هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦
ماه رمضان

ماه رمضان اومد و دل مامان نوشین بازم گرفت.

آخه میدونید مامانی از بچگی خیلی دلش میخواست روزه بگیره و به خاطر سردردای شدیدی که میگرفت نمیتونست روزه بگیره ولی همیشه غصه میخوره.

امسال هم روز شنبه تصمیم گرفت با بابایی روزه بگیره و برای سحر پاشد و همه چیزو آماده کرد ولی هنوز کامل نخورده بودن که من با صدای خروسکی شروع به گریه کردم و بابایی منو با خودش برد دکتر و قبل از اذان صبح برگشتیم خونه ومن با هزار ادا و اطوار خوابیدم.

روز شنبه از ساعت سه به بعد حال مامان کمی بد شده بود و سر درد به سراغش اومد ولی سعی میکرد تحمل کنه و روزشو نخوره.من ساعت سه رسیدم خونه و بابایی چهار.

ماشالا حال بابا خیلی خوب بود ولی مامان لحظه به لحظه بدتر میشد و از سر درد و تهوع بی تابی میکرد ،تا اینکه ساعت شش دیگه نتونست خودشو نگه داره و استفراغ کرد. من و بابایی هم دلمون واسش کباب شده بود و بابایی میگفت مگه مجبوری زن ،تو که میدونی نمیتونی٬ چرا خودتو اذیت میکنی،پاشو بریم آمپولتو بزن.اذان که گفتن ما تو درمانگاه بودیم ،بعد از آمپول اومدیم خونه و بابا ساعت هفت تنهایی افطار کرد و مامان مستقیم رفت تو رختخوابش و یک ساعتی دراز کشید تا سر دردش کمی بهتر شد.

بابایی میگفت عجب روزی بود امروز،سحر هستی خانوم رو بردم دکتر،افطار نوشین خانوم رو،منم زود گفتم بابایی نوبت شماست که ما ببریمت دکتر...............مامان و بابا مرده بودن از خنده مگه حرفه خنده داری زدم..........

این شد که دیگه مامان پشت دستشو داغ کرد تا روزه گرفتن رو امتحان کنه و از اون روز پا میشه به بابایی سحری میده تا تو صوابش شریک باشه.

راستی از اول مهر ماه کلاسای جدی پیش دبستانی من شروع میشه و من خیلی خوشحالم،مهد کودک یه لیست لوازم داده بود که بابایی قشنگتریناشو برام خرید و مامان اسممو رو همش نوشت و تحویل مهد دادیم ،در ضمن 17000 تومان بابت کتاب های بخش فارسی و زبان قراره بدیم و کلاسهای بلز و کامپیوتر هم از مهر ماه دوباره شروع میشه و من باید حسابی درس بخونم تا مامان و بابایی ازم راضی باشن.

اون هفته دوشنبه هم که رفته بودیم دکتر ،تا گردنه مامان رو نشونش بدیم.پس از کلی معطلی رفتیم تو و آقای دکتر بعد از معاینه و عکس گفت٬ مامان دنده گردنی داره ،من که کلی خندیدم ولی بابایی پرسید یعنی چی و چیکار باید کرد؟؟؟آقای دکتر گفت٬ یعنی آخرین مهره گردن کمی بلندتره و همین باعث میشه که درد همیشه به دستش میزنه،و درمان خاصی نداره و فقط باید مواظبش بود و تحریکش نکرد(یعنی درد بی درمانه خودمون)انداختن سر به پایین ممنوع،چرخاندن گردن ممنوع ،خیلی ورزشها ممنوع،پای کامپیوتر نشستن به مدت طولانی ممنوع،دمرو خوابیدن که عشق مامانمه ممنوع،کاره خانه کردن ممنوع،و خیلی ممنوعهای دیگه.................و چند ورزش مخصوص هم برای گردنش داده که مامان هم خیلی خوب همشو انجام میده،حالا هر کی از مامانم میپرسه گردنت چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مامانی خود به خود خندش میگیره(دنده گردنی)و میگه هیچی خوبم ،باید باهاش بسازم(بسوزم و بسازم).اما الان خیلی بهتره و از همتون به خاطره همدردی هاتون بی نهایت ممنونه.

خوب دیگه مامان نمیتونه زیاد بشینه آخه میدونید که ......................

امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول درگاه الهی باشه و در صحت و سلامت کامل این ماه دوست داشتنی رو بگذرونید(برای ما هم دعا کنید) و قدر سلامتی تونو بدونید که خیلی ها آرزوی روزه گرفتن به دلشون مونده.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
هستی خانوم و شیطونی هاش

با توجه به این که هیچ بهبودی در گردن مامان نوشین حاصل نشده و فردا عصر وقت دکتر اورتوپد داره ،به اصرار من پای کامپیوتر نشسته.

متاسفانه وبلاگ خیلی از دوستامون باز نمیشه و مامانی غصه میخوره که نمیتونه نوشته هاتونو بخونه مثلا وب مریم پاییزی،نسترن جون مامان باران،نیلوفر جون،میترا جون مامان ایلیا و..........خیلیای دیگه.

مامان نوشین که رفت سفر من نسبتا دختر بدی نبودم و مرتب مهد میرفتم و میومدم و خیلی منطقی منتظره برگشتنشون بودم ولی وقتی تلفنی با مامان صحبت میکردم نمیدونم چرا بغض میکردم و گریم میگرفت و مامانی کلی باهام حرف میزد تا من آروم بشم و سعی میکرد هر روز با من حرف نزنه که هوایی نشم.همش با دایی امیر بازی میکردم و کلی باهاش جور تر از قبل شدم ،البته بعضی وقتا هم با بهانه گیری و لجبازیهام گریه مادر جون رو در میاوردم که خب اونم طبیعیه دیگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شنبه ساعت 1:30 نصفه شب دیدم دو نفر اومدن بالای سرم و هی منو بوس میکنن و قربون صدقه ام میرن،چشمامو باز کردمو پریدم بغلشون که مامانی جیغش در اومد تازه اون موقع بود که دیدم یه گردن بند سفید دور گردن مامانیه،اومدم بزنم زیر گریه که بوسم کرد و گفت چیزی نیست مامان زود خوب میشه و به خاطر من گردنبند رو باز کرد و دیگه هم نبست ،شاید به همین خاطرم تا حالا خوب نشده ،آخه هر دفعه خواست ببنده من رفتم بغلش گفتم:مامانی زود نمیریا وایسا با هم بمیریم،مامان جونم هم که دید من غصه میخورم دیگه گردنشو نبست.

خلاصه همون شب یه اسمارتیس نیم متری که از فرودگاه بانکوک خریده بودن بهم داد و بعد از اینکه نیم ساعتی تو بغلش بودم بهم گفت برم بخوابم تا صبح راحت بیدار شم.

فرداش هم که از مهد اومدم دیدم همه چیزایی که برام خریدن روی تخت چیده،کلی ذوق کردم و با بعضی هاش ور رفتم ولی بیشتر از همه از کفش پاشنه داره زردی که پاشنش شیشه ای بود خوشم اومد و زود پوشیدمش و کلی تو خونه باهاش راه رفتم.مامانی رو بغل کردم و ازش تشکر کردم،مامان گفت بزار اینا باشه بابایی که شب اومد از اونم تشکر کن.

ساعت 9 شب بود که مامان و بابای بابا محمودم اومدن خونمون،منم بدو بدو عزیز رو بردم تا تختمو ببینه.مامانی هی میگفت باشه هستی جون حالا وقت زیاده ولی من طبق معمول که جلوی کسی به مامانم کمتر نگا میکنم ،عزیزو بردم تو اتاقم. عزیز خیلی از وسایلم خوشش اومد و همش میگفت چه خبره ماشالا یعنی که.........................خب آدم یه بچه بیشتر نیاره اینه دیگه بیشتر واسش خرج میکنه،هستی جون خوش به حالت با این بابایی که داری یعنی........................مامان نوشین هم میگفت والا بیشتر واسه هستی خرید کردیم واسه خودمون چیزی نخریدیم.............

به هر حال اون شبم بدون اینکه مامان دعوام کنه وسائل رو جمع کرد و منو خوابوند.

گذشت و گذشت تا رسید به سه روز تعطیلی همون هفته،بابایی که دلش میخواست اصلا از خونه بیرون نریم و همش بخوابه یا فیلم نگا کنه تا خستگی سفر از تنش در بیاد،به همین خاطر چهار شنبه و پنج شنبه تا عصر خونه بودیم ولی مامان که هم حسابی پشتش باد خورده بود و هم گردنش همچنان درد میکرد ،آشپز خانه را تعطیل کرده بود و همش مهمون جیب بابا محمود بودیم.ولی عصر پنج شنبه چون به من قول یه سرزمین عجائب داده بودن،از خونه زدیم بیرون و بعد از کلی راضی کردن من که پارک ارم به خاطر فضای بازش از سرزمین بهتره ،منو بردن پارک ارم و من هر چی دلم خواست بازی کردم و آخراش هم صورتم رو یه خانومه نقاشی کرد و کلی عکس انداختم،بعدشم اومدیم خونه و مجبورشون کردم تا با لباس عروسم ازم عکس بندازن که حتما دیدین.از پارک ارم و چند جای دیگه هم مامانم براتون عکس میزاره.

فرداش هم رفتیم خونه مادر جون که بازم خیلی شیطونی کردم.

حالا از ماجرای سالگرد ازدواج مامان و بابا براتون بگم،چهارشنبه14 شهریور هفتمین سالگرد ازدواج مامان نوشین و بابا محمود بود،مامانی که میدونست بابایی کادوشو قبلا داده(سفر به تایلند)منتظر کادو نبود ولی خودش میخواست واسه بابایی یه عینک طبی ،آفتابی بخره(عینک بابایی تو سفر شکسته بود)چون بابایی بدون عینک آفتابی رانندگی تو جاده، اذیتش میکنه.

مامانی شام درست کرد و یه شمع گنده هم گذاشت وسطش و.........ساعت 7 شب بابایی با ناله زنگ زد و گفت:نوشین جون حالم خوب نیست دلم درد میکنه و حالت تهوع دارم باید بیام دفتر چه مو بردارم بریم دکتر.

مامان:پس از صبح تا حالا چی کار میکردی.بابا:والا همین جوری بودم ولی الان بدتر شدم.

مامان: تو دلش گفت اینم شانس منه:باشه بیا خودت برو،میترسم هستی از در مانگاه مریضی بگیره،من میمونم خونه تا بیای.

بابا:نه تو هم بیا آخه میخوام بعدش بریم واست انگشتر بخرم.

مامان:نه دستت درد نکنه من کادومو گرفتم(حالا هی از بابا اصرار از مامان......................)

مامان آخه عزیزم ساعت ده شب با مریضی واجبه ،فردا هم روز خداس.

بابایی اومد خونه و یه سبد گل قشنگ و یه کیک کوچولو به مامان داد و رفت.

ساعت 9 زنگ زد که تو شامتو بخور من زیره سرمم ،نباید امشب چیزی بخورم .

مامانی با دل غمگین میزو جمع کرد و خودش سر پایی چند لقمه خورد و چند تا عکس از من گرفت و رفتم خوابیدمو بقیشو نفهمیدم چی شد................................

پنج شنبه هم با خاله بیتا و عمو ناصر و مادر جون رفتیم سفره خانه عالی قاپو و قبل از اون سه تایی رفتیم واسه بابایی یه عینک سفارش دادیم و با اونکه مامانی نمیخواست طلا بخره ولی یه انگشتر چشمشو گرفت و بابایی هم براش خرید و تو سفره خونه با کلی احساس بهش داد و مامانی رو حسابی شرمنده کرد.

سفره خونه هم خیلی خوش گذشت ،هر چند من چون ظهر نخوابیده بودم کلی غر زدم و بهانه گرفتم.

جمعه ناهار هم رفتیم خونه عزیز تا سوغاتیهاشون رو هم بدیم،اونجا هم بد نبود ولی باز من اینقدر از مامانی حرف کشیدم و حرصش دادم که دیروز وقتی از مهد برگشتم نتونست خودشو نگه داره و بعد از 45 دقیقه صحبت کردن با من ،نذاشت تا شب از اتاقم بیرون بیام ،تا اینکه بابایی اومد و شام خوردیمو من خوابیدم،خدا کنه شیطون دست از سرم بر داره تا بیشتر حرف گوش بدم و کمتر مامان و بابایی رو اذیت کنم.

فردا هم که باید از مهد اومدم مامانی رو ببریم دکتر ،خدا کنه چیز مهمی نباشه و زودتر خوب بشه.

اینم عکسای پارک ارم و هستی خانوم و سالگرد ازدواج

هستی خانوم در حال نقاشی شدن در پارک

هستی و ماشین بازی

کش بازی(مامان نفسش بند اومده بود و هی به بابا غر میزد که چرا منو....

قبل از رفتن به خونه مادر جون

کیک و گل سالگرد(جالبه که روی کارت نوشته شده بود پیوندتان مبارک٬مامان مرده بود از انتخاب بابایی)

اینم کادوی مامانی در عالی قاپو

هستی خانوم در شب سالگرد ازدواج

قبل از رفتن به سفره خانه

بعد از کلی بهانه گیری در سفره خانه(مثلا خوابه)

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
سفرنامه تصویری 2

 

حالا دیگه نوبت عکسای پوکته و اتمام سفرنامه:

 

پوکت -تور سی کانوئه (کشتی که سوار شدیم)٬تو رو خدا منظره رو نگا کنید٬محشر نیست؟

 

داخل کشتی

 

اینجوری چند بار با قایقهای دونفره به ساحلهای مختلف رفتیم(کشتی لنگر مینداخت)

 

 

همان تور و این قشنگترین جایی بود که دیدیم ٬یعنی جزیره جیمز باند(آخه جیمز باند اونجا فیلم بازی کرده)همون جزیره مخروطی شکل  تو عکس که نمیشه کسی توش بره

 

اینهم یه قایق چند نفره است که داره از کشتی آدما رو میبره ساحل

 

پوکت-همون شب(ورودی شوی بندبازی و سنتی)

 

محوطه بیرون شو٬ که یه شهر بازیه فوق العاده بود

 

پوکت-تور روز بعد(فی فی آیلند که به جزیره دلفینها معروفه)-ساحل برای شنا

 

این تور رو به خاطر دوریه راه با قایق موتوری پر سرعت رفتیم(البته از موجهای دو متری میپرید که حسابی درد آور بود)

 

این جزیره دور تا دورش بسته بود و جایی برای توقف نداشت و فقط برای دیدن منظرش ما رو بردند که عالی بود

جزیره میمونها که بهمون موز دادن تا بهشون بدیم و عکس بندازیم٬البته اینقدر شکم سیر بودن که موز نصفه یا خراب و....اصلا نمیگرفتن

 

استخر سه طبقه هتل نووتل در پوکت(همین طبقه والیبال و بسکتبال و جکوزی و طبقه های دوم و سوم برای شنا و عمیق بود)

 

بازم همون استخر با منظره خیلی قشنگش که با آبشاری که میبینید سه طبقه به هم وصله

 

ساحل زیبای هتل پوکت با ماسه های کرم رنگ نرم و قشنگ

 

هتل ساحلی پوکت

 

استخر هتل مونتین ریور ساید در بانکوک

 

معبد گلدن بودا(ما دو روز آخر رو دوباره در بانکوک بودیم تا از اونجا پرواز کنیم و چون همسر عزیز خیلی دلش میخواست معابد رو هم ببینه من بعد از بیمارستان و بستن گردنم٬همراهش شدم تا حقی ازش زائل نشده باشه)

این هم اصل کاری یعنی بودای بزرگ که از ۵ تن طلا درست شده

 

این هم یکی دیگه٬جالبه که بدونید کاغذهای طلایی کوچکی رو با احترام به بودا میچسبوندن که فکر میکنم یه جور دخیل بستن بود و با کفش وارد نمیشدن ولی اون تو پر بود از سگ و گربه.یعنی که اونا از پای شما تمیز ترند.

 

این هم ورودیه کاخ سلطنتی که باید همه با لباس پوشیده وارد میشدن وگرنه خودشون دامن بلند و بلیز آستین دار میدادند

 

عکسا دیگه تموم شد و بعد از چند نکته ناگفته سفر نامه تموم میشه

۱.حدود ۱۵۰۰ تا عکس گرفتیم که خیلیشو به عشق دیدن شما گرفتم ولی میدونید که از این بیشتر نه حوصله شما میکشه ٬نه گردن من.

۲.سفر خیلی جالبی بود بهتون پیشنهاد میکنم اگه میتونید حتما با همسر عزیزتون برید و لذتشو ببرید.تایلند خیلی جاهای دیدنی داره

۳.مردم تایلند خیلی خونگرم و مهربونند البته به جز راننده تاکسی هاش که گوش میبرندو خیلی بد اخلاق هستند

۴.حتما تای ماساژ رو امتحان کنید که خیلی لذت بخشه ولی اگه ناراحتی دارید حتما بگید که مثل من نقره داغ نشید هر چند من خودم هم نمیدونستم گردنم مشکل داره و اونجا دکتر اورتوپد بهم گفت باید همیشه مواظبش باشم چون حساسه.خلاصه فردای تای ماساژ رفتم بیمارستان و پس از دادن ۵۵ دلار ناقابل و زدن آمپول و گرفتنه گردنبند طبی با کمال پر رویی چون روز آخرمون بود و نمیخواستم همسری دلگیر بشه همونجوری همراهش شدم و تازه با اون گردنبند کلی هم عکس انداختم.عوضش با اون که ده روز گذشته گردنم فقط از اون شدت دردش کم شده و همچنان عاجز موندم٬تازه اینجا هم دکتر رفتم و دو تا آمپول هم نوش جان کردم ولییییییییییییییی

۵.شنبه ساعت۳صبح ما رو بردن فرودگاه واسه پروازه ساعته۶:۵۰ صبح ولی هواپیمای ماهان خراب شده بود و تا ۸ شب پروازی نبود.از همون جا ما رو بردن هتل نووتل در فرودگاه و به خرج ماهان عزیز صبحانه و ناهار و یه اتاق عالی در حد ۷ ستاره بهمون دادن تا استراحت کنیم.از اونجا هم سر ساعت رفتیم فرودگاه و ساعت ۸ شب با یه هواپیمای خیلی بزرگتر که مسافره چند پروازو تو خودش جا داده بود پرواز کردیم و ساعت۱۱:۳۰ شب به وقت تهران به زمین نشستیم.

 

حالا دیگه نوبت هستی خانوم و سوغاتیاشه که فردای اون شب روی تختش چیدم تا از مهد اومد ببینه و حال کنه.

نظرت چیه عسل مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ببخشید خانومی وقتی تو پروازه بانکوک پوکت بهمون اضافه بار خورد و بابایی ۱۸۰۰۰ تومان جریمه داد دیگه نذاشت خرید کنم و من حسابی کلافه بودم

 

اینم یه عکس از عروسکه من تا کسایی که دلشون براش تنگ شده ازم گلایه نکنن

 

در ضمن دفعه بعد خودش میاد و براتون از پارکی که رفتیم و نقاشیش کردن و اومد خونه و مارو مجبور کرد شبونه لباس عروسشو از چمدان در بیاریم تا عکس بگیره وووووووووووووو...............براتون تعریف میکنه

 

 راستی نکته قابل توجه اینه که چهار شنبه ۱۴ شهریور هفتمین سالگرد ازدواج من و محمود عزیزمه و این سفر هدیه محمود به من بود ٬که همین جا ازش به خاطره این هدیه جالب و همه خوبیهاش تشکر میکنم

واز خدای مهربون به خاطره اینکه همچین شریک مهربان و پاکی رو نصیبم کرده تا هر روز عاشقترش بشم و خوشبختی رو با تموم وجودم در کنارش احساس کنم بی نهایت سپاسگزار و شاکرم.

عشق من ٬محمود عزیزم سالگرد ازدواجمون رو بهت تبریک میگم و اعتراف میکنم

با تمام احساسم دوست دارم و عاشقتم

خدایا ازت میخوام سالیان سال سایه محمود خوبم رو  بالای سر من و هستی خوشگلم نگه داری و کمکم کنی تا همسر و مادر بهتری باشم.آمین

 

در مورد هدیه خودم به محمود و شب سالگرد ازدواج بعدا براتون مینویسم

ببخشید که خیلی طولانی شد

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
سفر نامه تصویری 1

دیگه هیچی نمیگم فقط نگاه کنید٬ترجیح میدم بقیه رو تصویری ببینید٬امیدوارم خوشتون بیاد

البته نکات قابل توجه رو به صورت فهرست وار براتون مینویسم.

 

 

بانکوک-تور روز اول(شوی فیلها که شامل آکروبات و جنگ فیلها و ...بود)

 

بانکوک-همان روز( مبارزه با تمساح)

 

 

بانکوک-تور روز دوم( سافاری ورد-جایی که باید از توی ماشین حیوانات رو نگا میکردی چون همگی آزاد بودن٬به همین دلیل عکسا از تو ماشین گرفته شده٬ ببخشید اگه خوب نیست)

 

همان تور٬خانومی از توی قفس داره به شیرها غذا میده٬اونجا آدما تو قفس بودن٬جالبه نه؟

 

همان تور

 

همان تور-خرس قطبی(خیلی قشنگ بود)

 

همان تور -دکمه زرد رنگی که بالای سره دختر تایلندیه هست میبینید؟هر کی بتونه با توپ بسکتبال اون دکمه رو بزنه دختره از صندلی میوفته تو آبه زیره پاش٬به هر کسی ۵ توپ میدادن و ۲۰۰ بات (واحد پولشون)میگرفتن٬ کلی دیدنی بود

 

همان تور-شوی خیلی خیلی جذابه دلفین ها

 

از این توره دیدنی خیلی براتون عکس گرفتم ولی نمیشه همشو بزارم.ببخشید

 

عصر همان روز در یک زیارت گاه هندی ٬مراسم دعا به حالت حرکات موزون

 

پاتایا-شب اول٬شوی آلکازا(بینهایت جذاب بود)

 

همان شو(آقای خونه عکس میگرفت و من فیلم٬هر چی از قشنگیش بگم کم گفتم)

 

همان شو که بعدش فهمیدیم همه مرد بودن یعنی( لیدی بوی)

 

همون شب بعد از اتمام شو٬همون آدما برای عکس انداختن با مردم پول میگرفتن٬دستاشونو ببینید؟

 

پاتایا-همون شب٬خیابون معروف واکینگ استیریت(خیلی نورانی و زنده بود)

 

 

پاتایا-تور جزیره با قایق موتوری(پرواز با چتر بوسیله کشیدن قایق موتوری تو دریا)

 

پاتایا شب دوم٬مینی سیام(جایی که تمام جاهای مهم همه کشورها  به صورت ماکت کوچک وجود داشت٬این که برج ایفله ولی از ایران هم میدان آزادی و تخت جمشید و....برج دوقلو ....هم بود ٬واقعا دیدنی و جذاب بود)

 

اینم یکی دیگه٬از همش عکس گرفتم ولی بقیشو خودتون میرید میبینید انشالا

 

پاتایا ٬تور روز سوم(آکواریوم-پارک آبی- ناهار در برج گردون و سقوط از بالای برج به صورت تکی یا دوتایی یا با کابین٬که ما دوتاییشو انتخاب کردیم)

 

اینم نمایی کلی از پارک آبی پاتایا که از بالای بلندترین برجش گرفتیم

 

اینم زنگ تفریحتون(میوه هاشونه٬حدود ۱۴٬۱۵ میوه دارن که ما اصلا ندیده بودیم و خیلی هم خوشمزه بودن با اسمهای عجیب ٬غریب که من یاد نگرفتم)

 

تو رو خدا ببخشید اینم عکس ملخ و کرمه پرورشیه سرخ شدس که می فروختن و نمیدونید با چه لذتی میخوردن

 

اینم عکس خواننده ای که هر شب سه ساعت تو هتله ریورساید بانکوک برنامه اجرا میکرد

 

این هم دو خواننده ایه که هر شب تو هتل رویال کلیف پاتایا برنامه داشتن(توی پوکت وقت نکردیم ببینیم)

 

نمایی از استخر هتل رویال کلیفه پاتایا که خیلی هتل قشنگ و ساحلی بود

 

اینم آخرین عکس از پاتایا که رویال گاردن پلازاست و معروفه٬توشم کلی مرکز خریده که گرونه

 

ببخشید که خستتون کردم ٬اگه موافق باشید عکسای پوکت رو که خیلی قشنگترم هست فردا با عکسایی از هستیه گلم براتون میزارم و سفر نامه رو تمومش میکنم.

نمیدونید با چه عشقی این عکسارو براتون گرفتم و اینجا گذاشتم تا شما هم با من در دیدن این همه زیبایی شریک باشید.

باید به دوستای خوبم که حالمو پرسیده بودن بگم ٬هنوز گردنم کاملا خوب نشده و با اون که دوتا هم اینجا آمپول زدم ولی خوب خوب نیستم٬برام دعا کنید که زودتر خوب شم که کلی کار دارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
سفر نامه به تایلند

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم،من برگشتم با کلی تجربه های شیرین و تلخ ،که سعی میکنم در چند مرتبه براتون بنویسم که خسته نشید.

در ضمن دلم خیلی برای شما تنگ شده بود و انگار یه چیزی گم کرده بودم.

صبح سه شنبه ساعت سه نصف شب راننده شرکت محمود اومد دنبالمون و ما رو برد فرودگاه امام خمینی،ساعت 6:30 هواپیما بلند شد و ساعت 1:30 به ساعت تهران(5 بعد از ظهر بانکوک)رسیدیم. 7 ساعت پرواز واقعا خسته کننده بود ولی به هر حال گذشت ،در فرودگاه هم یه خانوم تایلندی به اسم سانتانا اومده بود دنبالمون،سانتانا 45 ساله بود ولی از من خیلی فرزتر و سر حال تر نشون میداد ،فارسی رو کمی بلد بود ولی ارتباطش با مسافرا بیشتر با زبان انگلیسی بود.

ما رو به هتلمون رسوند(مونتین ریور ساید) و رفت تا فردا صبحش بیاد دنبالمون و ما رو ببره تور(فلوتینگ مارکتینگ،شوی فیلها،شوی تایلندی،مبارزه تمساح و..).

وسایلمون رو که گذاشتیم رفتیم خیابون پت پونگ که هم بازار شب بود و هم کلی دانسینگ و شوهای س ک س ی،باور کنید وقتی از اون خیابون گذشتم شوکه شده بودم با اون که در مورد تایلند زیاد شنیده بودم ولی تا آدم خودش نبینه باور نمیکنه.اولین شب بود و کلی ترسیده بودم ولی خدارو شکر هیچ کس با آدم کاری نداشت و شهر در امن و امان بود..بعد از چرخ زدن و مک دونالد خوردن برگشتیم و خوابیدیم.وفردا و پس فردا(سفری ورد) رفتیم تور که خیلی خیلی خوش گذشت و چند دوست توی تور پیدا کردیم،از همه جا عکس انداختم که هر دفعه چند تاشو براتون میزارم.البته پول تمام گشتهای تور رو همونجا به دلار (نفری ۴۰ تا ۵۰ دلار)میدادیم که کلا چیزی حدود ۶۰۰٬۷۰۰ هزار تومان شد.

عصر ها میرسیدیم هتل و شبها خرید میکردیم،ولی چند سری آقایون محترم که مجردی تشریف آورده بودن و به گفته خودشون خانوماشون یا مکه بودن یا مشهد و یا اصلا نمیدونستن که شوهراشون کجا هستن،شب تا صبح در دیسکو ها میرقصیدن و جای خانوماشون رو خالی میکردن،تازه به محمود هم یواشکی میگفتن چرا خانومتو آوردی باید تنها اومد تایلند،بعضی هاشون هم به رفاقت ما قبطه میخوردن و میگفتن شما خیلی با هم دوست و رفیقیت.

از غذاشون بگم که حالتون بهم بخوره ،توی خیابون هر کسی یه چرخ دستی گذاشته بود و غذا می پخت،اونم چی؟سوسک و مار مولک و موش و کرمه پرورشی و ملخ و خرچنگ و......تازه همشم سرخ شده و برشته شده ،من که اوایلش همش عق میزدم تا کمی برام عادی شد و محمود نمیزاشت من نگاه کنم.کلا تو غذاشون ادویه خاصی داشتن که زیاد خوشایند نبود و ما اکثرا ناهارا رو که توی تور بودیم مرغ یا ماهی بر می داشتیم و با سالاد خودمونو سیر میکردیم ولی اونقد تو روز بستنی و سیب زمینی سرخ شده و نوشابه و شیرینی میخوردیم که لاغر که نشدیم هیچی دو سه کیلو هم چاق شدیم.

صبحانه هم که به حسابه هتل و سلف سرویس بود خیلی خوب بود و از میوه و شیرینی و سالاد گرفته تا انواع غذاهای سرد گرم میشد پیدا کرد.

بعد از سه شب با اتوبوس کولر دار ما رو پاتایا بردن ٬لیدرمون تو پاتایا زنی به اسمه لینا بود که همسن من بودو خیلی مهربون با مسافرا برخورد میکرد ٬لینا ما رو به هتل خیلی قشنگی که ساحل زیبایی داشت رسوند.(رویال کلیف)،همونطور که از اینجا بهمون گفته بودن توی هتلهای ما کمتر ایرانی بود و میگفتن ایرانی ها کمتربه هتل پنج ستاره میان و اروپایی زیاد تر بود.همه کارکنان هتل لباسهای یکجور و شیکی پوشیده بودن و مدام تعظیم میکردن و میگفتن کاپونکا(متشکرمه تایلندی).

توی پاتایا هم خیابونی معروف بود که همه اونجا میرفتن و اسمش واکینگ استریت(پیاده روی)بود و از دو طرف بسته بود و هیچ ماشینی نمیتونست توش بره.شب اول رفتیم اونجا،خیلی پر نور و قشنگ بود و کلی مغازه داشت که البته گرون بود٬کلی هم دیسکو و دانسینگ و.....،کلی عکس و فیلم گرفتیم و برگشتیم.

دو روز هم اونجا با تور چرخیدیم(تور جزیره با قایق موتوری پر سرعت،تور پارک آبی ،شهر بازی،برج بلند پاتایا که از اون بالا با کابین دو نفره سر باز پایین اومدیم،و شوی آلکازار).

جالبه که بدونید اونجا نمیشه مرد واقعی رو تشخیص داد ،چون خیلی از مرداشون به خاطر توجه توریست به زنای تایلندی ،با عمل جراحی زن شدن و فقط از صدای نکره و بعضی چیزا میشه فهمید که چی بودن و چی هستن،مثلا تو همون شویی که رفتیم و واقعا قشنگ بود، بعدش فهمیدیم همه مرد بودن و منو از عکسایی که باهاشون انداخته بودم پشیمون کردن.

شب آخره پاتایا هم با یه زوج مشهدی(محبوبه و علی)که از ما بزرگتر بودن به دیسکو تونی رفتیم که قبلا بهمون گفته بودن محیط بدی برای خانواده نیست،خلاصه رفتیم و چیزی که منو خیلی غمگین کرد ،دیدن همه مردای مجردی بود که توی تور ما بودن و خیلی ادعای پدری و همسری داشتن،اونا هم از اینکه شوهرامون مارو بردن خیلی خجالت کشیدن و اولش کمی نشستن ولی بعدش هر کدوم با چند تا دختر تایلندی میرقصیدن و .......منم که حسابی عصبانی بودم به جای همه اونا از دست محمود بیچاره به جرمه مرد بودن عصبانی شذه بودم و چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم.

روال اینجوری بود که هر مردی از زنی که خوشش میومد از طریق گل فروشی که اون وسطا میلولید یه رز قرمز میخرید و برای اون میفرستاد،دختر تایلندی هم از خدا خواسته با چند تا ماچ و موچ تشکر میکردو دیگه از بغل طرف تکون نمیخورد و........

جالب اینه که محمود هم با یک دنیا عشق برام گل خرید و داد دستم،کلی ذوق مرگ شدم ولی زیاد طاقت نیاوردم و اومدیم بیرون و به قول محمود به اون دوستان مجردمون چنان نگاهی کردم که آب شدن و خودشونو گم و گور کردن.

از همین جا به همه دوستای خوب و مامانای مهربون توصیه میکنم به هیچ وجه شوهرشونو به تنهایی در تایلند رها نکنند ،چون واقعا دورو بر مردای مجرد خالی نبود ولی با مرد زن دار کسی کاری نداشت.من ترکیه هم رفتم،محمود هم چند کشور اروپایی رو به خاطر ماموریت دیده ولی هیچ کدوم با تایلند قابل مقایسه نبود.وقتی اومدیم بیرون سرم داشت میترکید ،رسیدیم هتل چند تا قرص خوردم تا کمتر صحنه ها جلوی چشم رژه برن و دردم کم شه،محمود هم منو به حال خودم گذاشت تا کمی آروم بشم،همش میگفتم چقدر مردها ذات کثیفی دارن،چه جوری میتونن تو چشم زنشون نگاه کنن ،احتمالا با چند تا سوغاتی....میکردن.من جای همشون غصه خوردم .

بعد از سه شب از پاتایا به بانکوک بر گشتیم تا با هواپیما به پوکت بریم،آخه پاتایا فرودگاه نداره.توی ماشین با یه پدر و پسر آشنا شدیم که دوتایی اومده بودن و خیلی هم با هم خوب و صمیمی بودن.

توی فرودگاه بانکوک بهمون اضافه بار خورد و کلی اذیت شدیم و در نهایت 18 هزار تومان جریمه شدیم با اونکه تمام دستامون پر بود و کلی وسیله های سنگینو با خودمون توی هواپیما بردیم.

محمود هم اولتیماتوم رو داد که دیگه هیچی نمیخریم،منم قول دادم ولی نتونستم به قولم عمل کنم،چون هر چی میدیدم دلم میخواست واسه هستی بخرم.

ساعت 5 عصر به هتل (نووتل)رسیدیم و توی استخره سه طبقه و قشنگه هتل شنایی کردیم که خیلی مزه داد.

باید بگم توی پوکت کمتر ایرانی بود تا چشم کار میکرد اروپایی میدیدی،آخه پوکت همه چیزش از غذا و هتل گرفته تا کرایه تاکسی و خرید خیلی گرون تر بود ،ولی هر چی از قشنگیش بگم کم گفتم ،کنار دریای قشنگ با ماسه کرم رنگه نرم و ساحل زیبا با جزیزه های محشر و عالی که معروفترینش (فی فی آیلند و سی کانوئه)بود که دو تور جداگانه داشت و ما تو اون دو روزی که فرصت داشتیم هر دو رو رفتینم،یکیشو با کشتی،و یکیشو با قایق پر سرعت،واقعا عالی بود و خیلی لذت داشت.

گردنم خیلی درد میکنه و به زور پشت کامپیوتر نشستم ،اگه موافق باشید بقیه شو بعد از تعطیلات سه روزه مینویسم و عکس هم میزارم،چون هنوز عکسارو تو کامپیوتر نریختیم،حدود 1500 تا عکس گرفتیم که خیلیاشو من واسه شما گرفتم تا وسوسه تون کنم با شوهراتون یه سفر برین تایلند تا بهتون خوش بگذره ولی مواظب ماساژ تایلندی باشین تا به روز من نیوفتین و تو کشور غریب کارتون به بیمارستان نیوفته.امروز هم باید دوباره برم دکتر٬ برام دعا کنید تو رو خدا ٬خیلی درد دارم.

فعلا خداحافظ تا بعد و بقیه ماجرا و کارای هستی خانوم تو این مدت و...........

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ