هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
دل تنگی های یک مادر

ساعت از دوازده شب گذشته ولی من اصلا خوابم نمیاد و مدام به فردا صبح(سه شنبه )فکر میکنم که باید هستی عزیزم رو بزارم وبرم سفر،میدونم پیش خودتون میگین مگه مجبوری؟ولی باور کنید گاهی اوقات آدم باید بعضی کارا رو انجام بده تا دوام زندگی مشترکش آسیبی نبینه.شاید منظورم رو نفهمیده باشید ولی فکر میکنم مامانای خوب دیگه که بچه کوچیک و ماهی مثل هستی من دارن بهتر بفهمن که برای من دوری از هستی حتی برای چند ساعت سخته ولی از اونجایی که آقای همسر فوق العاده خوش سفر و عاشقه مسافرته منم گاهی اوقات باید همراهیش کنم به خصوص که خودش تا حالا ماموریتی و بدون ما به انگلیس،فرانسه،آلمان و ایتالیا رفته و من فقط یکبار تو این هفت سال آنتالیا باهاش رفتم ،خوب معلومه که باید گاهی وقتا باهاش باشم تا دوباره فیلش یاد هندوستان و ماموریت بازی نیوفته،قبول دارین که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از طرفی تو مسافرت خارجی که آدم از خوردو خوراک و......خیلی چیزای دیگه مطمئن نیست نمیتونه بچه ببره اونم هستیه حساس و بد مرض رو

دو سه شبه وقتی میخوابه هی میرم میبوسمش و چشام پر میشه اشک،یعنی از حالا نرفته دلم براش تنگ شده،جالب اینه که هر وقتم بوسش میکنم از خواب بیدار میشه منو میبوسه،دوست دارم میگه و یه شب به خیر دیگه میگه،بعد چشماشو میبنده و خوابش میبره.

امروز هم روز پر تلاش و نسبتا سختی داشتم،صبح رفتم مهد کودک و با مدیر مهد صحبت کردم و ازش خواستم تو این مدت به هستی سخت نگیرن چون خیلی حساسه و تو اینجور مواقع من باهاش صحبت میکنم،اونا هم گفتن با روحیه شادی که ما از این بچه میشناسیم خیالمون راحته که بهش بد نمیگذره شما هم خیالتون راحت باشه(خدا رو شکر که ازش راضی بودن).

بعد تلفن زدم به عمو سرویسی و برای صبحها هماهنگ کردم ،برعکس مهد کودک عمو ازش گله مند بود که به خدا من هستی رو خیلی دوست دارم ولی توی سرویس ماشالا خیلی شیطونی میکنه و به حرفم گوش نمیده(خیلی خجالت کشیدم)به عمو قول دادم باهاش صحبت کنم،هستی خانوم اول منکر شد ولی بعد قول داد که توی سرویس هم دختر خوبی باشه به شرطی که من به باباش نگم(آخه یه دفعه باهاش دعوا کرده)،شیطون بلا تازگیها شرطی شده............

ساعت 11:30 قبل از بیرون رفتن ،رفتم توی حمام و حسابی همی جارو شستم ولی وقتی خواستم درو باز کنم و بیام بیرون دستگیره موند تو دستم ،داشتم از ترس و دلشوره مخصوصا برای هستی میمردم،هی جیغ میزدم و گریه میکردم اما از شانس بدم فاصله حمام تا درب ورودی زیاد،خانه بغلی تخلیه،بدون هیچ امکاناتی ،فقط به در میکوبیدمو خدا رو بعدشم امام زمان و.............یاد میکردم و همش فکر میکردم تا ساعت 4 بمونم هستی میاد میمونه پیش نگهبانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

هیچ کس ازم خبر نداره تا شب که محمود میاد،کسی هم شماره محمودو نداره بگه بیا بچه رو ببر،باور کنید خیس عرق بودم ،حالم بد شده بود ولی همش به هستی فکر میکردمو به در میکوبیدم همین که گفتم خدایا تایلند نخواستم منو نجات بده یا امام زمان که در باز شد.اینقدر خوشحال بودم که انگار تمام عمرم زندانی بودم و روی آزادی رو ندیدم.خدایا قربون بزرگیت که توی سخت ترین شرایط فقط تو به داد بنده هات میرسیو بس.........

خلاصه نفس زنان نشستم یه نفسی تازه کردمو به آقای همسر زنگ زدم میدونید چی گفت؟؟؟نترس بابا تا شب از بی هوایی نمیمردی،یادت باشه تنها بودی گوشی تلفنو با خودت ببر حموم یا اصلا حموم نرو یا رفتی درو نبند.منم گفتم به جای عذر خواهی که چند روزه میگم در راحت باز نمیشه و تو گوش ندادی،حالا طلبکارم شدی.گفت:حالا حالت که خوبه(یعنی من که نمیتونم بیام،باور کنید اگه از تو حموم زنگم میزدم میگفت تا عصر همونجا بمون من کار دارم،ساعت 5 میرم با هستی میام خونه،نخندید،آخه میشناسمش امتحان پس داده)

به هر حال مثل آدمی که از زندان بهش عفو خورده از خونه زدم بیرون یه نفسی کشیدم و رفتم آرایشگاه،یه سر صفایی دادمو برگشتم خونه،مشغولی کارای خونه شدم .ساعت 7:30 هم آقا تشریف آوردن اول اعتراض کردن که چرا امروز غذا برام کم کشیده بودی دارم میمیرم از گرسنگی،بعد از صرف شام هم وقتی بهش گفتم موافق نیستم ماشینمو بزارم خونه بابات اینا،بیا بریم بزارم خونه عمو اینام .گفت ماشین خودته هر جا میبری خودت ببر(یعنی من نمیام خونه عموت حالا که خونه بابام نمیای) من خوابم میاد ،اولش گفتم بزارم فردا ببرم و با آژانس برگردم ،اما تا من ظرفارو بشورم دیدم آقا خوابه،بیدارش کردم و گفتم من به خاطره تو نمیرم تو چرا ساعت 8 خوابیدی.گفت:تو برو من خسته ام.منم کم نیاوردم و بعد از آماده کردن خانوم کوچولو برای خواب راه افتادمو رفتم،اتفاقا عمو جونم خیلی هم از دیدنم خوشحال شد و کلی با هم گپ زدیم،البته اون یکی عموم هم با خانوادش اونجا بودن ،بیتا و ناصر هم اومدن.

اون یکی عموم گفت:آقا محمود چه جوری خانومشو این وقت شب تنها گذاشته،تازه با آژانس تنها برگرده(نتونست خودشو نگه داره،یغنی ای بی غیرت آقا محمود)جای بابات خالی،آخه بابام به این چیزا خیلی حساسه دانشگاهم میرفتم کلاسای 5 به بعدو با هر سختی بود میومد دنبالم حتی با دست شکسته...........................

اما عمو جونام که نذاشتن تنها برگردم دو تایی به بهانه اینکه خودت پشت فرمون بشین تا ما هم به ماشینت وارد بشیم و اگه لازم شد پشتش بشینیم(ماشینم اتوماته)منو تا دم در با ماشینه خودم رسوندن و خودشون با ماشینم برگشتن تا بزارنش تو پارکینگ،وقتی رسیدم دیدم آقا سر حال تر از من هم پای کامپیوتره(هم لب تاب روشن بود هم این یکی)هم داره فیلم نگاه میکنه،وقتی هم بهش گفتمُ یه دستشون درد نکنه ای گفت که یعنی کار مهمی انجام ندادن............................از دست این شوهرای بد جنس،تازه الان نصفه شبی رفته سراغ در حموم که یعنی من به فکر شمام،الانم نفهمیدم چی کار کرده و رفته خوابیده،خدا به نفر بعدی رحم کنه......

این بود از ماجرای امروز من و دل تنگیهام برای هستی قشنگ و نازم،همه بهم میگن فکرش رو نکن و بزار بهتون خوش بگذره مطمئن باش به هستی هم بد نمیگذره ولی مگه میشه من تمام هستیمو دارم میزارمو میرم.

هستی خوب و مهربونم امیدوارم وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی ،شرایط منو بفهمی و مامانی رو برای اینکه تو رو تنها میزاره ببخشی.

دختر خوبی باش و خوب غذا بخور،عمو سرویسی رو اذیت نکن،با دایی امیر شیطونی نکن و مواظب خودت و مادر جون باش تا مامان انشالا با دست پر برات برگرده و یه خاطره خوب برای هر سه مون باقی بمونه..

از همه دوستای خوب وبلاگیم که همیشه به ما سر میزنن ممنون هستم و همتون رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.خداحافظ و به امید دیدار(راستی عمر دست خداست ٬حلالم کنید)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦
سرزمین عجائب

هفته پیش پنج شنبه عصر با مامان و بابا رفتیم طلا فروشی عمو سعید شوهر دختر خاله مامانم و بابایی دلاری که سفارش داده بود از عمو سعید گرفت،مامان هم از فرصت استفاده کرد و النگوهای منو که هم تنگ شده بود و هم یکیش شکسته بود برام عوض کرد.خیلی خوشحال بودم و دلم می خواست به عمه هام نشون بدم ولی از اونجایی که همه عروسی دعوت داشتن و فقط ما نرفته بودیم ،عمه مریم خونه نبود ولی آقا و عمه لیلا و فریبا خونه بودن و من تونستم النگوهای جدیدمو بهشون نشون بدم و کلی هم باهاشون بازی کردم.

جمعه هم تا عصر خونه بودیم ولی اینقده من غر زدم تا ساعت 6 بابایی و مامانی منو به پارک بردن و کلی تاب و سرسره و........سوار شدم و خیلی بهم خوش گذشت بابا هم با دوربین جدیدمون ازم عکس گرفت که بعدا مامان براتون میزاره.

از شنبه هم همش منتظره دوشنبه یعنی امروز بودم تا با بچه های مهد کودک به سرزمین عجائب بریم ،دیشب هم به بابایی گفتم من تا ساعت 9 باید مهد کودک باشم ،نکنه دیرمون بشه.

صبح که بابا بیدار شد دید من رو تختم نشستم و منتظرشم ،کلی تعجب کرد که همیشه منو به سختی بیدار میکنه ولی امروز من خودم بیدار شدم،بابایی گفت :هستی خانوم تا شما حاضر شی من یه دوش میگیرم ،با اون که من کلی اعتراض کردم ولی بابایی کار خودشو کرد و رفت حمام،بابا حوله پیچیده بود که من در آسانسورو نگه داشته بودم و مدام بابایی رو صدا میکردم که انگار امروز داره میره عروسی ،ول کن نبود،منم کوتاه نیومدم اینقدر صداش کردم تا قول داد اگه به بچه ها نرسم خودش منو تا سرزمین عجائب میبره ،منم کمی آروم شدم و درو ول کردم تا حاضر شه،به قول مامان، بابایی همیشه بر عکسه........

خلاصه به موقع رسیدم ولی هنوز به خونه نرسیدم تا واسه مامانی از اونجا تعریف کنم.

دوستای مامانی از سفرشون پرسیده بودن،خدا بخواد 23 مرداد صبح زود میرن و از اونجایی که من دختر منطقی هستم اصلا بهشون نمیگم منم ببرین و خیلی خوب قبول کردم که هواپیما منو راه نمیده ،از این بابت هر چند مامان دلش پیش منه ولی خوشحاله که من این قدر منطقیم.ما اینیم دیگه........

هر روز هم یه سفارشه تازه بهشون میدم که برام بیارن ،مامان هم واسه این که یادش نره ،تو کاغذ مینویسه تا من خیالم راحت بشه و بهم گفته مادر جون هر روز کارامو مینویسه و بهش خبر میده که من چه جور دختری بودم،حالا هم که خودش نیست واسم نگهبان گذاشته،از دست این مامانا..................

شاید قبل از رفتن یه بار دیگه هم آپ کنه ولی اگه نتونست از همتون خداحافظی میکنه و براتون آرزوی سلامتی داره،شما هم دعا کنید بهشون خوش بگذره و مشکل یا مریضی برامون پیش نیاد ،آخه مامانم زیاد خوش شانس نیست و بعضی وقتا تو اینجور مواقع بد میاره.به امید دیدار............

اینم دو تا عکس جدید که عریضه خالی نباشه.

 

 

هستی جونم دوست دارم مامانی

 

 

عروسکه من به خدا سپردمت

 

باور کن اگه میدونستم به سلاحته حتما میبردمت

راستی من همین الان رسیدم خونه٬خیلی هم بهم خوش گذشته و کلی شعبده بازی دیدم و ناهار هم پیتزا خوردم و کلی بازی کردم.

مامان نوشین:دختر گلم امیدوارم همیشه بهت خوش بگذره و از زندگیت راضی باشی گلم.

مواظب خودت باش عزیز دلم.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ
یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تولد کیان و کیارش خاله بیتا

سلام به همه باباهای مهربون ،به خصوص بابا محمود خودم ،بابایی ببخشید که با تاخیر اومدم برای تبریک ولی خودت میدونی که سر مامانی این چند روزه شلوغ بوده و تازه تونسته بیاد بنویسه.

از همین جا روز پدر رو به همه پدرای دنیا تبریک میگم و امیدوارم همیشه سایشون بالای سر ما بچه ها باشه.

بابا محمود گلم ............................عزیزم...........عشقم..............روزت مبارک.

حالا میریم سراغ اخبار هفته گذشته،مامان نوشین دوشنبه پیش رفت مهد کودک و بعد از کلی صحبت با مدیر مهدمون و مشورت با بابا محمود تصمیم گرفتن که من امسال تو همون مهدمون بمونم و کلاسهای زبان و موسیقی مو تموم کنم و سال دیگه به مدارسی که مهد کودک اونا رو تایید میکنه برم،اینجوری هم من خوشحال شدم و هم مامانی خیالش راحت شد.

چهارشنبه مهمونیه خاله ندا بود که از مکه برگشته،منو مامان هم کادوی روز پدرمونو زودتر دادیم تا بابایی استفاده کنه(واسه اون خاله ای که پیغام گذاشته بود که من چی خریدم واسه بابا محمود میگم،من و مامانی یه پیراهن(کرم رنگ)،یه شلوار(کرم رنگ)،یه کیف پول و جا کلیدی چرم قهوه ای و یک شلوارک سرمه ای خریدیم).

پنج شنبه هم از صبح تا ظهر مامان و بابا دنبال جور کردن مدارکشون بودن واسه تور تایلند که خدا رو شکر تونستن کاراشون رو انجام بدن و اگه خدا بخواد 23 مرداد بدون من که میگن هواپیما رام نمیده برای ده روز به تایلند میرن و جای منو خالی میکنن.

تورشون ده شب و یازده روزه که چهار شب بانکوک،سه شب پانایا،سه شب جزیره پوکت میمونن و چون پروازشون 7 ساعته مامانی منو نمیبره ،آخه تو پرواز شیراز که یه ساعت بیشتر نبود حسابی کلافه شده بودم و کلی اذیتشون کردم،تازه خود مامان هم زیاد هواپیما رو دوس نداره و حالش یه جوری میشه چه برسه به من.

عصر پنج شنبه هم رفتیم واسه کیان و کیارش کادوی تولد خریدیم ،یه استخر بزرگه خوشگل با تلمبه مخصوص خودش و عروسک سربازای نظامی با ماشین و جت نظامی و دو تا کارت خوشگله بچه گونه و دو تا نقاب اسپایدر من که فکر میکنم بچه ها از این آخری بیشتر خوششون اومد،منم یه کمی دلخور بودم و به مامانی میگفتم :یه روز استخرشونو سوراخ میکنم ،حالا ببین.مامانم هم میگفت تو دختر عسل منی هیچ وقت از این کارا نمیکنی، اگه دختر خوبی باشی و مادر جون تو اون ده روز ازت راضی باشه یدونه خوشگلشو از تایلند برات میارم،منم قول دادم هر چند خیلی مطمئن نیستم شیطون بزاره دختر خیلی خوبی باشم.

جمعه هم تا 4 خونه بودیم ،بعدش رفتیم خونه بابای بابا محمود و یه پیراهن خوشگل براش بردیم،از اونجا یه سر هم به پدر بزرگه مامان نوشین زدیم و کادوشو دادیم(بلیز)ودر نهایت رفتیم خونه مادر جون تولد پسرا،و روز پدر برای پدر جون.

تا رسیدیم تولد بازی شروع شد و کلی عکس انداختیم که مامان و خاله حتما براتون میزارن،البته من کمی تو لب بودم که مامان و بابا حس کردن یه خورده حسودیم شده،مخصوصا به استخر..................سه تایی تا تونستیم آتیش سوزوندیم و پدر جونو کلافه کردیم ،ساعت 11:30 هم وقتی از دادن چارخونه ناامید شدیم اومدیم خونه و من بیهوش شدم.

شنبه هم ساعت12 رفتیم شیان و تو هتلش ناهار خوردیم و گشتی زدیم،خیلی هوا خوب بود و خوش گذشت،از اونجا اومدیم خونه و بعد از استراحت به پیشنهاد عمو بهمن رفتیم سینما و فیلم پاداش سکوتو دیدیم که خیلی بی مزه بود ولی عمو بهمن اونقده واسه من خوراکی خریده بود که تا آخر فیلم داشتم میخوردم،خیلی هم بهم مزه داد،از اونجا هم یه سر رفتیم منیریه تا مامان وبابا یکی یدونه واسه خودشون مایو بخرن که خریدن،بعدش هم رفتیم جمهوری و یه دوربین عکاسی کانن با حافظه دو گیگ که 800 تا عکس میگیره خریدیم تا یه موقع مامان خانوم تو سفر از عکس کم نیاره،ساعت 10 شب خسته و کوفته رسیدیم خونه و جاتون خالی نون سنگک تازه با پنیر و گوجه و خیار وفلفل دلمه ای و لیمو ترش و ریحون خوردیم که خیلی به هممون چسبید آخه ما غذای حاضری کم میخوریم.

امروز هم من با بابایی رفتم مهد،مامان بیهوش بود و هیچی نفهمید تا ساعت 11 هم خواب بود تا خستگی چند روزشو در کنه،ما برعکسیم روزای تعطیلی بیشتر خسته میشیم،این مامان نوشین نمیزاره یه دقیقه راحت باشیم.

راستی دوستم ازم پرسیده بود چرا عمه حمیرا به این جوونی مرده و علتشو پرسیده بود،عمه حمیرا به علت سرطان معده فوت کرد،خدا نصیب هیچ کس نکنه بابایی میگه خیلی عذاب کشید.

اینم عکسای تولد اون دو تا شیطون بلا که طاقت عکس نداشتن و میخواستن زودتر کادوشونو باز کنن.

 

 

کیان و کیارش و کادوها

 

 

ژستو داشته باشین

 

 

اینم عسلکه منه که همش تو فکر بود 

قرار بود سه تایی فوت کنن ولی به هستی مهلت ندادن به خدا

 

امیدوارم صد ساله بشین دو قلوهای خاله

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦
عمه حمیرا

 سلام دوستای عزیز و مهربون خودم

مامانم که اونقدر حواسش به ثبت نام من و تصمیم گیری در مورد جابه جایی منه وقت نکرده بیاد آپ کنه منم تصمیم گرفتم خودم بیام سراغتون.

هفته پیش مامان و بابا به خاطره ورقه صحیح کردن وقت سر خاروندن هم نداشتن و اکثر شبا تا 3 بیدار بودن تا اینکه بابایی چند سری رو پنج شنبه برد دانشگاه و ظهر اومد خونه تا مامان بتونه با خاله بیتا بره خونه عادله جون (دوست خاله بیتا)،ساعت 2 مامانو گذاشتیم خونه خاله بیتا و با بابایی اومدیم خونه تا طبق سفارش مامان اول یه خوابی بکنیم و بعدش بابایی تا شب ورقه صحیح کنه.

مامان ساعت 4 با خاله رسیدن خونه عادله جون ،اونجا بهشون خیلی خوش گذشت و دوستای خاله بیتا مثل همیشه با مامان نوشین خیلی گرم و صمیمی بر خورد کردن و مامان که تقریبا آدم کم روییه احساس راحتی میکرد ،عادله جون هم تو پذیرایی چیزی کم نذاشته بود و از همینجا از طرف خودم و مامان نوشین از خاله عادله و بقیه خاله ها(مانی جون،فریبا جون،فاطی جون،لیلا جون،عصمت جون،بیتا جونو.......)تشکر میکنم.مخصوصا از اونایی که وبلاگ منو همیشه میخونن.

منو بابایی هم اومدیم خونه و خوابیدیم ،حتی ساعت 6 که مامان زنگ زد هنوز خواب بودیم که مامان خواهش کرد بابایی پاشه و کارشو شروع کنه ،ما هم پاشدیم و بابایی از طریق اس ام اس جای سیره تازه رو از مامان گرفت و جاتون خالی با نیمرو کلی سیرو ماست خوردیم، طوریکه مامان تا از در اومد تو دماغشو گرفت و بعد از کلی غر زدن بابایی رو برای خواب فرستاد اتاق من و هر کاری کردم واسه شب به خیر هم نتونست منو درستو حسابی بوس کنه حتی تا جمعه شب هم به ما نزدیک نمیشد و حسابی تنبیهمون کرد.

جمعه هم از ظهر تا شب خونه مادر جون بودیم و ساعت 9 اومدیم خونه و بابایی منو حموم کرد و خوابیدم.

شنبه صبح تا ظهر مامان به چند تا مدرسه که بهش معرفی کرده بودن زنگ زد تا ببینه وضعیت ثبت نام برای پیش دبستانی و کلاس اول چه جوریه،دوتاشون که گفتن جا ندارن و برای کلاس اول فروردین سال دیگه تازه رزرو میکنن که اونم اولویت با بچه های پیش دبستانی خودشونه،اینجا بود که مامان تصمیم گرفت برای پیش دبستانی منو جا به جا کنه و در مدرسه ثبت نامم کنه و امروز صبح با بابایی به چند مدرسه رفتن و قراره فردا مامان منو ببره تا با محیط آشنا بشم(مدرسه غیر انتفاعی شکوفه های دانش تو فاز 3 شهرک غرب)البته با کلی سختی و منت که جا نداریم و........................حالا تا خدا چی بخواد،هر چند الانم که مامانم داره مینویسه واقعا نمیدونه کدوم کار درست تره و من چقدر محیطو قبول میکنم ،با توجه به اینکه من خودم مهدمو خیلی دوس دارم و کمی مخالفت میکنم.

مامان وبابا از نظر درس زبانم خیالشون راحت شده چون تو اون مدرسه مثل مهدم نصف روز زبان داریم(هر روز)و من فقط کلاس بلزمو(ارف) از دست میدم که مامان باید با مربی موسیقیم صحبت کنه ،از طرفی ساعت کارم کمتر میشه و 2 میرسم خونه و کمی هم راهم دورتر میشه که با وضعیت بنزین هیچ تضمینی برای سرویس نیست و مامان باید منو هر روز ببره و بیاره.

اما از طرفی از بابت مدرسه و کلاس اولم خیالش راحت تر میشه و من هم با محیط مدرسه آشنا میشم واز اون بچه بازی های مهد باید خداحافظی کنم.

به هر حال بدجوری فکرش مشغوله و تا فردا هم بیشتر فرصت نداره،براش دعا کنید تا راه بهترو انتخاب کنه و با نظراتون راهنماییش کنید،خاله بیتا که میگه بنویسش مدرسه و خیالتو راحت کن و شما...................

بگذریم دیروز یکشنبه 31تیر سالگرد عمه حمیرای عزیزم بود که هر چند من و مامان نوشین هرگز ندیدیمش ولی همیشه سر خاکش میریم و براش دعا دمیکنیم ،دیروز هم ساعت4 همگی به بهشت زهرا رفتیم و من براش گل بردم و با دستای کوچیکم اونارو واسش پرپر کردم.

عمه حمیرا سال72 در سن 25سالگی در حالی که دستای کوچیک تنها فرزندش بهزاد(یک و نیم ساله)در دستانش بود و دل از اون نمیکند دار فانی رو وداع گفت،هر چند بهزاد الان 15ساله شده و پدرش 2ساله که ازدواج کرده و تا چند ماه دیگه یه خواهر کوچولو به جمعشون اضافه میشه،ولی همیشه غم بی مادری تو چشماشه،امیدوارم برای هیچ مادر و فرزندی همچین وداعی پیش نیاد و همه مادرا و پدرای مهربون شاهد شکوفایی و بزرگ شدن فرزندانشون باشند،از همین جا برای بهزاد و مادر جدیدش که خیلی خوبه(خدارو شکر)آرزوی سلامتی و خوش بختی دارم و از همه شما میخوام تا برای شادی روح عمه حمیرای عزیزم که سالگردشه یه فاتحه بفرستید(از همتون سپاسگزارم)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ