هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
فقط عکس


عکسهای روز جمعه در خانه بازی پارک ساعی

 

 

 

 

تو رو خدا آقا رو داشته باشین یه لحظه دوربینو ول ........

 

منتظره عکسای با عینک خانومی و آتلیه باشید.

دوستون داریم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ
یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
هستی و عینک

روز چهار شنبه اولش خیلی خوب و آخرش خیلی بد واسه من تموم شد،همسر گرامی ظهر اومد خونه و با هم رفتیم تا برای روز پنج شنبه که مهمون داشتیم خرید کنیم،تا ساعت 4 کارامونو انجام دادیم و رفتیم دنبال هستی خانوم،من خودم رفتم تو تا پرونده هستی رو به مدیر مهد برگردونم ،اونجا بود که بهم گفتن هستی تو معاینه چشم مشکوک بوده و باید به یکی از دکترهایی که اونا میگن بره تا حسابی معاینه بشه،از مهد آدرس دکتری رو که به نظرم نزدیک تر بود گرفتم و مستقیم به جای خونه ،رفتیم دکتر و بعد از کلی اصرار (بدون وقت قبلی)یکساعتی معطل شدیم تا دکتر بیاد و ما اولین نفر بریم داخل،دکتر وقتی با دستگاه و پرسش از هستی معاینش تمام شد ،گفت که هستی چشم چپش 1.5 درجه آستیگمات که باید عینک بزنه،انگار دنیا به سرم خراب شد ،اونقدر ناراحت شدم که آقای همسر و دکتر تعجب کردن،کلی به دکتر التماس کردم که واقعا عینک لازمه یا میشه فعلا با قطره ای چیزی خوبش کرد،ولی دکتر گفت که تنبلی داره و باید عینک بزنه،بعد رو به آقای همسر کرد و گفت :شما هم چشمتون آستیگمات،گفتیم بله،تازه منم آستیگمات بودم که یکساله عمل کردم و دیگه عینک نمیزنم.دکتر خندید و گفت:پس چرا اینقدر تعجب کردید معلوم که با پدر و مادر آستیگمات بچه هم امکانش خیلی زیاد که عینکی بشه.

خلاصه حسابی شوکه شده بودم چون اصلا آمادگیشو نداشتم و هستی هم هیچ مشکلی نداشت که ما فکر کنیم چشماش موردی داره ،با هزار سختی به چشمای قشنگ هستی خانوم قطره ریختن و دکتر براش عینک نوشت و همون جا یک عینک هم با کلی ذوق و شوق انتخاب کرد و براش سفارش دادیم و اومدیم بیرون،ولی من همچنان بغض داشتم و با غصه هستی رو نگاه میکردم و از فکر اینکه دختر کوچولوم از 6 سالگی عینکی بشه و همیشه این وسیله مزاحمی که خودم تازه ازش خلاص شدم باهاش باشه ،دلم داشت میترکید ولی نمیخواستم هستی چیزی بفهمه،آقای همسر هم مثلا میخواست به من دلداری بده.

محمود:خانوم چرا ناراحتی ،مگه عینک چشه.

من:آخه این بچه هنوز برای نگهداری و عینک زدن خیلی کوچیکه،همیشه بچه هایی که میدیدم عینک میزنن کلی دلم براشون میسوخت اصلا فکرشم نمیکردم یدونه بچه خودم از حالا.............

محمود:مطمئن باش ما هم از کوچیکی این مشکل رو داشتیم ولی کسی متوجه نشده تا سن دبیرستان،ولی الان با این معاینات وپیگیری مهد کودک ما زودتر فهمیدیم مگه ندیدی دکتر گفت آستیگمات از بچگیه ولی معمولا تشخیص داده نمیشه،پس ما هم از اول داشتیم.

من:پس بیا به هستی هم عینک نزنیم ،من دوس ندارم.................

محمود:نمیشه خانوم،مگه ندیدی دکتر گفت باید تا ده سالگی بزنه.

من:ده سالگی نه،منظورش همون صد سالگی بود ولی نخواست من همونجا پس بیوفتم،حالا که هستی باید همیشه عینکی باشه خب مثل ما، وقتی بزرگ شد بزنه.

محمود:مثل بچه ها داری التماس میکنیا،چرا نمیتونی قبول کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:آخه.............

همینجا بود که هستی از عقب ماشین گفت مامان عینکم خوشگله؟کی بهم میدنش؟

من:آره عسلم خیلی بهت میاد(با بغض)،شنبه حاضر میشه.

محمود:میدونی یه استادی داشتیم که میگفت،اگه خودتون عینکی هستین و نمیخواین بچه هاتونم عینکی بشه فقط یه راه دارین.

من:چه راهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمود:هیچ وقت با زن عینکی ازدواج نکنین،ولی من به این حرف استاد گوش ندادم.

من:خیلی بد جنسی...............................

همون جا از تو ماشین با بیتا تماس گرفتم که بگم بچه هارو(مخصوصا کیان)زودتر ببره دکتر که دیدم همون روز اونم برده و خدا رو شکر کیان هیچ مشکلی نداشته.

خلاصه اومدم خونه با کلی خرید گوشت و مرغ و میوه و سبزی و کرفس و................

ولی هیچ حوصله ای برای کار کردن و مهمونی دادن نداشتم ،با اونحال چون مجبور بودم در سکوت کامل تا ساعت1:30 نیمه شب کار کردم و روز پنج شنبه هم از مهمونام به نحو احسن پذیرایی کردم،و به رضا(برادرم)که از در اومد و هستی رو بغل کرد و گفت آخه هستی جونم مثل داییش عینکی شده،چشم غره ای رفتم و گفتم:دیگه نشنوما،قرار نیست همه جا جار بزنیم و کسی بفهمه،دوس ندارم هستی با نگاه این فامیل..............

ناراحت بشه،واجب نیست تو سالی، یکی دوباری که همدیگه رو میبینیم هستی عینک بزنه،من خودم وقتی عمل کردم بعد از ده سال خیلی ها نمیدونستن من عینکیم .

محمودم زود گفت آره دیگه نهایتش چشمای خانومی رو هم مثل مامانش عمل میکنیم و از عینک راحت میشه.این بود ماجرای هستی خانوم عسل من و عینکی شدن.

هنوز عینکشو نگرفتیم و من واقعا نمیدونم چه جوری تو مهد (و مدرسه در آینده) میخواد از عینک استفاده کنه و موقع بازی و شیطونی .................

هنوزم به محمود میگم ببریمش پیش یه دکتر دیگه شاید عینک نده، بیتا میگفت دکتر کیان گفته تا 1.5 آستیگمات برای بچه ها عینک نداره ولی این دکتر که به نظر دکتر خوبی هم میومد رو عینک زدن هستی تاکید داشت....

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
عروسی و هستی خانوم

مامانی همیشه میگه که خیلی بد شانسه و هر وقت میخواد مهمونی مهمی بره یا کار مهمی داره،براش اتفاقای غیر منتظره زیادی میوفته،من زیاد باور نداشتم ولی یکیشو به چشم خودم دیدم و کلی دلم واسش سوخت.

چهارشنبه که از مهد اومدم به مامان گفتم که دلم درد میکنه،مامانی هم یک لیوان نبات داغ بهم داد تا مثل همیشه حالم زود خوب بشه ولی از بد روزگار ساعت ده شب به بعد اسهال گرفتم اونم از نوع بدش،اونجوری که مامان میگه این اولین باری بود که من اسهال گرفتم(اونم شانس مامان بود که باید خوب میخوابید تا فرداش سرحال باشه)و مامان حسابی هول شده بود و تا صبح پا به پای من بیدار بود و تو دستشویی در رفت و آمد بودیم،تا ساعت 6 صبح مامان پلک نزد و بابایی هم خوب نخوابید ،منم که مدام ناله میکردم،ساعت 6 بابایی منو برد درمانگاه تا دکتر ببینتم ولی مامان که حالش خیلی بد بود نتونست باهامون بیاد،توخونه هم که خوابش نبرد و حسابی گیج و بیحال شده بود،تو درمانگاه بهم سرم زدن ولی یک سومش رفته بود که سرم از رگم بیرون اومد و دیگه با 6 بار سوراخ کردنم هم رگم پیدا نشد و ساعت 8:45 اومدیم خونه و بابایی با اون حالش رفت دانشگاه اسلامشهر و منم تو خونه یک بسته او آر اس به زور مامان خوردم تا شب منو ببرن عروسی و دیگه سرم نزنم.

ساعت 10 با مامان رفتیم حموم و ساعت 12 تو آرایشگاه بودیم،تا مامان (با اون بیخوابی و سستی)خودشو درست کنه، من هم با یه شیشه او آر اس نشسته بودم اونجا تا بابایی بیاد دنبالم و منو به خونه بیاره،بابا محمود هم زودتر از همیشه به خاطر خواب آلودگی کلاسشو تعطیل کرد و اومد دنبالم و با هم اومدیم خونه و بابایی یکساعتی خوابید ،بعدش رفتیم دنبال مامان (که خیلی خوشگل شده بود)و اومدیم خونه و حاضر شدیم و به آتلیه رفتیم(از دو هفته پیش وقت گرفته بودیم)منم که کلی از لباس عروس و موهام ذوق داشتم انگار نه انگار که مریضم،حسابی عکس انداختم و کلی آقاهه ازم تعریف کرد ولی تا مامان و بابایی خواستن یه عکس دوتایی بندازن پریدم وسطشون و نمیزاشتم، اما وقتی چشمای خستشونو دیدم رضایت دادم و گذاشتم فقط یکدونه عکس بدون من بندازن،از اونجا هم رفتیم سر عقد عمو سعید و به موقع هم رسیدیم،خیلی خیلی بهمون خوش گذشت همه چیز عالی بود و من مرکز توجه مهمونی عمو سعید شده بودم ،آخه کوچکترین بچه مجلس من بودم با اون قیافه عروسکی ،هر جا میرفتم همه میخواستن بدونن که من کیم و چه نسبتی با صاحب مجلس دارم،حتی تو قسمت مردانه هم کلی طرفدار پیدا کردم و برام دایره زده بودن و من وسط میرقصیدم،مامان نوشین میگفت :فکر نمیکردم هستی اینقدر برقصه،آخه من از وسط کنار نمیرفتم و آخر سر گلهای رز روی میزها رو برداشتم و به عمو سعید و نیلوفر جون دادم و چندتاشم واسه خودم نگه داشتم که مامان یکیشو زد به سرم.

خلاصه همه چیز عالی بود و من تا آخر مجلس همش یکبار اونم به زور مامانی رفتم دستشویی و از این بابت اصلا اذیت نکردم.

ساعت 12 شب مامان و بابا از زور خواب بیهوش شدن ولی چه فایده مامان نوشین از نصفه شب سر درد شدیدی گرفت و شانس آورد که پاتختی روز جمعه نبود و اوفتاده بود به شنبه،تمام روز جمعه که بابایی از صبح رفته بود کلاس(برای گرفتن پایه یک نظام مهندسی)و خونه نبود مامانی هم به خاطر سر درد شدیدش اوفتاده بود یک گوشه و مدام مسکن میخورد که هیچ کدوم هم اثر کافی نداشت تا اینکه بابایی اومد و ساعت 7 شب رفتیم تا مامان آمپول بزنه،ساعت 9 شب هم مثل من رفت تو رختخواب و تا صبح کلافه بود(مامانی هر وقت یکشب اینجوری بیخوابی بکشه اگه فرداش سردرد نگیره حتما پس فرداش اینجوری میشه)

صبح شنبه من رفتم مهد و ظهر اومدم خونه تا با مامان بریم پاتختی،تمام روز مامان شل و کسل بود (اثر داروهای آرام بخش)ولی هر جوری بود ساعت 4:30 رفتیم دنبال خاله بیتا و با هم رفتیم پاتختی که اونجا هم خیلی بهم خوش گذشت،فقط زمانی که هر دو خانواده به مامانا و مادر بزرگا و خونواده درجه یک همدیگه پارچه کادو میدادن ،من بلند گفتم:مامان پس چرا به ما کادو نمیدن که همه زدن زیر خنده و مامان نمیدونست چه جواب قانع کننده ای به من بده ،فقط گفت رفتیم خونه بهت میگم عزیزم و یه چشم غره ای هم بهم رفت که یعنی ادامه نده دختر گلم.

دیروز هم بعد از اینکه مامان حاضرم کرد یه صحبتی باهاش کردم که مامان فکر میکنه به خاطر قرار گرفتن من تو جو عروسی عمو سعید بوده.

هستی:مامان جون من میدونم بزرگ شدم با کی ازدواج کنم.

مامان:مگه تو میخوای ازدواج کنی و ما رو تنها بزاری.

هستی:آره مامان جون،نمیشه که من عروسی نکنم.

مامان:خوب حالا با کی میخوای ازدواج کنی؟(فکر میکرد مثل همیشه میگم بابایی)

هستی:با دانیال.

مامان :دانیال کیه؟

هستی:شما که نمیشناسی،فقط میتونم اسمشو بهت بگم.

مامان:دانیال تو کلاستون؟

هستی؟نه،فک کنم از من یکسال کوچیکتره.

مامان:چرا میخوای با دانیال ازدواج کنی؟

هستی:آخه خیلی پسر خوبیه،منم دوسش دارم.

مامان:(حسابی کم آورده بود و نمیدونست چی بگه)چرا تو یه همچین فکری کردی؟هستی:چون دانیالم میخواد با من عروسی کنه،من میدونم.

مامان:هستی جون بدو کاپشنتو بیار که دیرمون شده ،دیگه هم این حرفارو نزن ،شما نباید در این موارد تصمیم بگیری .

هستی که ول کن نبود و میخواست بله بگیره:پس کی باید تصمیم بگیره؟

مامان:من و بابا محمود.

هستی:نخیر،من خودم باید انتخاب کنم با کی عروسی کنم.

مامان که دیگه داشت جیغش در میومد فقط گفت هستی خانوم دیر شد..........

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ
شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
بی کامپیوتری

وای که بی کامپیوتری چقدر سخته،ده روزی میشه که ما مانیتور نداشتیم و حسابی من و مامان کلافه و دلتنگ شده بودیم،قضیه از این قرار بود که هفته پیش جهارشنبه بابایی پای کامپیوتر سخت مشغول کار بود و سرش به مانیتور نزدیک ،که مامان یهو با بستنی وارد اتاق شد و گوشه عینک بابا که جاخورده بود به مانیتور(ال سی دی)بر خورد کرد و همون جای ضربه ،به اندازه یه 5 ریالی پر از نقطه های سیاه و رنگی شد.

بعد از کلی غر غر مامانی،بابا محمود فرداش مانیتور رو به تعمیر گاه مرکزی سامسونگ برد و تازه امشب اونو آورده که خدا رو شکر درست شده و بابایی از یه هزینه الکی راحت شد.

از همتون خیلی ممنونم ،مثل اینکه خیلی برامون دعا کرده بودین،چون خیلی زود مثل همیشه هوای خونه ما بهاری بهاری شد و آخر هفته خوبی داشتیم.

تو این ده روز سرمون کمی شلوغ بود،خاله بیتا اثاث کشی داشت و حسابی خسته و کلافه بود ولی خدا رو شکر الان که دارم مینویسم تقریبا جا به جا شده و هر روز مقداری از کاراشو انجام میده.

هفته پیش پنج شنبه با مامان و بابا رفتیم جمهوری(شانزه لیزه)و برای مامان یه کت دامن قشنگ خریدیم تا همین هفته عروسی پسر خالش بپوشه و .....................

من اون روز ظهر نخوابیدم و تو خرید خیلی اذیتشون کردم،هر جا مامان میرفت پرو ،من یا به زور خودمو جا میکردم تو،یا همش در میزدم که بیا بیرون دیگه خسته شدم ،پام درد گرفت،گشنمه و ....خدا از سر تقصیرات من بگذره،انشا الله.

جمعه پیش هم ساعت 4 عصر رفتیم خونه مادر دوست مامانم تا بچشو که تازه به دنیا اومده ببینیم،آخه خاله فاطمه تو بیرجند زندگی میکنه و ما مجبور شدیم وقتی اومد خونه مامانش(محل مادر جون اینا)بریم دیدنش.خلاصه خاله فاطی دو تا دختر داره اولی حنانه که یکسال از من بزرگتره ،دومی هم حسنا خانوم که تازه به دنیا اومده،ولی نمیدونم چرا من زیاد ازش خوشم نیومد و به جای این که بزارم مامانم نی نی رو بغل کنه ،رفتم بغلش نشستم تا نکنه حسنا رو .....مامان هی میگفت خوشگلم پام درد گرفت برو با حنانه بازی کن ولی من از جام تکون نخوردم تا زمانیکه مامان پاشد تا بریم،اون وقت بود که تازه با حنانه دوست شدم و به زور دل کندم،چند تا هم عکس انداختیم که مامان براتون میزاره.

این پنج شنبه هم بازم رفتیم خرید و تو بوستان چرخی زدیم و شام خوردیم و شب نشینی رفتیم خونه عمه ها و آخر شب برگشتیم خونه و من بیهوش شدم تا صبح،راستی پنج شنبه که مهد نرفتم و مامان نوشین مادر جون رو از خونه خاله بیتا برد آرایشگاه ،منم رفتم و موهامو مصری فانتزی کوتاه کردم،البته مامان دلش میخواست موهامو پسرونه بزنه تا از گل سر و کش و غر غر های من راحت بشه ولی خانوم آرایشگر گفت که موهای هستی خانوم خیلی خوشگله،حیف که پسرونه بزنید،مامانم هم تسلیم شد و به خاطر عروسی عمو سعید(تنها پسر خاله مامان نوشین)و عکسی که قراره فردا یکشنبه تو مهد بندازیم دیگه پسرونه نزد و من کلی خوشحال شدمعمه ها و خاله و مادر جون،همگی گفتن خیلی بهم میاد و من کیف کردم.

جمعه هم به اصرار من بعد از خونه خاله بیتا،رفتیم فرحزاد و شام و قلیون و.....جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.

مامان کمی از بی انظباطی من ناراحت و ازم خواسته حواسمو بیشتر جمع کنم،آخه هنوز یک هفته نیست که بابایی برام فلوت و یه بلز نو خریده اما من هر دو تا شو یه جورایی خراب کردم،سر فلوتم رو تو سرویس عمو گم کردم که باید یکی دیگه بخرن،بلزم رو هم اونقدر این طرف و اون طرف کوبیدم که دوباره دوتا از پلاستیکش کنده شده و لق میزنه،تازه دفترهای مشقمو از چهار شنبه تو سرویس جا گذاشتم و تازه امروز تونستم مشقامو بنویسم.

از حالا هم داریم خودمون رو برای عروسی آماده میکنیم،قراره من لباس عروسی بپوشم و کلی ب ر ق ص م .البته اگر دختر خوبی باشم مامان منو میبره وگرنه میمونم پیش عمه ها و مثل کیان و کیارش از رفتن به عروسی محروم میشم.

عمو سعید و نیلوفر جون پیوندتان مبارکامیدوارم همیشه خوشبخت و کامیاب باشید

 

این هستی خانوم و حسنا کوچولو

عسل مامان بعد از کوتاهی مو

 

پی نوشت:مامان نوشین کم کم داره تصمیم میگیره دیگه هیچی از خودش تو وبلاگ ننویسه٬آخه میدونید دوستای خوب و مهربونمون همش از مامان میخوان یه وب دیگه واسه خودش درست کنه و یه جورایی خرج من و خودشو جدا کنه ولی همونطور که مامان قبلا برای بعضیهاتون کامنت گذاشته بود نه وقت دو تا وبلاگ نوشتن رو داره و نه به نظر خودش قلم خیلی زیبایی داره که بتونه دو تا وبلاگ رو خوب و قشنگ بنویسه(مثل خانوم خونه که واقعا قشنگ مینویسه و خواننده زیادی داره)٬همین وبلاگ رو هم اگه اصرار خاله بیتا نبود جرات نمیکرد باز کنه (بر عکس دروس ریاضی انشا نوشتنش خوب نیست و نوشتن رو دوست نداره)٬یک دلیل دیگشم اینه که دو وبلاگه بودن رو دوس نداره(نظر شخصیشه)٬به همین دلایل گفته شده شاید دیگه فقط برای من بنویسه و حرفای خودش رو که کلا آدم خجالتیه و از زبون من راحت میتونست بنویسه تو دلش نگه میداره تا دیگه کمتر کسی از این بابت بهش پیشنهاد بده.

راستی میدونم که همتون میدونید آدما با هم خیلی فرق میکنن٬مامان نوشین من هم این جوری راحت تر بود ولی دیگه از توضیح دادن تو کامنتها خسته شده و شاید دیگه هیچ وقت...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
هوای ابری

دو روزی میشه که سر مسائل مختلف همش با هم در گیرن و مامان حسابی کلافس،اتفاقا خاله بیتا وقتی مطلب مامانی رو خونده بود بهش گفت مواظب باش چشم نخوری خواهری،حسابی عشقولانه ای نوشتی.

من که مثل دخترای خوب میرم سر کلاسام و درسامو خوب میخونم و همه ازم راضی هستن،امروز هم کلاس کامپیوترم هم شروع شد ومن کلی لذت بردم.هفته پیش هم مثل همیشه گذشت و فقط من دو سه تا چیز با مزه گفتم که مامان خیلی خندید.یکیش این بود که من از مهد اومدم و دیدم مامان نوشین پای کامپیوتر و داره وبلاگ میخونه،اونقدر محو خوندن بود که هر کاری کردم بلندش کنم نشد تا اینکه اذان گفتن و من رفتم و به مامان گفتم:مامانی پاشو نماز مقرقتو(مغرب)بکن،مامانی بوسم کرد و ازم خواست تا چند بار دیگه تکرار کنم،منم کلی خوشم اومد و گفتم.مامان منو کلی ماچ مالی کرد و گفت دخترم اولا نماز مغرب،نه مقرق،دوما نماز که ک ر د ن ی نیست،نماز خوندنیه ،عزیز دلم ،چشم الان پامیشم هم نمازمو میخونم و هم بهت غذا میدم.

آخه میدونید من از بچگی تمام کلمات رو درست و کامل ادا میکردم و مامان و بابا حسرت با مزه حرف زدن من به دلشون مونده و منتظر یه همچین حرفایی از طرف منن.

سه شنبه هم دوباره با حالت خروسکی از خواب بیدار شدم و با بابایی نرفتم و دو ساعتی با مامانی خوابیدیم و بعدش مامان منو برد پیش دکترم تو درمانگاه.مامان از دکتر پرسید:چرا هستی من مدتیه هر وقت مریض میشه حالت خروسک داره و صداش در نمیاد؟آیا علت خاصی داره؟

آقای دکتر:آیا تو خونه شما کسی سیگار میکشه؟

مامان:نه.

دکتر:گرما و سرمای خونتون با کولر و شوفاژ؟

مامان :نخیر،ما چیلر داریم.

دکتر:تهویه خونتون مناسبه،یعنی تو آشپزخونه هود دارید؟

مامان:بله،تازه در بالکن هم از آشپزخونس و اکثرا بازه.

دکتر که حسابی کم آورده بود گفت:حتما از آلرژی و یه شربت نوشت و گفت مامان یکماه بده من بخورم.به مامان گفتم ،آمپول دارم گفت نمیدونم بریم داروخانه ببینیم چی داری.

وقتی مامان قبض داروهارو گرفت اولش فکر کرد مبلغ 1200 تومان ولی بد که دقت کرد فهمید نخیر 12000 تومان شده به آقای دکتر گفت دو تا شربت و یه آمپول چرا اینقدر شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقای دکتر گفت این شربت زادیتن(کتوتیفن ایرانیشه)خودش 11000 تومان خانوم.خلاصه مامان کلی به بیممون تو دلش ناسزا گفت (چون ما دو طرفه داریم حق بیمه تامین اجتماعی میدیم،هم شرکت و هم دانشگاه)و دست منو که از دیدن آمپول گریه میکردم گرفت و به طرف تزریقات رفتیم و با کلی سختی منو نگه داشت تا یه دگزا متازون نوش جان کنم و از آنجا هم رفتم مهد و مامان رفت و اسمشو برای استخر نوشت و برگشت خانه.

امروز هم با خاله بیتا رفتن آرایشگاه و موهاشونو تیره کردن که مامان خیلی خوشش اومده بود و از وقتی اومد دنبال من و به خونه رسیدیم همش جلوی آیینه بود و احساس خوشگلی میکرد ولی من بهش گفتم خیلی هم زشت شدی من که این رنگی دوس ندارم.

اتفاقا دیشب هم با بابایی حرفشون شده بود و میخواست دلبری کنه،بابایی وقتی اومد تو خونه خیلی تعریف کرد و کلی خوشش اومدُُ٬ ولی دلم خنک شد ،چون بعدش در ادامه دعوای دیشب دوباره بحثشون شد و گریه مامانی در اومد(ای بر چشم بد…….)البته من خواب بودم و هیچی نفهمیدم فقط ساعت 12 شب که وقت داروهام بود،مامان که بیدارم کرد تو همون تاریکی اشکاشو دیدم و وقتی ازش پرسیدم چی شده مامان جون.گفت سرم خیلی درد میکته و گریم میاد،تو بخواب قربونت برم ،زود خوب میشم.منم که حرف گوش کن……….

بابا هم اومد پایین تخت من خوابید و من مطمئن شدم که هوای خونمون ابری شده.

از گفتن علت دعواشون صرف نظر میکنم ،چون خیلی ها گله میکنن که از هستی بنویس و………………از خودت کمتر بنویسو................

الان هم ساعت 2:30 نیمه شب و من دیدم مامان خیلی نیاز به نوشتن داره٬ این بود که اومدمو مزاحم شما شدم،شما هم دعا کنید زودتر هوای خونه ما هم آفتابی شه،تا پنج شنبه و جمعه ای که در راه داریم خراب نشه.راستی هیچ میدونید من و مامان شما رو خیلی دوس داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه شما الان نبودید این وقت شب مامانی در خونه کی رو میزد و باهاش درد دل میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اینم من که کلی دلم خنک شد

مثل اینکه تو پست قبلیم زیادی عشقولانه ای از مامان و بابایی نوشتم طفلیا چشم خوردن.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ