هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
عید شما مبارک

وای خدا، چقدر امشب خوب بود و خوش گذشت ،امشب برای چهارشنبه سوری٬ رفتیم خونه دوستمون و اونجا بچه ها کلی کیف کردن و خیلی خوش گذشت ،جای همتون خیلی خالی بود و از طرف شما هم کلی پریدم و براتون دعا کردم.......محمود هم تعداد زیادی ترقه و فشفشه و.....خریده بود که اونا هم قشنگ بود و هستی خانوم خوشش اومد.

ساعت 11 هم که اومدیم خونه سفره هفت سین رو چیدم و .........

این آخرین پست سال 86 من و هستی است که برای تبریک سال نو و کلی آرزوهای خوب در سال جدید برای همه شما دوستان عزیزمون اومدیم......

خیلی خیلی از کامنتهایی که برای تبریک سال نو برامون گذاشتین خوشحال شدم و از صمیم قلبم ازتون ممنون و سپاسگزارم که اینقدر مهربون و دوست داشتنی هستید و برای همگی شما و خانواده های خوبتون خوشبختی و شادکامی آرزومندم و خیلی دوستتون دارم......کلی انرژی مثبت گرفتم تا بیامو آخرین پست رو هم بزارم که البته برای اینکه همگی کار دارین و خسته هستین طولانیش نمیکنم و زودی با عکسا تموم میشه

عید شما مبارک

سال خیلی خوب با سلامتی کامل و موفقیتهای زیاد داشته باشید

  

هستی خانوم در حال ترقه در کردن

 

قربون اون خنده هات که داری لذت میبری

 

اینم آتیشمون که بابایی کلی زحمتشو کشید

 

هستی و آتیش کوچویی که مخصوصش عمو امیر درست کرد

اینم سفره هفت سین مامان نوشین٬ همراه هفت سین کوچولوی هستی بالاش

 

اینم بدون میوه خوری و یه مدل دیگش

 

سال سبز و پر از عشقی داشته باشید و تعطیلات خوش بگذره

 پی نوشت:یه چیز جالب ،دو ساعتی میشه که بعد از آپم دارم وبلاگا رو میخونم و هیچ کس عکس چهار شنبه سوری و سفره هفت سین نذاشته،مثل اینکه من خیلی.......

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ
شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦
یه گله بزرگ از هستی خانوم و دوتا جشن

تو این پست مفصل ،از دو موضوع کاملا جدا میخوام براتون بنویسم،اولیش جشن عقد دایی رضا و سمیرا جون(پنج شنبه) و دومیش هم جشن عید مهد هستی(جمعه).

هستی جون ،مامان نوشین ٬یه گله درست و حسابی ازت داره که بد جوری دلشو شکستی و از دیروز تا حالا حسابی غصه خورده و دلش از تو شکسته.........

پنج شنبه ،برای من روز مهمی بود،اولین و بزرگترین برادرم میخواست عقد کنه و خیلی دلم میخواست بهم خوش بگذره ٬ولی تو نزاشتی دختر خوبم،با اونکه عاشقانه دوست دارم ولی برای اولین بار خیلی خیلی از دستت عصبانی بودم که حتی نزدیک بود........

بزار از اولش برات یادآوری کنم دختر گلم، که فکر نکنی مامان بی منطقی داری:

پنج شنبه نزاشتم تو بری مهد کودک ،تا بتونیم تا ظهر حموم کنیم و من ساعت 1 برم آرایشگاه و موهامو یه سشوار بکشم،قبل از رفتن، کلی با شما مثل یه خانوم صحبت کردم که توی محضر جای صحبت کردن و راه رفتن و .....نیست و فقط باید بنشینی و صحبت های آقاهه رو گوش بدی و به دایی و زن دایی نگاه کنی و......سر ساعت رسیدیم دم محضر (ساعت 6)و تو از همون موقع سلام و علیک،وقتی کیمیا، دختر خواهر سمیرا جون رو دیدی(کلاس اول)انگار نه انگار که منو میشناسی و از همون حیاط شروع کردی به بپر بپر و با صدای بلند صحبت کردن و ......(حتی نمیزاشتی یه عکس قشنگ ازت بگیریم و مدام از خودت حرکات رقص و ....در میاوردی)و تو تمام این مدت من داشتم میترکیدم و کار زیادی هم ازم برنمیومد .

از در محضر که رفتیم تو ،رفتی جای عروس و داماد نشستی که به زور بلندت کردم و تو تمام مدتی که همه جا سکوت بود و حاج آقا صحبت میکرد،فقط صدای حرف تو میومد که تمومی نداشت(با اونکه با کیمیا صحبت میکردی ولی نمیدونم چه سیاستی داشت که فقط صدای تو بلند بود) و من .......

حتی موقع خوندن خطبه هم به اشاره های چشمی من و حرفام گوش ندادی و یه لحظه هم ساکت نشدی و من که هنوز خاله بیتا هم نرسیده بود و تنها از طرف داماد سر سفره رو گرفته بودم،با چنان خشمی سفره رو به خواهر عروس دادم و به طرف تو که ......اومدم که تمام بدنم میلرزید (مطمئن هستم بعدا تو فیلمها، قیافه ام کاملا معلومه و حسابی ناراحتم خواهد کرد)و تو گوشت یه چیزی گفتم که با صدای بلند حرفمو تکرار کردی که این یکی رو اصلا انتظارشو نداشتم و گرنه غلط میکردم باهات حرف بزنم......

وقتی هم که برگشتم دیگه قند سابی هم تموم شده بود و موقع امضا کردن و شیرینی خوردن بود(تمام مدت مادر عروس چشم تو چشمم بود)که با صدای بلند، تویی که اصلا اهل شیرینی و شکلات خوردن نیستی (همیشه تو خونه مون انقدر میمونه تا خراب شه)گفتی من گشنمه و به طرف جعبه رفتی و نه یکی و نه دوتا ،بلکه سه تا شیرینی راه رفتی و خوردی و .......

تو رو خدا مامانای مهربون ،خودتونو جای من بزارید که تو اون یک ساعت چی کشیدم و ........

به زور از تو محضر کشیدمش بیرون و از همه خداحافظی موقت کردیم و همراه دایی امیر به طرف خونه اومدیم تا من لباسمو عوض کنم و برای شام به خونه عروس بریم......

از همون تو ماشین ،اول یه قرص خوردمو بعدش منفجر شدم و هر چی داد میزدم داغتر میشدمو صحنه ها جلو چشمم بود و تمام بدنم میلرزید و جالب اینکه تو چشمای تو هم هیچ نشونی از پشیمونی نمیدیدم و احساس میکردم برای اولین بار داره ازت بدم میاد که مراسم برادرمو از دماغم آوردی و بابایی تم نه منو آروم میکرد که اینقدر حرص نخورم و نه به تو چیزی میگفت(حتما میترسیده عصبانی شه، یه موقع شیرش خشک بشه،اینقدر که فکر اعصاب خودشه)فقط وقتی جلوی در رسیدیم گفت :من و امیر بالا نمیایم ،تو برو حاضر شو و هستی رو هم بزار تو خونه تنها بمونه و خودت بیا(حتی حاضر نبود دیگه صدای دعوامونو بشنوه و خیلی راحت میگفت تا نصفه شب تو رو تنها بزاریمو به همه بگیم تو رو گذاشتیم خونه عمه اینا)منم وقتی بالا اومدم و دیدم تو اولش خیلی خونسرد رفتی و لباساتو کامل در اوردی و رفتی تو تختخوابت ،بیشتر ناراحت شدم و تصمیم گرفتم واقعا تنبیهت کنم،هر چند اگر اونهمه آدم منتظرمون نبودن و نرفتنمون مهم نبود امکان نداشت با اون حال که فکر میکردم هر آن سکته میکنم از خونه در بیام،شروع کردم با لرزشو حرص حاضر شدن و گریه کردن که دیدم تو هم حس کردی من دارم واقعا میرم و شروع به گریه کردی،اونم چه گریه ای و مدام قول میدادی که دیگه خونه اونا و موقع شام اذیت نمیکنی و.....دیگه داشتم با کلی غصه واقعا از در بیرون میرفتم که یه زنگ به موبایل بابات زدمو الکی گفتم ،نه ،به دایی رضا بگو هستی نمیاد اینقدر اصرار نکنه و ......خلاصه ٬تازه شروع کردم به حاضر کردن تو(دیر هم شده بود) و خواهش کردن که دیگه اونجا به من رحم کن و حرفمو گوش بده........هر چند، خونه عروس یه کم رقصیدی و موقع شام اصلا اذیت نکردی ولی باز اونی که من فکرشو میکردم نبودی و از وقتی اومدیم خونه تا صبح فکر میکردم چرا؟؟؟چرا؟؟؟

و حسابی از اینکه گول حرف مادر شوهر و خیلی های دیگه رو که میگفتن یه بچه کمه و هستی خواهر و برادر نداره و .....نخوردم ،از ته قلبم احساس رضایت کردم و مطمئن هستم تا آخر عمرم هم هرگز پشیمان نخواهیم شد.......چون واقعا من نمیتونم یه مادر بی خیال و آرومی باشم که از رفتار بچه ام تو جمع و ....اصلا ناراحت نشم و سرنوشت و سلامتی و تحصیلات و ......برام کم اهمیت باشه و برای یه همچین رفتاری از تو باور کن چند سال از عمرم با اون عصبانیت کم شد ،حالا ببین در آینده و مسائل مهم به چه حالی میخوای منو در بیاری........

ببخشید که موضوع طولانی شد ولی باور کنید داشتم میترکیدم و باید اون روز رو براش یه جوری ثبت میکردم......تا بعد ها بدونه٬ اگه جایی نبردمش،اگه تنها گذاشتمش و.....برای چی بوده و چه جوری روز عقد برادرم رو مثل زهر برام تلخ کرد.

خدا رو شکر مراسم رضا، به خوبی تموم شد و همه چیز خیلی عالی بود و خونواده عروس هم برای پذیرایی و شام خیلی زحمت کشیده بودن که باید حتما فردا زنگ بزنم و بازم تشکر کنم.

اینم عکسای روز عقد دایی رضا و زندایی سمیرای عزیز

 

 

 هستی و کیمیا در جای عروس و داماد

 

سفره عقد دایی رضا تو محضر

 

 

دایی رضا و سمیرا جون ٬از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی و شادکامی داریم

 

اینم به ترتیب ٬کیمیا و هستی و کیارش (که یه کم دیر رسید)که تنها بچه های مجلس بودن

 

 

 

 

روز جمعه هم طبق کارت دعوت قشنگی که از مهد بهمون داده بودن به سالن منظومه خرد تو ولنجک رفتیم و از ساعت 2:30 تا 7:30 یکسره بچه ها ،با مجری گری خوب عمو شهرام(عمو موسیقی مهد )که خودش هم ،برامون پیانو و ارگ و شعرای برنامه های بچه ها رو میزد ،برنامه داشتن که وسطاش هم با ساندویچ کالباس و آبمیوه پذیرایی کردن ،واقعا کار بچه ها و مربی هاشون عالی بود و ما در حین کیف کردن و لذت بردن از برنامه ها ،مدام عکس و فیلم هم میگرفتیم که تعدادیشو براتون میزارم ،جالب اینکه با تمام عصبانیت روز گذشته ام از هستی ،وقتی برای رقص کشور روسیه وارد سن شد گریه ام گرفت و چشمام تار شده بود و مدام قربون صدقه اش میرفتم،(واقعا که تو دنیا هیچ کس٬ مادر آدم نمیشه٬ حتی پدرش) بعد از برنامه هم، به خاطر عالی اجرا کردن هستی خانوم، اونو به پیتزا مدبر بردیم تا هم شام بخوره و هم کارتونشونو ببینه،بعدش هم به خواسته بابایی با تموم خستگی این دو روزه به پای صندوقهای رای رفتیم که اونجا هم خانومی رو بلند کردیم تا رای رو تو صندوق بندازه،آخرش هم هی میپرسید که بابا، یعنی منم رای دادم؟؟؟؟

اینم عکسای جشن هستی در آخرین سال مهد کودک رفتنش(دختر گلم ،عزیز دلم،انشالا به سلامتی امسال به مدرسه بری و تو جشن های بزرگتری شرکت کنی و من و بابایی هر روز شاهد موفقیتهای بیشترت باشیم،آمین یا رب الالمین):

 

 

هستی خانوم در روز جشن مهد کودک (قبل از رفتن)

 

این٬ اولین برنامه بچه هاست که به صورت گروهی٬ چند شعر مربوط به نوروز خوندن

 

اینم هستی٬ تو همون گروه از نزدیک

 

 

 نمایی از رقص باله بچه هاجالب اینکه ٬مربیشون٬ که یه خانوم حدود ۵۰ ساله بود پشت به مردم و رو به بچه ها تمام رقص رو انجام داد

 

گروه فولوت(فقط ۵ نفر سمت راست که چپش هستی)و بلز همراه خانوم ونکی و خواهرش

 

هستی خانوم در حال فولوت زدن

 

 

آفرین به دختر گل خودم که عالی زد

 

این هم ۵ فولوت زن گروه

 

این هم گروه بخش دو زبانه مهد (چند شعر انگلیسی خوندن)که طبق معمول هستی ردیف آخره

 

اینم عمو شهرام در حال خوندن و زدن پیانو که من عاشقشم(شاید یه روز پیانیست شدم)محمود رو مجبور کردم بره و از نزدیک عکس بندازه(میگفت چرا هی از عمو شهرام عکس میگیری)ای ...

 

اینم رقص محلی٬ که هستی پنجمین نفر از سمت چپ(دختر شمالی)

 

اینم همون رقص از نزدیک٬هستی رو که دیدین نه؟؟؟

 

هستی و هیربد در حال گفتن خصوصیات کشور روسیه به انگلیسی٬(در برنامه رقص کشورها)همراه عمو شهرام و مربی زبان البته بعدش هم رقص کشور روسیه رو با موزیک٬ دوتایی انجام دادن

 

هستی و هیربد بعد از رقص(معلوم نیست دو تا ه دو چشم ٬از کجا پیدا کردن٬اسماشونو میگم)

 

هستی در رستوران مدبر بعد از جشن(جالب این که ما رو به خاطر کارتون اونجا میبره ولی داشت اونجا نقاشی میکشید و اصلا به کارتون نگاه هم نمیکرد)

 خب دیگه فکر کنم خیلی خسته شدید نه؟؟؟؟؟؟دیگه نگید چرا آپ نمیکنی؟؟بازم میامو...

  پی نوشت ۰:عکس که خیلی گرفتیم و برنامه ها هم خیلی زیاد بود ولی نخواستم بیشتر خستتون کنم و به همینا اکتفا میکنم٬در ضمن چون باید از سر جامون عکس میگرفتیم ٬کیفیتشون به خاطر دور بودن خیلی عالی نشده٬باید ببخشید دیگه

 پی نوشت ۱:روز شنبه ساعت ۵ هم٬ باید برم خانومی رو از مهد بردارم و ببرم مهد نگارین تو مرزداران برای تمرین گروهی فولوت با خانوم ونکی عزیز(یعنی همین امروز )

پی نوشت ۲:الان که میخواستم آپ کنم ٬قبلش کامنتامو چک کردم و دیدم خیلی هاتون منتظر آپ جدید هستید٬خیلی خوشحالم که دوستای خوب و زیادی پیدا کردم که مدام جویای احوالمون هستن و از این که اینقدر خواننده داریم٬ بهتون افتخار میکنم و همتون رو دوس دارمبه همین خاطر کلی انرژی گرفتم و با تمام خستگی این دو روزه٬ کار امروز رو به فردا ننداختمو نصف شبی آپ کردم ٬اونم با کلی عکس

پی نوشت ۳:فکر کنم آپ بعدیمون ٬آخرین پست سال ۸۶ باشه که برای تبریک سال نو و آخرین گزارشات امسال ٬خدمتتون میرسیم.انشالا

وای ساعت ۴ شد محمود منو میکشه اگه فردا سردرد بگیرم

 

تا صبح نشده بریم بخوابیم ٬شب به خیر

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
تولد وبلاگی و کلی عکس

وای که دیروز چه روزی بود(دیدار وبلاگی)٬ ولی اول یه کمی از هستی خانوم بنویسیم و بعد بریم سراغ تولد آرش کوچولو تو بوستان که اولین دیدار من و هستی با دوستان خوب و مهربون وبلاگی مون بود و خیلی برای ما هیجان داشت و.............

از دوشنبه که هستی از مهد اومد خونه ،تلفن بازیش شروع شده و تا من ازش غافل میشم ،کاغذی رو که توش شماره تلفن رویا و مهتا و مهرانا و یاسی و.....نوشته برمیداره و میره یه گوشه تا باهاشون تلفنی حرف بزنه و گاهی هم اونا زنگ میزنن و....با مدیر مهدشون مطرح که کردم گفت این نشونه بزرگی بچه هاس و از همین سن ها تلفنهاشون هم شروع میشه ولی شما باید با تدبیر و ....باهاشون برخورد کنید که منم مثلا دارم همین کارو میکنم و فعلا که نتیجه ای ندیدم ......خیلی هم شماره حفظ کردنشون بامزه است یعنی عدد هارو یکی یکی میگن و به نظرم کمی سخته(هستی هر دو شماره خونه و موبایل من و باباشو و خونه مادر جون و خاله بیتا رو همین جوری حفظ کرده بچه ام............)

تو این هفته به توصیه خاله بیتا کمکش کردم تا دو بار تنهایی حموم کنه ٬که تجربه بدی نبود و با تموم بازی گوشی راضی بودم(خودم تمام مدت با لباس، پشت در بودمو هدایتش میکردم)یعنی دیگه خانومی من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟

تو هفته پیش، دو دفعه برای عصب کشی یه دندونم رفتم دندون پزشکی که واقعا پدرم در اومد و هر دوبارش تا صبح از درد مردم و زنده شدم،اولین بار هستی باهامون اومد و چون دکتر ،دوست محمود بود ،تمام مدت تو مطب راه میرفت و بالای سرم بود و هی از دکتر سوال میکرد و......حسابی اون زیر کلافه شده بودم و صداش اذیتم میکرد ولی برای بار دوم که محمودم وقت دکتر داشت و کارمون سه ساعت طول کشید ،هر کاری کردیم با ما نیومد و گفت من خونه میمونم و کارتون میبینم،ما هم اصرار نکردیم(میدونستم میخواد به رویا زنگ بزنه)و بعد از کلی سفارش ساعت 5 از خونه رفتیم دکتر و وقتی بهش زنگ زدم و گفتم حاضر شه تا ما بریم دنبالش و با هم بریم شام بخوریم ،قبول کرد و وقتی اومدم خونه ،کیف کردم که اینقدر خانومانه حاضر شده و واقعا فقط رو کانال کارتون ،تلویزیون نگاه کرده بود که همه چیز مرتب و ....یعنی دختر من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟

ما هم بردیمش جایی که دوست داشت و یه هپی میل براش خریدیم که کلی با جایزه های مسخره اش حال کرد.(دیگه نیایید بگین چرا هستی تو خونه تنها مونده،دختر من بارها امتحانشو خوب پس داده و خودش دیگه حاضر نیست تو مطب دکتر و خرید طولانی و.....با ما بیاد)

دیروز میگه مامان ناخن های منو از ته نگیریها،میگم باشه مامان دردت اومده؟؟؟؟میگه نه ،ولی خانوممون گفته اگه ناخن هاتونو از ته بگیرید، وقتی بزرگ شدید ناخن هاتون خوب بلند نمیشه و لاک روش قشنگ نیست و......منو میگین داشتم شاخ در میاوردم ،منی که الانم از لاک ناخن دست زیاد خوشم نمیاد ،بچه ام از حالا فکر ......یعنی هستی من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟

پنج شنبه که همش به دکتر گذشت و جمعه هم ،هستی رو گذاشتیم خونه مادر جون و با محمود یکسر رفتیم نمایشگاه بهاره تو پارک ارم،و کلی خرت و پرت (حوله و .....)خریدیم و شام هم،دایی رضا سمیرا جون رو آورده بود خونشون، که ما هم موندیمو بعدش اومدیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم.

 

 

هستی خانوم با بادکنک گازی که مامان از نمایشگاه خریده٬ تو خونه مادر جون

 

شنبه هم ساعت 5 با هستی خانوم رفتیم خانه بازی تو بوستان ،تا تو تولد آرش جون شرکت کنیم و دوستانمون رو ببینیم ،بابا محمودم تو همون بوستان چرخ میزد تا چند تا کاری که مامان گفته بود انجام بده ولی بابایی از دور ما رو هم زیر نظر داشته و از بالا ما رو دید زده بود اما جلو نیومد تا ما ببینیمش (ای بابای بلا).................

خیلی جشن خوبی بود و آرزو جون هم خیلی زحمت کشیده بود که همینجا هم ازش تشکر میکنم و باید بگم چون آرش خوشگله، یه کمی کوچولو تر از عکسش بود فکر کنم پیراهن مردونه ای که ما براش گرفتیم براش بزرگ باشه که باید ما رو ببخشه و......

همه مامانا خیلی مهربون و بچه ها خیلی ماه و دوست داشتی بودن که ما از آشنایی تک تکشون لذت بردیم ولی مثل اینکه کسی از ما زیاد خوشش نیومده،چون خاله بیتا میگفت بعضی ها بهش گفتن شما دو تا خواهر به جز تفاوت قیافه ای ،هیچ شباهت اخلاقی هم ندارین،(حالا چه جوری تو یه جلسه به این نتیجه رسیدن نمیدونم)یعنی خاله بیتا خیلی گرم و ....ولی من .....بگذریم، اینم از کمرویی منه(از بچگی) که خیلی زود نمیتونم احساسم رو به دیگران نشون بدم و مثل بیتا زود جوش نیستم متاسفانه ،که همین جا ازتون عذر میخوام، ولی اینو به حساب سردیم نزارین،من از بچه گی همین جوریم اما همتون رو خیلی دوست دارم ......

اینم عکسهای بچه ها تو جشن آرش که از بس بچه ها تکون خوردن بیشتر عکسامون خراب شده ولی من سعی کردم از همه بچه ها عکس بزارم تا اگه ماماناشون خواستن از اینجا کپی کنن:

 

 

اول عکسای دردونه خودم که از بیشتر بچه ها بزرگ تر بود

 

 

حالا شما بگید٬ یعنی هستی من واقعا بزرگ شده؟؟؟

 

 

هستی من ٬در حال خوردن کیک تولد(آرزو جون کیک هم خیلی عالی بود عزیزم ٬مرسی)

 

اینم آرش جون که لقب وروجک خیلی بهش میاد(تمام عکساش خراب شده از بس در حال پریدن بود ماشالا)تو رو خدا خاله٬ ببخشید که ما نتونستیم عکسای بهتر ازت بگیریم موقع کیکم که گریه کردی و.......ولی همونقدر دوست داشتنی که فکرشو میکردیمبا مامان خیلی خیلی ماهت

 

آرش در حال باز کردن کادوهاش(خاله مبارکت باشه)ایلیا جونم هم میخواد کادوشو پس بگیره

 

 

هستی خانوم هم یه صندلی پیدا کرد و نشست

 

ایلیا خوشگلم ٬دقیقا همون قدر عسل بود که فکرشو میکردم همینطور سمیه جون مامانش

 

فاطمه زهرای گلم٬ که عاشقش شدم از بس ماهه هزار ماشالامامان دلنشین و مهربونی هم داره

 

 

وای خدا ٬پویان کوچولو هم از آلمان با مامان مهربونش اومده بود تولد

 

اینم مثلا عکس دونفره نازنین فاطمه و آرتا جونه(ای آرتای بلا٬ نزاشتی عکستو بگیرم؟؟)

هر دو خیلی شیرین با مامانای مهربون

 

اینم باران خانوم گلبا مامان نسترن خوش صحبتش

 

ایلیا جون از سر راه بلند شو ٬بچه ها برن بالا عزیز دلم

 

 شکار لحظه ها٬پرنیان خیلی خانوم (متین و آروم)با مامان مثل خودش و فاطمه زهرا جون

 

هی آرتا جونم ٬دیدی خاله از تو زرنگتره و تونست عکستو بگیره

 

اینم یه شکار دیگه٬نازنین با انگشت و پرنیان با چوب شور کیک میخورن(نوش جونتون خاله)

 

 

ایلیا جون ٬تو هم نوش جونتون که با مشت کیک میخوری عسل

 

پی نوشت ۱:عزیزی با عنوان یه دوست که وبلاگ و نشونی ازش نداریم ،ازمون در مورد شغل بابا محمود هستی خانوم، پرسیده بود که تو همون پست تو همون قسمت جوابشو دادم که ازش میخوام بره و ببینه٬ ولی از این به بعد اگه سوالی دارین یه نشونی از خودتون بزارین که مجبور نشم به همه جواب بدم لطفا.

پی نوشت ۲:تو رو خدا اگه عکس عزیزی تو عکسا نیست باید ببخشید٬ حتما عکساش خراب شده که نزاشتم (یا تو بعضی عکسا مثل هیراد جون پسر مرداد ٬عکس مامانا هم افتاده که گفتم شاید نخواهید عکستون رو اینجا بزارم)٬سمیه جون ٬عکس قشنگای ایلیا همینهاست ٬چون همش پشت به دوربین بود و عکساش نصف و نیمه شدهاما اگه عکساشو میخوای ایمیلتو برام بزار تا عکساشو بفرستم برات

راستی ما به نیابت همه مامانا ٬واسه بچه ها اسفند دود کردیما

پی نوشت ۳:عشق به بچه ها رو میبینید تورو خداساعت ۲:۳۰ نصفه شبه و مامان نوشین با تمام خستگی این چند روز با هزار ذوق و شوق داره براتون عکس میزاره

البته ٬یه سری عکس دسته جمعی هم دفعه بعد میزاریم(قول قول)

امروز من چقدر تو پستم بوس دارم()

خدا نگهدار همتون باشه عزیزای من  

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ
یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
خرید عید هستی خانوم

وای وای از کار و خرید نگید که هلاک شدم.

تمام هفته پیش ،مشغول کار خونه بودم و تونستم سه اتاق خواب و آشپزخونه رو(دو شب تا دو نیمه شب طول کشید)تموم کنم و روز پنج شنبه و جمعه هم رفتیم خرید..........

 

پنج شنبه بعد از ناهار مفصلی که تو رستوران مروارید خوردیم ،رفتیم خونه مادر جون تا شله زرد نذری هم بخوریم و یه سری بهشون بزنیم و ساعت 6 رفتیم ستار خان و میوه خریدیم و از اونجا رفتیم بوستان و شهروند تا خرید عیدمون رو با بن بابایی(دانشگاه)از شهروند انجام بدیم که دادیم و ساعت 9:30 شب رسیدیم خونه،البته بگم که هستی کم و بیش ما رو هر جایی که رفتیم اذیت کرد و باعث شد من و باباییش تصمیم بگیریم جز خرید خودش که جمعه میخواستیم بریم ،توی خریدهای دیگه عید نبریمش که بیشتر از این تو این شلوغی و ......ما رو اذیت نکنه و هی غر نزنه که اینو میخوام اونو میخوام و.....

اینم عکسای روز پنج شنبه در رستوران و خونه مادر جون:(پرستوی عزیز ٬این عکسای با عینک مخصوص توئه که عکس هستی رو با عینک جدید خواسته بودی عزیزم)

 

 

هستی مشغول خوردن سوپ

 

هستی خانوم منتظر غذا

 

هستی در حیاط مادر جون

جمعه صبح هم سر صبحانه (ساعت 11:30) بودیم که دیدم هستی شلوار زرد ورزشی شو از زانو تا رانش با روان نویس قرمز باباش نقطه نقطه پر کرده،منو میگید خیلی عصبانی شدم چون هستی میدونه من چقدر بهش سفارش میکنم که خودکار یا ماژیک و....که از لباس پاک نمیشه ،به لباسش نزنه و به همین خاطر تو خونه نمیزارم جز مداد رنگی با چیز دیگه ای کار کنه(میدونم تو مهد حسابی با ماژیک و آبرنگ و خمیر و....بازی میکنه)خلاصه خیلی عصبانی شدم مخصوصا وقتی گفت واسه بازی این کارو کردم،باباشم گفت ،واسه خرید خودتم نمیبریمت تا بفهمی بابت لباسی که تنت میکنی من کلی زحمت میکشم و کار میکنم و کلی هم وقت میزاریم تا تو لباسای قشنگ بپوشی......(تو رو خدا نگید ما بی رحمیم که اصلا قبول ندارم،باید جای ما میبودید تا درک کنید ما هم از دختر 6 سالمون توقع داریم که قدر وسائل و زحمتای ما رو بدونه)

خلاصه ساعت 1 ظهر رسیدیم بهار و 2 ساعتی راه رفتیم و خرید کردیم،با اونکه همه چیز خیلی گرون بود اما جای سوزن انداختن نبود و هر دو، ته دلمون خوشحال بودیم که هستی رو نیاوردیم و با بلیز و شلواری که برده بودم واسش خرید کردیم(هستی هم هر 10 دقیقه به من یا باباش زنگ میزد و گزارش میگرفت)

از قیمتها بگم که .....یه بلیز دخترونه حداقل 13000 تومان،یه دامن معمولی 13500 تومان و.....

خرید ما هم حدود 160000 تومان شد که با خرده ریزهای بوستان و .....بالای 200000 تومان میشه،لباس اصلیشم یه سه پیس که شامل یه شومیز سفید،یه دامن بلند کرم قهوه ای ،یه جلیقه و گردن بند بود که من زیاد راضی نبودم بخریم(64000 تومان)ولی محمود خیلی خوشش اومد و خرید،دو دست بلیز شلوار خونه،یه بلیز شلوار ورزشی سرخابی،دو تا دامن کوتاه،دو تا بلیز مهمونی و سه تا بلیز خونه(مهد کودک)،یه پاپیون سرمه ای واسه لباس فرم روز جشن مهد کودک(بلیز سفید با دامن پلیسه سرمه ای)،یه کمر بند کرم رنگ،4 تا جوراب شلواری و سه جفت جوراب سفید لبه توری و.......تازه کیف و کفش نخریدیم ٬چون از تایلند چند جفت آورده بودیم

هستی از ترس من مدام به موبایل محمود زنگ میزد که یه دفعه محمود گفت من نمیتونم تو جواب بده:

نوشین:الو الو

هستی:...................

نوشین:الو(میدونستم هستی از ترسش حرف نمیزنه)چرا جواب نمیدین؟؟؟؟

هستی:ببخشید شما؟؟؟

نوشین:شما کی هستی؟؟

هستی:من هستی هستم و میخوام با بابام حرف بزنم....شما ؟؟؟؟؟

نوشین:منم زن بابایی شما هستم و باید بگم بابایی داره رانندگی میکنه و نمیتونه تند تند با شما صحبت کنه....

هستی:ای وای مامان تویی؟؟؟؟؟؟و قطع کرد.محمود خندید و گفت:مثل خودته تا دید یه زن به جای من پشت خط.......هی سوال میکنه که نکنه.....

موقع برگشتن که شارژ گوشی محمود از دست هستی تموم شده بود و محمود رفت و ناهار گرفت تا بریم خونه و با خانومی بخوریم،من پشت فرمون نشستم و.....که هستی به موبایلم زنگ زد:

هستی:ای وای بابایی من میخواستم با مامان حرف بزنم

بابا:مامان داره رانندگی میکنه و دیگه نزدیک خونه ایم.

هستی:گشنمه،غذا چی گرفتین؟؟؟

بابا:چه فرقی میکنه؟ما هر چی بگیریم شما میخوری مگه نه؟؟؟

هستی:نه ،من کباب نمیخورم.

بابایی که حسابی از حاضر جوابی هستی کلافه بود،گفت:شما هر چی ما بگیم میخوری،فهمیدی؟؟؟

هستی بازم قطع کرد............

خونه که رسیدیم ،بعد از ناهار ،خانومی لباسارو با کلی ذوق و شوق پوشید و من که از خستگی داشتم میوفتادم و محمود هم خواب بود ،ازش عکس انداختم و خوش بختانه همه لباسا اندازش خوب بود و اون لباس کرم قهوه ای خیلی بهش میومد و هستی هم کلی خوشش اومد و باهاش یه عالمه قر داد....

جالب این که وقتی باباییش بیدار شد ،به من گفت:خانوم اون خودکار رو بیار تا هستی خانوم با لباسا بازی کنه..............

اینم عکسای جمعه عصر هستی مامان:

 

 

 ماشالا به این قد و بالات مادر

 

این کفشارو خیلی دوس داره و با این که هیچ ربطی به لباساش نداشت ،رفت پوشید 

 

 تو عشق مامان و بابایی حتی اگه اذیتمون کنی

 

اینم یه بلیز با مدل رو دامنی یا شلواری و با یه دامن کرم صورتی

 

هستی خانوم میشود

 

اینم بلیز و دامن مشکی سفید خانومی

 

کاپشن شلوار ورزشی سرخابی

 

 

اینم بلیز شلوار قرمز که رنگ مورد علاقه هستی و خیلی هم بهش میومد

 

بلیز و شلوار تو خونه ای سبز راه راه

 

 

اینم یه بلیز آستین کوتاه

 مامانم و بیتا بهم گفتن زیادی خرید کردی و حسابی .......

بعد از عکس هم حمومش کردم و بابایی افتخار داد و پرده ها رو که از اتو شویی گرفته بودیم آویزون کرد ،هستی هم زیر دست و پای ما میلولید و وقتی بهش گفتم:شما برو بشین تا ما کارمون تموم شه و بیام شامتو بدم تا بخوابی،گفت:شما چه مامان و بابایی هستین؟؟؟ که همش دلتون میخواد دوتایی تنها باشید.....مارو میگید.......

 

امروز یعنی شنبه هم دوباره کارمو شروع کردم تا آخر هفته تمومش کنم(باید تا عقد دایی رضا تموم شه)

و اتاق پذیرایی رو تا ساعت 8 شب تموم کردم و هستی که از مهد اومد ،فهمیدم شدید سرما خورده و گوش و گلوش درد میکنه ،به بابایی زنگ زدم که وقتی اومد ،هستی رو ببره دکتر که غر زد چرا خودم نمیبرم و منم دلایلم رو بهش گفتم و فهمیدم قبول نکرده ولی ناچارا قبول کرد (تمام خونه بهم ریخته بود و من باید کلی حاضر میشدم تا هستی رو ببرم و......)الانم که ساعت از 10 شب گذشته هنوز نیومدن،بهم اس ام اس زد که خیلی مطب شلوغه و کلی دوباره ........

 پی نوشت:محمود و هستی ساعت ۱۱ رسیدن خونه،طفلی بابایی خیلی خسته بود و رفت بخوابه ،البته با کلی چشم غره که بهش حق میدمهستی هم یه آمپول پنی سیلین نوش جان کرده و رفته خوابیده

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ
دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
هستی جونم و مسجد و بازی

پنج شنبه، اول برادر شوهر عزیز همراه دو دختر شیطون بلاشون به اسم نرگس و زهرا اومدند و ساعت 8:30 هم مادر شوهر مهربان رسید که وقتی من و محمود دیدیم فقط یکی از خواهراش(فریبا) اومده و اون دوتای دیگه (لیلا و مریم)نیومدن خیلی ناراحت شدیم و همونجا گله کردیم که حداقل یه زنگ میزدن.....

ولی به خاطر اومدن فاطمه خاله محمود ٬که ما نمیدونستیم میارنش(مادر شوهرم از این کارا زیاد میکنه و هر وقت میان خونمون یه جورایی سورپرایز میشیم ،که من اصلا خوشم نمیاد،یعنی نمیشه یه خبر داد که ما فلانی رو هم با خودمون میاریم)مجبور شدیم زیاد کشش ندیم ولی اینقدر ناراحت هستیم که هنوز نبخشیدیمشون.........

حالا بگم از فاطمه خاله که این دومین بار بعد از عروسیمون بود که به خونه ما اومد،دفعه اول که بعد از ازدواجمون همه فامیل و دوستانمون رو تقسیم کردیم و 6 ماه بعد همگی رو به نوبت دعوت کردیم(2 سری خانواده پدری و مادری من،یه سری خانواده محمود(آخه ما فقط با همین خاله و یک داییش رفت و آمد داشتیم که الان با اونا هم نداریم)،دو سری دوستای دانشگاه و شرکت محمود،یه سری رئئس و معاون شرکت)طفلی منه تازه عروس٬ که نمیدونستم حامله هم هستم،بازم به من ،عروسای بعد از من که چند ساله هنوز کسی رو خونشون صدا نکردن........خلاصه بعد از این مهمونیها بود که من مدتی همش مریض شدم (کهیر و آلرژی و......)تا اینکه به اصرار مامانم ٬یه تخم مرغ به رسم قدیم شکستیم که به اسم همین فاطمه خاله جون ترکید (چشم زده بود)و خوب شدم از اون به بعد وقتی منو پاگشا نکرد،منم از ترس چشمش دیگه رفت و آمد نکردم و .....تا اینکه ماه رمضان امسال اگه یادتون باشه شوهرش که پدر جاریم هم هست فوت کرد و من برای اولین بار به خونشون رفتم(پا گشا).اینا رو گفتم ،که بگم ،خاله ای که 8 سال پیش چشمش پدرمو در آورد ،بعد از اینهمه سال و این همه تغییرات که برای هر کسی تو خونه و زندگیش پیش میاد ،اومد خونمون و من و محمود هم خوب میدونیم که چرا اومد،از وقتی اومد تو ،چشم از در و دیوارو عکسای آتلیه و وسایلی که کلا عوض شده و......بر نمیداشت و مثل همیشه من کاملا معذب بودم،با اونکه اسفند هم دود کردم ولی هنوز ......امروزم از مامانم خواستم دوباره برام تخم مرغ بشکونه،چون واقعا دو هفته ای میشه که خیلی بی تاب و مریضم.....

اینم عکسای اون روز که شکار بابا محمود،و من تازه تو عکس دیدم که هستی چقدر به حرفام گوش داده و روی تخت نرفته:

 

 

هستی و نرگس خانوم که هم سن هستند

 

ببین چه کیفی میکنن

اگه بابایی عکس نمیگرفت٬من نمیفهمیدم هستی اصلا رو تخت نرفته

دایی رضاش روز ولنتاین به سمیرا جون میگفت:لازم نیست بریم مغازه٬بیا از اتاق هستی یه عروسک انتخاب کن

 

روز جمعه هم ،که من نمیخواستم هستی رو با خودم ببرم ختم ولی چون جایی نداشتم که بزارمش ،سه تایی رفتیم و هستی رو با محمود فرستادم تا پدر جونشم که دلش تنگ شده بود ببینه،خودم که برای اولین بار هیچ آرایشی نکردم تا با خیال راحت گریه کنم ،که حسابی هم با حرفای ملا و دیدن حال نسترن عزیزم،گریه کردم و....همونجا بعد از گریه تبخال زدم،باورتون میشه یه آدم اینقدر حساس باشه....

وقتی با مامانم اومدیم بیرون ،محمود گفت که هستی هم کلی گریه کرده که من ناراحت شدم و زمانی که باباییش برای بنزین زدن پیاده شد،بهش گفتم:مامانی چرا گریه کردی؟؟گفت:آخه تو و بابا رو خیلی دوست دارم و دلم نمیخواد بمیرید....گفتم:مامانی از این حرفا نزن،اگه دختر خوبی باشی ما هیچیمون نمیشه.زود گفت:تازه من تو و بابا رو تو چاهی که اون پسره مامانشو انداخت،نمیندازم(روایتی که ملا تو مسجد تعریف میکرد و از مقام مادر و......میگفت)تازه آقاهه گفت مادر نصفه شب بیدار میشه و خیلی عذاب میکشه و......

منم که دیدم اونهمه بچه تو مسجد انگار نه انگار،ولی بچه من تمام حرفای آخوند رو حفظ شده،فهمیدم که هم دخترم بزرگ و خانوم شده و هم مثل مامانش٬ متاسفانه خیلی حساسه،بغلش کردم و کلی بوسیدمش و برای اینکه از ذهنش این چیزا پاک شه،با تمام بی حالی بعد از ختم،رفتیم بوستان و خانومی یکساعتی تو خانه بازی کیف کرد و منم آخراش رفتم تو و ازش عکس انداختم.

هستی قشنگ مامان،امیدوارم بتونم طوری بارت بیارم که حساسیتت کمتر شه ،خانومم،من خودم از این نقطه ضعف عاطفی ،خیلی اذیت شدم،دلم نمیخواد تنها نور چشمم هم...

 

 

 

باباش عاشق این هشت پا کشیدن هستی٬شما هم دقت کنید

نمیخوام بگم بچه من خیلی با ادب ٬ولی بعضی ها واقعا .......

سر همین تاب نزدیک بود هستی رو کله پا کنن٬من تا حالا یادم نمیاد ٬هستی کسی رو هل داده باشه یا به زور از بچه ای چیزی بگیره٬همیشه خیلی خوب با همه تا میکنه٬نمیدونید چقدر قشنگ صف وای میستاد ولی اکثر بچه ها........

 

قربون اون برق چشای معصومت برم که کلی تو مسجد گریه کردی

 جالب اینکه همون شب یه پمادی دکتر برای تبخال داده بود که زدم، تا خارش و دردش بیوفته و بدتر نشه ولی چشمتون روز بد نبینه که صبح شنبه ٬وقتی بیدار شدم دیدم چند برابر شده،انگار تقویتی زده باشی....

راستی شما ها برای تبخال راه درمان یا پماد خوبی که زود زود خوب شه میشناسید؟؟برام کامنت بزارین؟؟

از شنبه ظهر، کار خونه تکانی رو شروع کردم و تا امروز کار اتاق خواب خودمون و اتاق کار محمود رو تقریبا تموم کردم و فردا هم باید اتاق خانومی رو شروع کنم.....

بچم امروز میگه:مامان تولد داشتیم ولی من نتونستم کیک و ....بخورم و جایزه بگیرم،منو برده بودن تمرین رقص و هی خانوممون میگفت:هستی اینجوری برقص ،هستی اونجوری برقص،وگرنه به جشن عید نمیرسیم،....منم کلی بغلش کردم و تو حفظ شعر فولوت ،در روز جشن کمکش کردم.

امروز به محمود میگم لطفا توری های اتاق خوابا رو که تو حموم شستم ،ببر بزن سر جاش،میدونید چی میگه؟؟؟؟؟؟

گفت:من از وقتی میام خونه خیلی ازم کار میکشی......

خدا شانس بده،بعضی ها خونه تکونیشونو شوهرشون انجام میده،اونوقت شوهر مهربان من با این همه درد و مرض(یکی کامنت گذاشته بود :شما چرا همش مریضی،نکنه مشکلی داری؟؟؟)یه توری به زور برده زده پشت پنجره،تازه گفتم:بالکن مال تو،جمعه تمیزش کن ،من میترسم برم پشت چیلر(سوسک داره)میگه:تو رو خدا از حالا روز جمعه مو خراب نکن.......طفلی ما زنها که مظلوم واقع شدیم،تازه شوهر من از خوباشه که حاضر هر چقدر هم شده ،پول کارگر بده ولی من کار نکنم ولی من خودم راضی نشدم.... 

راستی ،چی کار میکنید با هزینه های اسفند ماه،ما که خیلی تو این ماه خرجمون زیاد میشه،پول شارژ ساختمون دو برابر(100 هزار تومان)،مهد هستی (30 هزار برای جشن،32 هزار برای یه لباسش،هزینه فروردین،...)و................بر گرونی لعنت که خرید 35 هزار تومانی شهروند با همون کمیت ماه پیش 75 هزار تومان شد،یعنی همه چیز گرونتر،.....

از خدا میخوام تو این سال نویی ،مشکل مالی همه رو حل کنه و هر کی نداره ،بهش بده،خیلی سخت کسی شرمنده زن و بچه اش بشه،هفته پیش یکی از فامیلهای دور مادر شوهرم اینا به خاطر مشکل مالی با وجود سه تا دختر خودشو حلق آویز کرد و مرد،هر چند ضعف خودش رو نشون داد و وضعیت زندگی خانوادش رو خراب تر کرد ولی تا آدم جای کسی نباشه ،نمیتونه بفهمه اون لحظه چی کشیده که تونسته خودشو دار بزنه و........

خدایا، تو رو به حق زهرا، مردم مون رو از مشکلات مالی نجات بده(آمین یا رب العالمین)

 پی نوشت:راستی دوستانی که دستور سالاد ماکارونی رو خواسته بودن تو کامنتای بهار خانوم(پست بهار و برنامه کودک قسمت دوم) ببینن

 

  

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ
پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦
عکسای لباس محلی هستی

امروز صبح یه مادر شوهر نمونه و فرشته صفت ساعت 4 صبح در سن حدود 48 سالگی به رحمت خدا رفت.

نسترن عزیزم، دختر خاله مهربونم که هفته پیش مهمونم بودی و کلی بهمون خوش گذشت،در گذشت مادر شوهر خوب و مهربانت را که مثل مادرت دوستش داشتی، به تو عزیز و شوهر داغ دیده ات که در نوجوانی پدرش را هم از دست داده بود ،صمیمانه تسلیت میگویم و خود را در غمتان شریک میدانم.

امیدوارم روحش شاد و قرین رحمت ایزد منان مطمئن هستم الان از اون همه درد و عذاب راحت شده و به آرامش رسیده            

نوشین نوشت:موندم اینهمه مادر شوهر بد جنس و ......دارن راست راست راه میرن اونوقت باید این فرشته مهربان بعد از آن مریضی سخت(سرطان)به ملکوت اعلا بپیونده،راست میگن که خدا گلچینه.......

 

 

میگن مهمون حبیب خداست و من هنوز از مهمونی هفته پیش خستگی در نکرده،فردا شب مادر شوهر عزیز و برادر شوهر جان با دو تا وروجکش ،شام میان خونه ما و من هر چی میخوام کارای عیدمو شروع کنم نمیشه.....

تو هفته گذشته هم اتفاق خاصی جز درد و مریضی برای من نیوفتاد و هستی خانوم هم خوبه و هر روز تمرین فولوت میکنه(البته به قیمت جون من)و خودشو برای جشن 24 اسفند آماده میفرماید،البته امروز کارت دعوت همراه طلب 30 هزار تومان بابت برگزاری جشن از مهد دریافت کردیم....

امروز حرف زیاد نمیزنم و عکسای لباس محلی هستی رو که در جشن باید بپوشه (دختر شمالی )،براتون میزارم،که البته32000 تومان هم بابت اون دادیم و قراره لباس کشور روسیه هم براش بدوزن که هنوز آماده نشده،لباس فرمشون هم بلیز سفید با دامن پلیسه سرمه ایه٬ که حتما بعد از جشن عکساشو میزارم..

 

 

آخه من قربون اون ژستات برم مادر

لطفا پاهاشو نگاه نکنید

عکسا مال همون روزی که سوغاتی خاله بیتا رسید

باور کنید نمیتونستم کنترلش کنم

ای قرتی خانوم ٬باور کنید به من نرفته

اینم تکه هایی از همون رقص محلیه

اینجام آخر کاره ٬بچم خجالت کشیده که یعنی من نبودم

این هم عکس پریشب که به حق اتفاقای نیوفتاده تو این ۶ سال عمر هستی٬جلوی تلویزیون ساعت ۶ عصر خوابش برده٬طفلی فکر کنم چون یه چشمش بسته بوده ٬دیده تاریکه خوابیده و گرنه از بچه گی عادت نداره اینجوری بدون جنگ و جدل بخوابه

دیشبم خانومی از باد و طوفان حسابی ترسیده بود و تا ساعت ۶ صبح نذاشت بخوابم و صبح حسابی کلافه بودم که اون خبر بد هم رسید و حسابی داغون شدم و تا حالا اصلا حوصله نداشتم و مدام قیافه مظلوم اون خدا بیامرز جلوی چشمم بود ولی دیدم شما منتظر عکسایید ٬اینه که اومدم تا شاید خودمم سرم گرم شه و کمتر امشب به مرگ و مردن عزیزانمان(دور از جونشون) فکر کنم هر چند میدونم امشب هم خواب درستی نخواهم داشت و فردا هم که مهمان دارم و .......خدا خودش کمکم کنه.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ