هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦
اتاق هستی

امروز مامانی میخواد چند تا عکس از اتاقم براتون بزاره،البته قبل از اون درباره این چند روزی که گذشت مینویسه.

پنج شنبه از ساعت پنج عصر تا ده شب با مادر جون و دایی امیر رفتیم جمهوری و برای مادر جون اینا تلویزیون خریدیم،همگی حسابی خسته شدیم و منم همش غر میزدم، هر چند موقعی که من و بابایی رفتیم تا ماشین رو از پارکینگ بیاریم ،بابا محمود یه پیراهن خیلی خوشگل و یه شلوارک برام خرید که حسابی کیف کردم و تا رسیدیم خونه مادر جون پوشیدمش و خودم رو مثل همیشه برای پدر جون لوس کردم.

جمعه هم تا ساعت 6:30 عصر خونه بودیم و بابایی با کامپیوتر و تلفن به دست(بچه ها تو شرکت بودن و بابایی واسه خاطره مامان نرفته بود،آخه یه کارو باید تا یکشنبه تحویل میدادن)کارای بچه ها رو چک میکرد.

عصر،اول رفتیم بستنی خوردیم که من ریختم رو بلیزم و مامان رو عصبانی کردم،بعدشم رفتیم فرحزاد و چایی و قلیون گرفتیم،هوا خیلی گرم بود ولی با این حال خوش گذشت.

شنبه اما کارای بدی کردم که مامانم به خاطر ذیق وقت یکشنبه تنبیهم کرد .

ماجرا از این قرار بود که دختر عمه مامان شنبه شب راهی مکه بود(خوش به حالش)و مامان میخواست قبل از کلاس اسکیتم سری به خونه عمش بزنه،برای همین، منتظره من موند تا از مهد برسم خونه و لباسامو عوض کرد و رفتیم .ولی نمیدونم چرا شیطون گولم زد و دختر بدی شدم و هر چی مامان با علم و اشاره بهم تذکر میداد انگار نه انگار ،حتی وقتی منو برد دستشویی و بهم گفت از اینجا بریم من میدونم و تو ،بهش گفتم مامان جون فعلا که نرفتیم هر وقت رفتیم خونه باهام دعوا کن.با این حرفم احساس میکنم ناراحت تر شد و دندونش رو جیگره من کار میکرد.

یه وقت فکر نکنید مامانم منو زیاد دعوا میکنه ها، نه ولی زیاد باهام صحبت میکنه و الان که 5 سالم تموم شده دلش میخواد من رفتارم قشنگ باشه،از این ناراحت بود که من یه دقیقه هم نشستم و همش بیخودی راه میرفتم،مامانم هی میگفت :هستی چایی،هستی شربت ،هستی میوه نریزه و حسابی از این کارم کلافه شده بود تازه وقتی میخواستیم بریم ،گفت هر چی میخوای تو خونه بخور که گشنه نمونی و من هیچ چی نخوردم ،عوضش اونجا هر چی جلوم گذاشتن تو یه چشم به هم زدن تمومش کردم،لباسامو کثیف کردم،حتی به جعبه شکلاتی که مامان واسه تو راهی برده بود هم رحم نکردم و ندا جون اونم واسه من باز کرد تا بخورم و همه جا رو کاکائویی کنم،جالب اینه که مامانم در تمام مدتی که من سرمو انداخته بودم پایین و میخوردم ،با ناراحتی نگاهم میکرد که یعنی من میدونمو تو،ولی نمیدونم چرا اصلا برام مهم نبود،حتی بر عکس همیشه که تو ماشین میشینیم مظلوم میشم تا دلش بسوزه اصلا به روی خودم نیاوردم،خلاصه از اونجا هم رفتیم کلاس و ساعت8 که راه افتادیم بیایم خونه دیدم مامان ماشینو کنار خیابون نگه داشت و یه قرص سر درد خورد و راه افتاد ،رسیدیم خونه ساعت نزدیکه نه شب بود شانس آوردم مادر جون زنگ زد و مامان تو همون گیرو دار غذامو کشید و گفت بخور،اونقد خونسرد بودم که مامان تعجب کرده بود،بعد از غذا هم تا دهنشو باز کرد گفتم:مامان جون شب به خیر الان که وقت دعوا کردن نیست دیگه دیر شده باید بخوابم،حالا یه بوسه شب به خیر هم بهم بده که دیدم مامان داره میترکه ولی به روی خودش نیاورد و گفت راست میگی وقت خوابه برو بخواب فردا که اومدی خدمتت میرسم ،منم رفتم تو تختم و خیلی زود خوابیدم.

امروز هم که اومدم مامان مشغوله وب خوندن و پای کامپیوتر بود کارش که تموم شد اومد سراغم و تا اومد سراغم با بغض گفتم اول باهام صحبت کن اگه نفهمیدم بعدش منو دعوا کن.مامان که واقعا کم آورده بود شروع کرد به گفتن تمام چیزایی که قبلا هم بهم گفته بود و آخرین مهلت رو با کلی سرزنش بهم داد و گفت فعلا نمیخواد منو ببینه،منم روی تختم خوابم برد و مامان اومد و از من و اتاقم عکس انداخت ،و اومد سراغ نوشتن.

البته بهم گفت اگه هفته دیگه با خاله بیتا بره خونه عادله جون(دوست خاله بیتا)منو با خودش نمیبره و باید پیش بابایی بمونم،میدونید من بهش چی گفتم که کم نیاورده باشم و نفهمه که من ناراحت شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم :من که اصلا دوس ندارم بیام خونه غریبه ها ،خونه خودمون هم خوش میگذره، هم بابا محمودم پیشمه، هم اسباب بازی هام  ،بیام اونجا چی کار هیچ کس منو نمیشناسه.مامان ............................................اینجوری شده بود،آخه من مثله بابا محمودم هیچ وقت کم نمیارم.

اینم عکسامه نگاه کنید و بگید اتاقم قشنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

این میز کامپیوتر خانومیه البته فعلا کامپیوتری در کار نیست

اینم میز آرایش و کمد عروسکه منه(هستی خانوم)

آخه، بچمو تو آیینه داشته باشین

این عکسو فقط به خاطر پروانه روی پرده گذاشتم که هستی خیلی دوسش داره

اینم آخرین عکس از اتاق منه

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦
استخر هستی

وای وای چی بگم از ماجرای جمعه،که وقتی یادم میوفته بازم گریه ام میگیره،بزارین از اولش بگم یعنی از پنج شنبه صبح که مامان نذاشته بود بابایی بره شرکت و قرار بود 3،4 تا کار تا ظهر انجام بدن.

اول منو گذاشتن مهد،بعدش دوتایی رفتن دنبال چندتا مدرسه ای که بهشون معرفی کرده بودن ولی متاسفانه همشون تعطیل بودن(هم تابستون ، هم پنج شنبه)بابا ناراحت شده بود و به مامان میگفت آخه آدم پنج شنبه میاد دنباله مدرسه؟مامان هم فقط با حرص نگاش کرد،یعنی مرد حسابی اگه روزای دیگه وقت میذاشتی که پنج شنبه نمیومدیم.

از اونجا رفتن دنباله سود سهامه مامان که دیدن تعطیله،یه آقاهه گفت پنج شنبه ها تعطیله،برین تو هفته بیاین البته قبل از ساعت2،بابا هم زود به مامانی گفت اینم از این ،خودت آژانس بگیر بیا سودتو بگیر ،من سود نخواستم.

بازم مامانی طفلی فقط نگاش کرد،چون نمی خواست اوقاتشون برای شب(خونه مادر شوهر،روز مادر)و فردا(خونه مادر جون)تلخ بشه و خودشم ناراحت شده بود ولی زمانی هر دو بیشتر عصبانی شدن که دو جا برای عکس ایستاده پای مامان (برای زانو دردش)رفتن و هر دو گفتن پنج شنبه ها تعطیله،مامان که هم خودش از انجام نشدن کارهاش ناراحت بود و هم دید بابا داره می ترکه چون سر کار نرفته و از شرکت مدام زنگ میزدن،دست پیش و گرفت و به بابایی گفت ،اصلا حوصلتو ندارم اگه تو یه روز وسط هفته چند ساعت وقت میذاشتی من همه کارامو برای پنج شنبه ها نمیذاشتم ،نه عکس پا میخوام نه هیچ چی،منو بذار خونه برو شرکت هر وقت کارت تموم شد بیا که هم خرید دارم ،هم باید زود شام بخوریم که میخواهیم بریم خونه مامان جونت.

بابا هم بدون هیچ تعارفی اومد دنبال من و ما رو رسوند و رفت.مامان تو خونه هم ناراحت بود و پیش خودش میگفت درسته کادوی روز زنو زودتر بهم داده(چرخ خیاطی)ولی چرا از صبح یه تبریک که نگفته هیچی ،حالمم گرفته.منتظره یه زنگ یا اس ام اس از طرف بابا بود و هر اس ام اسی براش میومد میدوئید ببینه کیه ولی هیچ خبری نبود تا اینکه بابایی ساعت4 با دو دسته گل (آخه اگه واسه منم نخره مال مامانمو از حسودی پرپر میکنم)آمد خونه و تبریک گفت،بعدش به مامان گفت اس ام اسم نرسیده ،مامان گفت نه،بابایی گفت برو نگاه کن،مامان رفتو دید بله یه اس ام اسه نخونده داره ،بازش کرد و دید بابایی واسش زده عزیزم روزت مبارک(دوست دارم)اونموقع بود که مامان لب از لبش شکفت و همه چیز یادش رفت.

حاضر شدیمو رفتیم خرید و شام گرفتیم، آوردیم خونه و خوردیم و عازم رفتن به خونه عزیز جون شدیم که بابا گفت سرم داره میترکه تو رانندگی کن،مامان گفت ای کلک میخوای بنزین من تموم بشه،باشه من میرونم تو هم اگه تونستی بخواب تا خوب شی.ساعت10:30 رسیدیم و دیدیم بله هر چهار تا جاری مامان خانوم تشریف دارن و جمع برادرا جمعه.

تا ساعت 1:30 اونجا بودیم ،بابا موقع برگشت هم رانندگی رو انداخت گردن مامان ،خودش هم خوابید،البته منم خوابیدم ولی طبق معمول تا ماشین ایستاد بیدار شدم،ساعت از 2 گذشته بود،تا لباسامو عوض کردم گفتم پس چرا شام نمیخوریم من گشنمه،مامان گفت: وا، ما که ساعت 9 شام خوردیم یادت رفته؟خب حالا یه لیوان شیر بخور،گفتم نمیخوام من غذا میخوام ،گشنمه.مامان هم که خیلی خسته بود گفت این تو ،اینم بابات ،اینم یخچال ،من دارم از خستگی میمیرم .

بابا هم دلش سوخت و یه نون باگت از فریزر برداشت و تو ماکروفر گرم کرد و یه تکه کالباس گذاشت توش که من گفتم بابا گوجه یادت نره،بابا گفت نصفه شبی چه شکمی باز کرده،رفت سراغه یخچال که گفتم بابا سس هم بزنی یا،خلاصه تا آخر خوردم و خوابیدم.

و اما بگم از جمعه که چه بلایی این کیان و کیارش خاله بیتا سرم آوردن،ساعت 1 ظهر رسیدیم و بعد از ناهار بابا استخرمو باد کردو آبش کرد تا کمی گرم بشه و ساعت 4 که بچه ها بیدار شدن بازی کنیم.

کیارش که اولش اصلا راضی نشد بره تو آب و میگفت میترسم،اما از بیرون خیلی اذیت میکرد و مدام آب میریخت تو سر و صورت من و بقیه که با لباس وایساده بودن،اما کیان با ذوق و شوق زیاد با من وارد آب شد ولی قبل از آن یه سنگه لب تیز انداخت تو استخر که ما اون موقع نفهمیدیم استخرو پاره کرده،توی آب هم خیلی هیجان داشت و مدام آب میپاشید و من جیغ میزدم و ناراحت بودم مخصوصا که مامان نوشین گفته بود سرتو خیس نکن مریض میشی ولی کیان اصلا گوش به حرف هیچ کس نمیداد و همش میگفت ببگید(ببخشید)اما انگار نه انگار تا اینکه از بس من ناله کردم خاله کیانو از آب بیرون آورد و کیارش که دید نه بابا ما نمردیم با خوشحالی اومد تو آب و ما با هم بازی کردیم ،خداییش خیلی بهتر از کیان بود و حسابی کیف کردیم،تمام مدت هم کیان گریه میکرد و میگفت اونارم در بیارین،خلاصه غوغایی شد و بابا محمود که از قبل گفته بود با پسرا نمیشه آب بازی کرد به مامان نگاه میکرد و همه مامان نوشین رو مقصر میدونستن ولی مامان نوشین خودش هم کلافه شده بود ولی چون بارها خاله بیتا بهش گفته بود استخر هستی رو بیار بچه ها بازی کنن مامان فکر کرد حالا یه دفعه بچه ها بازی کنن تا خاله هم ناراحت نشه ولی موقعی مامان و بابا بیشتر ناراحت شدن که وقتی استخرو خالی کردن و خشک شد دیدن زیره استخر پاره شده،بابا هم به مامان گفت دیدی گفتم نمیشه حالا منم دیگه واسش استخر نمیخرم،اینم دیگه فکر نمیکنم درست بشه،به هر حال دیگه کاری بود که شده و کسی مقصر نبود،مامان چند تا عکس همون جا ازمون انداخته که براتون میزاره.

بعدشم رفتیم خونه مادر بزرگه مامان نوشین و 2 ساعتی اونجا بودیم،من هم با دختر دایی مامانی(نه سالشه) حسابی خاله بازی کردم و ساعته 9رسیدیم خونه و من خوابیدم.

دیروز شنبه هم بابایی ساعت 4 مامانو غافلگیر کرد و اومد خونه آخه شرکتشون از صبح برق نداشت و وقتی از اومدن برق نا امید شدن ساعت 4 شرکت تعطیل شده بود،مامان هم با خوشحالی گفت دلم خنک شد تو گفتی من خودم برم عکس زانو بندازم ولی حالا دیگه خودت باید ببری،بابا هنوز استراحت نکرده بود که از خونه زدیم بیرون و وقتی برگشتیم ساعت9 شب بود،بابایی گفت:دیدی به من استراحت نیومده چه سر کار باشم، چه خونه باید همش بدو ام ،تازه هنوز یه ورقه هم صحیح نکردم،خدا به دادم برسه.

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ
شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
هفته خرید مامان خانوم

سلام سلام دوستای خوبم

این هفته متاسفانه جای گشتنی نرفتیم،همشم تقصیر مامان نوشین بود که همیشه خرید داره،از تنها خرید کردن هم خوشش نمیاد و باید با بابایی بره ،هر چند میدونم بابا محمود هم زیاد از خرید و گشتن تو مغازه ها خوشش نمیاد ولی چون تمام هفته سر کاره و بعضی وقتا هم دیر میاد خونه ،پنج شنبه و جمعه هر جا مامان بگه میره ،تا مامانی کمتر تو هفته بهانه گیری کنه.

پنج شنبه صبح که من مهد بودم بابایی هم رفت دانشگاه تا ورق بچه هاشو بیاره تاااااااااااااااااااااااا خدا کی بخوادو اونارو صحیح کنه .مامان که از حالا غصش گرفته ،چون بابا طبق معمول هر شب خسته میاد و میگه فرداااااااااااااااااااااا و معمولا ترم تابستانی شروع میشه و بابا هنوز ورقه هاش مونده ،بالاخره هم بعد از کلی غرغر کردن مامان و پا به پای بابا نشستن و نمره جمع زدن و تو لیست سبز وارد کردنه مامان ،ورقه ها صحیح میشه،دانشجوهام خیالشون راحته که بابایی کسیو نمیندازه مگه خیلی دیگه منگول باشن،برای همین با خیال راحت ثبت نام میکنند.

تازشم فکر نکنید مامان این کارو مجانی انجام میده ها نهههههههههههههه بلکه بابت بیخوابی شب(تا3 صبح،یعنی زمانی که بابا یه روز بیشتر وقت تحویل نداره)از بابا حقوق میگیره ،تازه بابا کلی هم خودشو مدیونه مامان میدونه...................

خلاصه عصر پنج شنبه سه تایی رفتیم اسکیت ،12 جلسه ترم اولم تموم شده و بهناز جون گفته که من چند ماهی خودم چیزایی رو که یاد گرفتم تمرین کنم و نیازی به کلاس نیست ،چون باید قبلیارو فوت آب بشم،ولی از اونجایی که مامان منو یه دفعه تفریحی برد و دید وسط زمین حیرونم و یا به بچه ها نگاه میکنم و اصلا حواسم به بازیم نیست ،بعد از مشورت با بابایی تصمیم گرفتن برام مربی ساعتی بگیرن ،تا باهام کار کنه و بالای سرم باشه.

اونا کنار زمین نشستن و من با سوگل جون حسابی تمرین کردم،خدارو شکر مامان اینا هم راضی بودن و جایزمو فرداش برام خریدن(یه مایو قرمز خوشگل).

از اونجاهم رفتیم میوه خریدیم و رفتیم تیراژه یه چرخی زدیمو شام خوردیم و اومدیم خونه.

جمعه هم مامان واسمون خواب دیده بود،ساعت11:30 از خونه زدیم بیرون و رفتیم مرکز چرخ خیاطی و یه چرخ خیاطی حرفه ای واسه روز زن و روز مادر برای مامان خریدیم تا شاید به ذوق اون یه کمی خیاطی یاد بگیره و واسه هر چیزی سراغ مادر جون یا خیاطی بوستان نره.

از اونجا هم به منیریه رفتیم تا واسش مایو بخریم ،به خدا یه ماه نیست مایو خریده ولی هر چی میخره خیلی زود تو آب نازک میشه،به هر فروشنده ای هم میگفت یه مایو بدین که زود خراب نشه ،میخندید و میگفت واسه کلر آب استخرهاست ،مایو رو برای یک فصلتون بخرید نه بیشتر.

به هر حال بعد از کلی گشتن تو گرما یه مایو خرید،بابایی هم دید نه نمیشه تا اینجا اومده دست خالی بره یکی هم واسه خودش خرید،مامان جونم هم که دید من مظلومانه نگاشون میکنم یه کیف اسکیت و یه مایو قرمز دوتکه (آخه من عاشق قرمزم)هم واسه من خرید،تقریبا ساعت2 بود که بابا گفت من گشنم نیست چون صبونه دیر خوردم (4تا تخم مرغ نیمرو خورده بود) ولی منو مامان گفتیم ما ساندویچ میخوریم تو  هم بستنی بخور،بعدش رفتیم ستار خان بابا واسه خودش یه بستنی مخصوص انار خرید که خیلی خوشمزه بود،من و مامان هم ناخونک زدیم،بعدم مارو برد کلیز برگر و برای ما ساندویچ خرید،طفلی امید داشت شاید من مثل همیشه همه غذامو نخورم و چیزی نصیبش بشه ولی برعکس من تا آخر غذامو خوردمو یه دستت درد نکنه جانانه هم بهش گفتم که کیف کرد.

دیگه اومدیم خونه و چون خسته بودیم عصر هم جایی نرفتیم و من با بابایی یه حموم باحال هم رفتم .

امروز هم از مهد مامانو برای پایان ترم اول ارفم (بلز)دعوت کرده بودن که بیادو کارمونو ببینه،اونم بعد از کلاسش بدو بدو اومد خونه و حاضر شد تا خودشو ساعته 2 برسونه که خوش بختانه هم به موقع رسید،اونجاهم من با کلی احساس براشون زدم و مامان خیلی لذت برد،مخصوصا که آذر جون خیلی ازم تعریف کرد و گفت من عالیم و قراره برم ترم 2 ،تازه از من و دوستام فیلم و عکس هم گرفت که براتون میزاره.

ساعت 3 هم که رسید خونه اومد پشت کامپیوتر تا بنویسه،منم که الان تازه رسیدم و ازش خوراکی و کارتون میخوام ،فعلا خداحافظ و به امید دیدار...............

اینم عکسای این هفته هستی خانوم برای کسایی که دوسش دارن.

این هستی خانوم در حال شیرین کاری

اینجام تیراژست ٬ منو که بازی نبردن فقط چرخیدن

اینجا هستی خانوم به جای شام خوردن داره با گوشی باباش گیم بازی میکنه

 

امروز تو مهد مامان گرفته٬منمو آذر جون و دوستام

متحیر موندم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ
دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦
مهستی جون خدا بیامرزدت

همین الان مامانم زنگ زد و گفت ماهواره رو روشن کن

متاسفانه الان متوجه شدم مهستی خواننده محبوبه من امروز صبح ساعت ۷:۵۰ در بیمارستان فوت کرده .

خیلی خیلی ناراحت شدم .مخصوصا که مدام خودشو آهنگاشو نشون میده .گفتم بیامو به همه کسانی که مهستی عزیز رو دوست داشتن تسلیت بگم.

مهستی جون روحت شاد

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ
یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦
شنای مامان نوشین

امروز میخوام از کلاس شنای مامان نوشینم براتون بنویسم.مامانی از بچه گی دلش میخواست شنا یاد بگیره ولی هیچ وقت همت نکرد و شرایط براش فراهم نشد. پدر جونم هم همیشه میگفت شنا یاد بگیر، خیلی خوبه ولی تا زمانی که مامان مجرد بود برای کلاس رفتنش همکاری نکرد و اینجوری شد که مامان تا زمانیکه ازدواج کنه نتونست شنا یاد بگیره.

اولین باری که بعد از ازدواج از بلد نبودن شنا ناراحت شد زمانی بود که من یک سالو چاهار ماهه بودم و مامانو بابا یکهفته به آنتالیا رفتند(البته منو نبردن و من پیش مادر جون موندم) .اونجا بود که مامان با خودش عهد بست که در اولین شرایط برای آموزش شنا اقدام کنه.آخه به محض رسیدن به هتل ،همه مسافرا در استخر هتل که اصلا جای کم عمق نداشت شروع به شنا کردند ،از جمله بابا محمود که حسابی حرص مامانو در آورده بود.مامان نوشین با خانومه دوست بابا از بالکن اتاقشون بابا اینا رو نگاه میکردن و حرص میخوردن و به خودشون لعنت میفرستادن.

یه روزم که تور اونارو به پارک آبی برد ،بازم مامان آویزونه بابایی بود مخصوصا استخری که مثل دریا موج داشت و بیشترش عمیق بود.

یه روز دیگشم رفتن کشتی سواری (کمر)و بابایی و خیلیای دیگه تو دریای شور اونجا از کشتی پریدن تو آب و بعدشم کلی آفتاب گرفتن و خانوما هم خودشونو برنزه کردن.

یه روز دیکه هم همه بچه های تور رفتن رافتینگ برای قایق سواری،خیلی لذت داشت .تقریبا 12 تا قایق 10 نفره بودن،توی راه پیاده شدن و ناهار خوردن و دوباره همه سوار شدن .از شانس بد مامانم دوتا قایق برگشت که یکیش قایق اونا بود.با اونکه جلیقه نجات تنشون بود ،مامان اونقد جیغ زد که همه تو قایق به کمکش اومدن .از 10 نفر مامان و بابا و یه زوج دیگه که برای ماه عسل اومده بودن تو آب اوفتادن،بابا همش میگفت منو ول کنید زنمو در بیارین شنا بلد نیست.باور کنید وقتی مامان از آب در اومد از یک طرف پاهاش که تو عمق کم کلی زخم شده بود درد میکرد و از یک طرف روش نمیشد به آقایون هم قایقی که با سختی کشیده بودنش بالا نگاه کنه.تازه مامان و بابا شانس آوردن چون زوج خوشبخت(که 10 دفعه تو هتل و تورهای دیگه دعوا کردن و مدام صداشون از اتاق بیرون میومد)توی اون عمق کم رفته بودن زیر قایق و قایقهای بعدی اونارو آوردن .دختره که کم سن هم بود از ترس میلرزید،مامان نوشین هم که دیگه وسط آب نمیتونست پیاده بشه ،تا آخره راه به بابا چسبیده بود و میگفت چه خوب شد دوستت که بچه کوچیک داشتن امروز با ما نیومدن وگرنه بچه زهره ترک میشد.جالب اینجاست که کلی بچه کوچیکه بغلی تو قایقها بود و مامانا با خیاله راحت داشتن کیف میکردن.مامان همش به بابایی میگفت دیدی چه خوب شد تو این سفر هستی رو نیاوردیم ،چون اینجا همه تفریحاتش آبیه (کشتی،کمر،رافتینگ،پارک آبی)و اصلا جای بچه کوچیک نیست.(هر چند الانم اگه برن منو نمیبرن).

تازه وقتی برگشتن هتل مامان احساس کرد دستاش هم درد میکنه هم میسوزه،اونموقع بود که دید تمام  بازوهاش کبود خراشیده شده و آقایون محترم موقع کشیدنش حسابی لطف کردن.لباسشو عوض کردو رفتن برای شام تو رستوران هتل ،تا وارد شدن همه برگشتن طرفشون ،همه یا پچ پچ میکردن یا میخندیدن،اونایی هم که پر روتر بودن میگفتند ،قایق شما برگشته بود؟آخه؟مامان و بابا وقتی رفتن سر میزه دوستشون که اصلا نیومده بودن ،دیدن اونا هم خبردار شدن.........خانومش میگفت چه عقلی کردیم نیومدیم و گرنه ما هم تو همون قایق می بودیم .....هه هه هه.مامانم هم که حسابی کفری شده بود گفت جاتون خیلی خالی بود کلی خوش گذشت به تجربه ای که کردیم می ارزید،تا حالا اینقدر کیف نکرده بودیم.دیگه خانوم دوست بابا هیچیر نگفت و از ماجرا سوالی نکرد.

بعدها مامان وقتی به این موضوع فکر میکرد فهمید اگه کمی شنا بلد بود و از آب نمیترسید شاید کمتر اذیت میشد.

مامان و بابا وقتی از سفر برگشتن و اومدن تو اتاق من ،اول نگاهشون کردم و بعد با گریه پریدم بغل مادر جون ،آخه اون موقع هنوز نمیتونستم حرف بزنم و ازشون گلایه کنم.مامان هم تا این کار منو دید زد زیره گریه،منم دلم سوخت و بخشیدمشون،هر چند مامان تو سفر هم هر شب برام گریه میکرد و بابا کلی مسخرش میکرد.

از اون زمان تا حالا بازم مامان دنبال آموزش نرفته بود تا اینکه بابا گفت شاید شهریور امسال بریم سفر،که مامان دیگه صبر رو جایز ندونست و از فرصت استفاده کرد.الان ترم سومه،پا دوچرخه،کرال پشت،کرال سینه رو یاد گرفته و این ترم قراره قورباغه و شاید پروانه یاد بگیره.

دیروز روز اول بود ،استخر پر بود از بچه های هم سن من،مدیر استخر همرو جمع کرد تا تقسیم بندی کنه ،وقتی گفت اونایی که هیچی بلد نیستن این طرف، تقریبا 60 در صد که بچه ها هم شاملش میشدن رفتن اونجا،بعد گفت:اونایی که دوچرخشون ضعیفه این طرف،20 در صد هم رفتن اون طرف و فقط 10 نفر موند.مدیر گفت:اونایی که میخوان کرال سینه و پشت یاد بگیرن 6 نفر هم رفت و موند 4 نفر برای پیشرفته که شامل قورباغه و پروانه میشه.مامان و اون سه نفر رفتن پیش فیروزه جون،تازه فیروزه خانوم هم ازشون شنای کرال خواست که دو نفر هم اونجا رد شدن و به یه کلاس پایین تر رفتن،موند مامان جونه من و یه خانومه که حالا کلاسشون خصوصی شده،خودتون حساب کنید الان مامان نوشینه من بالاترین تو تمام بچه های استخره.وقتی بابایی دیشب اومد خونه با کلی کیف کردن واسش تعریف کرد،بابا هم کلی تشویقش کرد و قول داد برای اینکه شنای مامان رو ببینه سعی میکنه امسال ببردش مسافرت ،حالا کجا هنوز تصمیم قطعی نگرفتن.(خوش به حالشون ،فکر نمیکنم منو ببرن)

از دست این مامان امروز اصلا از من ننوشته،راستی از دیروز رفتم کلاس الهام جون ،خوشبختانه خیلی مهربونه ومن ازش خوشم اومده.

نیلوفر جون در مورد کلاس زبان برای بچه ها سوال کرده بود.باید بگم من کاملا میتونم بفهمم فیلمی که پخش میشه انگلیسیه یا نه(آلمانی،ترکی،هندی)وقتی میگم مامان این فیلم انگلیسیه؟یا مامان گفت مرسی،دوست دارم،گشنمه،...............و خیلی چیزای دیگه مامان و بابا میفهمن که منم واسه خودم فیلمو دوبله میکنم و کلی خوشحال میشن ،تو مهد هم خانومه مدیر دیروز به بابایی گفت: هستی تو زبان عالیه و خیلی خوب یاد میگیره تو امتحانشون اول شده،نمیدونید بابا چقدر خوشحال شد،زود به مامان زنگ زد و بهش گفت تا اونم حال کنه.

از امروز هم مامان برام کارتونه انگلیسی گذاشت،یه مجموعه که از نمایشگاه خریده بود،خیلی عالی بود ،به قدری واضح و قشنگ کلمات رو با نوشته هاش بیان میکرد که من خیلی هاشو فهمیدم ،اونایی هم که نفهمیدم مامان برام گفت.هفته دیگه شنبه مامانو دعوت کردن بیاد مهد کودک و نواختن بلز ما رو ببینه ،آخه یک ترمم تموم شده و میخوام برم ترمه بالاتر.

ببخشید سرتونو درد آوردیم،دفعه دیگه براتون عکس میزارم ،چون خیلی هاتون ازم بازم عکس خواستین.

به امید دیدار .

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ