هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
هستی و لباس محلی و مهمونی و ....

چه روزایی بهم گذشت؟؟؟؟؟

سه شنبه که با مادر جون واسه بابایی تولد گرفتیم که خیلی خوشحال شد.

اینم عکسای اون روز:

 

 

این کیک روز سه شنبه٬تولد اصلی بابایی

 

 

تعجب نکنید ٬این هستی خانومه که داره کیک ۳۵ سالگی باباشو میبره

 

پنج شنبه هم که مهمون داشتم و دو تا عروس برای اولین بار خونمون میومدن(پا گشای نیلوفر جون،زن پسر خاله ام و سمیرا جون،زن برادرم) و حسابی هلاک شدم و به جز سردردی که از روز پنج شنبه تا حالا ادامه داشته(روز مهمونی ساعت 4 رفتم دکتر و تا شب به زور سر پا بودم)کمر درد بدی هم گرفتم که حسابی اذیتم میکنه ،مهمونیم عالی برگزار شد و همه چیز خیلی خوب بود و با کیکی که رضا و سمیرا جون برای تولد محمود خریده بودن ،دوباره کلی عکس انداختیم و محمود خوش خوشانش شد(با دو تا تولد).

سمیرا جون واسه هستی مگنتی که قولشو داده بود خریده بود که هستی خیلی خوشحال شد و تا آخر شب باهاش سرگرم بود و اذیتم نکرد.......

اینم عکسای پنج شنبه شب:

 

کادوی ولنتاین هم امسال برعکس همیشه که عطر میگرفتم،به اصرار مامانم یه ظرف میوه خوری خوشگل گرفتم که کلی به میز ناهار خوری و مهمونیم جلوه داد،ولی هنوز به علت مهمونی و مریضی بعد از آن نتونستم برای محمود عزیزم عطر بگیرم که اگه خدا بخواد و حالم خوب باشه، فردا قراره بریم براش عطر دلخواهشو بگیریم.....

اینم عکس کادوی ولنتاین من:

 

 

محمود عزیزم دستت درد نکنه

 

 

اینم هستی خانوم که باید با همه چیز عکس بندازه

 

هستی خانوم شلخته، چهار شنبه با عینک از وسط نصف شده اومد خونه و حسابی سورپیریزمون کرد و باباییش هم پنج شنبه تنهایی رفته یه عینک جدید سفارش داده که فردا حاضر میشه و من هنوز نمیدونم بابایی هستی چی سفارش داده ،خدا خودش به خیر بگذرونه....خدا کنه این یکی بیشتر برای خانومی کار کنه،هر چند امیدی نیست،دو سه روزی هم که مجبور نیست عینک بزنه ،کلی خوشحاله......

تازه، امروز هم نت سومین آهنگ فولوت رو بهشون دادن، که مشغول تمرینه (مجنون نبودم، مجنونم کردی از شهر خودوم، بیرونم کردی)لطفا با لحجه بخونید.....

 

این هم عکسای لباس محلی هستی ،که هفته پیش از مهد خریدم(32 هزار تومان،باباش که میگه خیلی گرون دادن ) و اتوش کردم تا برای جشن پایان سالشون که 24 اسفند ،بپوشه و رقص محلی کنه.....(لباس هستی٬دختر شمالی)

وقتی اومد خونه با کلی هیجان پوشید و کلی قر داد،منم که تند تند عکس گرفتم.

تازه یه لباس هم برای بخش زبان که هستی خانوم در مورد کشور روسیه باید صحبت کنه،باید براش بخریم که خدا میدونه اونو میخوان چند بهمون بندازن.......

ولی خدا رو شکر بازم همه مربی ها ازش راضی بودن که این به من انرژی مثبت میده.

با اجازتون عکسای لباس محلی هستی رو دفعه بعد میزارم٬چون هم عکسای این پست زیاد شد و هم من زیاد حالم مساعد نیست(کمرم درد میکنه)  

من نتونستم دارویی رو که آرام جون واسه میگرن بهم معرفی کرده بود پیدا کنم ،اگه شما میتونید لطفا راهنمایی کنید که از بس درد کشیدم و آمپول زدم خسته شدم،البته طفلی محمود خیلی داروهای مختلف برام گرفته،این اواخر هم ایمیگرن خرید که بد نبود ولی بعد از کلی استفراغ کمی دردمو ساکت کرد.....

(اکسدرین)داروی آرام جون، که من هنوز پیدا نکردم...excedrine

نمیدونم چرا چند روزه مدام سردردم میاد و میره و همش شل و بی حالم(اثر داروها).

 

در ضمن خبر تصادفی رو که من یکهفته پیش بهتون دادم و عکس گذاشتم ،تازه دیشب تو در شهر نشون داد......جالبه که میگفتن زیر ده دقیقه پلیس و آتش نشانی رسیده ولی ما که میدونیم٬نه؟؟؟ ،خبری که یکهفته طول کشیده تا نشونش بدن و ما اونجا بودیم چه جوری ده دقیقه ای.......

 

پی نوشت ۱:راستی تا چند روز آینده کامپیوتر نداریم که بهتون سر بزنم ٬باید ببخشید و تنهامون نزارین٬مطمئن باشید به محض درست شدن اینترنت به همتون سر میزنم.

پی نوشت ۲:بعد از آپ جدید که کامنتامو دیدم فهمیدم.......

 

یه کامنت برای سارای عزیزم(تارمی):عزیز دلم به علت ایراد کامپیوترمون هیچ وبلاگی برام باز نمیشه و نتونستم وبلاگت رو ببینم،به همین خاطر همین جا برات مینویسم:از طریق پگاه عزیز که برام کامنت گذاشته بود فهمیدم که در بیمارستان بستری هستی(کما)،نمیتونم بگم چقدر برای تو دوست خوب و مهربونی که همیشه اولین کامنتهای محبت آمیزو برام میزاری،ناراحت و غمگین شدم،اونقدری که الان که ساعت نزدیک 3 نیمه شبه نتونستم بخوابم و بعد از کلی اشک بی صدا که بالشمو خیس کرد،اومدم اینجا تا این کامنت رو اضافه کنم و بهت بگم ،به خاطر خودت،خانواده نگرانت و ما دوستای وبلاگیت (به خصوص نوشین و هستی که ندیده خیلی خیلی دوست دارن)و جامعه هنری که به تو عزیز نیاز داره و......زود زود خوب شو و داستان قشنگت رو تموم کن ،که همه ما بی صبرانه منتظر حضور گرمت هستیم و از صمیم قلب برات دعا میکنیم.....

خدای خوب و مهربون سارای خوش قلب و عزیز ما رو زودتر به هوش بیار و سلامتی رو بهش برگردون

سارای صولتی عزیز دوستت داریم و امیدواریم به زودی خوب و سلامت شوی(الهی آمین)

دوستاران همیشگیت نوشین و هستی و........

 

  پی نوشت روز یکشنبه ساعت ۱۱:۳۰ شب٬بعد از خرید:امروز هم با اونکه سر و کمرم بهتر بود ولی گردنم گرفته و این دنده گردنی لعنتی عذاب این چند روزم رو حسابی کامل کرد ٬با این حال سه تایی رفتیم بوستان تا هم خرید ولنتاین(برای محمود)کنیم و هم عینک جدید هستی رو بگیریم ٬عینک جدید کائوچویی(صورتی) که من چشمم آب نمیخوره هستی زیاد نگهش دارهولی چاره چیه؟؟؟؟؟

اما بگم از عطر خریدنمون که محمود حسابی شرمنده ام کرد و یه عطر گرونتر از مال خودش برای من خریدو حسابی خوشحالم کرد

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦
تولد بابا محمود مهربون

تولد تولد تولدت مبارک

 

عشق اولین و آخرینم، محمود عزیز تولدت مبارک

 

بابایی دوست دارم(هستی) 

 امروز یکی از بهترین روزای خداست چون تو عزیز ،پا به

 

این جهان هستی گذاشتی تا با عشقت سیرابم کنی 

 

عزیز دلم تولدت را که همیشه به روز عشق(ولنتاین)

 

نزدیک است،هزارن بار تبریک میگویم و امیدوارم همیشه

 

سلامت و پاینده باشی

 

 

بفرمایید کیک تولد

 

امروز تولد محمود عزیزمه و من براش کیک خریدم و ......ولی الان نمیتونم عکس اونا رو بزارم ،انشالا هفته دیگه میام و عکس امشب و کادوهای ولنتاین(که من دیروز گرفتم) رو براتون میزارم،آخه پنج شنبه(ولنتاین) پسر خالمو پاگشا کردم و از دیروز هم مامانم اومده خونمون و دیگه نمیتونم تا هفته دیگه بیام و آپ کنم.........

پس همین جا روز قشنگ عشق رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم همیشه عاشق بمونید

محمود عزیزم روز عشق مبارک

 

Happy valentine day 

 همیشه عشقتون گرم مثل آتش باشه

 

  

 

روز عشق بر همگی مبارک

 

 

از تشریف فرمایی تون ممنون

 

به این میگن با یه تیر دو نشون زدن

(هم تبریک تولد و هم ولنتاین)

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ
جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
رنگارنگ و بعدا نوشت شنبه با دو تا عکس

بابا محمود، سه شنبه و خاله بیتا ،چهارشنبه آمدند(با هم مسابقه گذاشتن)هر دو صحیح و سالم و سر حال ،خیالتون راحت،فقط طفلی مامان نوشینم که اثرات دوری چه به روزش آورد.......

بابایی سه شنبه ساعت 1 ظهر رسید و با مامانی ناهار خوردن و زدند بیرون(بابا میخواست تلافی تنهایی مامان رو در بیاره)یه سری بوستان زدند و گشتند،تو بوستان بودن که خانوم ونکی با موبایل مامان تماس گرفت و آدرس خونشونو داد تا منو پنج شنبه واسه تمرین گروهی ببره خونشون که مامانم هم قبول کرد و موقع برگشت ،تو نیایش، دقیقا بریدگی میدان سرو دیدن چند دقیقه جلوترشون یه پژو 206 چپه شده و از سقف رو زمینه ،بابایی زودی پارک کرد و پیاده شد که مثلا کمک کنه ولی چند دقیقه بعد اومد و به مامان گفت :خدا رو شکر دو نفر سر نشین هیچی نشدن (دو تا دختر جوون )و با کمک مردم از شیشه عقب اومدن بیرون ،حالا زود گوشی تو بده تا واسه وبلاگت عکس بگیرم...

 ساعت 4 رسیدن خونه و منم وقتی اومدم ،با دیدن بابایی خیلی ذوق کردمو پریدم بغلش و کلی از سوغاتی بابایی خوشم اومد و تشکر کردم.

اینم عکس سوغاتی من و مامانی

 

 

اینا مال هستی خانومه(دو تا بلیز خوشگل٬یه باربی٬یه تاج جدید)بابایی مرسی

 

اینم مال هستی خانوم و مامان نوشین با هم(همیشه بیشتر از پول ماموریتش برامون خرید میکنه)

اینم باربی های خانومی

چهارشنبه روز خیلی بدی بود،مامانی از صبح با سردرد بیدار شد(به خاطر چند شب تنهایی که خیلی بهش سخت گذشت و تا صبح خوب نخوابید و .....)تا عصر هر طوری بود با قرص، هی سردردش کم و زیاد میشد و از اونجایی که وقتی با سردرد بیدار میشه ،اون سردرد حتما تا شب پدرشو در میاره،تصمیم گرفت برای اینکه کارش به آمپول نکشه،یکی از قرصایی رو که دکترش داده بود ( اولش یه کمی سردرد رو بدتر میکنه و بعدش خوب میشه ) ساعت 6 عصر خورد ،تا بابایی نیومده حالش خوب شه،البته قبلش غذا رو که ماکارونی بود با سالاد و .....آماده کرد و رفت خوابید ،ولی هی بدتر و بدتر و ....با کلی استفراغ و شل شدن و...هر کاریم کرد که من برم سراغ کارهای خودم ،نرفتم و از همون موقع شروع کردم به گریه،و مدام شماره بابا رو میگرفتم که اونم جواب نمیداد و من خیلی ناراحت بودم و دلم واسه مامانم میسوخت،مامانی همش میگفت خوب میشم عزیزم تو برو برام فولوت بزن گوش میدم و بهتر میشم ولی من همچنان گریه میکردم و ....

هستی که از شماره گرفتن و جواب نشنیدن حسابی کلافه بود ،وقتی با تمام تلفن های خونه و موبایل من شماره باباشو گرفت و .....با گریه شنیدم که میگفت آخه از دست من یه نفر که کاری بر نمیاد ،بابا تو رو خدا گوشی رو بردار ،مامانم داره میمیره و................

باور کنید جیگرم کباب شده بود و منی که همیشه با ناله کردن خودمو از درد تخلیه میکنم ،به خاطر هستی صدام در نمیومد و همش بوسش میکردمو میخواستم که گریه نکنه ولی دیدم طفلی با اون چشم بستش اونقدر اشک ریخت که چشم بندش کاملا خیس شده بود و من بیشتر ناراحت شدم و چشمشو باز کردمو کلی بوسش کردم.

از خونه همسایه شدیدا صدای نوار رقصی و تند میومد و هستی با گریه بهم گفت:خوش به حال مردم ،ببین چقدر خوشن دارن میزنن و میرقصن ،اونوقت مامان من اینهمه درد میکشه....

از حرفاش کلی تعجب میکردم چون این اولین باری بود که هستی تو مریضی من واقعا نگران بود و من فهمیدم که ،دیگه دخترم بزرگ شده و درد و ناراحتی رو درک میکنه و........

تا اینکه ساعت 7:15 ،بالاخره بابایی بعد از 18 میس کال ،به خونه زنگ زد و هستی با گریه باهاش صحبت کرد و وقتی فهمید داره میاد دنبال من که بریم دکتر کلی بچم آرومتر شد و با اصرار من غذاشم خورد.

خلاصه هستی موند خونه و ما رفتیم دکتر و فهمیدیم دارو٬ فشارمو 9 روی 6 آورده و باید سرم بزنم،هر کار کردم محمود بره خونه،نه خودش راضی شد ونه هستی که با دفتر تلفنش نشسته بود پای تلفن و دقیقه به دقیقه حال منو میپرسید.ساعت 9:45 رسیدیم خونه ،هر چند خیلی بهتر بودم ولی از تاثیرات دارو بی حس و شل شده بودم،هستی هم که خیالش راحت شده بود،رفت خوابید.

همون شبم خاله بیتا ساعت 3 نیمه شب رسید .

 پنج شنبه هم خانومی رو حموم کردم و کلی تیپ زد و ساعت 5 عصر رسوندیمش دم در خونه خانوم ونکی برای تمرین گروهی،بعضی مادرها با بچه هاشون رفتند تو و نشستند ولی من هستی رو گذاشتم و با محمود چرخی زدیمو ساعت 6 رفتم دنبالش و از خانوم ونکی در موردش سوال کردم که خدا رو شکر خیلی راضی بود.......

اما وقتی از خونه خانوم ونکی اومدیم بیرون ،حس کردم هستی سر و دماغش گرفته و مریض شده(مثلا دیروزش درمانگاه نبردمش که مریضی نگیره)به همین دلیل اومدیم خونه و دفتر چه شو دادم به محمود، تا ببردش دکتر و وقتی با یه کیسه دارو اومدن خونه ،فهمیدم که بله هستی خانوم حسابی سرما خورده،الانم حال عمومیش بد نیست ولی دماغش حسابی کیپ شده و اذیتش میکنه،خدا کنه زیاد طولانی نشه که حسابی شبا اذیت میکنه.

قرار بود امروز(جمعه) هستی رو ببرم خانه بازی بوستان ولی چون از صبح خیلی باباشو اذیت کرد و نذاشت درس بخونه و آخر سر هم رادیاتور برقی رو انداخت زمین و هنوز نمیدونیم خراب شد یا نه؟؟؟؟تنبیه شده و احتمالا نمیبرمش خانه بازی که هیچی ،احتمالا دوتایی میریم بیرون و یه ساعتی تنهاش میزاریم تا بفهمه نباید روز جمعه ای اینقدر از ما به خصوص باباش حرف بکشه......

فعلا بای تا روز سه شنبه که تولد بابا محمود و میایم و آپ میکنیم،شما هم دوست داشتین تشریف بیارین،خوشحال میشیم......

بعدا نوشت:ما دوتایی رفتیم و برگشتیم و برای هستی خانوم هم که دختر خوبی بود یک کتاب قشنگ و یه شال و کلاه هم خریدیم که از دیدن کتاب خیلی خوشحال شد.

اینم عکسای خانومی در منزل خانوم ونکی

این هستی خانوم و ملینا ٬دو فولوت زن معروف 

یه لحظه آروم نمیگرفت تا عکس بندازم

  

اینم پازل چوبی(سرویس مبلمان)که خاله فرشته دوست مامان برای هستی خریدهRed Hair

 

اینم عکس جمعه شب که خانومی بعد از تنبیه خوابش برده

 

اینم بلیز و دامن باربی٬سوغاتی خاله بیتا از کیش

خاله بیتا جون دستت درد نکنه،هم اندازمه و هم خوشگل

 

Balloons

بای تا سه شنبه تولد بابا محمود

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ
یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
هستی خانوم و ...

اول از همه باید از تمام دوستانی که برامون کامنت گذاشتن و راهنمایی کردن بی نهایت تشکر کنم (هم از اونایی که کامنتاشون تایید شد و هم اون 20 تایی که خصوصی بود)و اعتراف کنم ،نمیدونستم اینهمه دوست دلسوز و مهربون داشتم و واقعا خوشحالم که وبلاگ نویسی رو شروع کردم و منی که دوستان زیادی نداشتم ،از این طریق دوستان زیادی پیدا کردم که ندیده همشون رو از صمیم قلب دوست دارم.

 

از اونجایی که دندون دوم هستی خانوم افتاد و شب اول از کادوی فرشته مهربون خبری نشد ،صبح خانومی با گریه پاشد و به من گفت که حتما دندونمو جای خوبی نزاشتی و گرنه حتما فرشته واسم یه چیزی میاورد،منم که دیدم بچم منتظره،به محمود زنگ زدم و ..

نصف شب بود(ساعت 3 نیمه شب)که یادم افتاد کادوی فرشته رو از آشپزخونه نیاوردم بالای تخت هستی،پاشدم و با خیال راحت کادو رو برداشتم و دم در اتاق هستی ،سینه به سینه هم در اومدیم،زودی گفت:مامان این چیه؟؟منم که هول شده بودم،گفتم:کادوی فرشته مهربون ،رفته بودم آشپزخونه کاغذ کادوشو ببینم......

بچم کلی ذوق کرد و گفت:دیدی من گفتم برای هر دندونم که بیفته فرشته به من کادو میده...

خلاصه با خوشحالی راضی شد که بره بخوابه و فرداش که از مهد اومد بازش کنه.

پنج شنبه هم تا رسید خونه ،رفت سراغش و وقتی دید فرشته مهربون براش بن بن بن شماره 2 رو آورده خیلی خیلی خوشحال شد و گفت:چه فرشته خوبی،میدونه من چی دوس دارم ،همیشه همونو میاره،از این به بعد شما واسم چیزی نخرید ،هر وقت دندونم افتاد ،آرزو میکنم تا فرشته بیاره.....

ساعت 4 راه افتادیم به طرف خونه مادر جون (پا گشای عمو سعید و نیلوفر جون)توی راه بن بن بن رو باز کردم تا راهنماشو بخونم و وقتی طبق اون از هستی سوال کردم ،در کمال تعجب دیدم تمام دفترچه ای رو که باید در مرحله آخر یاد میگرفت ،به چه قشنگی داره میخونه،،،،،من و به خصوص محمود که کار کردن هستی رو با بن بن بن شماره 1 ندیده بود ،خیلی متعجب شدیم ،در حالی که کلی هم کیف کردیم،محمود که دیگه نمیتونست بی تفاوت باشه و مدام قربون صدقه هستی میرفت و حسابی حواسش از رانندگی پرت شده بود.....

خونه مادر جون هم خیلی دختر خوبی بود و کلی بن بن بن واسه دایی ها و زن دایی سمیرا و پدر جون و ...خوند و همه رو متعجب کرد و قول کلی جایزه هم گرفت....به سمیرا جون گفته واسش مگنت (آهن ربا)بخره.....

موقع خداحافظی هم دوید بغل سمیرا و با گفتن زندایی جون خداحافظ ،نمیدونید چقدر هیجانزده و خوشحالش کرد.

اینم عکسای روز پنج شنبه هستی خانوم:

 

 شب ساعت 12 که رسیدیم خونه،کلی برف باریده بود و اینقدر خیابون خلوت و قشنگ بود که چند تا عکس هم انداختیم.اینم عکسای نیمه شب پنج شنبه جلوی خونمون:

 

 

 

روز جمعه هم رفتیم بوستان تا آلبوم و چند تا چیز دیگه بخریم که خانومی پشت شیشه آهن ربا دید و خواست بخریم که چون گریه کرد ،براش نخریدم و گفتم :مگه نگفتی زن دایی و دایی برات بخرن ،مگه چند تا باید داشته باشی؟؟؟همونجوری که گریه میکرد با عصبانیت گفت:نه داییم داییه،نه زن داییم زن دایی ،میدونم برام نمیخرن وگرنه تا حالا خریده بودن....من و محمود که حسابی از حرفش جا خورده بودیم و محمود زیر زیری میخندید،گفتم:یعنی فکر میکردی دیشب تا حالا باید واست میخریدن ؟؟؟دو هفته دیگه میان خونه ما(22 بهمن)اونموقع حتما میارن،اگه هم یادشون رفت اصلا مهم نیست،آدم زوری که از کسی کادو نمیگیره دخترم.....

خلاصه با همون قیافه گریه ای رفتیم خونه عزیز اینا و تا آخر شب اونجا بودیم.

 

 

 

چشم بندی هم که بابا محمود شبونه براش با کلی زحمت درست کرد،خوشش نیومد و هر کاری کردم به چشمش نبست و بابایی مجبور شد ،انواع و اقسام چشم بندهای خارجی عکس دار و ....یکبار مصرف براش بخره تا بهونه نگیره،ولی مثل اینکه خیلی اذیت میشه ،چون خیلی بهانه میگیره طفلی....

اینم عکس تجهیزات خانومی:

 

 

 پایینی چشم بندی که بابایی درست کرد و بالا سمت راست و چپ ٬یکبار مصرف

 

 

 اینم چشم بند با عکس اسب که خانومی خوشش بیاد

 هستی خانوم که شدیدا مورد تشویق خانوم ارفش قرار گرفته از دیروز آهنگ مستم مستم شیرازی رو هم شروع کرده.....

 

بابا محمود هم از دیروز صبح تا سه شنبه(اگه خدا بخواد)رفته ماموریت و ما دو تایی دیشب تنها بودیم و من که هستی رو سر جای خودش خوابونده بودم ،بغلش کردم و بردم جای محمود خوابوندم و کلی بغل و بوسش کردم ولی دیدم نمیشه راحت بخوابم ،چون با وجود بالشی که گذاشتم ممکن بود بازم از اونور تخت بیوفته پایین،واسه همین بعد از یکساعت بغلش کردم و بردم سر جاش و چراغ پذیرایی هم تا صبح روشن بود که ن ت ر س ی م .واقعا که محمود که حتی یک شبم تو خونه تنها نمیمونه چه انتظاری از ما داره؟؟؟

خاله بیتای بد جنسم الان که ما تنهاییم رفته مسافرت،ای خاله بد بد بد

همین الان خاله زنگ زد که به سلامتی رسیده و حالش خوبهخدا رو شکر

حالا خدا کنه بهش خوش بگذره و یه تجدید قوایی براش باشه.

 

خاله بیتا و بابا محمود عزیز مواظب خودتون باشید و زودی برگردید که ما چشم به راهیم

 

 پی نوشت:خدا بگم این بلاگرد رو چی کار کنه که همه لینکامو بهم ریخت٬حالا بلاگفا ها رو دارم ولی بقیه رو با هزار زحمت از بقیه وبلاگها برداشتم٬تو رو خدا اگه فعلا نیستید ناراحت نشین٬زود زود درستش میکنم ٬فقط شما هم اگه میتونید حتما برام کامنت بزارین تا آدرساتونو بر دارم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
بورسیه 3 ساله دکترا در لندن

این پست مربوط به مامان نوشینمه و فقط در آخرش گزارشی هم از چشم پزشکی رفتن من مینویسه،پس هر کسی که دوست نداره از همین اولش نخونه که بعد گله کنه این وب مال هستی و.......

پنج شنبه تو جلسه ای که در دانشگاه بابا محمود اینا با حضور رئیس دانشگاه و اعضائ هیات علمی برگزار شده بود ،قرار شده بورسیه ای 2 تا 3 ساله برای گرفتن دوره دکترا در انگلیس(لندن) همراه خانواده به اعضائ داده شود و از همون روز اختلاف نظر بین من و محمود شروع شد و هر کدام دلایل خودمون رو داریم که اینجا مینویسم و از شما هم نظر میخوام......

نظر و دلایل محمود به این قرار است:

1.این موقعیت خوبیه که برای هر کسی پیش نمیاد و باید از فرصتهای زندگی استفاده کرد.

2.دوره دکترای مهندسی در ایران 6،7 سال طول میکشه در صورتی که اونجا 3 سال بیشتر نمیشه.

3.برای هستی هم خیلی خوبه و همگی زبان انگلیسیمون تو این زمان تکمیل میشه.

4.شاید دیگه برنگشتیم و همونجا موندگار شدیم و هم تو میتونی ادامه تحصیل بدی و هم موقعیت هستی برای دانشگاه و ....بهتر از ایران خواهد بود.

5.اگه هم برگشتیم موقعیت کاری من تو دانشگاه خیلی بهتر میشه.

6.در هر حال من از اول هم گفته بودم مبخوام دکترا بگیرم و اگه نریم هم اینجا(7سال)درس میخونم.

این بود چکیده ای از حرفا و گفته های محمود در روز پنج شنبه توی راه خونه مادر جون(نذری).

ولی حرفای من که شاید خیلی هاش احساسی و شاید خنده دار هم باشه ولی برای من جنبه حیاتی داره و ازتون میخوام با مسخره کردنم منو بیشتر از این ناراحت نکنید.....

1.من از بچه گی هم آدم خیلی حساس و وابسته ای بودم تا جایی که یکبار از دوری صمیمی ترین دوستم بهار ( ۱۰ ساله دوستی)  ،دچار سر در گمی و ناراحتی های زیادی شدم و از آن به بعد دیگر نزاشتم به کسی این اندازه علاقه پیدا کنم(به جز هستی و محمود که کاریش نمیشه کرد)و در تمام دوران دانشجویی مواظب احساسات خودم بودم ولی عشقی که به مادرم دارم رو نمیتونم نادیده بگیرم ،2سال پیش که دو هفته با پدرم به مکه رفته بودند ،من دو بار نصفه شب کارم به بیمارستان کشید و هنوزم نفهمیدم چرا،و وقتی تو فرودگاه دیدمش با گریه بهم گفت خواب دیدم تو مریضی،چرا اینقدر لاغر شدی؟؟؟؟باور کنید من بدنم مثل سنگه و خیلی سخت وزن کم میکنم (دو سال ورزش و رژیم همیشگی هیچ وزنی ازم کم نکرد،البته قدم بلنده و به قول مربی ورزشم چربی ندارم و همش عضله س و بهم میاد)خلاصه دو بار تو عمرم وزنم کم شد یکبار موقعی که هستی چهار ماهه بود و محمود دو ماه ماموریتی به آلمان رفت (تازه ٬تنها کسی بود که با این هزینه زیاد ٬تو ۲۰ نفر ٬اجازه دادن یکهفته بینش بیاد و برگرده )و من 8 کیلو وزنم کم شد و از گلوم هیچی پایین نمیرفت،یکبار هم که مامانم رفت مکه و 3 کیلویی لاغر شدم،و الانم احساس میکنم دوری مامانم رو که خیلی بهم احتیاج داره و روم حساب میکنه رو حتی یک ماهم نمیتونم تحمل کنم و میترسم مریض و افسرده بشم و هیچ کاریشم نمیشه کرد ،مامانم هم که محمود به شوخی اون روز بهش گفت با نوشین خداحافظی کنید دارم میبرمش لندن،انگار مامانم بی حس شده بود و نمیدونم چه جوری بقیه کارای نذریشو کرد ولی اصلا راضی به دوری من نیست و از اون روز چند بار با گریه بهم اینو گفته.

2.وضعیت زندگیمون اینجا به کلی عوض میشه و باید همه چیز رو که خیلی هاشو یکسال نیست عوض کردم(تلویزیون،سینمای خانگی،فرشها،سرویسهای خودم و هستی،مبلمان و......)به امید خدا رها کنم و خونه هایی که داریمو بفروشیم و یه خونه دیگه بخریم(اینجا مستاجریم)که تمام وسایلمون جا شه و جا به جا شیمو.......خیلی کارای دیگه.

3.هستی امسال مدرسه میره و این جابه جایی وقتی برگردیم(چون من اصلا حاضر نیستم برای همیشه تو کشور غریبه زندگی کنم)ممکن هستی رو عقب بندازه.

4.با اونکه من آدم خیلی مذهبی ای نیستم و شاید بعضی چیزها رو مثل حجابم رعایت نکرده باشم ولی اصلا با فرهنگ غربی سازگاری ندارم و نمیتونم خیلی چیزهارو تحمل کنم و دو باری هم که به ترکیه و تایلند رفتم ٬برای برگشتن لحظه شماری میکردم و وقتی تو خیابون میرفتیم همش به محمود میچسبیدم و از آدمای غریبه ترس داشتم و فاصله میگرفتم و ........

5. اونجا محمود باید سخت درس بخونه (دکترا اونم به زبان انگلیسی حتما خیلی وقت میبره)،اونم محمود که من همیشه از درس خوندنش عاجز میشم(خیلی میخونه و به هیچ چیز دیگه توجه نداره)و به همین دلیلم بوده که تا حالا هر وقت گفته دکترا ،من یه جوری نظرشو عوض کردم،چون قراره ما با هم زندگی کنیم و از اون لذت ببریم و خدا هم که به ما عمر نوح نداده و معلوم نیست چند سال بعد از دکترا گرفتن آقا تو چهل سالگی میخوایم زندگی کنیم.و مسلما من اونجا روزهای خیلی تنها و سختی خواهم داشت و اصلا هم حوصله درس خوندن رو دیگه ندارم،اون موقع که برای فوق خوندن و کار کردن اشتیاق داشتم ،باهام مخالفت نکرد ولی هیچ همکاری هم نکرد و گفت بخون و برو ولی هستی و کارات به خودت مربوطه(خوب یعنی بشین سر جات)حالا که بعد از هفت سال به این وضعیت عادت کردم و راضی هم هستم ،یه روز میاد میگه شرکتمون نیرو با رشته شما برمیداره ،نمیای سر کار؟؟(چیزی که یه روز آرزوشو داشتم و خیلی دلم میخواست تو شرکت خودشون کار کنم ولی میگفت زن و شوهر یه جا کار نکنن، بهتره)یه روزم میاد میگه تو لندن ادامه تحصیل بده(انگار من مسخره ام و هر وقت آقا دلش خواست باید پاشم درس بخونم و برم سر کار،انگار من نباید آمادگی روحی داشته باشم،منی که 7ساله تا هر وقت دلم خواسته صبح خوابیدم و با بچم حال کردم ،حالا موقع مدرسه رفتنش از ساعت 2 تا 6 بعد از ظهر علاف مهد کودکا بکنمش.)میترسم برم و طاقت نیارم و اون وقت دیگه احتمالا باید خودم برگردم و اون بمونه تا درسش تموم شه که اینم اصلا نمیتونم تحمل کنم و مثل خ ر تو گل میمونم،نه راه پس دارم و نه راه پیش.........

5.میترسم زندگیم و شوهر و بچم از دستم درآن،تو رو خدا مسخره ام نکنید ،تازه میخواد اول چل چلی

بره دانشگاه اونم تو لندن با اونهمه ........

با اونکه بهش خیلی اطمینان دارم و تو این هفت سال هیچ چیز بدی ازش ندیدم و واقعا به من عاشقانه علاقه داره ،ولی بازم دلشوره دارم،شاید به خاطر این که من زیاد کتاب و مجله(خانواده و روزهای زندگی)میخونم و هر بار هم کلی از زندگی های خوبی نوشته که با رفتن به خارج خراب شده و همیشه هم زنها بیشتر آسیب دیدن.

6.ممکنه محمود اونجا کارش تثبیت شه و دیگه نخواد برگرده ،اونوقت تکلیف من چیه؟؟؟یا باید خودم تنهایی برگردم و یا بسوزم و بسازم....

7.داییم روز جمعه میگفت:آقا محمود کی به حرف زن گوش میده(مثلا دایی بزرگمه با اونهمه تحصیلات)و همچین موقعیتی رو از دست میده؟؟؟و یواشکی بهم گفت:دایی جون 5 ساعت درس و کاره ،بقیه اش عشق و حاله......موضوع مهم اینه که من اصلا اهل خیلی تفریحاتم نیستم و دو باری که رفتیم سفر ٬به جز یه د ا ن س ی ن گ تایید شده توسط دوستای محمود شبا هیچ جا نمیرفتیم و مثل بچه های خوب سر ساعت 12 شب که اینجا هم خواب نیستیم ،اونجا خواب بودیم تا صبح زود با تور به گردش بریم و جاهای قشنگ رو ببینیم ،در صورتی که خیلی ها اینقدر دیر میخوابیدن که تا فردا ظهرش نمیتونستن بیدار بشن،باور کنید هیچ جای دیدنی هم نتونستن ببینن جز........

البته سوئ تفاهم نشه٬من اصلا منظور بدی نسبت به عزیزانی که اونجا زندگی میکنن ندارم و میدونم هر کس اهل چیزی باشه ٬اینجا هم موقعیت کم نیست ولی چون از اول هم خارج زندگی کردن رو دوس نداشتم همه اینها بیشتر به چشمم میادآدمهای زیادی دیدم و شنیدم که به خاطر خارج زندگی کردن همه زندگیشونو میزارن و حتی از همسراشون جدا میشن(چه زن٬چه مرد)شاید اگه منم عشق خارج بودم راحت تر میتونستم قبول کنم ولی چه کنم که عاشق وطن و هموطنانم هستم

خلاصه این بود چکیده ای از نظرات و حرفای ما،البته محمود الان قبول کرده که همین جا اگه شد درسشو بخونه(هزینه زیاد و 7 ساله ،هر چند من دلم میخواد از اونم منصرف بشه ،چون هیچ لزومی برای درس خوندنش نمیبینم و فکر میکنم تازه با درس خوندن ،موقعیت کاری که تو شرکتشون داره رو هم از دست میده ،در صورتی که ما همین جوری هم از زندگیمون راضی هستیم و لازم نیست اینهمه سختی و اذیت بکشیم) و اصراری برای اذیت کردن من نداره ،ولی خودم یه مقدار دو دلم و نمیدونم کار درستی میکنم یا نه دارم موقعیتهای شوهر و دخترمو خراب میکنم؟؟؟؟؟؟

از دوستانی که خارج از کشور زندگی میکنن٬خواهش میکنم با روحیه ای که از من شناختن منو راهنمایی کنن(یاسی جون مامان دانیال٬پونه جون و......)

 

 

هستی خانوم هم دوشنبه رفت دکتر چشم و خدا رو شکر خیلی بهتره، ولی دکتر گفت اگه میخوایم زودتر چشم چپش خوب شه،باید روزی 2 ساعت چشم راستشو ببنده،که ما هم قبول کردیم و خانومی از سه شنبه داره این کارو انجام میده،هر چند بعد از یکساعت به گریه افتاد و گفت خسته شدم ولی میدونم که دختر خوبیه و حتما تا سه ماهی که دکتر گفته ٬تحمل میکنه،شما هم براش دعا کنید........

امروزم دومین دندونشو که تو مهد افتاده، آورده و میگه مامان بزار زیر بالشم فرشته مهربون جایزه بیاره،هر چی باباش میخواست راضیش کنه که فقط دندونه اول جایزه داره ،راضی نشد و گفت شما چه میدونید٬ شاید فرشته مهربون بازم به من جایزه داد،باباش گفت دیگه حتما اگرم بیاره یه لپ لپی چیزی میاره،خانومی با خنده گفت نخیرم من مطمئنم یه چیز با ارزشی برام میاره،(باباش کلی از این با ارزش گفتنش کیف کرد)الانم برده دندون رو گذاشته زیر بالشش بچم.

 

 

پنج شنبه هم دوباره خونه مادر جون مهمونیم(چه پر روییم ما)و مادر جون عمو سعید(پسرخاله مامان نوشین)و نیلوفر جون رو پا گشا کرده،که چون هستی خانوم دختر خوبی بوده با خودمون میبریمش و بعدا میایم و براتون از مهمونی مینوبسیم و عکس میزاریم.

قربونت برم هستی من٬عاشقانه دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ
شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦
از دست این مامان ترسو

سه شنبه که هستی اومد(مثل همه سه شنبه ها کلاس ارف داشت) تو یه کاغذ شماره تلفن خانوم ونکی رو آورده بود که خواسته بودن من باهاشون تماس بگیرم،منم ساعت 8 بهشون زنگ زدم و ایشون گفتند که هستی رو برای کنسرت خرداد ماه انتخاب کردن و به همکاری ما و تمرین بیشتر هستی نیاز دارن،یادتون هست که تو یه جلسه که چند وقت پیش تشکیل شده بود ،خانوم ونکی گفته بود که از هر مهد کودک دو سه نفری واسه کنسرت انتخاب میشن که باید 9 آهنگ (مال شهرای مختلف )رو خوب با فولوت بزنن.....حالا تو این همه بچه هستی من انتخاب شده و من خیلی خیلی خوشحالم.

خانوم ونکی گفت اولین آهنگ که از همه هم سخت تره، ترکی(سکینه دایقزی)هستش که نتش رو به بچه ها داده و باید تا شنبه یعنی امروز کلی راه افتاده باشن،شماره ما رو هم گرفت تا از جلساتی که در خارج  از مهد برگزار میشه،خبرمون کنه...

بلافاصله بعد از تلفن٬ هستی رو صدا کردم تا نت رو برام بیاره ولی زهی خیال باطل،هستی خانوم نت رو پیدا نکرد ،منم که کلی دنبالش گشتم و کلافه از این که تا شنبه هیچ دسترسی به خانوم ونکی نبود و هستی هم باید تمرین میکرد ،عصبانی و خشن بودم که بابا محمودش رسید و به خانوم ونکی زنگ زد و ازش خواست که نت سکینه دایقزی رو برامون فکس کنه که خدا رو شکر مشکلمون حل شد و تازه، نت بعدی هم که شیرازی(مستم مستم)بود باهاش فرستاد و از اون روز تا حالا که شنبه س هر روز هستی نیم ساعت تمرین کرد و الانم که اومد میگه خانوم خیلی راضی بود........

بابا محمود جون دستت درد نکنه که همیشه  با آرامش کارارو درست میکنی..

همگی واسه موفقیت بچه هامون و هستی خانوم دعا کنیم(آمین یا رب العالمین).

 

 

هستی خانوم با تمبرهای آفرین٬صد آفرین

 

چهارشنبه هم که چه مکافاتی تو حموم داشتیم:با هستی ساعت 6 عصر بود که رفتیم حمام و با تمام احساس داشتیم حموم میکردیم که من شامپو بدن هستی رو برداشتم و داشتم رو لیفش میریختم که یهو دیدم یه سوسک سیاه گنده پردار ،روی دستم داره بال بال میزنه، فقط خدا میدونه چه حالی شدم و با تمام وجود جیغ میزدم که نگو ،از روی دستم افتاد روی پام و از اونجا هم رو زمین که زود پامو گذاشتم روش،هنوز هستی چیزی ندیده بود و من بهش گفتم سوسک زیر پام ولی حتما مرده ،یواش پامو برداشتم که دیدیم داره تکون میخوره و این بار هستی بود که جبغ میزد و خودشو که راه فراری هم نداشتیم(حموم مون دو تا در شیشه ای داره که بسته بودیم و جامونم اونقدر دوتایی تنگه که نمیتونستیم تکون بخوریم)به در و دیوار میکوبید،بچم لپاش قرمز شده بود طفلی،منم که دیگه نفس نداشتم،خلاصه با هر زحمتی بود هستی رو ساکت کردمو در رو باز کردیم و هستی یه مشت دستمال کاغذی بهم داد و منم چون مجبور بودم ،اون سیاه زشت بد قواره رو برداشتم و انداختم تو توالت فرنگی و سیفونشو کشیدم.....

تا شب حالم خوب نبود و احساس بدی داشتم ،چون محمود میدونه من چقدر از سوسک میترسم ،همیشه تمام راههای ورود سوسک رو در بدو ورودمون به هر خونه ای که تا حالا داشتیم از جمله کانالهای کولر و هواکشها و....رو با توری میبنده و این اولین سوسکی بود که من اینجا دیدم ،اونم تو چله زمستون.

داشتم نماز میخوندم که دیدم خانومی که شماره موبایل باباشو بلده،داره تند تند براش از ماجرای سوسک و ...تعریف میکنه و بین نماز مغرب و عشا بودم که گوشی رو داد دستم ،منم با بی حالی تمام:

من:سلام چی شده ،به چی میخندی؟؟

محمود:وای باورم نمیشه....

من:چی رو؟

محمود:تو سوسک کشتی ؟؟اونم تو حموم ؟؟وقتی لباس نداشتی؟؟راراه فرار نداشتی؟؟سوسک رو دستت بوده؟؟

من:رو آب بخندی.مثل اینکه خیلی خوشت اومده.

محمود:نه بابا ،باور کن وقتی قیافه تو رو تو اون حال تجسم میکنم.......

من:نمیخواد اینقدر بخندی ،به محض اینکه اومدی باید بگردی جاشو پیدا کنی وگرنه نه دیگه توالت میرم ،نه حموم.

خلاصه با کلی هر و کر اومد خونه و رفت جستجو،حالا اومده و هی توضیح میده که همون یکی بوده و مطمئن باش دیگه نمیاد،منم قبول نمیکردم،تا اینکه بالاخره اعتراف کرد که حتما دو سه روز پیش که رفته بودم تو بالکن واسه پوشوندن زنت(وسیله گرمایشیمون)اونجا سوسک داشت که لابد به پولیورم چسبیده و وقتی من انداختمش تو رخت چرکا قایم شده.منم که مطمئن بودم حتما از همین راه که میگه اومده بعد از چند ساعت ،یه دستشویی رفتم........

هستی هم دیگه رفته بود تو خلقت سوسک ،که از چی درست شده؟؟کی درست کرده؟؟خدا چرا یه همچین چیز زشت و سیاهی رو آفریده؟؟چه فایده ای داره؟؟؟؟؟و؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که هر چی فکر کردم نفهمیدم فواید سوسک چیه؟؟یه چیزایی گفتم.حالا اگه شما میدونید، فواید سوسک رو بگین که ما هم بدونیم؟؟؟؟؟؟

ولی باور کنید تو زندگیم از هیچی به این اندازه نمیترسم،امروزم که حموم بودم ،اینقدر اینور و اونور رو نگاه کردمو دلشوره داشتم که نگو.....مسخره نکنید دیگه، اینم نقطه ضعف منه.......

 

 

هستی خانوم بعد از اون حموم پر ماجرا در حال بازی با رایانه

 

قربون اون بازی کردنت مامانی

 

بخند که همیشه بخندی

 پنج شنبه هم که شب هفت امام بود و مادر جون، قیمه نذری داشت رفتیم خونشون و کلی ته دیگ با خورشت خوردیم که جاتون خالی (ما که امسال یه قیمه هم نخورده بودیم)خیلی بهمون چسبید.

انشالا مادر جون هم همیشه تنش سالم باشه و نذرش قبول حق.......

 

 

هستی پنج شنبه٬ قبل از رفتن به خونه مادر جون ٬در حال نوشتن مشق زبان

 

جمعه هم، ظهر رفتیم شهروند و کلی خرید کردیمو ،رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم خونه و دیگه بیرون نرفتیم.

دیشب ساعت 2:30 نصف شب بود که هستی اومد پیشم و گفت که دیگه خوابش نمیبره،منم گفتم بیاد پیش من و یه کم با هم بخوابیمو بعد بره سر جای خودش،بغلش کردم و حسابی بوسش کردم و کلی از بغل کردنش لذت بردم ولی نه من خوابم میبرد و نه هستی،بهش گفتم به چیزای خوب فکر کن تا خوابت ببره،بعد ازش پرسیدم حالا به چی فکر میکنی،گفت:به تو به بابا،یعنی ما چیزای خوبیم دیگه......

بعد از نیم ساعت کلی فشارش دادم و گفتم،قربونت برم ،عزیز دلم،فدات بشم من ،ساعت 3:30 شده تو هم مثل مامانت جز جای خودت خوابت نمیبره ،پاشو برو تو تخت خودت که اینجوری صبح خواب میمونیا...

اونم مثل همیشه قبول کرد و رفت..ولی من همچنان به حسی که از بغل کردنش بهم دست داده بود فکر میکردم،یعنی همون حس قشنگ مادری....

 

یه موضوعی هم پیش اومده که حسابی فکرمونو مشغول کرده و حوصله مونو برده ،مخصوصا مامان نوشین رو ،که چون این پست طولانی شده، بعدا میگم.

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
جایزه هستی

شما چی کار میکنید با سرما،من که حسابی امسال ننه سرما شدم و دلم نمیخواد از خونه بیرون باشم و برعکس همیشه که هیچ وقت تاسوعا و عاشورا خونه نمیموندم ،امسال بیشتر خونه بودیم و هستی خانوم هم زیاد نتونست دسته ببینه.

 

شب تاسوعا از گلدونه دو تا ماشین فلزی برای کیان و کیارش خریدیمو رفتیم خونشون و 2 ساعتی طول کشید تا بابا محمود و عمو ناصر اونارو سرهم کنن،فکر کنم بچه ها هم خوششون اومد و از خودشون جدا نمیکردن و مدام قربون صدقه منو عمو محمودشون میرفتن......

اینم عکس ماشین مونتاژ شده

 

بابایی مرسیIn Love

 

روز تاسوعا از خونه بیرون نرفتیم ،یعنی میخواستیم بریم خونه مادر شوهر که گفتن ما میخواهیم از ساعت 6 به بعد بریم هیات،شما هم بیاین که ما هم دیگه نرفتیمو موندیم خونه.

اما صبح عاشورا به خاطر هستی که دیگه با سوالات مذهبیش ما رو کلافه کرده بود ،رفتیم خونه مادر جون و سه تایی یه دوری تو شهرکشون زدیمو برگشتیم،جالب این که خانومی چنان سفت دست ما رو گرفته بود و از دسته و شمر و .....میترسید که نگو،هر چی توضیح دادیم، بازم کلی از سوالاتشو نمیدونستیم چی بگیم که راضی بشه.(چه جوری سر امام حسین (ع)را بریدن،خیلی خون اومد ،اگه منم اونجا بودم شمر سر منو میبرید ،..................)شبم موقع خواب خیلی اذیت کرد و مجبور شدم تا خوابش ببره ،برم و تو تختش بخوابم،از اون موقع هم مدام بهانه میگیره و هر شب میگه بیاین پیش من بخوابین .....

چند سالی بود که شام غریبان میرفتیم امامزاده باغ فیض و شمع روشن میکردیم ولی چون توی راه از خونه مامان اینا دیدم شیشه ها یخ زده و خیلی سرده ،هستی رو راضی کردم و اومدیم خونه و چراغارو خاموش کردیم و شمع روشن کردیم و دیدم هستی هم مثل من داره برای همه دعا میکنه....

پنج شنبه هم بابا محمودش بابت هفته پیش که خونه مادر جون خیلی دختر خوبی بود و ما بهش قول یه باربی داده بودیم ،با یه کادو اومد خونه و هستی رو خیلی خیلی خوشحال کرد ،ولی باور کنید فقط همون روز باهاش بازی کرد و گذاشت تو جعبش و دیگه تو این چند روز نگاهشم نکرده(به قول خودش حالا عشق باربیم هست).

اینم عکسای روز پنج شنبه ی هستی و کادوی خوب بودنش

 

بابایی دستت درد نکنهIn Love

 

مثلا رفته که بخوابه

 

قربون اون ناز کردنت مامانی من

 

دخمل ناز بابا

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ