هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
روزت مبارک دختر نازنینمـــــــــــ

میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت

میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید

میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید

روز دختر مبارک هستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی عزیزمــــــــ

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/ufoae2rh4vQdfvJq5HgCzw.jpg12.jpg

برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم

برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم

یک دل پر امید و مهر ، ترانه ساز غصه ها

هدیه من به دخترم ، همون غریب بی ریا

دخترم شیرینم مهربونم نازنینم تمام هستی من ،روزت مبارکــــــــــــــــــــــ

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/axparsic8785bcd58a2358d1bea3b7283b26e6b_92b371a6dd92aad8d04d866fca9c9c24.jpg

 روز دختر رو به تمام دختران زیبا و دوست داشتنی ،مخصوصا دوستان عزیز وبلاگیمون تبریک میگم

و دنیا دنیا شادی و سلامتی و عشــــــــــــــــــق براشون آرزومندمـــــــ

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/www.Pichak.net12.gif

زندگی ، پیشکشی است برای شاد زیستن
زندگی زیباست، تماشایی ست !
چرا زیبا نمی بینیم ؟
چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم ؟
چرا با هم نمی خندیم ؟
مگر دنیا چه کم دارد ؟
ببین این آسمان آبی ست
ببین دنیای ما آکنده از پاکی ست
و خوبی تا ابد پاینده می ماند
تو باور کن
همین کافی ست ... !

 http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/cartpostal21.jpg

قاصدکهای خوش خبر
سرشار از واژه های شادی
از پیچ و خم های دور فاصله
صدای پای تو را دارند ...
ای اشک ها ، بی خیال من شوید
من امروز پُرم ، پُرم از واژه های رنگارنگ
هل هله ی آغوشم را نمی شنوی؟
دلم صدایت را می خواهد ...
کجائی ...؟
صدایم کن ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/gafas-tanhaei-468x375.jpg

پشتـــــ این چشمـــ ها …
ابرها درگــــیرند …
و منـــــ …
کنار خنده هایتــــــ می مانمـــــ …
در اینــــ دقایقــــ دلتنگیـــــ …

 http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/axc.jpg

شایـد قانــون دنیا همین باشد:

تـــــــــــــــــــــــــــــــو صاحب آرزویی هسـتی

که شیرینی تعبیرش برای دیگریست

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ
پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳
آخرین پست مرداد ماهی ما ا ا ا

سلامی گرم و سوزان تو این روزهای بسیار داغ مرداد ماهی خدمت دوستان عزیز وبلاگیمون

روزها تند تند و پشت سر هم داره میگذره و خودمونم نمیدونیم کجای زندگی هستیم و چیکار داریم میکنیم

هستی خانوم مشغول رفتن و اومدن به کلاسهاش هست و مدام غر میزنه که چرا ما سفر نمیریم،کلا ما از وقتی هستی مدرسه میره دوبار در سال سفر میریم،یکبار هفته ی دوم عید و یکبار اواخر شهریور ماه ،که دلیل اولش اینه که من آدمی نیستم که تو فصل درس و مدرسه هستی رو ببرم سفر و دوم اینکه اصلا هوای گرم تیر و مرداد ماه رو برای سفر نمیتونم تحمل کنم و ترجیح میدم زمانی سفر کنیم که بتونیم بیشترش رو از فضای باز و خوبی هوا لذت ببریم که خدا رو شکر محمود کاملا با من هم نظر هستش و مشکلی نیست ،فقط هستی خانوم یکم بی قراری میکنه که خب اونم باید خودش رو با شرایط موجود وفق بده ،حالا تا شهریور ماه ببینیم خدا چی میخواد و قسمتمون چی هست، فعلا تا 22 شهریور که فاینال زبان هستی خانوم هستش از سفر خبری نیســـــــت مگه اون چند روز آخــــــــــر ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1433557253.gif

شنبه بابای گرامی یک عمل کوچیک داشت ،که البته فکر میکردیم کوچیکه، ولی خیلی اذیت شد و استرس کشیدیم، مخصوصا شب اول که قلبش دچار مشکل شد و شبونه کلی دم و دستگاه بهش وصل کردن و بعد از نوار قلب، رضا رو که همراهش مونده بود با نمونه خونش فرستادن بیمارستان قلب تا جواب و تست سکته رو براشون ببره و تا جواب حاضر بشه که دو ساعتی طول کشید و نیمه های شب بود،خیلی استرس کشیدیم و دست به دعا (چه لحظه ی سخت و دردناکیه لحظه ای که حس میکنی فقط حس میکنی داری عزیزی رو از دست میدی اونم کسی که از بدو تولد باهات بوده و کنارت،حالا هر چقدر اخلاقش تند و ارتشی ،حالا هر چقدر باهاش تفاهم نداری و ....)،رضام با وایبر باهام در تماس بود از بیمارستان و با فرستادن عکسای بابا و دم دستگاههای رو سینه و دماغ و ... دیوونم کرده بود، هر چی هم میگفتم میخوام بیام بیمارستان میگفت نمیزارن یه همراه بیشتر بالا باشه و منم الان تو بیمارستان قلبم و کارت همراه پیشمه و ... روی حرف رضام که نمیشه حرف زد ،من از صبح پشت در اتاق عمل بودم تا ساعت 5:30 عصر که بابا رو تحویل رضا دادیم و بدو بدو با بیتا خودمون رو رسوندیم خونه ،که هستی کیفش رو برداره و به کلاسش برسه ،دست خاله بیتا که ما رو رسوند درد نکنه، همچین رسیدیم که هستی رو پرت کردم سر کلاس(ماشین هممون پلاک فرده جز ماشین بیتا و محمود که محمود صبح رفت بابا رو رسوند بیمارستان و بستریش کرد و .... )،خداییش با این سیستمی که تو بیمارستانهامون داریم خدا هیچ کسی رو راهی بیمارستان نکنه،از ساعت 11:30 توی مانیتور پشت در اتاق عمل نوشته بود بابام تو ریکاوری هستش (اسامی بیمارهای تو اتاق عمل که یا در انتظار عمل یا در حال عمل یا ریکاوری و یا در حال انتقال به بخش نوشته شده بود)،هی گذشت هی گذشت ،همه ی مریضا عمل شدن ریکاوری رفتن منتقل شدن ،موند همش سه چهار تا مریض، که بابام هنوز جزی ریکاوری بود،کلافه بودم و عصبی ساعت نزدیک 2 بود ،من و رضا و هستی منتظر ،هی رضا میرفت میپرسید پس بابام چی شد که میگفتن الان میاد،زنگ زدم به مامانم که مگه دو ساعتم ریکاوری میشه ؟نکنه به هوش نمیاد ،اونم تو خونه نگران که هر وقت اومد بهم خبر بده ،خدا رو شکر گوشی هم کلا پشت در اتاق عمل آنتن نداشت و باید با تلفن خود بیمارستان تماس میگرفتیم،رضا رو ساعت یک فرستادم بره بانک و کارشو جمع و جور کنه بیاد ،خیلی کلافه بود و باید میرفت که بتونه تا پنج برگرده،ساعت 2 دیگه کم آوردم رفتم اونجایی که هی درو باز میکردن میگفتن همراه فلان بیمار و ... گفتم آقا یه کلام بگید پدر من به هوش اومده یا نه مگه دو سه ساعتم ریکاوری میشه؟؟ گفت خانوم اوناهاش دارن میارنش ،بابامو آوردن دیدم خدا رو شکر کاملا به هوشه فقط میگه چرا پاهام حس نداره،پرستاره هم میگه نگران نباشید تا یکی دو ساعت دیگه خوب میشه،تازه اونجا فهمیدم بابامو اصلا بیهوش نکردن که بخواد به هوش بیاد ،از کمر بی حسش کرده بودن ولی زورشون اومده بود تو دو ساعت یه کلام به ما بگن پدر شما به هوشه و نگران نباشید فقط منتظریم تخت تو بخش خالی بشه که منتقلش کنیم،یعنی دلم میخواست جیغ بزنممممممممم ،جالب بود که هستی تو کیفش یه کارت تلفن داشت و تونستیم به موبایل محمود زنگ بزنیم و خبر بدیم و بگیم یه سر بیاد بیمارستان ،اونم اومد و برای من و هستی ناهار آورد و داروهای بابا رو چک کرد که اگر چیزی لازمه خودش بره بگیره و دوباره رفت سر کار ،بیتا و سمیرا هم اومدن و ... ،خدا رو شکر اون شبم گذشت و بابا فرداش مرخص شد و رفت خونه و منم مشغول پذیرایی از عیادت کننده های بزرگ خانواده ،هنوز درد داره و کلی باید بگذره و استراحت کنه تا روبراه بشه ولی بازم خدا رو شکــــــــــــــــــر ،ممنونم از تمام دوستانی که اونشب در جریان بودن و کنارم، تا اون دو سه ساعت رو بتونم تو اون شرایط بگذرونم و با دعا و آروم کردنم نقش مهمی برام داشتن ،چقدر خوبه آدم حتی یک نفرو داشته باشه که بدونه همدرد واقعیشه،چیزی که اینروزها خیلی کمیابه ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1433557253.gif

پی نوشت ر م ا ن ی : چند شبه وقت نکردم به همون دلایلی که گفتم کتاب بخونم ،ولی از اون پست تا این پست، پارلا و همسفر گریز رو که از برترین های سایت 98 هستن خوندم و الانم طواف و عشق تو دستمه ،همشون برای یکبار خوندن خوب بودن و قشنگ ،همین http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1433557253.gif

 خدایا
فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم
آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم
دیگر دنیایم بس است
دیگر عذابم بس است
خسته ام
خسته از نامهربانی این چرخ فلک
دستم را بگیر که دیگر طاقت ماندن ندارم ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/11111111111111111.jpg

 در هیاهوی زندگی
دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت
درحالیکه گویی ایستاده بودم!
چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شد
درحالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود!
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود
و اگر نخواهد نمی شود!

به همین سادگی ...

خدایا مرا ببخش
بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود ... 

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/33333333333.jpg

 خاطرات را باید سطل سطل از زندگی بیرون کشید!!!
خاطرات نه سر دارند، نه ته!!!
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند!!!
میرسند گاهی وسط یک فکر،
گاهی وسط یک خیابون!!!
و گاهی حتی وسط یک صحبت سردت میکنند!!!
رگ خوابت را بلدند!
زمینت میزنند!!!
خاطرات تمام نمیشوند،
تمامت میکنند!!!

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/222222222222222.jpg

به ســــــلامتی اونی که ..
وقتی میــــدونه
رو چیزی حساسی
یا
از کاری بدت میـــاد
حواسش هست که ناراحتت نکنه ... !!

اوففففففففففففف یعنی یه همچین کسی هم وجود خارجی داره ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ
یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
آخرین روزهای تیر ماهی

تیرماه هم تموم شد و روزهامون یکی پس از دیگری گذشت ،چشم به هم بزاریم تابستان تموم شده و همه آماده ی پاییز و مدرسه و مهر و ... چی بگم والا چیزی نگم بهتره

شبهای قدر امسال هم مثل همیشه و هرسال من بودم و صدای دعای جوشن کبیر از تی وی و بالکن و شمع و یک خلوته عاشقانه بین خودم و خدا که من عاشقشم و بیشتر از جمع و شلوغی ازش لذت میبرم و آرامش میگیرم ،امسال بیشتر از هرسال مریض دارم و اولویت دعاهام بودن و بعد از اون ،هر کسی که تا امروز میشناختم براش دعا کردم(شما دوستان عزیزم هم اگر قابل بوده باشم دعا کردم به نیت سلامتی و خواسته های قلبیتون)،تنها کسی که هیچ دعایی براش نکردم فقط خودم بودم ،تا خود سحر بیدار بودم و بعد از دادن سحری به اهل خونه و نماز صبح خوابیدم تا فردا نماز ظهرش ،خوب چیکار کنم پنج بخوابم زودتر از 12 چشمام باز نمیشه ،من که روزه نمیتونم بگیرم برای همین زورکی خودمو تو ثوابش شریک کردم ،چون اگر میخوابیدم عمرا با خوردن قرص خواب میتونستم بیدار بشم و سحری بدم ،اینام که قبلش اعلام کردن اگر خودت سحری ندی ما بدون سحری روزه میگیریم این شد که اونجوری شد ،البته هستی خانوم فقط همون نوزدهم تونست روزه بگیره و اینقدر تا شب حالش بد بود که دیگه بیدارش نکردم برای روز بیست و یکم ،وقتی هم افطار شد نتونست چیز زیادی بخوره و رنگ به روش نبود تا فرداش ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/www.Pichak.net12.gif

یکهفته ای هست که درگیر دندون درد شدیدی هستم(از بچگی مثل چییییییی از دندون پزشکی میترسم) ،دندون هفتی که عصب کشی شده و روکش داره ولی اینقدر عفونت کرده و عفونتش شدیده که به گوش و گلو و زیر زبونم زده بود و وقتی هفته ی پیش رفتم دکتر و عکس گرفتم و تشخیص داده شد که باید کشیده و جراحی بشه(دو سه تیکه شده دندونم تو لثه و شکسته)و بخیه هم خواهد خورد،با ناله نشستم برای بی حس کردن دندونم، ولی بعد از دو دوز داروی بی حسی وقتی گفتم هنوز دردم زیاده دکتر گفت پاشو برو اینجوری نمیشه بهش دست زد ،کارمو شروع کنم خیلی اذیت میشی هم الان، هم بعد از دراوردنش ،چند روز دردو تحمل کن ،دو تا آمپول بزن و دوجور آنتی بیوتیک بخور تا عفونتت کم بشه و بعدا بیا تا درش بیارم، چون فقط عفونت شدیده که نمیزاره داروی بی حسی اثر کنه و .... ،محمودم میدونه من میترسما،همچین گفت علی جان(دکتر دوست دبیرستانشه)این لوازمی که تو گذاشتی اینجا تیغ و انبردست و نخ و ... منم زهرم ترکید چه برسه به خانومم ،یعنی اون لحظه دلم میخواست بچه بودم گریه میکردم ،چون دکتر میدونه من میترسم برای همین هیچ وقت بهم نمیگه چیکار میخواد بکنه ولی با گفتن این حرف من فهمیدم که تیغ و نخ و سوزن و دندون شکسته تو لثه و خونریزی و .... ،خلاصه دست از پا درازتر پاشدم رفتم یه آمپول قوی که تا حالا نزده بودم زدم و اومدم خونه و تا خود امروز روزی چندتا مسکن خوردم تا دردو کمتر بفهمم،قرار بود امروز فردا برم بکشمش ولی راستش یه چیزای الکی رو بهونه کردم که دیرتر برم ،ده روزم ده روزه،گفتم بعد از عید فطر میام چون بله برون عزیز دلم داداش امیر نازنینمه و نمیخوام ذره ای درد داشته باشم و فعلا با مسکن و دارو سر میکنم فقط خدا کنه بدتر نشه ،یکی دو روز هستش که یکم بهترم ،برای همون زورم میاد برم و دوباره بعدش ده روز درد و خونریزی و ....،اینقدرم بدگوشت هستم که هر وقت دندون میکشم تا ده روز حالم بده و .... ،کلا مسکن از من جدا نمیشه،وقتی سردرد ندارم، گردنم اسپاسم میشه،وقتی اون خوبه دندونم درد میکنه و ... اینا رو گفتم که امشب حتما برام دعا کنید، که زیاد اذیت نشم تو این جراحی و بعدش مهربونــــــــــــــــــــــــــــا

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/www.Pichak.net12.gif

پی نوشت ر م ا ن ی : خوشحالم که بعضیا از این پی نوشتام خوششون میاد و دوستش دارند،بقیه هم که دوست ندارن و اینجا و حتی تو وبلاگ خواهرم بهم توهین میکنن شخصیت نداشته ی خودشون رو به نمایش میگذارند وگرنه اصراری به خوندن هیچ مطلبی تو هیچ وبلاگی برای کسی نیست،هر کسی خواننده ی خودشو داره و مهمم همینه ،تو این مدت که نبودم اسطوره ،بانوی قصه،زیتون ،همسایه ی مغرور من و در همسایگی گودزیلا رو خوندم ،همشون قشنگ بودن چون کلا من دارم رمانهایی رو میخونم که بهم معرفی شدن و قشنگ بودنشون حتمیه ،ولی خب سلیقه و نظر هر کسی هم خاصه خودشه ،تو اینا من اسطوره و زیتون و بعد بانوی قصه رو بیشتر دوست داشتم مخصوصا اسطوره رو ،همسایه ی مغرور من رو بهتون توصیه نمیکنم چون کسی که رمان زیاد خونده از خوندنش اصلا لذت نمیبره و خیلی نثر آبکی داره ،در همسایگی گودزیلا خوبه ،ولی اونم خیلی کشش داده و یه جاهایی آدم از تکرار حرفها و حس ها خسته میشـــــــــــــــــــــــه

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/www.Pichak.net12.gif

ورق ورق کن “خـاطـــرات” خاک گـرفتـه را

شـاید غبـارش “احسـاسـت” را به سـرفه بیـندازد

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/4827b986ada35042838446522bb7332e-425.jpg

تنهـــایی راه رفتــن !!! اصلاً سخـت نیســـت

ولـی !!!

وقتــی همـه راهـو باهـــم رفتیـــــم

تنهـــایی بــرگشتــن خیلـــی سختـــه ... 

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/eeb2ec8d1c.jpg

هزار بار هم که از این شانه به آن شانه بِغَلتی

این شب

صبح نمی شود

وقتی

دل تنگ باشی 

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/ooffffffffffffffffffffffffffff.jpg

واژه ی دوستت دارم

برای عظمت و شکوه قلب مهربانت

چقدر بی رنگ است

وقتی تو سرچشمه ی تمام خوبی ها هستی  

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/www.Pichak.net12.gif

امشب آخرین شب احیای امسال هستش،تا سال دیگه خدا میدونه چه اتفاقایی تو زندگی هر کدوممون میوفته و کیا هستن و یک رمضان و احیای دیگه رو تجربه میکنن و کیا نیستن و امشب آخرین شب احیای زندگیشونه،از درد و مریضی و حادثه و مرگــــــــــــــــــــــــــ گریزی نیست و هممون میدونیم که دیر و زود داره ،امیدوارم هر کدوممون که نتونستیم از اون دو شب گذشته فیض لازم رو ببریم ،امشب رو از دست ندیم و قدرش رو بدونیم،من به نوبه ی خودم از صمیم و ته ته قلبم برای تک تکتون سلامتی و آرامش و آخر عاقبتی خوش در کنار عزیزانتون آرزومندم و از خدا میخوام بهترینها رو تو این شبا براتون رقم بزنه ،آمین یا رب العالمین

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/ghadr-pic-Patugh-ir-3.jpg

حق الناس تنها چیزی است که در قیامت با شفاعت هم حل نمیشود

آنچه از من بر دل داری در این شب قدر ببخش

التماس دعا 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ