجا اینقدر بچه های کوچیک چشم بسته و عینک ته استکانی دیدم که خدا رو شکر گفتم و کلی تو دلم خوشحال شدم.Yahساعت 7:45 تازه رفتیم تو و تو اون مدت محمود هم که مریض بود رفت همون دورو برا دکتر و دوتا آمپول هم اون زد و برای من که فردا مهمون دارم خرید کرد و برگشت.دکتر خوب معاینه کرد و گفت بره قطره بریزه یکساعته دیگه بیاد تو تا خوب تو دستگاه ببینم ،واقعا گریمون گرفته بود ،من که از صبح همش تو مطب نشسته بودم محمودم میگفت باید تا 2،3 بیدار بمونم و درس بخونم ،خلاصه با چه دردسری آقای منشی در سه نوبت تو چشم هستی قطره ریخت بماند،محمود هم روی همون صنذلی چشماشو بست تا چرتی بزنه و سر حال بشهIn Love،اما بگم از هستی که یه تئاتر زنده و بامزه واسه چهار خونواده ای که مثل ما باید یکساعت میششتن اجرا کرد(دیگه مطب کاملا خلوت شده بود)اولش یهو گفت وای مامان چشمام تار میبینه فردا درسامو تو مهد کودک چه جوری بخونم ،که همه زدن زیر خنده،بعد هم من که میخواستم محمود رو اذیت نکنه و بزاره بخوابه و از طرفی سرش گرم شه شروع کردم از کارای اون روزش سئوال کردن.

من:هستی جون امروز چی کار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟

هستی :فولوت زدم و خیلی خانوم راضی بود و دیگه مثل دفعه های پیش دستم از جلوی سوراخها کنار نمیرفت وخانوم خیلی خوشش اومد.بعدش هم شعر زبان یاد گرفتم که الان واست میخونم..

بعد شروع کرد بلند بلند شعر خوندن که همه محو شعرش شده بودن.

من:کامپیوتر چی کار کردی؟

هستی:کلی با سی دی بازی کردیم تازه خانوم میخواد جزوه بده.........

من که چشمام 4تا شده بود، دورو بریهام از جزوه گفتن هستی با اون حالت کلی خوششون اومده بود،زدم به محمود و تکونش دادم و گفتم محمود هستی میگه جزوه داریم ،یادمه ما تو دانشگاه جزوه میگرفتیم اونوقت این خانومی از پیش دبستانی.

دستامو باز کردم که هستی بیا بغلم مامانیIn Love ،هستی هم خوشحال اومد طرفم که گفتم نه مامانی نیا من خیلی مریضم نباید یه چند روزی منو بابارو بوس کنی وگرنه مریض میشی و باید آمپول بزنی،هستی هم نه گذاشت نه برداشت گفت:بابایی تو هم برو اونور بشین مریض تر میشیا،نکنه مامانو ببوسی .من که از خنده بقیه کلی خجالت کشیده بودم گفتم مامان جون ما دوتامونم مریضیم .هستی گفت :اهه ،شما دوتا آمپول دیگه هم داری ولی بابایی دیگه نداره ،میخوای اونم بدتر شه.من که دیگه کم آورده بودم چیزی نگفتم،تا اینکه یکی مونده به آخر ساعت 9 رفتیم پیش دکتر و بعد از معاینه دقیق گفت شماره چشمش اینه، که من همون موقع تازه عینک هستی رو دراوردم و دادم به دکتر ،که بعد از گذاشتن عینک تو دستگاه گفت نمره کاملا درسته و هیچ مشکل خاصی نیست ، لازمم نیست همه جا عینک بزنه مثلا تو مهمونی یا بازی و پارک و .....فقط موقع تلویزیون و کامپیوتر و درس عینک بزنه ،دو ماه دیگه بیاد ببینم.من گفتم:آقای دکتر آستیگمات خوب میشه یا ضعف بینایی.دکتر گفت:خانوم آستیگمات اصلا مشکلی نداره و خیلی احتمال بالا رفتنش کمه و زودتر خوب میشه ولی ضعف بینایی خیلی سریع بالا میره و مطمئن باشید با این نمره کم هیچ مشکلی واسه دخترتون پیش نمیاد و لازم نیست چشمشو ببنده تا دوماه دیگه که بیاد ببینمش.ما هم با خیال راحت اومدیم بیرون و فهمیدیم که اون اپتومتریست کودکان هم خیلی خوب و دقیق تشخیص داده و خیالم راحت شد.تو ماشین محمود میگه خوب دیگه دو صفحه وبلاگت با تعریف امروز پر شد Hello.منم خندیدم و هیچی نگفتم.

چون مریض بودیم دیگه شام بیرون نخوردیم و ساعت 10:15 رسیدیم خونه و چایی شیرین و تخم مرغ خوردیم و هستی رفت خوابید،محمودم اومد تو اتاقش تا جلوی تلویزیون درس بخونه که اومدم دیدم خوابه ،اونم چه خوابی انگار دور از جونش صدساله مرده،روشو نکشیدم تا خوابش سنگین نشه و زود بیدار شه ولی ساعت 12:30 هم دیدم نه بابا درس بخون نیست،تکونش دادم تا پاشه بره سر جاش بخوابه،خودم هم تا 5 صبح از گلو درد خوابم نبرد،تازه دکتر گفته بود شانس آوردین واکسن آنفولانزا زدین و فقط الان سرما خوردین.صبح هم به محمود گفتم تو که درس نخوندی چه جوری میخوای امتحان بدی،گفت تو ناراحت نباش بچه ها کمک میکنن،منم گفتم خجالت نکش استادی که خودش برای امتحان رو تغلب حساب میکنه وای به حال دانشجوها.اونم گفت استادم آدم دیگه با تمام غرائز انسانی.منم 4 قل رو که خیلی بهش اعتقاد دارم واسش خوندم و راهیش کردم و از صبح تا حالا دارم کار میکنم تا خودمو واسه فردا ناهار که مهمون(دختر عمه هام)دارم آماده کنم.الانم منتظر محمودم بیاد منو ببره تا آمپولمو بزنم،تو رو خدا دعا کنید تا فردا بهتر بشم.

چهارشنبه تولد مادر جون هستیه (14 آذر)که اسمش هم آذر یعنی آتشه ،Red Hairاز همین جا تولد مامان جون خوشگل و نازم رو که خیلی به گردن ما حق داره بهش تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

مادر جون تولدت خیلی خیلی مبارک باشه و صدو بیست سال زنده باشی.

اینم کادو برای مادر جون

 

بفرمایید اینم کیک و قهوه تولد

فکر میکنم این طولانی ترین پستمون تا حالا بود ،باید ببخشید که خسته شدین.

الان داره اولین برف زمستانی تهران میبارهوای نکنه مهمونام فردا نیان من همه کارامو کردم 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ
سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦
شیرین کاری های هستی

یکهفته ای میشه که هستی خانوم عینک میزنه و نسبتا دختر خوبی بوده،فقط روز اول که با عینک رفت مهد کودک بادسته جداشده به خونه اومد ولی وقتی من فهمیدم که تقصیری نداشته و مربی ازش خواسته که خودش عینکشو تمیز کنه و دخترک من به سفارش من میخواسته مربیش عینکشو پاک کنه ،از طرفی مربی سختگیر هستی خانوم میخواسته روز اول هستی رو مستقل کنه،وبچه من وسط مونده و خودش دسته عینکو گرفته و شروع کرده مثلا پاک کردن ،که دسته جدا شده و خودش فشارش داده سر جاش و زده به چشمش، اومد خونه و وقتی برام تعریف کرد خیلی ناراحت شدم و زنگ زدم به مهد کودک ،اما موقعی که داشتم به مدیر مهد گله میکردم که با اونهمه سفارش ما به شما و بقیه مسئولهای مهد اینجوری هوای دختر منو داشتید ،نمیدونم چرا بغض کرده بودم،مدیر مهدم خیلی ناراحت شد و کلی ازم از بابت کوتاهی الهام جون عذر خواهی کرد.

 

بابای هستی هم وقتی اومد عینک خانومی رو چسب زد و با من هم نظر شد که هستی رو پیش یه دکتر خوب دیگه ببریم،منم فرداش پیگیری کردم(از دکتری که پیشش جراحی کردم) و برای هفته دیگه شنبه ساعت 6:30 از یک دکتر متخصص و جراح چشم کودکان وقت گرفتم .

شنبه شب هم با هستی و محمود رفتیم برای سفارش عکسای آتلیه و قرار شد هفته دیگه عکسا حاضر بشه ولی مبلغش با کلی چونه از اون چیزی که من حساب کرده بودم خیلی بیشتر شد،یعنی برای 7تا عکس بزرگ و 14تا کوچک(20-25)حدود 500 هزار تومان باید بدیم تازه اگه موقع تحویل دبه در نیارن،من میخواستم از تعداد عکسا کم کنم ولی بابای هستی نذاشت و گفت می ارزه ،ما که هر روز عکاسی نمیریم..............خدا کنه عکسا خیلی خیلی خوب شه...............

 

دو روز پیش هستی گزارش کارها و آموزشهای آبان ماه رو آورد خونه و من همه شعر ها رو ازش پرسیدم و دروس فارسی و انگلیسی رو هم مرور کردم،در همین حین متوجه شدم خانومی تو قسمت موجودات زنده و جانداران لنگ میزنه و با شک جواب میده:

مامان:هستی جون این موجود زندس یا نه؟(در حالی که به یک گوسفند اشاره میکردم)

هستی:آره مامان جون.

مامان:آفرین دخترم ،ولی چرا؟

هستی:آخه چشاش بازه،پس زندس.

مامان:یعنی این یکی که چشم نداره موجود زنده نیست؟(اشاره به درخت)

هستی از نگاهم فهمید که درختم موجود زندس ولی میدونستم درست نمیدونه،کلی در این مورد براش توضیح دادم و رفتیم سراغ حیوانات وحشی و اهلی:

مامان:هستی جون ،حیوانات وحشی به چه حیواناتی میگن؟

هستی:اونایی که اهلی نیستن.

مامان:حیوانات اهلی کدامند؟

هستی:اونایی که وحشی نیستن.

من که دیگه امیدی به جوابهای هستی نداشتم گفتم:حالا یه حیوون وحشی نام ببر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هستی:گاو

دیگه مرده بودم از خنده و بغلش کردم و هی بوسش کردم،مونده بود چرا من اینجوری میکنم ،بعد نشستم و اونارم براش توضیح دادم با این مشکل که دقیقا نمیدونستم مربی چه جوری براشون توضیح داده ،آخه روشهاشون با ما خیلی فرق کرده،بعد یه نامه واسه الهام جون نوشتم و خواستم دوباره این بخش رو دوباره براشون مرور کنه،هستی هم همش میگفت من نمیدم به الهام جون حتما از من شکایت کردی که درسامو خوب نخوندم،خلاصه کلی براش توضیح دادم تا راضی شده فردا نامه منو ببره.

راستی یه خبره دیگه اولین دندونه هستی یعنی یکی از دندونهای پایین جلو لق شده و هستی خیلی دلش میخواد زودتر بیوفته و میگه دوتا از دندونهای رویا اوفتاده و مال من هنوز نیوفتاده تا بزارم زیر بالش جایزه بگیرم.

منو باباش کلی باهاش صحبت کردیم تا راضی شده باهاش ور نره تا خودش بیوفته و دندون زیری هم صاف و سالم در بیاد بیرون.

چند تا عکس هستی رو با عینک براتون میزارم به اضافه یک عکس از حسنا خانوم که دیروز با مامانش اومده بود خونمون و منو شیفته خودش کرد.(دختر دوست دوران دبیرستانم که از بیرجند اومده بودن و یه سری هم به ما زدند.)این بچه اینقدر آروم و ساکت بود که منو یاد اذیتهای هستی انداخت و کلی حسودیم شد.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ