هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦
هستی ،خانوم میشود

خب دیگه نوبتی هم باشه نوبت هستی خانومه،یه چند روزی بحث پسرخاله ها داغ بود و نفهمیدیم چطور گذشت.پنج شنبه که مهمونی مادر جون بود و ما کلی با هستی خانوم صحبت کردیم تا بیشتر وقتشو تو اتاق خواب مادر جون اینا باشه و سرشو با نقاشی و تلویزیون و ...گرم کنه و کمتر به اتاق پذیرایی بیاد و ....

رفتار هستی برام خیلی مهم بود و دلم میخواست ببینم بعد از یک هفته تنبیه (مهمونی دایی رضا)چگونه عمل میکنه و خدا رو شکر که رو سفیدمون کرد و بیشتر تو اتاق بود و همونجا بهش شام دادم و تو همون اتاق سرگرم بود و علاوه بر من و بابا محمود، همه ازش راضی بودنو تشویقش کردن.

منتهی خونواده عروس خانوم تا ساعت 2:30 اونجا بودن و ما که میخواستیم بعد از رفتن مهمونا به مامان جونم کمک کنیم ،چون خیلی دیر شد دیگه نتونستیم بمونیم و ما هم ساعت 3 رسیدیم خونه و از این بابت خیلی شرمنده مامان خوب و مهربونم شدم.In Love

 مادر جون شرمنده و دستت از بابت مهمونی خوبی که به تنهایی برگزار کردی درد نکنه

شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت اینم عکسای اون شب:

 

این میز شام مادر جون که همه چی خیلی خیلی خوشمزه بود

 

این عروسک من تو خونه مادر جون

 

قربون اون برق چشمهای قشنگت برم من Clown

 

دخمل من در حال خندیدن

 

جمعه هم که خودتون میدونید چی بهمون گذشت(خودکشی کیان و کیارش)

شنبه هم ماموریت بابا محمود کنسل شد که مامانی کلی کیف کرد،دست شما هم درد نکنه برای مامانی دعا کردید.

یکشنبه خانومی بعد از 10 روز به مهد کودک رفت و با عکسای شب یلدا و کریسمس و کلی مشق زبان برگشت،امروزم میگه مامان هیچ کس به جز من و یکی دیگه از دوستام درسشو بلد نبود ،خانوممون خانوم مدیر رو صدا کرد و از من کلی تعریف کرد و اکسلنت داد.(ا و س و ل را با کسره بخونید).

آفرین به هستی خانوم باهوش مامان

اینم عکسای مهد کودک در شب یلدا:

 

این هستی خانوم و آقا آرین

 

این عکس دسته جمعی(هستی من ٬اول از سمت راست)

 

اینم کیک بابا نوئل

قراره آخر هفته بریم واسه اتاق هستی خانوم بخاری برقی بخریم ،آخه خونمون خیلی گرم نیست و مامان امسال خیلی بیشتر از سالهای پیش سرمایی شده و احساس میکنه هستی هم سردشه.......

یه چیزی هم باید واسه کیان و کیارش بخریم که بدجوری منتظرن،هر چند خاله گفته اینا اسباب بازی نگهدار نیستن، ولی نمیشه که ،دیشب کیارش گوشی رو از مامانش گرفته میگه:خاله نوچین دستت درد نکنه واسم تو بیمارستان کتاب خریدی،اگه من دیگه قرص نخورم واسم بت من و اسپایدر من و دامپیوتر(کامپیوتر)و زورو و ........میخری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

آفرین به هستی خانوم باهوش مامان

 

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦
برف بازی و هستی خانوم و پی نوشت فاجعه(در روز شنبه)

میخوایم تو این پست کمتر حرف بزنیم و بیشتر عکس بزاریم...

هستی خانوم شانس آورد و هفته ای که نمیخواست مهد بره(آبله مرغون) همش تعطیل بود و از بچه های دیگه عقب نیوفتاد.

تو این یکهفته ای که خانومی مهد نرفت ،با اونکه حالش خدا رو شکر خیلی خوب بود و به جز همون جوشهای شکمش و 3تا دونه رو صورتش دیگه جوشاش زیاد نشد و همونا هم با پمادی که دکتر داد ،دیگه داره محو میشه،خیلی خیلی خیلی(به توان بی نهایت)دختر خوبی بود و اصلا صبح تا شب با من کار نداشت و مدام یا در حال نقاشی کشیدن بود یا کاردستی درست کردن یا کارتون دیدن ،تازه مثل همیشه صبح ها که من زیاد میخوابم اذیتم نکرد و خیلی آروم بازی میکرد و وقتی میدید من چشمامو باز کردم با یه لیوان شیر و یه دونه کیک میومد سراغم تا من تو رختخواب (طبق عادت همیشه که بابایی واسم میاره)شیر و کیکمو بخورم.الهی من فدات شم خوشگل مامان که به جای من به تو ،تو یه هفته بهم صبحانه دادی که چه مزه ای هم میداد از دستای کوچولوی تو صبحانه خوردن........خدا کنه فردا که خونه مادر جون مهمون غریبه داریم(خانواده نامزد دایی رضا) مثل این یک هفته دختر خوبی باشی و منو بابایی رو اذیت نکنی...

دوشنبه بعد از یک ساعت انتظار برای آژانس ،بالاخره ساعت یک ظهر ،سه تایی رفتیم ایر تویا و ماشینمونو آوردیم و طبق قولی که به هستی خانوم داده بودیم ساعت 3:30 رفتیم برف بازی جلوی خونمون(همون درختچه هایی که تو پست قبلی عکسشونو گذاشته بودم)...همینکه اولین قدمو تو برفا گذاشتیم تازه فهمیدیم بلههههههههههه چه برفی اومده، تا زیر زانومون برف اومد و توی بوتامون پر شد از برف،ده دقیقه برف بازیمون بیشتر طول نکشید و بعد از گرفتن چند تا عکس ٬به زور هستی خانومو راضی کردم که هوا خیلی سرده و کم مونده یخ بزنیم.بابا محمود از همونجا رفت تا لاستیکای یخ شکن رو بده بندازن جای لاستیکای جلو و منم دست هستی رو گرفتم تا بیایم بالا که یهو از تو آسانسور شروع کرد به جیغ زدن که دارم از سرما میمیرم ،دستام یخ زده،باور نمیکنید چه حالی بودم چنان جیغایی تو راهرو میزد و گریه میکرد که هر کس ندونه فکر میکرد ما چه بلایی سرش آوردیم که اینجوری جیغ میزنه،نفهمیدم چه جوری لباساشو در آوردم و بغلش کردم و بردمش تو حموم و دستاشو که عین لبو شده بود زیر آب گرم گرفتم و بعدشم پاهاشو (انگار برف بازی واجب بود)تا کم کم وقتی مطمئن شد دستاش سالمه ساکت شد و رفت زیر لحافش تا خوب گرم شه،باور کنید خودمم کلی هول کردم و ترسیدم.......خلاصه حسابی پشیمونمون کرد و تا شب مدام کنترلش میکردم که نکنه یخ زدگی داشته باشه......

سه شنبه هم بابایی رفت سر کار و ما دوتایی تا شب با هم کلی حال کردیم.(مخصوصا تو این مکالمه):دیروز صبح که برام صبحانه آورده بود تو تختم میگه:

هستی:مامان تو نا مادری منی؟؟؟؟

من:هستی جون مگه تو میدونی نامادری یعنی چی؟؟؟

هستی:بله ،اون زنه مامان آناستازیا ،نامادری سیندرلا بود دیگه همش اذیتش میکرد....

من:خب چرا فکر کردی من نامادریتم؟؟؟

هستی:آخه تو هم بعضی وقتا منو دعوا میکنی...

کلی بهش توضیح دادم که اگه مامان آدم بمیره(دیگه نگفتم یا طلاق بگیره ،گفتم باید تا فردا هم راجع به طلاق توضح بدم که تازه ممکن دچار سوئ تفاهمم بشه)،باباش بره با یه زن دیگه ازدواج کنه و با هم زندگی کنن ،اون خانوم میشه نامادری اون بچه،تازه دخترم نا پدری هم داریم (توضیح دادم)....یه کش و قوسی به خودش داد و گفت :مامان اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ،گفتم نه،گفت :مامان تو هم واسه من نا پدری میاری...........بعدش کلی توضیح دادم که تو بابای به این خوبی داری و..............دیدم دیگه بیشتر از این گیجش نکنم و بهانه آوردمو حرف رو عوض کردم....

اینم عکسای خانومی روز دوشنبه 17 دی 86 ساعت 3:30 قبل از جیغ و داد:

 

اینم خونمون طبقه هشتمما رو اون بالا پیدا کردین نه؟؟؟

راستی بابا محمود قراره از شنبه تا سه شنبه بره قشم(ماموریت)٬مامان از حالا عزا گرفته و دعا میکنه پروازشون کنسل بشهشما هم اگه ما رو دوست دارین دعا کنین

 

تو برف بازی مواظب باشید مثل هستی خانوم یخ نکنید

 پی نوشت ۱:در تاریخ جمعه ۲۱ دی ماه:برای کیان خاله بیتا دعا کنید٬ الان تو بیمارستان بستری شد و قراره ۲ روزی بمونه٬آخه صبح ۱۲ تا قرص (چند تا ریتالین و چند تا از قرصای مامان بیتا شو )خورده و الان بعد از شستشوی معده و سرم وصل کردن گفتن باید دو روزی تحت مراقبت باشه٬(تو آزمایش خون نشون داده که داروها به خون رسیده)و در ضمن کیارش هم مشکوک به خوردنه٬ که دارن میبرن تا آزمایشش کنن ٬حال خاله بیتا و عمو ناصرم اصلا خوب نیست و شدیدا به دعای شما نیاز دارن ٬مامان نوشین و بابایی (که تمام مدت پیش کیان و عمو ناصربوده و هنوزم نیومده) و مادر جون و پدر جون و دایی ها و ....هم حال بهتری ندارن و احتمالا مامان نوشین از زور سر درد باید بره آمپول بزنه.(اصلا نمیدونم چرا با این حال به این جا پناه آوردم و با گریه دارم مینویسم٬شاید چون به شماها اعتماد دارم و میدونم کیان و کیارش رو دوست دارین)حالا بعدا خود خاله بیتا میاد و از این لحظه های وحشتناک براتون مینویسه.

خدایا تو رو به حق این ماه عزیز کیان ما رو صحیح و سالم به خونه برگردون(الهی آمین)

 

کیان خاله زودتر خوب شو بیا خونه ٬خاله نوشین(با چشمای پر از اشک دارم مینویسم)میخواد واست بتمن بخره هامنتظرت هستیم

پی نوشت ۲:جمعه ۲۱ دی ماه ۲ ساعت بعد از پی نوشت ۱:وای وای وای الان خبر رسید کیارشم خورده بوده و اونم به چه بد بختی شستشوی معده دادن و به علت دیر شدن و جذب بیشتر داروها ٬دارن ازش نوار قلب میگیرن٬خدایا خودت رحم کن به همه ما٬کیان کار بستریش تموم شده و قراره کیارشم ببرن بستری کنن٬دارم تو خونه میمیرم ولی محمود هنوز بیمارستانه و میگه بهم نیاز دارن ٬منم تو این هوای وحشتناک سرد و برفی (که دوباره الان شروع شده)با این بچه باید منتظر محمود بمونم تا بیاد و هر طور شده منو ببره ببینمشون(فردا که محمودم میره ماموریت )

الان بابا محمود٬دایی رضا٬مامان بزرگ و بابا بزرگشون٬عمه نسرین٬علی پسر عموم(مادر جونم که حالش خوب نیست ٬دایی رضا نبردش )بیمارستان هستن و محمود داره میاد منو ببره.

 

برای کیان و کیارش(الان حالش خطرناکتره)خیلی خیلی دعا کنید٬منم دارم میرم

دعا یادتون نره

 پی نوشت ۳:ساعت ۱۱ شب ٬ما رفتیمو برگشتیم ٬کیارش بد نیست ولی کیان همچنان بی حسو حال و فشارشم پایین

اینم عکسایی که ازشون گرفتم

 

این کیانمه که دستگاهم بهش وصله

 

اینم کیارش که راضی نشده لباس بیمارستان بپوشه و همه جا رو گذاشته بود رو سرش که بریم خونه

 

به قلب کیارش هم دستگاه وصل بود

 

طفلی به زور چشاشو باز نگه میداشت

 

اینم دوتاشون که باید حداقل امشبو بیمارستان بمونن

دعا یادتون نره

پی نوشت ۴:شنبه ساعت ۱ ظهر:حقیقتش حوصله آپ جدید ندارم ولی چون دیدم بیشتر شما رو نگران کردم و همتون منتظر آپ هستید اومدم یه پی نوشت اضافه کنم.

چند دقیقه پیش که با بیتا صحبت کردم میگفت حال بچه ها بهتره٬کیان تا صبح فشارش پایین بوده و چند تا آمپول و یه سرم دیگه بهش اضافه کردن(دو سرمه شده)و سه بارم تا صبح خونشو گرفتن(طفلی چقدر نصف شبی جیغ کشیده و سوراخ سوراخ شده)ولی الان بهترن و با مسهلی که بهشون دادن و شیکمشون کار کرده ٬غذا هم خوردن٬اما به علت اینکه داروهایی که خوردن عوارض دار بوده(پروپرانولول و....)و ممکن ضربان قلبشون تغییر کنه باید امشبم بمونن و دستگاه وصل باشه٬حالا نمیدونم کیارش رو که دیشبم خیلی بی تابی میکرد و میخواست بره خونه ٬چه جوری میخوان نگه دارن.بیتا و ناصر هم هر دوشون دیشب موندن و ممکنه بیتا عصر بیاد خونه و ناصر امشب بمونه(دیشب اصلا نخوابیده و حالش خوب نیست و سردرد داره)منم که دیشب قبل از رفتن پیش بچه ها ٬آمپول زدم و بر عکس همیشه زیاد اثر نداشت و تا صبح درد داشتم ولی خدا رو شکر الان بهترم.

این بود تمام اطلاعات من از بچه ها که همشو گفتم و از همتون بابت همدردی و نگرانیتون متشکرم و امیدوارم خودتون و خانوادتون در صحت و سلامت کامل باشید

خدا خواست و خطر رفع شده ولی انشالا که داروها عوارض بدی براشون نزاره(بعدها)

 

دعا یادتون نره

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ
شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦
آبله مرغون

الان که دارم مینویسم بعضی ها تو قراره وبلاگی (بوستان)هستن،خوش به حالشون ما که نتونستیم بریم و کلی دلمون سوخت ،خاله بیتا جای ما رو هم خالی کن.

امروز اصلا حوصله ندارم ،خوب شما هم اگه با اس ام اس آقای همسر از خواب بیدار میشدین که برای بار دوم توی هفته اخیر براش سانحه رانندگی پیش اومده اونم از نوع شدیدترش که جلوی ماشین داغون شده،حتما مثل من کلافه از خواب بیدار میشدین دیگه......

از روزی که از بله برون رضا (داداشی)اومدیم این دومین باره که ماشین محبوب محمود آسیب میبینه ،دفعه اول سه شنبه بود که سنگ از ماشین جلویی در رفته بود و بعد از چند ضربه محکم رو کاپوت جلو به شیشه خورده بود و ترکش داده بود که همون روز اومدن شرکت و 30000 تومنی گرفتن و ترکو کوچیک کردن ولی کاپوت همونجوری موند ،دفعه دوم هم امروز که سر پیچ میخواسته بپیچه، تاکسی جلویی یه هویی می ایسته و با وجودی که ترمز میکنه ماشینش میخوره به ماشین جلویی و سپر داغون میشه........

میدونید چی برام عجیبه؟؟؟؟این که هفته پیش محمود 3، 4 روز ماشین منو برده بود و خدارو شکر اتفاقی نیوفتاده بود ولی تو همین 2 ،3 روزی که با ماشین خودش رفته این اتفاقا افتاده ،آخه چرا محمودی که تو رانندگی حرف نداره و من و خیلی ها قبولش داریم و کنارش آرامش داریم، باید تو یه هفته اینجوری شه؟؟؟

زنگ زدم بهش و گفت رفته ایرتویا(نمایندگی تویوتا تو جاده دماوند)و ماشینو که حدود 400000 هزار تومان خرج داره گذاشته و با آژانس داره میره شرکت،منم گفتم مگه چی شده که اینقدر خرجش شده،میگه هیچی عزیزم آخه یکی از چراغای جلوش شکسته که خودش به تنهایی 160000 تومنه....

جالب که اصلا ماشینو نمیاره من ببینم ،هم اوندفعه هم امروز ماشینو نیاورده ٬میبره درست میکنه که من نبینم،Nightیعنی از من خجالت میکشه؟؟؟؟؟؟بایدم بکشه از حساسیت زیاد جرات نکردم تو این دو سال پشت ماشینش بشینم....امروز میگه بیا دلت خنک شه همش میگفتی تو با ماشین خودت بهتر رانندگی میکنی،یعنی شما فکر میکنید زنی پیدا میشه که از ناراحتی شوهرش خوشحال شه؟؟؟؟؟

اونم منی که همه زندگی خودمو برای زندگی مشترک بهتر گذاشتم ؟با معدل ۱۸.۵ لیسانس مدیریت بازرگانی از ادامه تحصیل (که عشقم بود)و کار بیرون از خونه گذشتم؟؟؟؟رشته ای که براش بهترین کارا از جمله بانک و ....وجود داره.خیلی ها به خاطر خودخواهی خودشون یه ذره کوتاه نمیان و برای موقعیت اجتماعیشون خیلی چیزارو فدا میکنن ولی من همیشه محمود و هستی رو ترجیح دادم حتی اگه راضی نبودم......از من بگذریم............................

خلاصه سه شنبه که هستی اومد خوشحال بود و کادوشو(بابانوئل)باز کرده بود و صورتشم نقاشی کرده بودن و منم ازش عکس انداختم...

 خونه مادر شوهرم بودیم که هستی اومد بغلم و منم شروع کردم به خاروندنش که یهو متوجه جوشای شکمش شدم،حالا من هی میخوام ببینم چیه ،هستی جیغ میزنه که من مریض نیستم و دکتر نمیرم،به هر زحمتی بود باباش بردش دکتر و فهمیدیم خانومی آبله مرغون گرفته،تازه اون موقع بود که خارشش شروع شد......ولی خدارو شکر حالش خیلی خوبه و زیاد جوش نزده و بیشتر همون شکمشه،که اونم داره بهتر میشه،امروزم مهد نرفته و اگه خدا بخواد از دوشنبه میزارم بره،فقط مشکل اینه که من خودم آبله مرغون نگرفتم و همش میترسم بگیرم،مامانمم که پنج شنبه خانواده عروس رو دعوت کرده و ازم خواسته که مریض نشم........

به خاطر مریضی هستی جمعه که سال پدر بزرگم بود محمود نیومد و با هستی خونه موندن و من با بیتا اینا رفتم و حسابی با کیان و کیارش تو ماشین حال کردم....

خاله نوشین :کیارش دستام یخ کرده ،دستمو بگیر با دستکشت گرمم کن...

کیارش:خاله نوچین چرا واسه خودت دستکش نمیخری تا دستات یخ نکنه؟؟؟؟

یه دستم تو دست کیان بود و یکیش تو دست کیارش........

اول رفتیم بهشت زهرا و سر خاک مرده هامون (دایی فرهاد،آقای نوری،...) بعدش سر خاک آقا جون جمع شدیم و رفتیم خونه پدری بابا اینا و شام اونجا بودیمو ساعت 9:30 رسیدم خونه.....

با اون که هستی نبود تا اذیتم  کنه ولی همش تو فکر اونا بودم و چون زیاد عادت ندارم بدون اونا جایی برم ،خیلی دلم براشون تنگ شده بود و وقتی اومدم خونه ،پریدم بغلشون........French Kissاول بابایی،بعد هستی خانوم.Hippie

از بالکن خونمون منظره برف و بارون خیلی قشنگه(طبقه هشتم برج)و من واقعا لذت میبرم و مدام وایمیستم و نگاه میکنم ...White Hair.روز سه شنبه خیلی باحال بود ،هی همه جا مه میشد و از این بالا هیچی دیده نمیشد ،هی هوا باز میشد ،منم چند تا عکس انداختم که براتون میزارم.Yah

 

 برای این آبله مرغونی منم دعا کنید که زودتر خوب شه و بتونه خارششو تحمل کنه.

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ
دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
بله برون دایی رضا و تحریم هستی خانوم

این قدر نوشتنی دارم که نمیدونم چه جوری همشو بنویسم،تازه وقت نوشتن هم ندارم و خیلی کارام مونده،دیگه باید ببخشید سعی میکنم از هر چیزی خلاصه بنویسم......

تو رو خدا طرف هستی رو نگیرین که هنوز عصبانیم و تحریم از دیروز یکشنبه شروع شده و تا آخر هفته هم ادامه خواهد داشت ،شما هم اول ببینید چی شده بعد طرفشو بگیرید و دل بسوزونید...

پنج شنبه بدو بدو رفتم خرید و یه کفش نقره ای و کادو برای منیر دوستم و کلی خرده ریز برای بله برون داداش رضا خریدم و زود برگشتم چون قرار بود ساعت 7 شب سرویس خوابمون رو بیارن و چه به موقع رسیدیم چون بلافاصله اونا هم رسیدن و تا ساعت 9 شب اینجا بودن و وقتی رفتن تازه کار من شروع شد و تا ساعت 1:30 داشتم کار میکردم.اینم عکس سرویس جدیدمون.

 جمعه هم تا پاشیم بریم خونه منیرو که شرق تهران پیدا کنیم ساعت شده بود 1 ظهر ،تا ساعت 3:30 اونجا بودیم و یه تولد کوچولو هم گرفتیم که خیلی خوب بود ولی تو همین 2، 3 ساعت کلی از دست هستی حرص خوردم(مدام تو یه ذره جا راه میرفت،دنبال من راه افتاده بود و نمیشد یه کلمه حرف یواشکی زد،یک عالمه سوسیس خورد،و هر چی یواشکی بهش میگفتم میزد زیر گریه که یعنی مامانم منو دعوا میکنه و........)وقتی اومدیم بیرون داشتم میترکیدم ولی چون منیر بقیه کیک تولدم رو داده بود تا واسه بیتا اینا ببرم ،فقط تو ماشین یه کمی باهاش حرف زدم که کاش لال میشدم چون هیچ تاثیری نداشت.خونه بیتا هم یکساعتی نشستیم و بچه ها با لذت کیک خوردن و با هزار زور به هستی مداد رنگی دادن تا نقاشی کنه(ای خسیسا معلوم نیست به کی رفتن).

کادوهای سمت راست رو خاله منیر واسه منو هستی خریده بود و سمت چپی هارو من واسه منیر

 

اینم سه تفنگدار شیطون ،خونه خاله بیتا بعد از خوردن کیک

 روز شنبه هم از صبح داشتم میدوییدم تا به موقع واسه بله برون داداش جونم حاضر بشیم(باید ساعت 4 با گلی که من و محمود سفارش داده بودیم میرسیدیم دم خونه سمیرا جون)ولی دریغ از یک ذره همکاری محمود و هستی ،هلاک شدم از بس سفارش کردمو غر زدم......اول نمیخواستم هستی رو ببرم ولی بعدش دیدم ممکن بعد ها که بزرگتر میشه بهم گلایه کنه که چرا کیمیا(دختر خواهر سمیرا که کلاس اول)تو مراسم هست ولی من نیستم،به همین خاطر اشتباه کردمو بردمش(قراره بیتا تو وب خودش شرح کامل بله برون رو بنویسه (هنوز ننوشته ها)و من دیگه فقط در مورد خودمون مینویسم)ولی چشمتون روز بد نبینه اینقدر از دستش حرص خوردم که دو تا کدیین با هم خوردم تا بدتر نشم و بتونم سر پا وایسم.(تو ماشین به خاطر گل جامون کم بود و اونجا کلی اذیتم کرد،تا نشستیم بلند گفت مامان شام اینجاییم (منو مامانم که پیشش بودیم مردیم از خجالت ،حالا اصلا بچه غذا خوریم نیست)،براش دمپایی رو فرشی خوشگل خریده بودم که اینقدر از پاش در آورد که گذاشتم تو ساکم و همونجوری راه میرفت که بعدا شنیدم زنعموم به بیتا گفته چرا هستی هیچی پاش نیست،مدام راه میرفت و 2 دقیقه نشست و همش جلوی دوربینها رژه میرفت،به زور دو دفعه محمود رو آوردم که با هم ب ر ق ص ی م ولی از دماغمون آورد و زمانی که همه به ما نگاه میکردن داشت با محمود چونه میزد و قول میگرفت که شاباش رو بدیم بهش و تو همون حالت ر ق ص دستشو کرده بود تو جیب کت محمود ،خودتون تصور کنید من چه جوری م ی ر ق ص ی د م کم مونده بود بشینم زمین و گریه کنم ،مدام پله هارو پایین بالا میرفت ،از زمین گل جمع میکرد،گل رز سبز کیک رو میخواست بخوره که من نزاشتم و یواشکی موقع رفتن با انگشت خدمتش رسید که باعث شد ساعت 11 شب خونه عموم استفراغ کنه و حالمو بیشتر بگیره و خیلی چیزای دیگه ...........................)

ساعت 9 از خونه عروس به اصرار عموم رفتیم خونه اونا ،ولی به محض نشستن تو ماشین که بیتا هم باهامون بود چند تا بشگون ازش گرفتم شاید کمی آروم بگیرم ولی اونقدر عصبانی بودم که بیتا و محمود کلی بهم خندیدن........رسیدیم خونه عموم تو آسانسور محمود گوششو کشید و با دهن باز از گریه رفتیم تو(مخصوصا هر وقت میگیم گریه نکن بدتر به همه میفهمونه که ما دعواش کردیم)و به بابام که طرفدار وحشتناک هستی گفتیم سرش خورد به در آسانسور،از ساعت 10 شب میگفت سرم درد میکنه ولی برای اولین بار اصلا دلم براش نمیسوخت و با دیدنش عصبی تر میشدم،بالاخره هم کلی بالا اورد و بدون شامی که چونشو از ساعت 4 میزد خوابش برد.............

ولی خدا رو شکر اصلا دیگه حالش بد نشد و تا صبح راحت خوابید و رفت مهد(دلش سنگین بوده که با استفراغ راحت شد)

یکشنبه که از مهد اومد گفتم تا یک هفته اجازه هیچ کاری تو خونه نداری ،بعد از تعویض لباس و شستن دستات و میوه خوردن باید بری تو تختت دراز بکشی و سر شام بیای غذا بخوری و بری بخوابی و حق فیلم و کارتون دیدن و بازی و ......نداری تا بفهمی اذیت کردن یعنی چی و بدونی منو بابات چقدر از دست تو اذیت میشیم........فقط گفت اگه دختر خوبی باشم منو میبخشی منم گفتم الان که تنهایی نمیخوام خوب باشی ،باید همه جا و همیشه به حرف ما گوش بدی و بدونی خونه ای هم هست که باید بیای و جواب ما رو بدی..........

دیروز که برنامه عینن اجرا شد و وقتی خوابش برد رفتم کلی بوسش کردم انگار دلم واسش تنگ شده بود ولی امروز از وقتی اومده یه کم آزاد تر شده و اینقدر چشم چشم میکنه که نگو........

دارم واسه آخر هفته روش کار میکنم،سال پدر بزرگمه و کلی آدم اونجاست(کیان و کیارش و مبینا و کسری)که همه هم مثل خودش شیطون هستن و خدا به دادم برسه.................

1.باید به همه دوستانمون بگم به زودی قالب هستی عوض میشه (که شد همینه که میبینید)و مشکل دیر باز شدن وب هستی انشالا حل میشه........(بهاره جونم مرسی عزیزم از این همه وقتی که گذاشتی،همینطور داداش اسی عزیز و محیا جونم که تا حالا واسمون قالب درست کردن)

2.فردا خانومی جشن کریسمس داره که بابانوئل میخواد هدیه بده(همون کادو خوشگله بابا محمود)همش هم منتظره باربی ..........نمیدونه بابانوئل(بابا محمود)واسه خودش در واقع هدیه گرفته(تو پست قبلی نوشته بودم)،میخواستم نزارم فردا مهد بره تا حسابی تنبیه شه ولی دلم واسش سوخت آخه خیلی خودشو واسه بابا نوئل آماده کرده (مخصوصا کادوش).........

 ۳.تمام آدرسای غیر بلاگفایی اینجاست و بقیه (بلاگفایی ها)تو قسمت دوستان جدید سیو شده ٬خیال همتون راحت من هیچ آدرسی رو حذف نکردم و سراغ همتون میاماینو گفتم که اگه کسی وبشو اینجا ندید دچار سوء تفاهم نشه ٬چون من و هستی همتونو خیلی دوس داریم

 

دایی رضا و سمیرای عزیز پیوندتان مبارک

همیشه شاد و خوشبخت باشید

کریسمس همگی تون به خصوص دوستان ارمنی مون مبارک

 

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦
((هستی و فولوت))

اول از همهباید از داداش اسی دوست عزیزمونHeart Smile که زحمت کشیدن و این قالب رو برای هستی خانوم درست کردن تشکر و قدر دانی کنیم.و به دوستای عزیزی که دیگه اسمشون تو پیوندها نیست بگم که داداشی به سلیقه خودش پیوندها رو کم کرده و تغییر داده (میگه نباید از این بیشتر باشه و گرنه خیلی دیر باز میشه)ولی مطمئن باشین در اولین فرصت که بهم یاد بده اونو درست میکنم و خیالتون راحت باشه جای دیگه اسم همتون هست.Hello

در ضمن یه دوست عزیز دیگه داره برامون قالب درست میکنه که بعدا با نظر خواهی شما و هستی یکیشو انتخاب میکنیم.(اوکی)

پنجشنبه که هستی خانوم خونه مادر جون موند از قرار معلوم کمی سرما خورده،البته فقط دماغش کیپ شده که موقع خواب اذیتش میکنه و ناراحتی دیگه ای نداره که ببرمش دکتر (خدا رو شکر واکسنی که زدیم تا حالا نزاشته مریضیمون شدید بشه).چون خونه مادر جون اینا ویلایی و مدام به هوای حیاط رفتن خانومی سرد و گرم شده و به حرف مادر جون هم توجه نکرده مریض شده که منو حسابی عصبانی کرد.

روز جمعه هم رفتیم خونه عزیز هستی خانوم که اونجا هم دخملی خیلی شیطونی کرد،و هندونمونم خیلی بی مزه در اومد و از شانس من پدر شوهر گرامی چپ میرفت راست میرفت به من هندونه تعارف میکرد(بی زبونتزین و مظلومترین عروسشون هستم).منم که فردین٬ برای اینکه دلش نشکنه و هندونه هم حیف نشه هی خوردمو تعریف کردم.(شب که اومدیم دل درد گرفته بودم)

شنبه ساعت 2 جلسه کلاس ارف هستی بود و من کمی دیر رسیدم و بچه ها مشغول زدن بودن ،طفلی بچم با دیدن من انگار بال در آورده بود و اینقدر قشنگ فولوت میزد که کیف کردم،عکس هم انداختم که براتون میزارم.فقط 5 بچه فولوت میزدن که یکیش هستی بود و بقیه (حدود 20 نفر)همون بلز میزدن.

بعد از جلسه٬ خانوم آذر میدخت ونکی (تمام کتابهای پیش دبستانی و .......رو نوشته و خیلی هم تو کارش وارده)با والدین صحبت میکرد و به خیلی ها گفت که دیگه بچه شونو ثبت نام نکنن چون بچه علاقه نداره و علاوه بر اینکه چیز زیادی یاد نمیگیره از موسیقی هم زده میشه.

منم با هزار دلشوره رفتم جلو که تا خودمو معرفی کردم گل از گلش شکفت و کلی از هوش و استعداد و علاقه هستی خانوم برام تعریف کرد که حسابی خوش به حالم شد،در ضمن گفت هستی داره میره ترم 4 که آخرین ترم کلاس ارف و دوباره رو فولوت که خودشم میگفت خیلی برای بچه ها سخته، کار میکنن،و از اون به بعد راهنمایی میکنه واسه ساز تخصصی که هر کس بنا به علاقش یکی رو انتخاب میکنه،همینطور گفت یه کنسرتی تو فروردین ماه قراره برگزار بشه که از تمام مهد کودکها بهترینارو میارن.(دعا کنید هستی منم جزئ اون بهترینا باشه)

تازه میخواستم هستی رو با خودم بیارم خونه که قبول نکرد و گفت مامان جون من الان کلاس کامپیوتر دارم ،شما برو من با عمو (راننده سرویس)میام،منم خوشحال از این همه علاقه و پشتکار خانومی، خودم تنها برگشتم.

شنبه عصر هم که اومد گفت مامان این کاغذ چند روزه تو کیفم مونده،ببین چی توش نوشته؟؟؟

منم گرفتم و دیدم از ما خواستن بدون اینکه هستی بفهمه یه کادو از طرف بابانوئل بخریم و تا آخر هفته(که گذشته بود)به مهد تحویل بدیم،کلی بهش غر زدم که باید به موقع پیغامهارو به من برسونه و رفتم تو اتاق و با مهد تماس گرفتم و دیدم هنوز وقت داریم،بلافاصله به محمود زنگ زدمو گفتم خودش بره گلدونه و به سلیقه خودش(تو این چیزا تعریفی نداره و هر چی خودش دوس داشته باشه برای هستی میخره)یه چیز قشنگ بخره و حتما کادوی قشنگ هم بکنه و بیاره یواشکی بزاره تو ساکش که فرداش ببره مهد.

چشمتون روز بد نبینه اومد خونه دیدم (هستی خواب بود)یه جعبه تو ساکشه،زود رفتم سراغش و دیدم از این دستگاها هست که باید یه حلقه ای رو از تو سیم رد کنی(توی مسابقه هشیار و بیدار زمان خودمون نشون میداد ،اگه حلقه به سیم بخوره زنگ میزنه)اصلا خوشم نیومد و به نظرم ربطی به دختر بچه نداشت ولی به روش نیاوردم و گفتم پس چرا کادوش نکردی ما که دیگه وقت نداریم،زود گفت تو کی گفتی کادو کن .داشتم آتیش میگرفتم یاد اون کباب خریدنش افتادم و عصبانی گفتم نکنه م س ت ی انگار تو اصلا به حرف من پشت تلفن گوش نمیدی و میخوای زود قطع کنی این هزارمین بار که تو میای خونه و به من میگی فلان چیزو کی گفتی و با قیافه حق به جانب تو چشام نگا میکنیو میگی نه خیر اصلا من همچین چیزی نشنیدم ............از این به بعد باهات حرف میزنم درست گوش ندی ................

خلاصه شبونه به سوپری محل زنگ زد و کلی خرید کرد تا دوتا کاغذ کادوی نه چندان دلخواهمو آورد دم در.

حالا دو روزه به هستی میگم اگه بابانوئل کادو بهت داد نباید تا خونه کادو رو باز کنی و گرنه من نمیتونم بسته بندی بابانوئل رو ببینم،که بچه این هدیه قشنگ بابا جونش رو بیاره خونه باز کنه چون اگه تو مهد باز کنه اصلا نمیفهمه اون چیه و ممکن نیاورده خرابش کنه و بابا محمود جون نتونه باهاش بازی کنه....

طفلی دیروز میگه خدا کنه بابانوئل واسم باربی بیاره،منم بهش گفتم مامان جون تو که این همه باربی داری ،خدا کنه یه بازی فکری بیاره...میدونید چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟گفت::آخه مامان جون من عشق باربی ام...

دیشب بیخوابی زده بود به سرم، ساعت 3:45 احساس کردم خیلی دلم میخواد برم پیش هستی و حسابی بغلش کنم و هی ببوسمش ،پاشدم و رفتم سراغش و روشو کشیدم و چند تا بوس حسابی کردمو گفتم:هستی جون عشق منی ،آتیش میزنی ،خیلی دوست دارم،فدات بشم من ،همه زندگی منی ،مامان خیلی دوست داره ،یهو با همون چشمای بسته که فکر میکردم خوابه گفت:من بیشتر......گفتم:چی گفتی عسلم.گفت:من بیشتر دوست دارم مامان جون.........گفتم عزیزم قول بده روتو باز نکنی هوا خیلی سرده ،تا من راحت برم بخوابم.....وقتی قول داد دیگه خیالم راحت شد و خیلی زود خوابم برد.........

راستی من در آستانه 30 سالگیم و جمعه 7 دی تولدمه و چند روزه که دچار یه جور دلتنگی شدم چون همیشه سن 20 تا 30 سالگی رو دوس داشتم نه بیشتر و احساس زیاد خوبی ندارم و نمیخوام بیشتر از این راجع بهش چیزی بگم چون بیشتر ناراحتم میکنه......

اولین هدیه ام رو محمود داده که همون کت چرم مشکی بود و دومین هدیه رو بیتا دیروز با آقا ناصر و کیان اومدن و دادن(یه سرویس فنجان و نعلبکی رنگارنگ که پایه فلزی داره و رو اوپن گذاشتم)که همینجا ازشون خیلی خیلی تشکر میکنم چون خیلی قشنگه.....و دیگه نمیدونم چی قرار بگیرم.....

جمعه ناهار قراره بریم خونه صمیمی ترین دوستم منیر(دوست دانشگاهیم)که احتمالا اونم کادو میده و میدونم هیچ وقت این روزو فراموش نمیکنه....

شنبه هم که بله برون داداش رضامه که امیدوارم همیشه خوشبخت باشند و سلامت....

پیشاپش عید غدیر رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم بهتون خوش بگذره

 

این هستی خانوم در روز عید قربان خونه مادر جون

هستی با بلز مهد کودک

 

میشناسین دیگه٬ وسطی هستی

اینم پنج نفری که فولوت میزدند

مامان نوشین مهربون تولدت مبارک(هستی)

 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ